قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 9 فروردین 1397 ، 09:49 ب.ظ

رمان باران بهاری پارت 53




با نوازش دست امیر روی صورتم و موهام بیدار شدم..اروم چشمام رو باز کردم..

کنارم دراز کشیده بود و نیم خیز شده بود روی دستش و نوازشم میکرد..

چه حس خوبیه که با نوازش دست عشقت بیدار شی صبح اول عروسیت..لبخندی بهش زدم..

موهای خیسش روی پیشونیش ریخته بود..انگار دوش گرفته بود..

چشمای بازمو که دید خم شد بوسه ای روی لبام زد و گفت:
-صبحت بخیر عزیزدلم..

لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم:
-صبح تو هم بخیر..

با لبخند پیشونیم رو بوسید و سرش و برد کنار گوشم..

اروم و پر از احساس پچ پچ وار گفت:
-خانم شدنت مبارک نفسم!..

هجوم خون رو به صورتم حس کرد..سرم رو انداختم پایین رو اروم گفتم:
-مرسی!..

دستش رو دراز کرد از روی عسلی کنار تخت یه جعبه کوچیک برداشت و گرفت طرفم..

سوالی بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:
-هدیه خانومیتِ!..

خجالت و همه چی یادم رفت..با شوق نشستم و دستم رو دراز کردم و جعبه رو ازش گرفتم..با ذوق کودکانه ای بازش کردم..

یه انگشتر طلا سفید و زرد..دوتا حلقه که تو هم پیچیده بودن و یه نگین هم وسطشون بود..

یکی از حلقه ها سفید بود یکی زرد..ساده اما خیلی قشنگ..
.

با لبخند انگشتر رو تو دست راستم کردم و دستم رو گرفتم جلوی صورتم..

با ذوق بهش نگاه کردم..به دستای سفید و ظریفم خیلی می اومد..

امیر دستم رو گرفت و روی انگشتام رو بوسید..خودم رو انداختم توی بغلش و صورتش رو غرق بوسه کردم..

با خنده گرفتم تو بغلش و اونم بوسیدم..این بهترین تشکر بود..

هیچ کلمه ای نداشتم که بتونم باهاش ازش تشکر و قدردانی کنم..اروم ازش جدا شدم..

دستش رو کشید روی موهام و گفت:
-خوبی؟..دردی چیزی نداری؟!..

بر خلاف دیشب امروز فقط یکم درد داشتم که مهم نبود، میشد تحمل کرد..نمی خواستم با این درد کوچیک نگرانش کنم..

سرم رو انداختم بالا و گفتم:
-نه خوبم..
-خداروشکر..تا یه دوش بگیری من صبحونه رو اماده میکنم..

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه..

امیر از اتاق رفت بیرون و منم حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم..

وقتی زیر دوش ایستادم یاده دیشب افتادم و لبخند نشست روی لبام..می تونم بگم بهترین شب زندگیم بود..

امیرعلی فوق العاده بود..یک لحظه هم دست از نوازش و قربون صدقه رفتنم بر نداشت..

حتی وقتی دید زیاد درد دارم می خواست بی خیال بشه اما خودم نذاشتم..

نمی خواستم این شب مهم رو ازش بگیرم یا تلخش کنم..پس تحمل کردم..

تحمل کردم و با گاز گرفتن لبم و چنگ زدن به تن خودش، صدامو خفه کردم و نذاشتم بی خیال بشه..

خیلی خوشحال بودم که دیگه زندگی زناشوییمون رو شروع کردیم و زندگیمون مسیره مشخص خودشو گرفته و مثل بقیه زن و شوهرا شده بود..

امیرعلی یه مرد پر از احساس بود..هیچ موقع فکر نمیکردم یه مرد بتونه اینقدر با احساس باشه اما با دیدن احساسِ امیر همه ی تفکراتم بهم ریخته بود..

الان به جرات میتونم بگم یه مرد وقتی عاشق بشه،وقتی احساس رو درک کنه، حتی از صدتا زن هم بیشتر و بهتر میتونه عاشقی کنه..بیشتر میتونه عشق بورزه و محبت کنه......
.

از حموم که بیرون اومدم یه پیراهن تا بالا زانو که دامن چین داری داشت و رنگش صدفی بود پوشیدم و ارایش کردم..

اب موهام رو گرفتم اما حوصله نداشتم کامل خشکشون کنم همینطور نم دار ریختم روی شونه هام و رفتم بیرون...یه راست رفتم تو اشپزخونه..

امیر پشتش به من بود و سوت زنون داشت چایی میریخت تو استکان ها..

با عشق از پشت بغلش کردم..حرکت دستش متوقف شد..

صورتش رو به چپ چرخوند و گفت:
-عزیزدلم...

صورتم رو چسبوندم به کمرش و دستام رو محکمتر دور کمرش حلقه کردم..

فنجون تو دستش رو گذاشت روی کانتر و چرخید طرفم..محکم بغلم کرد و صورتش رو فرو کرد لابه لای موهام..

ولی یهو سرش رو کشید عقب و گفت:
-چرا موهاتو خشک نکردی؟!..

-حوصله نداشتم..خودش خشک میشه!..
-سرما میخوری..

شونه هام رو انداختم بالا..چسبوندم به خودش و گفت:
-بریم خودم خشک کنم برات؟!..

سرم رو اوردم بالا و مظلوم بهش نگاه کردم و گفتم:
-خیلی گشنمه!..

سرش رو اورد پایین..لباش رو روبروی لبام نگه داشت و گفت:
-پس وقتی صبحونه خوردی میریم خشک میکنیم!..

حرفش که تموم شد نذاشت جواب بدم و با عطش لباش رو چسبوند به لبام.....

بی قرار لبامو میبوسید و پنجه هاشو محکم بین موهام حرکت میداد..

نمیدونم چقدر تو اون حال بودیم که نفس زنان از هم جدا شدیم..

بوسه ی ارومی به پیشونیم زد و دستم رو گرفت و برد سمت میز..خودش نشست و منو نشوند روی پاش..

برام لقمه میگرفت و میداد دستم..همراه با هر لقمه یه بوسی هم روی صورتم میکاشت..

وقتی دیدم خودش نمیخوره و فقط واسه من لقمه میگیره، منم شروع کردم به لقمه گرفتن براش..

از هرچی که روی میز بود چند لقمه بهم می داد..می گفت باید بخوری وگرنه ضعف میکنی..منم بدون چون و چرا میخورم..

و اون صبحانه خوشمزه ترین صبحانه ای بود که تو عمرم خوردم...

بعد از صبحانه امیر خودش میز رو جمع کرد و نگذاشت من دست بگیرم..بردم تو اتاق با حوصله موهام رو خشک کرد..

بعد از اون لباس پوشیدیم و وسایلامون رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت تهران..........
.

***********************************************

همه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم..

کنار بهار نشسته بودم و دستم رو گذاشته بودم روی شکمش..

که مثلا نی نیمون حرفای لوس و بی مزه ی امیرمحمد رو نشنوه..

بهار و امیرعلی میخندیدن بهمون..
منو امیرمحمد هم تو سر و کله ی هم میزدیم..

اون یکی دستمو اوردم بالا و انگشت اشارمو گرفتم طرف امیرمحمد..

تهدیدوار گفتم:
-ببین یه بار هیچی بهت نمیگم..دوبار هیچی نمیگم..یه دفعه دیدی هرچی از دهنم دراومد بارت کردما..اینقدر منو اذیت نکن!..

خنده ی بلندی کرد و گفت:
-ریز میبینمت!..
-برو بابا....

بهار پرید وسط حرف ما که مثلا جلوی دعوامون رو بگیره..

اخمی کرد و گفت:
-بسه دیگه..همش درحال دعوا هستین..اصلا میدم امیرعلی بزرگش کنه شماهم ناکام بمونین!..

امیرعلی با خنده و تعجب گفت:
-حالا چرا از من مایه میزاری؟..خب خودت بزرگش کن!..

بهار پشت چشمی برای امیرعلی نازک کرد و گفت:
-دِ بیا..خوبی نمیشه کرد این دوره..این دوتارو ببین دارن سر بچه ام دعوا میکنن..خاطرت عزیز بود خواستم تو بزرگش کنی..نخواه،میدم مامان دنیا بزرگش کنه..
.


امیرعلی لبخندی زد و گفت:
-نوکرشم هستم..اما میخوام بدونم چرا همش بچه ت رو میدی به بقیه بزرگ کنن..خب این افتخار رو نصیب خودت کن و بشین بچه ت رو بزرگ کن!..

بهار با پررویی به امیرعلی نگاه کرد و گفت:
-خب من به دنیا میارمش دیگه بزرگش که نمیتونم بکنم..پس شماها چیکاره هستین اینجا..

صدای خنده ی هممون بلند شد..امیرعلی میون خنده گفت:
-پس بگو..خودت حوصلشو نداری هی میندازیش گردن بقیه..

اخمای بهار رفت تو هم:
-نخیر..هیچم اینطوری نیست..

شکم بهار رو نازی کردم و کشدار گفتم:
-نگیــــن اینطوری!..بچه ام میشنوه دلش میگیره!..

دوباره همه زدیم زیر خنده..داشتیم میخندیدیم که صدای گوشیم بلند شد..

روی کانتر گذاشته بودمش..بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه..

گوشی رو برداشتم و به صفحه ش نگاه کردم..شماره ناشناس بود..ابروهام پرید بالا..

دستمو کشیدم روی صفحه و گوشی رو گذاشتم کناره گوشم:
-بله؟!..
-سلام..خانوم راد؟!..

نمی دونم چرا دلم هری ریخت..صدای یه زن بود نمیدونستم کیه..

همینطور که میرفتم سمت سالن با تردید گفتم:
-سلام خودم هستم..بفرمایید؟!..

رسیده بودم وسط سالن..نگاه همه به من بود..
-بنده از بیمارستانِ ... تماس میگیرم!..
.

خشک شدم و پاهام به زمین میخکوب شد..چشمام دو دو میزد..

دیگه هیچی نمیشنیدم فقط صورت سامان جلوی چشمام بود..صورت خوشگلش..قد بلندش..

یعنی اونم تنهام گذاشت؟..سامانم رفت؟!..دستم با گوشی از کنار گوشم افتاد پایین..

و همراه با پایین اومدن گوشی، اشکمم ریخت..فقط دیدم همه بلند شدن و با ترس اومدن طرفم..

صداها برام گنگ بود..یکی گوشی رو از دستم کشید بیرون..امیرعلی بود..

گوشی رو گذاشت کنار گوشش و مشغول حرف زدن شد اما نمی فهمیدم چی میگه..

امیرمحمد زیر بغلمو گرفت و بردم سمت مبل ها و نشوندم..

عین ابر بهار اشک میریختم و همه با ناراحتی دورم جمع شده بودن..

مامان دنیا با یه لیوان اب اومد کنارم و گرفت جلوی دهنم..چند قلوپ خوردم..از شیرینیش فهمیدم اب قنده..

دستش رو پس زدم و صدای هق هقم بلند شد..امیرعلی کنارم نشست..

دستمو گرفت تو دستش و همینطور که اشکهامو پاک میکرد گفت:
-چرا گریه میکنی؟!..

با هق هق گفتم:
-امیرعلی دیدی اونم تنهام گذاشت؟..چرا هرکی به من میرسه سریع میره..خدایا چیکار کنم..گفته بودم دیگه طاقت ندارم..گفته بودم دیگه نمیکشم..گفته بودم تحمل ندارم این یکی هم بره!..چی میشه یه بار هم منو ببینی..چی میشه یه بار هم اونی بشه که من میخوام..وای خدا..وای حالا چیکار کنم!..

امیرعلی صورتمو چرخوند طرف خودش و با ابروهای بالا داده گفت:
-چی داری میگی؟..مگه پرستار پشت گوشی، چی بهت گفت؟!..
.


همینطور که زار میزدم گفتم:
-هیچی نگفت..فقط گفت از بیمارستان زنگ میزنم..همون بیمارستان..دیدی چه بلایی سرم اومد..وای خدا حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟!..

امیرعلی دو طرف صورتمو با دستاش گرفت و گفت:
-اروم باش عزیزدلم..به من نگاه کن!..

همینطور که گریه میکردم بهش نگاه کردم..اخم ریزی کرد و گفت:
-اون گفت از بیمارستان زنگ میزنم تو هم دیگه برای خودت بریدی و دوختی؟..بنده خدا زنگ زده بگه بهوش اومده..تو چرا نذاشتی حرف بزنه؟!..

شوکه به امیر نگاه کردم..چی گفت؟..سامان بهوش اومده؟..

دهنمو باز کردم چیزی بزنم اما صدایی خارج نشد..با بهت یه نگاه به همه انداختم..

بهار که همیشه منتظره یه اتفاقی بیوفته گریه کنه داشت عین من اشک میریخت..اصلا نمیدونست موضوع چیه همینطور گریه میکرد..

بقیه هم با ناراحتی نگام میکردن..دوباره به امیر نگاه کردم..

به زور زبونمو چرخوندم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
-چ..چی گفتی؟!..

لبخندی زد و گفت:
-گفتم بهوش اومده!..

یکم تو سکوت بهش نگاه کردم..مغزم قفل کرده بود..بعد از چند دقیقه انگار فهمیدم چیشده..

یه جیغی کشیدم که همه دو قدم رفتن عقب از ترس..بلند شدم دویدم سمت اتاقم..

امیرعلی هم پشت سرم اومد و با خنده گفت:
-کجا میری؟!..

با اشکهایی که حالا از شوق میباریدن گفتم:
-برم اماده شم..تا با چشمای خودم نبینم باورم نمیشه!..
.


از پله ها که بالا میرفتم ازبس تند می دویدم چندبار پاهام پیچید توهم و نزدیک بود بخورم زمین اما سریع خودمو جمع کردم..

اصلا نمی فهمیدم چی میپوشم..فقط سریع هرچی به دستم اومد تنم کردم و دویدم پایین..

همزمان با من امیر هم از اتاقش اومد بیرون..هنوز وسیله هاش رو نیاورده بودم تو اتاق من..

بدون اینکه به بقیه چیزی بگیم فقط خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون..تا برسیم هزاربار مردم و زنده شدم..

میترسیدم امیر برای اروم کردن من بهم دروغ گفته باشه..تو دلم همش اسم خدارو میاوردم و صلوات می فرستادم..

وقتی ماشین ایستاد سریع پریدم پایین و شروع کردم به دویدن..

به چند نفر تنه زدم و بدون اینکه برگردم عذرخواهی میکردم و دوباره میرفتم..

به ایستگاه پرستاری که رسیدم نفس زنان گفتم:
-س..سا..سامان..چ..چیشده؟!..

پرستاره با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد و گفت:
-چی خانوم؟!..

هول و عصبانی گفتم:
-خانوم از اینجا زنگ زدین گفتین سامان بهوش اومده..کجاس؟..تورو خدا میخوام ببینمش!..باید مطمئن بشم که خوبه!..

تا اومد چیزی بگه امیرعلی از پشت سرم گفت:
-بخشید خانومم هول شده..یک ساعت پیش از بیمارستان تماس گرفتن و گفتم مریض ما که تو کما بوده بهوش اومده..

پرستارِ سرش رو تکون داد و گفت:
-اسم مریضتون؟!..

امیرعلی که حالا کنارم ایستاده بود، گفت:
-سامان سینایی!..
.

با عصبانیت به حرکات اروم و خونسرد پرستار نگاه می کردم و می خواستم بتوپم بهش و بگم یکم تند تر کارتو انجام بده، نترس هیچی از پرستیژت کم نمیشه..

اما قبل از اینکه دهنمو باز کنم، گفت:
-بله بهوش اومدن..الانم بردنشون برای ازمایش و کارای دیگه..چند ساعت دیگه منتقل میشن بخش!..

اصلا حواسم نبود تو بیمارستانیم..جیغی از خوشحالی کشیدم و گفتم:
-وای وای خدایا شکرت..خدایا شکرت..خدایا ممنونم که ناامیدم نکردی..یا امام رضا(ع) مشکلی نداشته باشه،حالش خوبه خوب باشه میارمش به پابوست..وای امیرعلی سامان بهوش اومده..وای خدا باورم نمیشه..تا نبینمش باورم نمیشه امیر..

گریه میکردم و تند تند حرف میزدم..اصلا حواسم به اطرافم نبود..

دست امیرعلی که نشست روی شونه ام، ساکت شدم و بهش نگاه کردم..

لبشو گزید و اروم گفت:
-هیس ارومتر عزیزم..تو بیمارستانیم درست نیست جیغ میزنی..

تازه حواسم جمع شد و نگاهی به اطرافم کردم..چند نفری با چشمای گرد شده بهم نگاه میکردن..

سریع سرمو انداختم پایین و عذرخواهی کردم..مثل مرغ سر کنده بال بال میزدم تا ببینمش..

به هر در میزدم که یک دقیقه فقط بذارن ببینمش اما نمی گذاشتن..

میگفتن باید ازمایشات انجام بشه تا خیالشون راحت بشه، بعد میارنش تو بخش میتونم ببینمش..

دو ساعتی بود که همینطور علاف اینور و اونور میرفتیم..دیگه اشکم داشت دوباره درمی اومد..

امیرعلی سعی میکرد ارومم کنه اما تا سامان رو نمی دیدم حال و روزم همین بود..
.

پشت در اتاقی که سامان رو برده بودن ایستاده بودیم..یه پرستار اومد بیرون..

سریع پریدم جلوش و با التماس گفتم:
-خانوم تورو خدا فقط به من بگین سامان حالش خوبه؟..مشکلی نداره؟..

با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت:
-سامان همین مریضی که از کما در اومد؟!..

سرم رو با شوق تکون دادم..لبخندی زد و گفت:
-نگران نباش حالش خوبه..این ازمایشات رو از همه ی مریضایی که بهوش میان میگیریم..وقتی بهوش اومد من بالاسرش بودم..حالش خیلی خوب بود..باران کیه؟!..

از ذوقِ زیاد دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نزنم..برگشتم با شوق و خوشحالی به امیر که کنارم ایستاده بود نگاه کردم..

دوباره برگشتم سمت پرستار و سوالی بهش نگاه کردم و گفتم:
-من بارانم..چطور؟!..

دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:
-وقتی بهوش اومد اسم شمارو اورد..معلومه خیلی دوست داره!..

اشکام با شدت بیشتری ریخت روی صورتم..حتما نگرانمه که چه بلایی سرم اومده..

اون که نفهمید ما چیکار کردیم..همون موقع تیر خورد..

با گریه گفتم:
-الهی فداش بشم منم دوسش دارم..میتونم ببینمش؟!..

-شما که این همه صبر کردین..این یکی دو ساعت هم صبر کنین بعد که منتقل شد بخش برین پیشش!..

-اخه دیگه طاقت ندارم..
-باید صبر کنی عزیزم..
.

سرم رو تکون دادم و ازش تشکر کردم..اونم لبخندی بهم زد و رفت..

بالاخره بعد از دو سه ساعت اوردنش بخش..

امیر رو فرستادم پیش دکترش تا ببینه حالش چطوره..خودمم رفتم تو اتاقی که سامان رو برده بودن..

دستم رو گذاشتم روی دستگیره ی در..دستم می لرزید نمی تونستم درو باز کنم..

نفس عمیقی کشیدم و با یه حرکت درو باز کردم و رفتم داخل..اروم و راحت روی تخت خوابیده بود..

دستم رو گذاشتم روی دهنم که صدای گریه ام بیدارش نکنه..اروم رفتم طرفش..

دستش رو گرفتم تو دستم و خم شدم پیشونیش رو بوسیدم..وقتی سرم رو بردم عقب دیدم چشماش بازه..

با چشمای اشکیم لبخندی بهش زدم..تو چشمای اونم نم اشک نشسته بود..

لبخند کم جونی زد و با صدای اروم و خش داری گفت:
-باران!..

پشت دستش رو گذاشتم روی لبام..اشکام ریخت روی دستش..

با هق هق دستش رو بوسیدم و گفتم:
-جونم..جون باران؟!..

صندلی رو کشیدم جلو و کنارش نشستم..دستش هنوز تو دستم بود..

با اون یکی دستم کشیدم روی موهاش و مرتبشون کردم..

همینطور از چشمام اشک می ریخت..نمی تونستم جلوشون رو بگیرم..

دستشو از دستم کشید بیرون و بی رمق اورد بالا..سر انگشتاش رو کشید روی صورتم و اشکامو پاک کرد..

دوباره دستش رو اورد پایین و دستمو گرفت تو دستش و خشدار گفت:
-گریه نکن عزیزم..

لبخندی زدم و تند تند سرمو تکون دادم و گفتم:
-باشه باشه..خوبی؟..درد نداری؟..

صداش صاف نمیشد و همچنان خشدار و دو رگه بود چون مدت زیادی حرف نزده بود:
-نه خوبم..تو خوبی؟..چه خبر؟..چیکار کردین؟!..

اخم مصنوعی کردم و جدی گفتم:
-حالا بزار از اینجا که مرخص شدی همه چی رو برات میگم!..الان به هیچی فکر نمی کنی فقط استراحت کن..باشه؟!
.

سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..فقط دستم رو محکم گرفته بود تو دستش..

چند دقیقه ای ساکت بودیم که تقه ای به در خورد و امیرعلی اومد داخل..

من با لبخند پررنگی بهش نگاه کردم و سامان هم با لبخند کم جونی..

اومد جلو و قبل از اینکه چیزی بگه خیره موند به دستای ما که قفل شده بودن توهم..

برگشتم به سامان نگاه کردم و گفتم:
-سامانی امیرعلی رو که میشناسی..

سری تکون داد و با همون صدای خشدارش سلام کرد..اخمای امیرعلی یکم رفته بود توهم..

بالا سر من ایستاد و گفت:
-سلام..خداروشکر که بهترین..مشکلی ندارین؟..

چقدر رسمی..نگاهش به سامان اصلا دوستانه نبود..سامان اما با مهربونی بهش نگاه میکرد..

سرش رو تکون داد و گفت:
-ممنون بهترم..شما خوبین؟!..
-ممنون..

بعد از یکم سکوت که تو اتاق حاکم بود خواستم چیزی بگم و جو سنگین رو از بین ببرم که پرستار وارد شد..

نگاهی به ما انداخت و گفت:
-دیگه باید برین و بذارین مریضمون استراحت کنه..

سامان سریع همون طور بی رمق گفت:
-نه نه من خوبم..بذارین بمونن..

پرستار خندید و گفت:
-الان یه ارامبخش بهت میزنم و راحت می خوابی..بود و نبودشون فرقی نداره..خودشون اذیت میشن..

سامان با بی میلی سرش رو تکون داد..دستش رو فشردم و گفتم:
-دوباره میاییم..فعلا باید استراحت کنی..

با مهربونی سرش رو تکون داد که بلند شدم..پرستار به سامان ارامبخش زد..پیشش موندیم تا خوابش برد..

وقتی خوابید اروم از اتاق و بعد از بیمارستان زدیم بیرون.......
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر