قادر رنجبر نظرات شنبه 4 فروردین 1397 ، 03:22 ب.ظ




سرم رو تو بغلش تکون دادم و اشکام ریخت روی صورتم..

با چونه لرزون گفتم:
-باشه!..
-خوبه..

پیشونیم رو بوسید و منم گونه ش رو بوسیدم..منو اروم از بغلش بیرون اورد..

رو به روی امیر ایستاد و همینطور که دست من تو دستش بود گفت:
-می دونم خیلی دوسش داری..می دونم خوشبختش میکنی..می دونم که باهم باشین همه چی حله..اما خودت می دونی که سختی زیاد کشیده..می دونی که چه بلاهایی سرش اومده..تو این مدت شناختمت..براتم ارزش خیلی زیادی قائلم..تو و برادرت با پسرام و باران و بهار هیچ فرقی برام ندارین..همون اندازه دوستون دارم..اما اگه یه روزی بدونم بخاطرت اشکش در اومده یا ناراحت شده..چشمم و روی همه چی میبندم..تهدید نمی کنم..فقط دیگه نمی تونم ببینم مشکلی براشون پیش بیاد..دارم میرم راه دور..این مدت که اومدم همش با غم و ناراحتی بوده..برای دیدن خانواده ام و خوشی نیومدم..پس ازت خواهش میکنم نذار عذاب بکشه..باران خیلی بیشتر از بهار تحت فشار و مصیبت بوده..مطمئنم اینقدر دوسش داری که نخواهی ناراحتیش رو ببینی فقط برای اینکه دل من اروم بگیره بهم قول بده..قول بده که از امشب به بعد فقط خنده رو لباش باشه..که دیگه اشک نشینه تو چشماش..که همیشه شاد باشه..که لحظه های خوبی رو براش رقم میزنی؟!......

با چشمای منتظر و و غمگین پرسشگرا زل زد تو چشمای امیرعلی..

امیر که سرش رو انداخته بود پایین و به حرفای دایی گوش میداد و به نشونه دقت هم یه اخم ریز بین ابروهاش نشسته بود،سرش رو بلند کرد..

لبخند جای اخمشو گرفت و با اطمینان و صداقت کامل گفت:
-قول میدم دایی..تو این دنیا چیزی با ارزش تر از باران برای من نیست..پس خیالتون راحت باشه..همه ی اون روزا تموم شده..دیگه نمیزارم یک لحظه غصه بخوره...
.

لبخندش رو عمیق تر کرد و دایی رو تو بغلش گرفت..

منم کنارشون ایستاده بودم و گوله گوله اشک می ریختم..اینا مردای زندگی من بودن..

من دیگه چی از خدا می خواستم؟..وقتی اینقدر هوام رو داشتن..وقتی بخاطرم از همدیگه قول میگرفتن..

وقتی از عذابم داغون میشدن..دیگه چی میخواستم؟!..هیچی..همین برام از همه ی دنیا با ارزش تر بود...

بعد از اینکه مردونه و گرم باهم روبوسی کردن از هم جدا شدن..

دایی دست منو تو دسته امیرعلی گذاشت و گفت:
-روی قولت حساب میکنم!..

امیرعلی با لبخند سرش رو تکون داد..دایی یه بار دیگه منو تو بغلش گرفت و وقتی دوباره شماره پروازش رو خوندن سریع خداحافظی کرد و رفت..

تکیه داده بودم به امیرعلی و با گریه به دایی نگاه می کردم که هرلحظه دورتر میشد..

بین راه ایستاد و برگشت طرفمون..دستش رو تکون داد..ماهم دستمون رو بردیم بالا و براش تکون دادیم..

با لبخند سرش رو تکونی داد و رفت..همونجا موندیم تا هواپیماش بلند شد..

بعد دوتایی اروم و متفکر رفتیم بیرون..تا تو ماشین هیچکدوم حرف نزدیم..

وقتی سوار شدیم و راه افتادیم، امیر برگشت طرفم و با اخم گفت:
-تو که هنوز داری گریه میکنی..اِ بسه دیگه!..
-دسته خودم که نیست..

ابرو هاش رو انداخت بالا و با شیطنت گفت:
-می خواهی یه کاری کنم گریه ت قطع بشه؟!..

نگاه و صدای شیطونش گویای همه چی بود نیاز نبود حرفی بزنه..

اخم تصنعی کردم و با تشر گفتم:
-خجالت بکش امیر..

لبخنده مرموزی زد و گفت:
-اخه یادمه دیشب یکی همش ناز می کرد و می گفت «حالا کو تا فردا که زنت بشم»..خواستم بهش بگم اون فردایی که منتظرش بود رسید..

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-من که چیزی یادم نمیاد!..

-خب حق داری..نبایدم یادت بیاد..چیزی که به نفع ادم نباشه زود فراموش میشه..

بعد کشیده و بلند ادامه داد:
-ولـــی وای از اون موقعی که به نفع ادم باشه..همچین تو ذهنت ثبت میشه که فراموش کردنش محاله..
.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم..دیشب رو می گفت که از دستش فرار کردم و رفتم تو اتاقم..

خنده ام رو که دید دستم و گرفت و پشت چهار انگشتم رو بوسید و گفت:
-قربون خنده هات برم!..

زدم به بازوش و گفتم:
-اِ خدانکنه دیوونه!..

-دیوونه ام کردی دیگه..توقع داری دیوونه بازی در نیارم؟!..

با لبخنده پر از احساسی بهش نگاه کردم..چقدر خوشحالم که دارمش..که دیگه ماله خودمه..که پیشمه..

از وقتی خطبه ی عقد خونده شده دیگه احساس تنهایی نمی کنم....

حس می کنم یه تکیه گاهه محکم دارم..دقیقا از لحظه ای که بله رو گفتم دلم گرم شده..ته دلم قرص شده..

حس کسی رو دارم که یه بار خیلی بزرگ از روی دوشش برداشتن و الان احساس سبکی میکنه..دیگه خیالش از همه چی راحت شده..

احساس رهایی..سبک بالی..شادابی..خیلی احساس خوبیه..کاش همیشه همینطور باشم.......

نگاهی به امیر انداختم..نگاهش به جلوش بود و هرچند دقیقه یکبار برمی گشت یه نگاه با لبخند بهم می انداخت و دوباره به جلوش نگاه می کرد..

دستم دو گرفته بود تو دستش و فشار میداد..انگار از دستش بهم انرژی منتقل میکرد..

گرمای دستش داشت دیوونم می کرد..نگاهم به جلوم بود اما همه ی حواسم به مردی بود که کنارم نشسته بود..

که با نگاه و لبخندش بهم امید میداد..بهم نوید یه زندگی اروم و پر از عشق رو میداد......

اخرم نتونستم طاقت بیارم خم شدم طرفش و به بغل سرم رو گذاشتم رو پاش..

صورتم رو به روی فرمون ماشین بود...از گوشه چشم چپکی بهش نگاه کردم با تعجب بهم نگاه می کرد اما هیچی نگفت..

پهلوم روی ترمز دستی بود و درد میگرفت اما مهم نبود..دوست داشتم سرم روی پاش باشه و بهش نزدیک باشم..

کم کم صورتش از بهت در اومد و لبخند نشست روی لباش..
.

با دست چپش فرمون رو گرفت و دست راستش رو سر داد لا به لای موهام..اخ که چه لذتی داشت حسِ گرمای دستاش..

دستایی که داغ و سوزان بین موهام کشیده میشدن..چشمام رو بستم و خودم رو به نوازش دستش سپردم..

دستش رو از تو موهام کشید روی پیشونیم..بعد چشمام..گونه ام..بینیم..لبام..چونه ام..

رفت پایین تر و گردنمم نوازش کرد..با هر نوازشش دلم هری میریخت پایین..

نمی دونم کِی قراره به نوازشاش عادت کنم..الان با هر حرکتش تکون دلم رو به وضوح حس میکنم..

دستش رو گذاشت روی بازوم و از بالا به پایین و از پایین به بالا، با حرکت دستش خط می انداخت..

سکوت ماشین رو اهنگ بی کلامی که از ضبط پخش میشد می شکست..

تو یه خلسه شیرین فرو رفته بودم..داشتم خواب میرفتم کم کم..

امیر دستش رو که دوباره لا به لای موهام فرو برده بود کشید بیرون و خم شد ریموت درو از داشبورت برداشت..درو باز کرد و ماشین رو برد داخل..

هیچی نمی دیدم چون هم پایین بودم هم چشمام بسته بود اما متوجه بودم چیکار میکنه..ماشین رو خاموش کرد..

دستش رو گذاشت روی شونه ام و یکم خم شد طرفم اروم گفت:
-باران..عزیزم خوابی؟!..

اروم چشمام رو باز کردم..نگاهم رو که دید لبخند مهربونی زد و گفت:
-پاشو بریم بخواب که از خستگی چشمات باز نمیشه..

پلکی زدم و اروم بلند شدم..نگاهی به بیرون انداختم و پیاده شدم..چراغای خونه خاموش بودن..پس همه خوابیدن..

امیر اومد کنارم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و کمکم کرد از پله ها برم بالا..جلوی در اتاقم مکث کرد و با تردید بهم نگاهی انداخت..

ابروهام پرید بالا..یکم بهش نگاه کردم و یهو فهمیدم چرا ایستاده..لبخنده خبیثی زدم..

ازش فاصله گرفتم و دستام رو بردم بالا سرم خودم و کشیدم و همینطور که میرفتم تو اتاقم گفتم:
-شب بخیر امیر..فردا می بینمت!..
.

چرخیدم درو ببندم که دیدم مات و مبهوت داره منو نگاه میکنه..لبم رو گزیدم تا جلوی خنده ام رو بگیرم..

با لحن جدی که ظاهری بود گفتم:
-چیزی شده؟!..

به چشمام نگاه کرد..نمی دونم تو چشمام چی دید که نیشش باز شد و اومد جلو..منو هول داد تو اتاق و خودشم اومد داخل..

درو بست و همینطور که اروم به طرفم قدم برمی داشت گفت:
-منو اذیت میکنی؟!..

ابروهام رو انداختم بالا و رفتم عقب..هرقدمی که اون میومد جلو من میرفتم عقب..یهو یه جست زد طرفم..

تا به خودم بیام و بخوام فرار کنم تو بغلش بودم..از خدا خواسته دستام رو اوردم بالا و پیچیدم دور کمرش..

سرش رو تو موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید..چشمام رو بستم..نفساش داغ بود..

اروم گفتم:
-امیر؟!..

محکم تر فشارم داد و گفت:
-جون امیر؟!..

روم نمیشد بگم خیلی خوابم میاد..از طرفی هم نمی خواستم ناراحت بشه..

مستاصل نفسم رو دادم بیرون و گفتم:
-من..من برم مسواک بزنم و بیام!..

کنار شقیقه ام رو بوسید و اروم ولم کرد:
-منم برم لباسم رو عوض کنم..

سرم رو تکون دادم و رفتم تو سرویس اتاقم..مسواک زدم و ارایشم رو پاک کردم..

اومدم بیرون رفتم سر کمدم..یه پیراهن خواب صدفی برداشتم..قدش تا بالای زانوم بود..

بالاش کلا تور دوزی شده بود و دو بندی بود..فیت تنم بود..خیلی بهم میومد..سریع پوشیدم و رفتم رو تخت..

پتو رو کشیدم روی خودم و چشم دوختم به در اتاق..چند دقیقه بعد امیر اومد..

یه شلوارک مشکی پاش بود با تیشرت یشمی..با لبخند بهم نگاه کرد و اومد کنارم..از هیجان تمام بدنم می لرزید..

اصلا امادگی این موضوع رو نداشتم..گوشه ی پتو رو زد کنار و خوابید کنارم..

چرخید طرفم و خواست چیزی بگه که دید دارم می لرزم..با تعجب بهم نگاه کرد..دستاش رو دراز کرد و کشیدم تو بغلش..

محکم گرفتم تو بغلش و اروم کنار گوشم گفت:
-هیسس اروم..عزیزم چرا می لرزی؟..اروم باش..سردته؟!..
.

سرم رو انداختم بالا یعنی نه..دستش رو کشید روی موهام و کنار گوشم با نفسای خوش اهنگش زمزمه کرد..

چقدر صداش رو دوست داشتم:
-نفسم تا تو نخواهی هیچ چی پیش نمیاد..خودت و اذیت نکن..فکر کنم از هیجان و ترس می لرزی..اروم باش..منم..امیرعلی..قرار نیست اتفاقی بیوفته تا خودت نخواهی..من این همه سال صبر کردم این مدتم روش..هیچوقت،هیچوقت بخاطره خودم تورو اذیت نمیکنم..اروم و راحت بودن تو همیشه تو اولویته..اول تو و خواسته هات و هرچی که دوست داشتی..بعد من..اینو هیچ موقع یادت نره.....

اینقد بغل گوشم حرف زد که کم کم لرزش بدنم کم تر شد..انگار اون ترس تو دلم رفت..صورتم تو گودی گردنش بود..

نفس بلندی کشیدم و بوی خوش تنش رو با ولع تو سینه ام حبس کردم..

فقط خدا میدونه این مرد چقدر برام عزیزه..چقدر دوسش دارم..چقدر ارومم میکنه..

یکم سرم رو گرفتم بالا تا چشماش رو ببینم..یه ارامش خاصی تو چشماش موج میزد..

وقتی دید نگاهش میکنم لبخند مهربونی زد و پیشونیم رو بوسید..

سرش رو تو گردنم فرو کرد و اروم بوسید..هرجا رو که میبوسید انگار اونجارو اتیش میزد..

داغ میشد..میسوخت..و یه لذت عجیب تو تمام وجودم می پیچید.....

کمی که بوسیدم بی هیچ حرف دیگه ای، تنگ تو اغوشم گرفت و خم شد پتو رو روی هردومون مرتب کرد و دوباره خوابید..

پیشونیم و چسبوندم به سینه ش..یه دستش رو از زیر گردنم رد کرده بود و پیچیده بود دوره شونه هام،یه دستشم دور کمرم بود..

پنجه هاش رو روی تنم حرکت میداد و نرم و اروم نوازشم میکرد..

با ارامش و خیال راحت خودم رو چسبوندم بهش و به سه ثانیه نکشید بخاطره ارامش حضورش،نوازشش و صدای کوبش قلبش، به خواب رفتم!......
.


*********************************************
جلوی اینه نشسته بودم و موهام رو شونه می کردم..

امیر هم نشسته بود روی تخت و بهم نگاه می کرد..وقتی کارم تموم شد برس رو انداختم روی میز و کلیپسم رو برداشتم..

موهام رو جمع کردم و خواست کلیپس رو بزنم بهشون که دستای امیر از پشت دورم حلقه شد..

دستم تو هوا خشک شد..یه دستش رو اورد بالا و کلیپس رو از دستم گرفت و انداخت روی میز..

دستش رو برد لا به لای موهام و محکم تکون داد..موهام پریشون ریختن دورم..از تو ایینه نگاهم بهش بود..

چشماش رو بست و صورتش رو فرو کرد تو موهام..نفس عمیقی کشید و بازدمش رو بین موهام پخش کرد..

پوست سرم از داغی نفسش اتیش گرفت اتیش گرفت و گر گرفتم..

دست راستمو گذاشتم روی دستش که روی شکمم نگه داشته بود..دستش رو فشار دادم..

سرش رو بلند کرد و با اون یکی دستش موهام رو جمع کرد و ریخت رو شونه ی چپم..

سرش رو این دفعه برد تو گودی گردنم و عمیق بو کشید..چندبار پشت سرهم نفس عمیق کشید..انگار می خواست بوی تنمو استشمام کنه..

گلوم از داغی نفساش می سوخت..دستش که روی شکمم بود رو حرکت داد و اروم با سرانگشتاش نوازشم کرد..

ناخوداگاه چشمام بسته شده بود..حس فوق العاده ای بود..دلم مدام میلرزید..

اروم لباشو روی گردنم حرکت داد و بوسید..خیسی و داغی لباش اتیشم زد..انگار تو کوره ای داغ اسیرشده بودم...

وقتی بین دستاش بودم، حس یه جنس ظریف رو داشتم که از ترس شکسته شدن خیلی اروم و ملایم لمسش میکنن..

من دقیقا وقتی تو دستای امیر باشم این حس بهم دست میده..

اینقدر با لطافت و مهربونی باهام برخورد میکنه که ناخوداگاه باهاش همراه میشم و حس خیلی خوبی تو تمام بدنم میپیچه..

از روی صندلی بلند شدم و چرخیدم طرفش..هنوز تو بغلش بودم..

دستام رو انداختم دور گردنش و دستای امیر هم محکم تر کمرم رو دربرگرفت...نفسای دوتامون تند شده بود..

کمرم و نوازشی کرد و اروم گفت:
-عزیزم؟!..

با اینکه قدم بلند بود اما بازم تا سینه ی امیر بودم..الانم که با اون صندل های 10سانتی جلوش ایستاده بودم تا چونه ش میرسیدم..

چشمام رو بستم و یکم دیگه بهش نزدیک شدم و بیشتر خودمو بهش چسبوندم..

پیشونیم رو چسبوندم به چونه ش..صورتم دقیقا رو به روی گردنش بود..

مثل خودش اروم زمزمه کردم:
-جانم؟!..
.

یکم خم شد به سمت پایین و پیشونیم رو بوسید..سرش رو تکیه داد به سرم و گفت:
-دوست داری بریم مسافرت؟!..

با تعجب ازش یکم فاصله گرفتم:
-مسافرت؟..کجا؟!..

لبخندی زد و گفت:
-هرجا تو دوست داشته باشی میریم!..فکر کنم نیاز داشته باشی به یه مسافرت چند روزه..

با تردید گفتم:
-خیلی دوست دارم..از خدامه..اما بهار......

ساکت شدم..دوست داشتم بریم یه مسافرت دو نفره..اما نگران بهار بودم..

نفس عمیقی کشید و گفت:
-خب بهشون میگیم اگه تونستن اونا هم بیان..فقط می خوام حال و هوات عوض بشه..چطوره؟!..

با خوشحالی خندیدم و گفتم:
-عالیه..مگه میشه تو یه پیشنهاد بدی و بد باشه!..

بلند خندید و گفت:
-خب معلومه دیگه همه پیشنهادام به نفع تو تموم میشن!..

خودمم خنده ام گرفت..بیچاره راست میگه..همیشه هرچی میگه مطابق با خواسته های من هستن..

مهربون نگاهش کردم که بی هوا خم شد روی صورتم و دوباره و چندباره لبامو بوسید..

گرم..داغ..با حرارت و سوزان.....بیشتر از بوسه هاش نوازش هاش اتیشم میزد..

انگار دستش رو هرجا که می کشید اون قسمت از التهاب و حرارت دستاش ذوب میشد..

می بوسیدم و اروم و پچ پچ وار قربون صدقه ام میرفت..تمام تنم عرق کرده بود..

بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم و دوتامون به نفس نفس افتادیم..سفت همو بغل کرده بودیم و بلند و عمیق نفس می کشیدیم..

عطر تنشو با ولع نفس می کشیدم..چقد از داشتنش خوشحال بودم..

اروم تر که شدیم امیر گفت بریم ببینیم میان باهامون یا نه..رفتم جلوی ایینه..

صورتم سرخ و گر گرفته شده بود..دستی روی صورتم کشیدم و یکم رژگونه طلایی زدم و یه رژلب براق صورتی..

موهامم با گیره جمع کردم و امیر دستم رو گرفت و رفتیم از اتاق بیرون..همه تو سالن نشسته بودن..

سلام بلند بالایی کردیم و خواستیم بشینیم که مامان دنیا گفت:
—کجا؟..برین صبحانه بخورین ببینم..ضعف می کنین!..
.

امیر موهای مامان دنیا رو بوسید و همینطور که منو می کشید سمت اشپزخونه گفت:
-چشم مامان خانوم..شما امر بفرمایید!..

رفتیم تو اشپزخونه و مشغول صبحانه خوردن شدیم..اونم چه صبحانه ای..

هنوز لقمه ی قبلی رو قورت نداده بودم که یه لقمه دیگه میومد تو دستم..

هنوز لیوان شیر رو نذاشته بودم پایین لیوان اب پرتقال تو دستم جاخوش میکرد..

تا هم می خواستم اعتراض کنم یه لقمه میکرد تو دهنم که نتونم، بعد هم خوشحال میخندید برای خودش..

دیگه داشتم میترکیدم..از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-دیگه نمی تونم..خودت بخور..

سریع یه لقمه بزرگ گرفت داد دستم و گفت:
-همین رو بخور دیگه تموم..

بعد مظلومانه سرش رو کج کرد و منتظر بهم چشم دوخت..لبخندی زدم و لقمه رو گرفتم و اروم اروم خوردم..

وقتی امیر هم صبحانه ش رو کامل خورد، برگشتیم تو سالن و کنارِ هم نشستیم روی مبل دو نفره..

به بهار نگاه کردم که با ذوق و شادی به منو امیر نگاه می کرد..

لبخندی بهش زدم..چقدر خوشحال بود که منو امیر کنار همیم..

در واقع همه خوشحال بودن..همه می خندیدن و شاد بودن..خنده از لباشون پاک نمیشد..

امیر تکیه داد به مبل و گفت:
-خب منو باران می خواهیم چند روز بریم مسافرت..

نگاهه همه بهمون خیره شد و مامان دنیا لبخنده از ته دلی زد و گفت:
-اینکه خیلی خوبه پسرم..اتفاقا دیشب داشتم به بابات می گفتم کاش بچه ها چند روز می رفتن مسافرت تا خستگی این مدت ازشون دور شه!..حالا کجا میرین؟!..

امیرعلی خم شد جلو و دستاشو توهم قلاب کرد و گذاشت روی زانوهاش و گفت:
-هنوز مشخص نیست..اما ما دوست داریم همه باهم بریم..یعنی شما هم باهامون بیایین!..
.

مامان دنیا چشماش رو گرد کرد و گفت:
-وا مادر..ما کجا بیاییم؟..شما برین خوش بگذره بهتون!..اون موقع که ازدواج کردین ماه عسل نرفتین..بعدم که این همه مشکل پیش اومد..حالا که همه چی درست شده برین یکم دلتون وا شه..

امیر نگاهی بهشون کرد و گفت:
-نه همه باهم بریم بیشتر خوش میگذره!..

می دونستم دوست داره دوتایی باشیم اما بخاطره بهار اینطوری میگه..واقعا نمی دونستم چیکار کنم..

از طرفی نگران بهار بودم،از طرفی هم دوست داشتم خودمون بریم..نفسم لو مستاصل بیرون فرستادم..نمی دونستم چی بگم!..

مامان دنیا لبخند مهربونی زد و گفت:
-ما که اینجا هزارتا کار داریم..نمی تونیم بیاییم..اگه برادرت کار نداره با اونا برین!..

امیرعلی نگاهی به امیرمحمد انداخت و گفت:
-تو که دیگه کار نداری..بریم؟!...

امیرمحمد ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-ببخشیدا تو بری منم بیام اونوقت کی اون شرکت رو بچرخونه؟!..

امیرعلی نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت:
-ای بابا زیاد نمی مونیم..چند روز میریم و میاییم..بهار هم حال و هوایی عوض میکنه!..

امیرمحمد سرش رو انداخت بالا:
-نه بهار با این اوضاعش نمی تونه مسیر طولانی رو تو ماشین بشینه..براش خوب نیست..شما برین خوش بگذره!..

امیرعلی نگاهی به من انداخت..به بهار نگاه کردم..لبخند روی لباش بود..

وقتی دید نگاهش میکنم گفت:
-اره امیرمحمد راست میگه..خودتون دوتا برین..ایشالا دفعه بعد همه باهم میریم..
-اخه....

بابا اردلان سریع گفت:
-دیگه اخه و اما و اگر نکنین..
.

به امیر نگاه کردم..شونه هاش رو انداخت بالا و چیزی نگفت..

سرم رو به نشونه ی موافقت برای همه تکون دادم که منتظر بهم نگاه می کردن..

مامان دنیا با این کارم سریع گفت:
-خیلی خوبه..عالیه..برین تا هرموقع دوست داشتین بمونین..نگران هیچی هم نباشین..

مگه میشد نگران نبود؟..تو این اوضاع بهار رو بذارم و برم خوش گذرونی..

بهار که نگاهه نگرانم رو روی خودش دید، گفت:
-نگران هیچی نباش..مراقب خودم هستم..میریم خونه ی مامان دنیا اینا تا وقتی شما بیایین!..

با نگرانی سرم رو تکون دادم..امیرعلی دستم رو گرفت و گفت:
-کجا بریم حالا؟!..

شونه بالا انداختم و لبخندی زدم:
-نمی دونم!..

امیر یکم فکر کرد و بعد گفت:
-مشهد..شیراز..اصفهان..شمال..بعدم برمیگردیم..خوبه؟!..

با تعجب بهش نگاه کردم..خواستم چیزی بگم که امیرمحمد گفت:
-خیلی هم خوبه..فقط چند روزه میرین؟!..

امیرعلی شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:
-معلوم نیست..تا هرموقع شد میمونیم دیگه..

همونطور متعجب گفتم:
-اما امیر زود باید برگردیم اینجا خیلی کار داریم..

سرش رو تکون داد:
-زود برمی گردیم نگران نباش!..

دیگه چیزی نگفتم..فقط می دونستم زود باید بیاییم..هم بهار تنها بود..

هم نمی تونستم از سامان دور باشم..دلم طاقت نمیاورد......
.

بعد از کلی بحث و نظر قرار شد فردا صبح حرکت کنیم..

امیر خیلی عجله داشت..می گفت زود بریم که بتونیم بیشتر بمونیم..

با این حرفا همون موقع تصمیم گرفتم برم اماده شم که یه سر به بیمارستان بزنم..

فردا صبح زود که میرفتیم دیگه وقت نمیشد..حالا شاید فردا قبل از حرکت هم رفتم پیشش..

یکم رفتم نزدیک امیر..وقتی دید کارش دارم سرش رو اورد پایین تا صدام و بشنوه..

اروم گفتم:
-من میرم یه سر به سامان بزنم..میایی؟!..

موشکافانه بهم نگاه کرد..از نگاهش خنده م گرفت و لبخنده گنده ای زدم..

حتما تعجب کرده که من چرا اینقدر به سامان وابسته شدم..اگه اونم جای من بود..

تو اونطور موقعیتی و بخاطره خیلی چیزای دیگه همینقدر نگران حالش میبود..سرم رو به نشونه چیه تکون دادم..

سرش رو انداخت بالا و گفت:
-هیچی..میام باهات!..
-باشه..من برم اماده شم..

سرش رو تکون داد و منم بلند شدم..رفتم تو اتاقم و یکم ارایشم رو پررنگ تر کردم..

یه مانتو سرمه ای پوشیدم با شلوار مشکی لوله ای..یه شال سورمه ای هم شل انداختم روی سرم..

موهای رنگ شده ام رو کج ریختم تو صورتم..کت اسپرت مشکیم رو هم پوشیدم..

گوشیم رو گذاشتم تو جیب کتم و رفتم جلوی ایینه قدی اتاق..نگاهی به خودم انداختم..

رنگ موهام خیلی بهم میومد..صورتم رو کلا عوض کرده بود..از حالت دخترونه اومده بودم بیرون و صورتم زنونه شده بود..

یکم موهام رو مرتب کردم و با لبخند از اتاق رفتم بیرون..
.

به سالن که رسیدم دیدم امیر نیست..چشم چرخوندم اما پیداش نکردم..

رفتم پیش بقیه و گفتم:
-پس امیرعلی کو؟!..

امیرمحمد نگاهی بهم انداخت و گفت:
-رفت اماده بشه..

اهانی گفتم و روی مبل منتظره امیر نشستم..بهار با کنجکاوی گفت:
-کجا میرین؟!..
-بیمارستان!..

بابا اردلان با تعجب گفت:
-بیمارستان چرا؟!..

-شاید فردا وقت نشه..الان برم یه سر به سامان بزنم ببینم در چه حاله!..

سرش رو تکون داد و دیگه کسی چیزی نگفت..اما سنگینی نگاهه مامان دنیا رو حس می کردم..از گوشه چشم بهش نگاه کردم..

با یه حالت مشکوک و خاصی که سعی میکرد مشخص نشه بهم نگاه میکرد..لبخند نشست روی لبام اما چیزی نگفتم..

امیر از اتاقی که وسیله هاش هنوز داخلش بودن، اومد بیرون و گفت:
-بریم..

بلند شدم و از همه خداحافظی کردم..بعد از اینکه از بهار پرسیدم "چیزی بیرون احتیاج داره یانه" رفتیم از خونه بیرون..

جنسیس دو در قرمزم تو حیات پارک بود..با دیدنش لبخندی زدم و به امیر نگاه کردم..

اخماش یکم توهم بودن و عمیق رفته بود تو فکر..ابروهام رو انداختم بالا و بهش نزدیک شدم..

دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با ناز صورتم رو به بازوش مالیدم و گفتم:
-نبینم تو فکر باشی عزیزم!..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

  1. نازنین دوشنبه 6 فروردین 1397 01:02 ب.ظ
    رمان که من میگم از خانم نیلوفر جهانجو هستسش
  2. نازنین دوشنبه 6 فروردین 1397 01:00 ب.ظ
    با احترام به نظر شما شما الان در نت رمان احساس خاموش رو سرچ کنید این رمان برای شما نمایش داده میشود من چون این رمان رو خونده بودم با علاقه زیاد گفتم که مگرنه قصد دخالت نداشتم
  3. یکشنبه 5 فروردین 1397 10:43 ب.ظ
    مدیر محترم اسم رمان احساسه خاموشه درست بنویس لطفا
    • قادر رنجبر
      تا جای که میدونم این اسمو براش گذاشتن اگه وسط کار عوض نکرده باشن

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر