قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 1 فروردین 1397 ، 12:19 ق.ظ




چادر سفید که گل های ریز بنفش داشت روی سرم بود و کنار امیر قران به دست نشسته بودم..

زیر چشمی به امیر نگاه کردم..تند تند با دستمالی که دستش بود عرق های روی پیشونیش رو پاک میکرد..

داشت خنده م میگرفت..بیچاره چقدر استرس داشت..دیگه تا چند لحظه بعد همه چی تموم میشد..

اون دفعه وقتی عقد کردیم اصلا یادم نمیاد چیشد..چی گفتم..چیکار کردم..

اما الان تمام صحنه ها رو با اشتیاق ضبط می کردم..حتی نمی خواستم یک ثانیه رو از دست بدم..

تنها چیزی که باعث اذیتم میشد، جای خالی مامان و بابام و سامان بود..

جای خالیشون قشنگ احساس میشد..و همین خیلی داشت ازارم میداد..صدای عاقد تو گوشم پیچید..

نگین و ستاره بالای سرم پارچه گرفته بودن و سوگند هم قند میسابید..

هرچند دوست داشتم عقدمون ساده باشه اما اکثرا اومده بودن..

یعنی همه ی اقوام نزدیکمون بودن..مهریه ام همون مهریه قبلیم بود..1000سکه تمام..

هرچی گفتم اینقدر نمی خوام باشه امیر قبول نکرد و حتی خونه ای که اون مدت توش زندگی می کردیم رو هم اضافه کرد بهش..

بهار با چشمای خیس کنار امیرمحمد، رو به روم ایستاده بود و بهم نگاه میکرد..رو لبهای همه لبخند بود..همه شاد بودن..

حس می کردم مامان بابام هم همینجا هستن..حضورشون رو حس می کردم..

تو ایینه ای که جلوم بود نگاه کردم..چشمام قفل شد تو چشمای امیر..لبخند مهربونی روی لباش بود..

همینطور که تو چشماش نگاه میکردم تو دلم گفتم:
"خدایا امیر رو همیشه برام نگه دار..و همیشه همینطور مهربون باشه و کنار هم خوشبخت بشیم"..
.


نگاهم رو از ایینه کندم و به جلو نگاه کردم..ابروهام پرید بالا..

همه منتظر به دهن من زل زده بودن..یعنی الان باید بله رو بگم؟..

دوباره تو ایینه نگاه کردم..امیر با نگرانی و استرس بهم نگاه میکرد..خب مثل اینکه وقتشه..

نفس عمیقی کشیدم و لرزون اما محکم و با اطمینان گفتم:
-به یاده مامان و بابام..و با اجازه همه ی بزرگترها بله!..

همه شروع کردن به دست زدن و یکی دوتا از پسرا با شیطنت سوت میزدن..

امیر نفس عمیقی کشید که بهش نگاه کردم..دیگه نگران نبود..چشمای براقش میخندید..

جواب لبخندشو دادم و بلند شدم..بابا اردلان و مامان دنیا اومدن پیشمون..

دوتاشون بوسم کردن و یه نیم ست برلیان که روش سنگ های بزرگ بنفش رنگ کار شده بود، بهم دادن..

خیلی قشنگ بود و واقعا ازش خوشم اومد..صورت دوتاشون رو بوسیدم و تشکر کردم..

اونا هم من و امیر رو بوسیدن و برامون ارزوی خوشبختی کردن..همه اومدن جلو بهمون تبریک گفتن..

یک ربع فقط بهار رو تو بغلم اروم کردم..اخرم امیرمحمد بردش بیرون از محضر که یه هوایی عوض کنه..

خودشم میدونست تنهاش نمیذارم اما بازم بی قراری میکرد..

امیر یه جعبه از تو جیبش دراورد و اروم بازش کرد..با دیدن حلقه ام یه دنیا شادی ریخت تو دلم..

با شوق به امیر نگاه کردم..حلقه رو از تو جعبه دراورد و چرخید طرفم..

دستم رو گرفت و حلقه رو تو انگشتم کرد و بعد بوسه ای پشت دستم زد..اشک تو چشمام جمع شد..

خدایا التماست میکنم مارو همیشه همینقدر خوشبخت و شاد نگهم دار..

همه شروع کردن به دست زدن..پسرا سوت میزدن و دخترا به حالت مسخره ای کل میکشیدن..

دستم رو به پشت گرفتم جلوم و با ذوق به حلقه ام نگاه کردم..چقدر دلم براش تنگ شده بود..

امیر خم شد از روی سفره ی عقدی که جلومون پهن بود یه جعبه کوچیک برداشت و گرفت طرفم..با تعجب بهش نگاه کردم..

دستم رو گرفت و گفت:
-اون که حلقه ت بود..اینم یه هدیه ی ناقابلِ..

با چونه ای لرزون گفتم:
-لازم نبود امیر..
.

اخمی مصنوعی کرد و با چشماش جعبه رو نشون داد یعنی بگیرش..جعبه رو از دستش گرفتم و بازش کردم..

با دیدن سوییچ ماشینی که توش بود به امیر نگاه کردم و بی اراده یه قطره اشک ریخت روی صورتم..

حواسش به همه چی بود..ماشین عزیزمو که محبی اتیش زده و این مدتم از ماشین بهار و امیر استفاده میکردم..

همه ی عشقی که از خودم سراغ داشتم ریختم تو چشمام و خیره شدم تو چشماش و ازش تشکر کردم..

با دستاش صورتم رو قاب گرفت و بوسه ای گرم و پر از عشق روی پیشونیم نشوند..

بعد با شصتش اشکم رو پاک کرد..لبخند پر از بغضی زدم..چشماش رو بست و باز کرد..

خیره تو چشمام اروم گفت:
-دوستت دارم..

چشم از چشماش نمی تونستم بردارم..همه ی دنیای من جلوم بود..حس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم اون لحظه..

اگه سامان هم بود دیگه خوشبختیم کامل میشد..یک لحظه هم نمی تونستم بهش فکر نکنم..

لبخند خوشگلی زدم و گفتم:
-من خیلی بیشتر..

چشماش و لباش باهم خندیدن..چرخیدیم سمت بقیه که دیدیم همه با لبخند دارن نگامون میکنن..با خجالت سرم رو انداختم پایین..

بعد از خداحافظی و تشکر از حاج اقا چادر رو از روی سرم برداشتم و همه رفتیم از محضر بیرون..

بابا اردلان همه رو به خونه دعوت کرد و سوار ماشینا شدیم..

امیر صبر کرد و وقتی همه راه افتادن سریع خم شد و بوسه ای سریع روی لبام زد و راه افتاد..خنده ام گرفت..چقدر تا الان جلوی خودشو گرفته..

یه اهنگ شاد گذاشت و صداش رو تا اخر زیاد کرد..

شیشه طرف خودش رو کشید پایین و سرش رو برد بیرون و داد زد:
-خدایـــــــا ممنونم!..
.


خندیدم و بازوش رو گرفتم کشیدم داخل و گفتم:
-امیر نکن زشته..

با خوشحالی نگام کرد و گفت:
-چرا؟..بذار ازش تشکر کنم..امروز بهترین روز زندگیمه..به تنها ارزوم رسیدم..باید همه ی دنیا رو خبر کنم..

دوباره سرش رو برد بیرون و داد زد:
-دوستــــــــت دارم!..

جوونا سرعت ماشینشون رو با ما هماهنگ کرده بودن و تند تند بوق میزدن..

ماشینی که گل نزده بودیم..همه فکر میکردن اینا دیوونه شدن..

سهیل اومده بود کنارمون و با ریتم خاصی بوق میزد و با شمیم غش غش به دیوونگی های امیر میخندیدن..

امیریه دفعه بدون توجه به بقیه فرمون رو چرخوند و انداخت تو یه کوچه..

اینقدر رفت تو کوچه های فرعی تا همه گممون کردن و دیگه هیچکس دنبالمون نبود..

غش غش خندید و گفت:
-الان کلی بد و بیراه بهمون میگن..مثله کنه چسبیده بودن به ما..شاید بخواهیم تنها باشیم خب..هرجا میریم دنبالمون راه افتادن..

با خنده به غرغراش گوش میدادم که تو یه کوچه خلوت ایستاد..ماشین رو خاموش کرد و با لبخند و هیجان خیره شد به رو به روش..

با تعجب بهش نگاه کردم..رد نگاهشو دنبال کردم اما چیزه خاصی ندیدم..

فقط یه کوچه بود که سال تا سال فکر کنم گذر هیچکس بهش نمی افتاد..

برگشتم طرفش و خواستم بگم چرا اینجا ایستادی که ناغافل خم شد طرفم و من فرو رفتم تو اغوش گرم و مهربونش..اغوشی که برای من پر از ارامش و امنیت بود..

میون این بازوها که بودم، احساس میکردم هیچ چیز تو این دنیا نمی تونه اذیتم کنه..حس می کردم همه چی قشنگ شده..هیچ چیز بدی تو ذهنم نمی اومد..

اون لحظه خوشبخت ترین زن دنیا بودم..لبخنده محوی مهمون لبام شد.......
.

صورتش رو برد تو شالم و چندبار عمیق بو کشید..صدای نفس های عمیق و بی قرارش کل ماشین رو پر کرده بود..

و چه لذتی داشت گوش سپردن به صدای نفس های کسی که عاشقانه دوسش داری........

چند دقیقه بعد منو از خودش جدا کرد و خیره شد تو چشمام..

اینقدر خوشگل و با احساس نگام میکرد که طاقت نیاوردم و چشمام رو بستم..دستام رو از روی سینه ش کشیدم بالا و روی شونه هاش گذاشتم..

چشمام رو که باز کردم لبخندی بهم زد و دستش رو گذاشت پشت گردنم و کشیدم طرف خودش..

با تماس لبامون نفس بلند و کشداری از روی اسودگی کشید..اون لحظه دلم به چه شدتی لرزید رو فقط خدا میدونه...

چشمام ناخداگاه بسته شد و بدنم گر گرفت..یکم منو تو بغلش جا به جا کرد و بعد خیلی اروم شروع کرد به بوسیدنم..

اینقدر اروم و با مهربونی لبامو میبوسید که یه لذت خاصی تو دلم نشسته بود..

اینقدر ملایم رفتار میکرد که حس یه شی شکستنی رو داشتم که می ترسید بشکنم..

با هر بوسه اش دلم تکون محکمی می خورد..اولین بوسه ام بود..تا حالا هیچ پسری منو نبوسیده بود..

اون دفعه هم که امیر بوسم کرد اینقدر ناراحت بودم که داشتیم طلاق می گرفتیم،که به تنها چیزی فکر نمی کردم لذت بوسه ش بود..

اروم و پر حرارت میبوسید و دستش رو از زیر شالم گذاشته بود پشت گردنم و محکم فشارم میداد به خودش..

بوسه ای بدون هوس..و پر از عشق..
بوسه ای که پر از احساس بود..پر از شور زندگی بود..
بوسه ای برای شروع یه زندگی..زندگی که قرار بود پر از عشق باشه......

بدون توجه به اینکه تو کوچه هستیم خودم رو چسبوندم بهش و یکی از دستام رو تو موهاش فرو کردم و با دست دیگه ام از هیجان زیاد، محکم شونه ش رو فشار دادم........

دیگه داشتم نفس کم می اوردم..خودم رو به زور ازش جدا کردم و نفس عمیقی کشیدم..

نذاشت از بغلش بیام بیرون..پیشونیش رو گذاشت روی پیشونیم و هردومون به نفس نفس افتادیم..

لای پلکامو باز کردم و خمار نگاهش کردم..چشماش رو بسته بود و عمیق نفس میکشید..روی پیشونیش عرق نشسته بود..

یکم بعد اروم اروم چشماش رو باز کرد و همزمان لباشم به لبخنده زیبایی باز شدن..

وقتی دید نگاش میکنم لبخندش رو عمیق تر کرد و زمزمه وار گفت:
-ممنونم عزیزدلم..
.


لبخنده پر مهری بهش زدم و چیزی نگفتم..

دوباره چشماش رو بست و لبهای داغش رو گذاشت روی پیشونیم و بوسید..

یکم ازم فاصله گرفت..با چشمای خوشگل و خمارش خیره شد تو چشمام..

پر احساس پچ پچ کرد:
-خیلی دوست دارم..

مثل خودش اروم و با عشق گفتم:
-منم دوست دارم..

صورتش از هیجان یکم سرخ شده بود..چشمکی زد و دستم رو تو دستش گرفت و ماشین رو روشن کرد و بی حرفه دیگه ای راه افتاد......

به خونه که رسیدیم امیر تند تند و با ریتم بوق زد و وارد حیاط خونه شد..

تا اینجا اینقدر دیوونه بازی در اورده بود که دیگه برام عادی شده بود..

بقیه دست از کار کشیدن و با تعجب به ماشین ما نگاه کردن..همه انگار خیلی قبل از ما رسیده بودن خونه..

امیر ماشین رو پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم..همینکه از ماشین اومدیم بیرون همه ی جوونا اوار شدن سرمون..

هرکی یه چیزی میگفت و یه مشت و لگد هم نثار امیر میکرد..

دیدم اگه هیچی نگم همینطور پررو پررو با مشت و لگد افتادن به جونش..

بازوب امیر رو گرفتم و با اخم ریزی گفتم:
-یعنی چی؟..چرا میزنین..مثل اینکه یادتون رفته خودتون رو..کاری نکنین یاداوری کنم که روز نامزدی و عقداتون چیکارا می کردین ها..حالا هم راه رو باز کنین ما بریم تو خونه شما هم برین به کاراتون برسین..وقتی لباسم رو عوض کردم و اومدم همه چی باید اماده باشه..فهمیدین؟..بزرگترا رو هم بفرستین تو خونه یکم استراحت کنن..همه ی کارا با شماهاست..

بازوی امیر رو کشیدم و بی توجه به قیافه های هاج و واجشون گفتم:
-بریم امیر..
.

همه با دهن باز به پررویی من نگاه می کردن..به زور خنده ام رو خوردم و دوتایی رفتیم تو ساختمان..

یه عده هم اونجا بودن..باهاشون سلام و احوال پرسی کردیم و خوش امد گفتیم..

امیر منو فرستاد تا لباسم رو عوض کنم..رفتم تو اتاقم لباس رو از کاورش بیرون کشیدم و انداختم روی تخت..

تند تند لباسم رو عوض کردم و رفتم جلوی ایینه..یه لباس نباتی دکلته..

بالاش تنگ بود و کلا کار شده بود..با سنگ ها و مروارید های نباتی رنگ..

پایینش یکم گشاد تر میشد اما پف نداشت..صاف و لخت میوفتاد پایین..

جنسش از ساتن بود و روش حریر کار شده بود..خیلی بهم میومد..امیر انتخاب کرده بود..

یه کت کوتاه استین سه ربع از جنس ساتن هم روش می خورد تا لختی سرشونه و بازوهام رو بپوشونه..

دستی تو موهام کشیدم..رژ لبم رو برداشتم و کشیدم رو لبام..

نگاهه دیگه ای تو ایینه قدی اتاق انداختم و با رضایت رفتم بیرون..

از پله ها که رفتم پایین همه شروع کردن به دست زدن..

مامان دنیا با ذوق کل میکشید..امیر اومد پیشم و دستم رو گرفت..

یه دسته گل کوچیک از رز لیمویی برام گرفته بود..

پیشونیم رو بوسید و دسته گل رو داد دستم..دسته گل خیلی کوچیک بود..

5 شاخ گل بیشتر نداشت اما خیلی قشنگ و شیک درست شده بود..
.

پیشونیم رو بوسید و دسته گل رو داد دستم..دسته گل خیلی کوچیک بود..

5شاخ گل بیشتر نداشت اما خیلی قشنگ و شیک درست شده بود..

رفتیم جایی که خیلی ساده و شیک برای ما درست کرده بودن نشستیم..

همه اومده بودن..همه خوشحال بودن..همه لبخند میزدن..

فقط چندتایی ناراحت بودن و با غیظ نگامون می کردن که مهم نبود..اون لحظه هیچی مهم نبود..

فقط خودمون مهم بودیم که بعد از این همه سختی حالا کناره هم بودیم..

بچه ها اومدن پیشمون و بلندمون کردن تا برقصیم..

دوتایی رو به روی هم ایستادیم و بقیه هم دورمون حلقه زدن..هماهنگ شروع کردیم..

بزرگترا با لذت بهمون نگاه می کردن..جوونا هم سوت میزدن و با بالا پایین پریدن ذوقشون رو نشون میدادن..

بعد از کلی رقصیدن خسته ولو شدم روی مبل و با دست خودم رو باد زدم..

از صورتم حرارت میزد بیرون..

امیر کنارم نشست و صورتش رو اورد جلوی صورتم و فوت کرد تو صورتم..

با تعجب بهش نگاه کردم..چشمکی زد و دوباره کارشو تکرار کرد..

زدم به بازوش و گفتم:
-چیکار میکنی همسرم؟..دیوونه شدی؟!..

دستام رو گرفت و از جلوی صورتم اورد پایین و گفت:
-همسرت قربونت بره..مگه گرمت نیست؟..خب دارم خنکت میکنم دیگه..
.

خنده ی ارومی کردم..دیوونه..

همینطور رو به روم نشسته بود..دستام رو گرفته بود تو دستش و فوت می کرد تو صورتم..

یه دفعه با صدای خنده ی چند نفر برگشتیم طرفشون..هرکدوم پخش شده بودن یه طرف و ریسه می رفتن از خنده..

منو امیر با تعجب نگاهی بهم انداختیم و دوباره به بقیه نگاه کردیم..

سهیل به زور خنده ش رو جمع کرد و به امیر گفت:
-خاک تو سر زن ذلیلت..نشستی فوت میکنی تو صورتش..حالا اگه بگه سردمه چیکار میکنی؟!..لابد میخواهی ها کنی تو صورتش..

اینو گفت و دوباره همشون زدن زیر خنده..با خنده ای که به زور جلوش رو گرفته بودم نگاهی به امیر انداختم..با اخم داشت به بقیه نگاه می کرد..

یکم با همون اخم به همه نگاه کرد اما بعد یهو اخماش رو باز کرد و خیلی ریلکس تکیه داد به پشتی و دستش رو گذشت پشت من روی مبل..

خیلی خونسرد گفت:
-ادم باید در همه حال بتونه خواسته ی زنش رو براورده کنه..من اینکارو میکنم مهم هم نیست شما چی فکر میکنین..فقط دلم برای زناتون میسوزه..اگه قراره هیچکاری براشون نکنین به چه دردی می خورین؟..من ترجیح میدم همه بهم بگن زن ذلیل اما بجاش هرچی زنم میخواد رو بهش میدم..زنم خیلی مهمتر از طرز فکر شماس..

بعد از سخنرانی بلند بالاش نچ نچی کرد و دستش رو انداخت دور گردن من و کشیدم تو بغلش..

همه یکم به امیر نگاه کردن و دقیقا دو سه دقیقه بعد انگار تو سالن بمب منفجر کردن..

دخترا همچین جیغ میزدن که پرده ی گوشم می لرزید..به امیر نگاه کردم که ریز ریز میخندید..منم خندیدم..

با چند جمله همه رو انداخته بود به جون هم و حالا داشت نگاه میکرد و لذت میبرد..

میون اون همه سر و صدا یهو با دادی که شهاب زد همه ساکت شدن و بهش نگاه کردن..

شهاب نگاه پر حرصی به امیرعلی انداخت و شونه های سوگل رو گرفت و گفت:
-یه لحظه اروم باش..گوشم درد گرفت هیچی نگو..
.

وقتی دید سوگل ساکت شده و بهش نگاه میکنه، دستی کشید روی صورتش و گفت:
-خوب من همینجا، جلوی همه اعلام میکنم که زن ذلیل ترین مرد تو این دنیا هستم..حالا بگو چیکار کنم برات؟..فوت کنم تو صورتت؟..ها کنم؟..بادت بزنم؟..چیکار کنم؟..

هممون با تعجب بهش نگاه کردیم..بدون اینکه بخنده خیلی جدی این حرفارو میزد..

با صدای خنده ی امیرعلی،سالن دوباره ترکید..همه همچین قهقه میزدن که انگار خنده دار ترین جوک دنیا رو براشون گفتن..

بعد از کلی خندیدن و اذیت کردنه همدیگه، کم کم موضوع عوض شد و همشون دوباره مشغول به یه کاری شدن..

اما هنوزم وقتی دخترا به پسرا یه کاری می گفتن تا انجام بدن اونا هم می خواستن زیرابی برن دخترا غر میزدن و یاداوری می کردن....

بعد از شام نشسته بودم روی مبل و با لذت به امیرعلی نگاه می کردم که تو اون کت و شلوار مشکی و پیراهن نباتی و کراوات مشکی باریک می درخشید..

شاید هم فقط به چشم من اینطوری بود اما حس می کردم خوشتیپ ترین پسره اینجا امیرعلیِ..

پسرا دورش رو گرفته بودن و داشتن با هم می گفتن و می خندیدن..

با احساس اینکه یکی کنارم نشست، چشم از امیرعلی گرفتم و برگشتم..داییم بود..

با لبخند بهش نگاه کردم و سرم رو گذاشتم روی شونه ش..دستش رو حلقه کرد دور شونه هم..

اروم گفتم:
-دایی زود بیا..

بوسه ای به موهام زد و گفت:
-همین که برسم شروع میکنم به انجام دادن کارام..خیلی زود پیشتونم..

سرم رو تکون دادم و هیچی نگفتم..دایی بعد از مکث کوتاهی، مردد گفت:
-یه چیزایی هست که باید بدونی..

لبخنده محوی نشست روی لبام..تا الان در تعجب بودم که چرا دایی هیچی نمیگه..

واقعا نیازی به این پنهان کاری نبود..انگار بالاخره با خودش کنار اومده و تصمیم گرفته بود حرف بزنه..

بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
-من همه چی رو میدونم..
.

با شدت سرم رو از روی شونه ش بلند کرد و با چشمای ریز شده خیره شد تو چشمام..

یکم بهم نگاه کرد بعد گفت:
-چی گفتی؟..

خیلی عادی گفتم:
-من از همه چی خبر دارم دایی..خیلی بیشتر از اونی که شما فکرش رو بکنی خبر دارم..نمی دونم دلیل این پنهان کاری چی بود..اما برامم مهم نیست..حتما دلیلی داشته..نمی خوام بدونم دیگه..همینکه این پنهان کاری باعث شد چیزه با ارزشی به دست بیارم برام کافیه..هرچند خیلی دیر شد....

-اما دایی جان.......
-دایی بزارین وقتی برگشتین صحبت میکنیم..

با تردید بهم نگاه کرد و در اخر سرش رو اروم تکون داد..لبخندی بهش زدم و دوباره سرم رو گذاشتم روی شونه ش..

دایی هم محکم بغلم کرد و دیگه چیزی نگفت..اما عمیق رفته بود تو فکر..خیلی خسته بودم..

حتی نای فکر کردن به این موضوع رو هم نداشتم..چشمام رو اروم روی هم گذاشتم..

نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای امیر چشمام رو باز کردم:
-دایی و خواهر زاده خوب خلوت کردین ها..

دایی بلند خندید و گفت:
-این یعنی من بلند شم و زنت رو تحویلت بدم اره؟..بیا بشین دایی جان، ماله خودت نخواستیم....

امیر هم خندید و گفت:
-این چه حرفیه دایی..بشینین شوخی کردم..
-نه بیا بشین..منم برم پیش بقیه..
.

دایی با غم بهم نگاه کرد..چشمام رو با اطمینان بستم و سرم رو تکون دادم..لبخندی زد و رفت..

امیرعلی خودش رو پرت کرد کنارم و گفت:
-خانوم من حالش چطوره؟..

خودم رو چسبوندم بهش و گفتم:
-عالی....
-خداروشکر..

چرخیدم و بی حرف خیره شدم تو چشماش..تو سکوتی که فقط روی لبامون بود کنار هم نشستیم..

اما تو دلمون پر از حرف بود..پر از عشق بود..پر از احساس بود..

گاهی نیاز نیست حرف بزنی..نیاز نیست هرچیزی رو بگی..

باید بذاری طرفت اون حرفارو از تو چشمات بخونه..خودش درک کنه..

گاهی نباید حرف زد، باید سکوت کرد و همه چی رو سپرد دسته تقدیر و سرنوشت....

اخرین مهمون رو هم بدرقه کردیم و برگشتیم تو خونه..

نگاهی به ساعت انداختم..12 بود..دقیقا تا همین الان همه فقط زدن و رقصیدن..

تو بهترین شب زندگیمون تنهامون نذاشتن و تو شادیمون شریک شدن..و ما چقدر ازشون ممنون بودیم..

سریع رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم..مانتو و شلوارم رو پوشیدم و یکم ارایشم رو کم کردم و دویدم پایین..با اومدن من همه بهم نگاه کردن..

دایی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
-این همه راه کجا بیایین..یه آژانس میگیرم و میرم..

با اخم ریزی بهش نگاه کردم و گفتم:
-می خوام بیام..

امیرعلی مداخله کرد و گفت:
-اره دایی..منو باران شمارو میرسونیم تا فرودگاه..لطفا نه نیارین...
.

دایی وقتی دید ما مصمم هستیم دیگه حرفی نزد و رفت تو اتاقش..چند دقیقه بعد با چمدونش اومد بیرون..

بهار همین که چمدون دایی رو دید زد زیر گریه..ای خدا این دختر این همه اشک رو از کجا میاره..

دایی چمدون رو گذاشت زمین و رفت طرف بهار..یکم تو بغلش گرفتش و باهاش حرف زد..

بهش گفت خیلی زود برمی گرده پیشمون..بهار هم همش ازش قول می گرفت که زود بیاد..

حق داشت..من که بهش حق می دادم..تنهایی چیزی نیست که بشه راحت ازش گذاشت..

حتی به کسی که دیگه به دوریش عادت هم کرده باشی، متوصل میشی تا پیشت بمونه و تنهات نذاره..

دایی چندسال نبود..ماهم دیگه عادت کرده بودیم..

اما بعد از این همه سختی دیگه می خواستیم همون دایی هم که نقش پررنگی تو زندگیم نداشته، پیشمون باشه..

دایی با همه خداحافظی کرد..من و بهار رو تا وقتی بیاد به بابا اردلان و بقیه سپرد و چمدونش رو برداشت..

همه تا جلوی در همراهمون اومدن..امیرعلی چمدون دایی رو گرفت و گذاشت تو صندوق عقب..سه تایی سوار شدیم و راه افتادیم..

تا برسیم دایی همش سفارش میکرد مواظب خودمون باشیم..حواسمون به بهار باشه..تو دوران حساسی هسته و باید ازش مراقبت بشه و خیلی چیزا دیگه..

به منم گفت دیگه نیاز نیست هرروز برم کارخونه..یه ادم معتمد پیدا کنم و بسپارم دستش اما خودمم نظارت داشته باشم..

تو فکرم یه نفر بود اما باید صبر می کردم..فعلا نمیشد..

وقتی رسیدیم امیرعلی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم..ساعت 2 بود و پروازشون نیم ساعت تاخیر داشت..

همینطور کنار هم با غم و ناراحتی نشسته بودیم که از بلندگو شماره پرواز دایی رو اعلام کردن..

با بغض بلند شدم..دایی اومد جلو بغلم کرد و گفت:
-مواظب خودت باش دایی..خودم باهاتون در تماسم اما اگه چیزی پیش اومد حتما بهم زنگ بزن..در مورد اون موضوع هم همه چی رو برات میگم..نمی دونم چی بهت گفتن و تو چی میدونی..اما فعلا فقط همینو بدون که هیچکس کاره اشتباهی نکرد..درسته کسایی تو این مورد مقصر بودن اما خیلی ها هم بی تقصیر بودن..پس دیدت رو نسبت به بقیه عوض نکن..بذار بعد از اینکه کامل همه چی رو فهمیدی اون موقع تصمیم بگیر..خوب؟!..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر