قادر رنجبر نظرات دوشنبه 6 فروردین 1397 ، 11:29 ب.ظ

رمان باران بهاری پارت 52



خندید و بینیم رو گرفت و محکم فشار داد..با خنده سرم رو تکون دادم تا ولم کنه..

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..تو راه کلی حرف زدیم درباره مسافرتمون....

بعد از بیمارستان که بازم دکتر گفت سامان هیچ تغییری نکرده یکم تو خیابونا دور زدیم و بعد رفتیم خونه..

تا شب مشغول بستن چمدون هامون بودیم و وقتمون به کارای مسافرت گذشت..

امیرعلی هم رفت ماشین رو یه سرویس کردن که تو راه مشکلی براش پیش نیاد......

با صدای امیر بیدار شدم..لای پلکامو یکم باز کردم..با لبخند کنارم نشسته بود و صدام میزد..

دوباره چشمام رو بستم و گفتم:
-هوم....

دستش رو تو موهام کشید و گفت:
-بلند شو خانوم..باید راه بیوفتیم کم کم..

خمیازه ای کشیدم و پشتم رو کردم بهش و گفتم:
-یکم صبر کن...

منتظر جوابش نشدم و چشمام دوباره بسته شد..دیشب تا دیروقت هی اذیتم کرد نذاشت بخوابم..

حالا این موقع صبح هم اومده بالا سرم..دیگه صداش نیومد..

دوباره داشتم غرق خواب میشدم که صدا زد:
-باران!..

توجهی نکردم و جواب ندادم..یک دقیقه بعد دوباره صدام زد..با حرص چشمام و باز کردم و نشستم..از حرکت یهوییم چشماش گرد شد..

دستم رو تو موهام کردم و با حرص و صدای تقریبا بلندی گفتم:
-اه امیر..دیشب که نذاشتی بخوابم الانم این موقع صبح اومدی سراغم که چی؟..نمی بینی خوابم میاد؟..چرا اذیت میکنی اخه؟!..

با چشمای خوشگلش مظلومانه بهم نگاه کرد و گفت:
-خب عزیزم ساعت 9 شده اما ما هنوز تو خونه هستیم..حرکت که کردیم تو ماشین بخواب..

منتظر بهم نگاه کرد..دیگه خوابم پریده بود..بلند شدم رفتم تو دستشویی ابی به صورتم زدم..

برگشتم تو اتاق که دیدم امیر نیست..اخمام جمع شد..فقط میخواست منو بیدار کنه..

تند تند لباس پوشیدم و یکم ارایش کردم و رفتم بیرون..سر و صداشون از اشپزخونه میومد..

رفتم همونجا دیدم همه نشستن و در حال حرف زدن و خندیدن هستن..بلند سلام کردم که همه جوابم رو دادن..

امیر صندلی کنارش رو کشید بیرون و گفت:
-بیا اینجا بشین عزیزم..زودتر صبحونه بخوریم راه بیوفتیم که دیر شد..
.


چشم غره ای بهش رفتم و نشستم..مامان دنیا چایی ریخت گذاشت جلوم و منم شروع کردم به خوردن....

بعد از صبحانه امیر رفت از تو اتاق چمدون هارو اورد و برد تو ماشین..

مامان دنیا و بهار کنارم ایستاده بودن و تند تند حرف میزدن..

مامان دنیا که ساکت میشد، بلافاصله بهار شروع می کرد و برعکس..

منم ساکت و بدون هیچ حرفی فقط سرم رو تکون میدادم..حتی حرفاشونم نصفه نیمه می فهمیدم..

اخه همش داشتن توصیه میکردن..اروم برین..مواظب خودتون باشین..حواست باشه امیر خوابش نبره..

نگران اینجا نباشین و فقط سعی کنین خوش بگذره بهتون..و هزار جور نصیحت دیگه..

بالاخره ساکت شدن و من بوسیدمشون و گفتم:
-خیالتون راحته راحت باشه..مواظب همه چی هستم..

مامان دنیا قران و یه کاسه اب تو دستش داشت..همشون بوسمون کردن و از زیر قران رد شدیم..

تو ماشین نشستم و به بهار نگاه کردمه دستشو برام تکون می داد..

لبخند غمگینی زدم و براش دست تکون دادم..دلم اروم نبود..

کار درستی نبود تنهاش بذارم تو این موقعیت..به همه نگاه کردم و سری تکون دادم..

امیر بوقی زد و حرکت کرد..از ایینه بغل نگاهمو بهشون دوختم....
.

مامان دنیا کاسه ی اب رو پشت سرمون ریخت و امیرمحمد سر بهار رو گرفت تو بغلش و بوسید..

مشخص بود گریه شده و امیرمحمد داره ارومش میکنه..از کوچه رفتیم بیرون و دیگه ندیدمشون..

سرم رو تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم تا اروم بشم..امیر دستشو گذاشت روی دستم اما حرفی نزد..

چند نفس عمیق کشیدم و فکرمو از همه چی خالی کردم..

یکم که گذشت اروم تر شدم..چشمام و باز کردم و به امیر نگاه کردم..

اخم ریزی بین ابروهاش نشسته بود و با دقت رانندگی میکرد..از شهر خارج شده بودیم..

مامان دنیا یه سبد مسافرتی پر از خوراکی همراهمون کرده بود..

درش رو باز کردم و گفتم:
-امیر چیزی میخوری؟!..
-فعلا نه..ممنون عزیزم..

سرم رو تکون دادم و دوباره صاف نشستم..نگاهی به جاده انداختم..از همین الان حوصله ام سر رفته بود..

چشمام رو دوباره بستم و گفتم:
-امیر خسته شدی بگو من میشینم!..

-باشه عزیزدلم..اگه خوابت میاد، بخواب یکم...
-باشه..بیدارم کن زود!..

باشه ی ارومی گفت و صدای اهنگ رو کم کرد تا اذیت نشم..

چشمام و بستم سرم رو تکیه دادم به صندلی و کمی بعد چشمام گرم شد............
.


************************************************

این مسافرت بهترین مسافرت زندگیم بود..اینقدر بهم خوش گذشته بود که لبخند شده بود جز لاینفک صورتم..

یک ثانیه از روی صورتم پاک نمیشد..فقط خنده بود و خوش گذرونی و شادی..غم و ناراحتی اصلا معنا نداشت..

اینقدر شاد بودم و وقتمون پر بود که یک ثانیه هم وقت نمیشد به چیزای بد فکر کنم..

یعنی امیر نمیزاشت..اگه میدید تو خودم هستم سریع یه برنامه می گذاشت و سرمو گرم میکرد..

یک هفته بود که از تهران اومدیم بیرون..اول رفتیم شیراز الانم اصفهان هستیم..

فردا صبح هم حرکت میکنیم سمت شمال..قراره شمال بیشتر بمونیم..

فکر کنم یک هفته ای هم اونجا بمونیم بعد دیگه برمی گردیم تهران..

روزی دو سه بار زنگ میزدم به بهار و حالش رو می پرسیدم..بدجور نگرانش بودم و دلم همش شورشو میزد..

یکبار هم امیرمحمد رو فرستاده بودم بیمارستان تا سری به سامان بزنه..

هرچند تو این یک هفته خودمم چندین بار زنگ زدم به بیمارستان و احوالش رو جویا شدم..هنوزم هیچ تغییری نکرده..

گذشته از اینا، زندگی داره روی خوشش رو بهمون نشون میده البته اگه سامان خوب میشد دیگه هیچ غمی نداشتم..

تو این روزا تنها ناراحتیم همینه..دیگه هیچ ناراحتی و غصه ای ندارم..

تا وقتی امیر رو دارم مگه می تونستم از زندگیم گله مند باشم؟..باید روزی هزاربار هم خدارو شکر میکردم......

دستای امیر دور شونه ام حلقه شد و از فکر اومدم بیرون..پشت سرم ایستاده بود..

صورتمو چرخوندم و بهش نگاه کردم..لبخندی بهم زد و بیشتر تو بغلش فشردم..

تو تراس اتاقمون ایستاده بودیم و به بیرون نگاه میکردم..

از پشت تکیه دادم بهش و دوباره به جلوم نگاه کردم..چه حس خوبی بود..

انگار یه کوه پشته سرم بود و من با خیالی اسوده بهش تکیه داده بودم..با تمام وجودم حسش می کردم..

حس میکردم یکی رو دارم که همه ی ناراحتی هام، شادی هام، غم هام، کارام و مسئولیت هایی که تا الان به دوش میکشیدم رو باهاش تقسیم کنم..

بازم رفته بودم تو فکر که با نجواش زیر گوشم به خودم اومدم:
-بریم تو عزیزم سرما میخوری!..
.

سرم رو تکون دادم و باهم رفتیم تو اتاق..شنلم رو از روی شونه هام برداشتم و رفتم مسواک زدم..

وقتی اومدم بیرون امیر روی تخت دراز کشیده بود و یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش و اون یکی دستش روی سینه ش بود و خیره بهم نگاه میکرد..

لبخندی بهش زدم و رفتم پیشش..کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی سینه ش..

دستش که زیر سرش بود رو برداشت و دور شونه هام حلقه کرد و تنگ تو بغلش گرفتم..

دستم رو کشیدم روی سینه ش و گفتم:
-امیر یه سوال بپرسم؟!..

دستش رو تو موهام فرو کرد و گفت:
-هر چندتا دوست داری بپرس..

-تو که میگی پنج سال منو دوست داشتی پس چرا روزی که اومدی خاستگاریم اونطوری حرف زدی؟!..

حرفم که تموم شد امیر خنده ی بلندی کرد..با تعجب بهش نگاه کردم..

وقتی دید نگاش میکنم خنده ش رو جمع کرد و بوسه ای روی موهام زد گفت:
-وقتی فهمیدم با اون یارو رابطت قطع شده انگار دنیا رو بهم دادن..لحظه شماری میکردم یه جوری خودمو بهت نزدیک کنم..کار روز و شبم شده بود فکر کردن که چطوری بهت نزدیک شم..حتی تو مراسمای بابات هم اومدم اما تو حالت اینقدر بد بود که اصلا متوجه هیچی نبودی..من حتی اومدم بهت تسلیت هم گفتم اما فکر نکنم یادت باشه..

با چشمای گرد شده گفتم:
-راست میگی؟..

-اره..یادت نیست؟..
-نه..
.

سرش رو تکون داد و خنده ای کرد و گفت:
-خلاصه به خیلی چیزا فکر کردم..حتی یه بار تصمیم گرفتم یه جوری صحنه سازی کنم و باهات تصادف کنم..

ساکت شد..یکم به حرفش فکر کردم و یه دفعه زدم زیر خنده..

بلند بلند خندیدم و گفتم:
-دیوونه!..

خودشم باهام خندید و وقتی خنده ی من تموم شد، لبخند زنان ادامه داد:
-تازه این خوبش بود..خیلی کارا میخواستم بکنم..البته دو سال اول به کاراگاه بازیم ادامه دادم و دنبالت میومدم..هنوز سنم کم بود..گذاشتم یکم سنم بالاتر بره تا برای ازدواج مناسب بشه..بعد از دو سال زمزمه های مامان برای زن گرفتن من شروع شد..منم از خدا خواسته منتظر بودم اسم تورو بیاره تا با کله قبول کنم..اما از شانس مزخرفم مامان هزار تا دختر برام ردیف کرد جز تو..چقدر اون روزا از دستش حرص میخوردم..همش با خودم میگفتم دختر دوستش به این نزدیکی چرا اسم اونو نمیاره..هرکسی رو که میگفت یه بهونه میاوردم و ردش میکردم..حتی چندبار به زور منو خاستگاری هم برد اما با بدبختی ردشون کردم..هر موقع مامان از خونه شما میومد من می چسبیدم بهش و همش میگفتم: «خوش گذشت مامان؟..چه خبر؟..چیکارا کردی؟ و ....» خیلی سوالای دیگه..اینقدر میپرسیدم تا درمورد تو حتی شده یه کلمه حرف بزنه..یه روز که از خونه شما اومده بود دیدم پکرِ..اینقدر پاپیچش شدم تا به حرف اومد و گفت: «سارا ناراحته..میگه باران گفته هیچوقت ازدواج نمیکنم..هر خاستگاری براش میاد رد میکنه..امروز سارای بیچاره همش گریه میکرد ....»..مامان همینطور از ناراحتی های مامان سارا میگفت اما من دیگه چیزی نمیشنیدم..شوکه شده بودم..از طرفی خوشحال بودم که هیچکس رو قبول نمیکنی از طرفی هم اینطوری شانس خودم کم میشد.....

امیر ساکت شد..بهش نگاه کردم که یه اخم کوچیک نشسته بود بین ابرو هاش..

به روبرو خیره شده بود و انگار رفته بود تو اون روزا..غرق فکر شده بود..

یه چند دقیقه گذشت تا اینکه دوباره به حرف اومد:
-مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم تا یه راهی پیدا کنم..بالاخره یه روز اون چیزی رو که هر ثانیه از خدا میخواستم نصیبم شد..یادمه شام که خوردیم هممون تو سالن نشسته بودیم و حرف میزدیم..مامان بعد از کلی مقدمه چینی گفت: «الان نزدیکه دو ساله هر دختری رو بهت معرفی میکنم نه میاری..تا کی میخواهی مجرد بمونی..هرچی هم به خودت میگم اون دختری که میخواهی رو بهمون معرفی کن تا بریم خاستگاری هیچی نمیگی..این یکی رو دیگه نمیتونی رد کنی امیرعلی..باید حتما بریم خاستگاری..اگه یه جواب درست حسابی برای نخواستنش بهمون دادی که قبول میکنیم اگر نه که تو باید قبول کنی و باهاش ازدواج کنی..اصلا شاید هم اون جواب منفی داد»..چقدر حرص خوردم اون روز..چقدر داد و بیداد کردم و گفتم: «حالا چرا اینقدر گیر دادین به من که زن بگیرم..شاید نخوام فعلا ازدواج کنم..چرا گیر میدین»..از من انکار از مامان اصرار..بدون اینکه بدونم اون طرف کیه فقط می گفتم نه..مامان گفت:« حالا بذار بریم ببین طرفو اگه نخواستی ما که مجبورت نمیکنیم»..اینو که گفت یکم اروم شدم..وقتی دید دیگه هیچی نمیگم گفت: «میخوام برای باران بریم خاستگاری..دختر سارا»..اینقدر شوکه شدم که دهنم باز مونده بود..چشمام گرد شده بود..باورت نمیشه یهو تو دلم انگار عروسی راه افتاد..دلم میخواست صورت مامان رو غرق بوس کنم..اما چون قبلش داشتم مخالفت میکردم اگه یهو راضی میشدم شک میکردن..برای همین بر خلاف چیزی که تو دلم بود اخم کردم و خودم رو ناراضی نشون دادم..بابا هم که صورت اخمالوی منو دید هی باهام حرف میزد که حالا بذار ببینیش اگه نخواستی ما زورت نمیکنیم و این حرفا..تو دلم گفتم پدر جان خبر نداری..من چندسالِ دارم تو خیالم با این دختر زندگی میکنم..تمامه زندگیمه..از خودش بهتر میشناسمش..بعد از کلی بحث مثلا اونا منو راضی کردن..مامان گفت قرار خاستگاری رو میذاره..اون شب از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد..هی الکی لبخند میزدم......
.


دستش که تو موهام بود رو محکم تکون داد و موهام رو بهم ریخت..

با خنده سرمو کشیدم جلو تا از دستش نجات پیدا کنم..

همینطور که موهام رو درست میکردم گفتم:
-اِ امیر اذیت نکن..بگو دیگه..
-میبینی باهام چیکار کردی؟..

با ناز گفتم:
-من از کجا می دونستم خب..بگو دیگه..

دستش رو گذاشت روی سرم و مجبورم کرد دوباره سرم رو بزارم رو سینه ش و ادامه داد:
-هیچی دیگه..هرچی از خوشحالیم بگم نمی تونم توصیفش کنم..فقط تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که تو نمی خواستی ازدواج کنی..که اونم سپردم دسته خدا و ازش خواستم یه طوری مهر منو به دلت بندازه و قبولم کنی..وقتی اومدیم خاستگاری و اخماتو دیدم فهمیدم هیچ جوره نمیشه راضیت کرد..تصمیم گرفتم مثل خودت رفتار کنم و خودمو ناراضی نشون بدم..البته قبلش یه فکرایی هم کرده بودم..وقتی رفتیم تو اتاق و تو اون حرفارو بهم زدی،با اینکه خودمو اماده ی هر حرفی کرده بودم اما بازم خیلی جاخوردم وقتی اونقدر صریح گفتی "بگو منو نمی خواهی"..سریع نقشه ای که کشیده بودم رو عملی کردم..اون حرفارو بهت زدم..می دونستم اگه از علاقه ام بگم عمرا اگه قبولم کنی با اون چیزایی که مامان گفته بود..پس از اون راه وارد شدم..می خواستم وقتی ازدواج کردیم کاری کنم که قبولم کنی..فقط همه تلاشمو میخواستم بکنم که ازدواج کنیم..ازدواج صوری بهترین راه بود..جوری حرف زدم که فکر کنی این بهترین راهه تا از شر خاستگارات و گیرای مامانت راحت شی..وقتی اون حرفارو میزدم تو دلم همش میگفتم «خدایا باور کنه..خدایا قبول کنه»..بالاخره اونایی هم که میومدن خواستگاریت یه تعلق خاطری داشتن که میومدن..اگه منم میگفتم دوست دارم مثل بقیه شوت میشدم..این راهو انتخاب کردم تا تو خیالت راحت باشه که هرموقع خواستی میتونی ازم جدا بشی و قرار نیست مثل بقیه زندگی زناشویی داشته باشی و به من متعهد باشی..اینطوری تو خیالت راحت بود که مثل قبل زندگی میکنی منم خیالم راحت بود که مال خودمی 
و با عشقی که تو دلم داشتم می تونستم تورو هم عاشق کنم..خیلی به خودم مطمئن بودم..با اون همه عشقی که تو دلم بود با اطمینان میگفتم میتونم عاشقت کنم......
.

مکثی کرد و بعد با لحن غمگینی گفت:
-حتی فکرشم نمیکردم ازم جدا شی.....

بهش نگاه کردم..صورتش رو هاله ای از غم پوشونده بوده..دلم ضعف رفت براش..

رو سینه ش رو بوسیدم..همه عشقی که تو دلم بود رو ریختم تو نگاهم و کلامم..

اروم گفتم:
-ببخش که اینقدر ناخواسته اذیتت کردم..

چرخید به طرفم و به پهلو خوابید..منو کشید بالا و تو صورتم نگاه کرد..

لبخند خوشگلی زد و گفت:
-هیچ کدوم از اینا مهم نیست..مهم اینه که الان پیشمی..ماله خودمی..همه دنیامی..تو بغلمی..نمی دونی چقدر خوشحالم که بعد اون همه عذابی که کشیدم حالا دیگه کنارمی برای همیشه..تو اون مدت همخونگیمون همش یه ترس ته دلم بود که ترکم کنی اما الان ارامش جای اون ترس رو گرفته.....

تو چشماش نگاه کردم..چی داشتم که در برابره این همه احساس بگم؟..

هیچی..پس سکوت بهترین جواب بود..

محکم تر گرفتم و صورتش رو بهم نزدیک کرد..پیشونیم رو بوسید..

نگاهی به لبام کرد و بهم نزدیک تر شد.........
.


***********************************************

رو به دریا ایستاده بودم و به صدای امواجش گوش میدادم..

موهام بخاطره باد ارومی که میوزید تو هوا پخش شده بود و حالم رو خوب میکرد..

حس خیلی خوبی بود..اومده بودم اینجا تا فکر کنم..تا کی قرار بود اینطوری زندگی کنیم؟..

تصمیم رو گرفته بودم..دیگه بهتره زندگیمون رو شروع کنیم..

تا الان امیر بخاطره من از حدش جلوتر نرفته بود اما دیگه هرکسی هم یه صبری داره..

اون داره بخاطره من هرکاری میکنه چرا من اذیتش کنم؟..

این شب اخری که اینجا هستیم میخوام بهترین شب زندگیمون بشه..

با صدای امیر چرخیدم پشت سرمو نگاه کردم..با قدمای بلند داشت میومد طرفم..

لبخندی زدم دوباره برگشتم به دریا نگاه کردم..چقدر این دو هفته بهمون خوش گذشته بود..

اینقدر هوامو داشت امیر که بعضی اوقات خودم کلافه میشدم از این همه توجه.....

دستای امیر از پشت دور کمرم حلقه شد و خودشم چسبید بهم..

دستام رو گذاشتم روی دستش و صورتمو به چپ چرخوندم اما کامل نه..

اون فقط نیم رخ منو میدید منم یه هاله ازش میدیدم..صورتشو اورد جلو و گونه ام رو بوسید..

لبخندی زدم و دوباره به دریا نگاه کردم..صدای موج های کوچیک و بزرگش ارومم میکرد..

دستای امیر دور کمرم محکم تر شدن و صداش اروم کنار گوشم بلند شد:
-یک ساعته اومدی اینجا به چی فکر میکنی؟!..

لبخنده مرموزی زدم و گفتم:
-به چیزای خوب..
-چی؟..به منم بگو خب..

-خودت میفهمی حالا..
-بدجنس..

خندیدم و جوابشو ندادم..فکرای خوبی واسش داشتم..مطمئنم خوشش میاد..

ده دقیقه ای دوتایی همونجا ایستادیم و بعد برگشتم سمت امیر و گفتم:
-بریم تو..خسته شدم..
.


سرش رو تکون داد و تا خواستم راه بیوفتم روی هوا بودن..

صدا جیغ من و خنده ی امیر همزمان بلند شد..

زدم روی سینه ش و گفتم:
-خسته میشی امیر بذارم زمین..

ابروهاش رو انداخت بالا و جواب نداد..منم از خدا خواسته با پرویی دستامو دور گردنش حلقه کردم..خنده ش گرفت اما هیچی نگفت..

رفتیم تو خونه و منو نشوند روب کاناپه و خودش رفت تو اشپزخونه..کم کم هوا داشت تاریک میشد..

چرخیدم سمت اشپزخونه و گفتم:
-چیکار میکنی امیر؟

-قهوه درست میکنم..کیک داریم؟!..
-اره تو یخچال هست..

دیگه صداش نیومد..کنترل رو برداشتم و تی وی رو روشن کردم..

یکم شبکه هارو بالا پایین کردم تا یه فیلم پیدا کردم و مشغول دیدن شدم..

چند دقیقه بعد امیر با دوتا فنجون قهوه و یه بشقاب کیک اومد پیشم..

کنارم نشست و گفت:
-فیلم چیه؟..

شونه هام رو به نشونه ندونستن انداختم بالا..خب اسمشو نمی دونستم..

خنده ی ارومی کرد و فنجون قهوه ام رو داد دستم..تشکر کردم و ازش گرفتم..

قهوه ام رو مزه کردم و گفتم:
-شام چی بخوریم؟..

دستش رو انداخت دوره شونه هام و گفت:
-دوست داری همینجا بخوریم یا بریم بیرون؟!..

یکمی فکر کردم و بعد گفتم:
-بیرون نه.. همینجا بخوریم..
-باشه..چی سفارش بدم؟..

-نمی دونم..هرچی خودت خوردی منم میخورم..
-جوجه بگیرم؟..
.


سرم رو تکون دادم و امیر هم دیگه هیچی نگفت..بعد از اینکه فیلم رو دیدیم امیر شام سفارش داد..

غذامون رو که اوردن رفتم تو اشپزخونه میز رو چیدم و امیرعلی رو صدا زدم..

شاممون رو خوردیم و یکم دیگه خودمون رو با تی وی سرگرم کردیم..

ساعت 11 که شد، بلند شدم و گفتم:
-من میرم بخوابم میایی؟!..

با تعجب نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
-این موقع؟!..

-اوهوم..فردا میخواهیم بریم تو جاده خسته نباشیم..
-اره راست میگی..تو برو منم این فیلم تموم بشه میام..

سرم رو تکون دادم و همینطور که میرفتم سمت پله ها که برم طبقه بالا گفتم:
-زود بیا امیر..

بلند و کشدار گفت:
-چشـــم!..

خنده ام گرفت از لحنش..در همه حال شیطنتشو داره..رفتم تو اتاقم تند لباسم رو دراوردم و پریدم تو حموم..

یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون..نشستم جلوی ایینه..اب موهام رو گرفتم و با سشوار کامل خشک کردم..

تند تند یه ارایش کامل کردم..میترسیدم زود بیاد و کارام نصفه بمونه..

دور چشمام رو مداد مشکی کشیدم..یه سایه دودی هم زدم..چند دقیقه ی طولانی فقط ریمل زدم..

دیگه دستم داشت میوفتاد..اما ارزش داشت..چشمام خیلی خوشگل شدن..

رژگونه اجری به همراهه رژ قرمز پررنگ مات..نگاهی به خودم انداختم..خیلی قشنگ شده بودم..

موهام رو ژل زدم و پریشون رو شونه هام ریختم و رفتم سراغ کمدم..نگاهی به لباس خوابام انداختم..

یکی یکی برداشتم و نگاه کردم..یکیشون رو برداشتم..رنگش قرمز جیغ بود..قدش تا بالای زانوم میرسید..

همیشه با خودم میگفتم ادم میخواد اینو بپوشه هیچی نپوشه سنگین ترِ..حالا به دردم می خورد..

تا حالا ازش استفاده نکرده بودم و نمیدونم برای چی وقتی ساک میبستم اینو هم اوردم..

حتما ذهن منحرفم از همون موقع برای امیر بیچاره نقشه کشیده بود..ریز ریز خندیدم و لباس رو پوشیدم..
.


رفتم جلوی ایینه..بالاش که کاملا گیپور بود..فقط تا زیر سینه بسته بود از اونجا به بعد مثل یه چادر باز میشد و وقتی راه میرفتی دار و ندارت میریخت بیرون..

یه لحظه پشیمون شدم و خواستم عوضش کنم اما بعد با خودم گفتم شوهرمه از همه نزدیکتر به من خودشه چرا خجالت بکشم..

با این فکر عطرمو برداشتم باهاش یه دوش گرفتم و پریدم روی تخت و پتو رو کشیدم روی خودم..

ده دقیقه همینطور منتظر بودم دیگه داشت حوصله ام سر میرفت..

می خواستم برم پایین بزنم لهش کنم منو اینجا علاف خودش کرده..انگار اون بیچاره میدونست من منتظرشم..

حالا اگه میدونست اینجا چه خبره همون لحظه با کله میومد..صدای پاش رو شنیدم..

چراغ رو خاموش کرده بودم اما چراغ خواب روشن بود و نور کم و ملایمی داشت..در اتاق رو باز کرد و اومد داخل..

درو بست و دستش رو دراز کرد چراغ رو روشن کنه که سریع گفتم:
-روشن نکن!..

دستش رو کشید عقب و گفت:
-اِ بیداری؟!..

-با اجازتون..
-اجازه ی ما هم دسته شماست خانوم..

لبخندی زدم و امیر بی حرف رفت سمت دستشویی و چند دقیقه بعدش اومد..

کنار تخت ایستاد و دستاش رو ضربه دری گذاشت پایین تیشرتش و با یه حرکت از تنش دراورد و انداخت پایین تخت..

نگام چرخید روی هیکل عضلانی و بی نقصش..دلم ضعف رفت برای اغوش مهربونش..هنوز متوجه ارایش و لباسم نشده بود..

اومد روی تخت و پتو رو زد کنار تا بیاد زیرش که متوجه ی من شد..

دستش تو هوا همینطور که گوشه ی پتو رو گرفته بود خشک شد..چشماش با بهت اومد بالا تا تو صورتم..

با دیدن صورتم بیشتر جاخورد..پلک زدم و با ناز لبخند زدم..با لبخندم به خودش اومد..

دوباره نگاهش به دور رفت پایین و برگشت بالا..اروم زانو زد روی تخت و خودشو کشید طرفم..

تو صورتم نگاه کرد و با لبخند خیلی خیلی جذابی اروم گفت:
-تموم شد؟!..
.



با همون لبخند که میدونستم خیلی تاثیر گذاره چشمام رو بستم رو باز کردم..لبخندش عمق گرفت..

کنارم دراز کشید و اروم دستشو گذاشت روی گونه ام و سر انگشتاش رو تا چونه ام کشید..سرش رو فرو کرد تو گردنم و بو کشید..

چشمام بی اراده از هرم نفسای داغش تو گردنم بسته شد..دستاش رو پیچید دورم و منم دستام رو دور گردنش حلقه کردم..

منو به پشت خوابوند و اومد روم..لبای داغ و متحررشو گذاشت روی گردنم و اروم شروع کرد به بوسیدنم..

چشمام رو بستم و با یه دستم چنگ زدم به موهاش..نفسای دوتامون تند و کشدار شده بود..

با همون دستم که تو موهاش بود سرش رو اوردم بالا و لبام رو محکم گذاشتم روی لباش..اروم و داغ میبوسید منو و منم همراهیش می کردم..

پنجه های قوی و مردونه اش رو روی بدنم حرکت میداد و نوازشم میکرد..

یکی از دستامو تو موهاش چنگ کرده بودم و اون یکی دستمو روی کمرش حرکت میدادم..بدنمون هر لحظه داغتر و نفسامون تندتر میشد..

دست ملتهبش رو حرکت داد و روی پام نگه داشت و با هیجان، محکم فشار داد..بی اراده اهی کشیدم و فشار لبامون بیشتر شد...

هر لحظه شدت بوسمون بیشتر میشد و با حرارت بیشتری میبوسیدیم همو..اولین بار بود اینقدر با حرص و ولع منو می بوسید..

لبم رو گرفت بین دندوناش و فشار ملایمی داد..اخ ارومی گفتم و صدای نفسام بلند تر شد..

سرش رو بلند کرد و چشمای خمار و سرخش رو تو صورتم چرخوند و تو چشمام نگه داشت..

قلبم دیوانه وار میکوبید و بدنم داغ و پر حرارت شده بود..

چند تار از موهام که روی صورتم افتاده بود رو با سر انگشتاش، مهربون زد کنار..

زیر لب همراه با نفسای کشدارش، نجوا کرد:
-قربونت برم..دوست دارم..دوستت دارم..خیلی..

نفسم رو تو صورتش محکم دادم بیرون و با نفس نفس،بریده بریده گفتم:
-منـ ـم..دوسـ ــت..دارم..عزیـ ــزم!..

پیشونیم رو بوسید..چشمام..گونه ام..چونه ام و نوک بینیم..میبوسید و نوازش میکرد..

در اخر دوباره لباش رو روی صورتم حرکت داد و رسوند به لبام و با ولع لبامو به دهن گرفت..

با بی قراری پایین لباس خوابم رو تو مشتش گرفت و کشید بالا و با یه حرکت از تنم درش اورد و .......
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر