قادر رنجبر نظرات سه شنبه 29 اسفند 1396 ، 11:16 ب.ظ





ولی فهمیدو کاری که نباید میکردو کرد . 

دستشو از زیر گوشم تا پایین گردنم کشید ، 

به خودم لرزیدم . 

اما نزاشتم این لرزشو احساس میکنه . 

نمیدونم چرا مانعش نمیشدم . 

دوست داشتم ادامه بده ، 

دلم میخواست بیشتر نزدیکم شه . 

حتی جوری که نمیخواستم ازم جدا شه . 

دستشو دور کمرم قلاب کرد و فشار ریزی داد . 

سرشو نزدیک تر اورد . 

حرارت بدنم بالا رفته بود . 

دستمو روی سینش گزاشتم . 

از این گرمای زیر پوست سینش دستم سوخت . 

به عقب هلش دادم . 

دریغ از این که یه سانتی متر تکون بخوره . 

سرشو نزدیک تر اورد .

زیر گوشم نجوا کرد . 

_ چرا مثل همیشه نیستی ، چرا باهام بحث نمیکنی ؟؟

چرا آرومی ؟؟

چرا چموش بازی در نمیاری ؟؟ 

تو چشماش خیره شدم . 

خودمو نباختم . 

روی تمام احساساتم خط کشیدم و گستاخانه توی چشماش خیره شدم . 

_ واسه چی باید الکی خودمو خسته کنم ؟؟؟ 

وقتی نمیتونی کاری کنی ، 

وقتز کاری از دستت برنمیاد ، منم الکی واسه چی خودمو خسته کنم . 

چشماش از زور خشم برق میزد . 

به چشمای شیطونو وحشیش چشم دوختم . 

یه جوری نگام میکرد . 

_ مطمعنی نمیتونم کاری کنم ؟؟؟

چشمامو آروم بازو بسته کردم و با لبخند خیره شدم بهش . 

همونطور که با لبخند خیره بودم بهش 

سرمو به دیوار تکیه دادو دستشو رو 

شونم گذاشتو ل باشو روی ل بام گزاشت 

عصبانی شدم . 

محو حسو حال خودش بود . 

میخواستم همراهیش کنم ولی نمیتونستم . 

احساسم نسبت بهش واقعی بود ، 

اما دوست نداشتم اینجوری ازم سوء استفاده بشه و بازیچه قرار بگیرم . 

من عروسکش نبودم که هعی بازیم میداد ..... 

دستشو لای موهام بردو ....


دستشو لای موهام بردو سرمو به عقب خم کرد . 

ل باشو از روی ل بام برداشت و نفسشو توی صورتم فوت کرد . 

میدونستم به خاطر چی این کارارو داره میکنه ، 

به خاطر سردیای این چند وقتم . و الانم به خاطر همراهی نکردنم ، 

چرا باید همراهیش میکردم ، چیزی که بین ما نبود ؟؟

بود ؟؟

من همیشه نمیتونستم برم جلو و خودمو بهش ثابت کنم ، 

نمیتونستم همیشه اونی که میره سمتش ، 

من باشم . 

اونم باید یه قدمی به طرفم برمیداشت اگه دوستم داشت ، 

از وقتی از لواسون برگشتیم ، از اون بوسه به اینور ....

همه چیز تغییر کرد ، 

دیگه من امیرطاهارو نمیشناختم . 

اونی نبود که قبلا ازته قلب نگرانم میشدو کمکم میکرد ، 

این ادمی که الان رو به روم ایستاده ، 

فقط به خاطر خودشه که داره کمکم میکنه ، 

مطمعنم . شاید میخواد با گردن گرفتن این جرم ، 

از این که جونشو نجات دادم و بهم مدیونه ، دینشو ادا کنه . 

کلافه از وضعیتمون دستمو روی سینش گزاشتم هلش دادم 

اما دریغ از این که یه میلی مترم حتی تکون بخوره . 

با دستاش صورتمو قاب گرفت . 

میترسیدم نگاهش کنم ، 

از این که رسوا بشم و بفهمه هنوزم دوستش دارم میترسیدم ، 

لبخندی به پهنای صورتش زد . 

نمیتونستم جذابیتشو پنهون کنم . 

خم شد و زیر گوشم گفت : _ اون روز توی اتاق یه چیزی بهم گفتی ، یادته ؟؟

منظورش فهمیدم . اما خودمو زدم به کوچه ی علی چپ . 

_ من نه ...! 

شیطون نگاهم کرد . 

_ خودتو به اون راه نزن . 

میتونی هنوزم جایی توی قلبت برام باز کنی ؟؟

سرمو انداختم پایین ، 

دستشو زیر چونم گزاشتو با خشم خاصی که تو رفتارش بود سرمو گرفت بالا . 

نگاهش بین چشما و لبام در گردش بود . 

سرشو خم کردو دوباره ل.بامو با گرما و حرارت وجودش ، 

به آتیش کشید.....



دستمو روی سینش گزاشتمو هلش دادم عقب . 

با چشمای خمارش نگاهم می کرد .

_ السا تو هنوزم دوستم داری ؟؟؟؟؟ 

سرمو انداختم پایین . 

چشمام پر شد از اشک . 

اولین قطره که خواست بچکه دستشو روی پلکام کشیدو اشکامو گرفت . 

کشیدتم بغلش . 

_ دیگه پیشتم ، گریه نکن بسه . 

لبخند بی جونمو به روش پاشیدم . 

_ باور نمیکنم پیشم باشی ..... 

تو یه روز خوبی یه روز بد ، 

به روز خوش اخلاقی ، یه روز بد اخلاق . 

یه روز هستی یه روز نیستی . 

تو تا قبل از مرگ سامی بودی .

پیشم بودی ، حس میکردم ماله منی . 

اما بعد از مرگش ، دیگه نه پیشم بودی ، نه ماله من بودی . 

تو بعد از مرگ سامی خیلی عوض شدی آقای امیرطاهای طاهری .... 

تو مگه همونی نبودی که ادعا میکرد دوستم داره ؟؟؟ 

پس چی شد اون همه علاقه ؟؟

کجا رفت ؟؟


دستامو گرفتو محکم نگهم داشت . 

خم شد توی صورتم و مستقیم خیره شد تو چشمام . 

_ بله السا خانم بله . 

من عوض شدم . خیلیم عوض شدم . 

ولی از خودت نپرسیدی چرا فقط با تو عوض شدم ؟؟

من اینجا دارم از استرسو ترس از خانواده هر لحظه میمیرمو زنده میشم . 

تو انگار اصلا برات مهم نیست . 

جای این که به من کمک کنی خانوادمو درجریان بزاری . 

هعی شجاعتتو به رخ من میکشی و میگی خودت میخوای جرمتو به گردن بکشی . 

مشتشو روی دیوار کوبید . 

_ د لعنتی تو غلط میکنی رو حرف من حرف میزنی . 

ازش ترسیدمو تو خودم جمع شدم . 

واقعا امیرطاها عوض شده . 

امیرطاهایی ک من میشناختم این نبود . 

جدیدا خیلی عصبی شده و مطمعنم به خاطر فشار روحیو فشار زندگیه که روشه .

اما من این مردو با تمام وجود دوسش دارم و با تک تک سلولای بدنم میخوامش .

دستمو دور شونش حلقه کردم . 

_ آروم باش . من معذرت میخوام . 

حال خودم تعریفی نداشت که بتونم تورو آروم کنم . 

با این حرفم عصبی تر شد . 

دستامو از دور شونش باز کرد اما ولشون نکرد . 

دستشو از روی مچم اورد بالاترو بازوهامو توی دستش گرفت . 

_ حالت خوب نبود منو اروم کنی نه ؟؟؟ 

چطور میتونستی مانیو تو مجلس خطم برادرش آروم کنی ... 

چطور گرمای وجودتو ، آرامش صداتو از من دریغ کردی ولی بخشیدیش به اون . 

چطور السا چطور ؟؟؟

ابروهام از تعجب بالا پرید ولی خودمو نباختم . 

آهان پس بگو اقا از کجا داره میسوزه . 

رفتم تو جلد السای قبلیو پررو بازیام شروع شد . 

_ اون موقع که دستای اون هستی خانم و گرفته بودی . 

اون موقع میفهمیدی که منم میتونم برم سمت یکی دیگه . 

من نمیدونم اون دختر کیه که هنوز بیشتر از یکی دوبار اونو ندیدی انقدر باهاش صمیمی

 شدی . 

نفس عمیقی کشیدم و خواستم ادامه بدم اما با دیدن صورتش 

زبونم بند اومد



من نمیدونم اون دختر کیه که هنوز بیشتر از یکی دوبار اونو ندیدی انقدر باهاش 

صمیمی شدی . 

نفس عمیقی کشیدم و خواستم ادامه بدم اما با دیدن صورتش زبونم بند اومد . 

رگ گردنش ورم کرده بود . 

دهنمو باز کردم حرف بزنم که از در اتاق بیرون رفت و محکم کوبیدتش ، 

با صدای در به خودم اومدم . 

به اتفاقای بینمون . 

به حرفای دلنشینی که بهم زد . 

ینی اون دیگه نمیخواد ولم کنه ؟؟؟

واقعا دوستم داره ؟؟؟؟ 

پس چرا رفتارش باهام یه روز خوبه یه روز بد ؟! 

دلیلی این رفتارای ضدو نقیضش چیه ؟؟

مانتومو در اوردمو روسریمو هم کنارش روی تخت گزاشتم . 

خداروشکر لباس مناسب تنم بود . 

از اتاق بیرون اومدمو برگشتم پیش بزرگترا . 

امیرطاهارو بینشون ندیدم . 

با صدای باز شدن در برگشتیم سمت در . 

الیاسو امیرطاها و امیرعطا و بابا اومده بودن . 

عجیب بود برام ، این وقت روز پدرم تونسته از کارش دست بکشه و 

خودشو به این مهمونی برسونه . 

با دیدن مشمایی که دست امیرعطا بود خیره شدم بهشو لبام به پهنای صورتم کش اومد .

با دیدن صورتم همشون زدن زیر خنده . 

مشمارو پرت کرد سمتمو گفت : _ زیاده روی نکنی خانم کوچولو 

جعبه کمک های اولیمون گم شده . 

خندیدم و مشمارو رو هوا گرفتم . 

نشستم رو زمینو بدون توجه به نگاهای بقیه چیزایی که توش بودو خالی کردم رو زمین .



با دیدن لواشک ، پاستیل ، آلوچه و پفک نمکی با ذوق همرو باز کردم . 

چهارزانو نشستم و با ولع شروع کردم به خوردن . 

اصلا حواسم نبود چیجوری مثل قحطی زده ها افتادم به جون خوراکیا . 

تشکر که نکردم هیچ ، تازه تعارفم نزدم . 

پفک نمکیو با کلی عشقو علاقه خوردم .

من واقعا عاشق پفک نمکی بودما ...!

غافل از این که همشون نشستن دارن با خنده نگاهم میکنن 

انگشتامو دونه دونه کردم تو دهنمو پفکای دورشو تمیز کردم با دندون و زبونم ، 

خواستم آلوچه ی آخرو باز کنم که نفهمیدم چی شد از دستم یکی قاپیدتش . 

سرمو بلند کردم . چشمای شیطون امیرعطا بهم خیره شده بودو آلوچه هارا به دهنش نزدیک

 میکرد . 

مظلوم نگاهش کردم . 

میدونستم هدفشو . میخواست دهنیشون کنه تا من نخورم . 

ولی نمیدونه سر آلوچه اصلا شوخی ندارم ، حتی دهنی ام شده باشه میخورمش . 

به خیال خودش فکر میکرد دیگ چون دهنیش کرده نمیخورم . 

اما با بلند شدمو با یه حرکت از دستش کشیدم و با گفتن :

_ ممنون خیلی چسبید .... 

ازش فاصله گرفتم . 

صدای عمو نیمارو به گوشم رسید که گفت : _ امان از دست این دختر با این شیرین 

زبونیا و شیطنتاش .....



رفتم توی حیاط . لا به لای درختاشون قدم میزدم .  

دستامو تو هوا تکون دادم که دستای گرمی بین دستام قفل شد .

خواستم برگردم سمتش که هولم دادو به درخت چسبوندتم . 

با دیدن امیرطاها لبخند کمرنگی روی لبام نشست .

امشب این پسر یه بلایی سر من نیاره فک نکنم آروم بشینه سر جاش . 

با انگشت شصتش گوشه ی لبامو لمس کرد . 

لبخندی زدو گفت : _ اگه میدونستم با دیدن اون همه خوراکی 

اینجوری چشمات برق میزنه و خوشگلو خوردنی میشی ، 

خودم واست میخریدم . 

حالا که امیرطاها انقدر مشتاقه . 

چرا یکم اذیتش نکنم .  

خدارو شکر جایی بودیم که از ساختمون به اینجا اصلا دید نداشت ، 

مگر این که کسی میومد سمت باغ ....! 

لبخندی زدمو دستمو روی شونش گذاشتم . 

خم شدم تو صورتشو گفتم : 

_ چه فرقی میکنه ، برادرت خرید دیگه . 

چه اون بخره چه تو که برای من فرقی نداره ، 

مهم اینه خوشحال شدم . 

چشمکی زدمو دستمو از رو شونش بردارم . 

به وضوح دیدم رنگ نگاهش عوض شد . 

دستاشو مشت کرد و کنارم به تنه ی درخت تکیه دادشون . 

خواستم از کنارش رد شم که کمرمو محکم توی دستاش گرفت . 

به حدی کمرمو فشار داد که چشمام سیاهی رفت . 

دقیقا جایی که چاقو خورده بود رو تو دستاش گرفته بودو فشار میداد . 

از درد داشتم میمردم ولی صدام در نیومد . 

خم شد توی صورتمو نفسشو توی صورتم فوت کرد . 

_ ینی اگه من اونارو برات میخریدم ، بیشتر از اینا خوشحال نمیشدیو برات ارزش خاصی 

نداشت . 

چشمامو بستم . 

قطره ی اشک اروم پایین چکید . 

_ حرف بزن لعنتی .

نکنه تو ....

چشمامو باز کردم . 

نگاهش که به چشمام افتاد حرفشو کامل کرد . 

_ پس درست حدس زدم . 

این اشکا نشونه ی احساساتت به امیرعطاعه . 

دستشو از روی کمرم برداشتو روشو برگردوند . 

با تموم جونی که تو تنم مونده بود آخی گفتم و افتادم زمین .......


با تموم جونی که تو تنم مونده بود آخی گفتم و افتادم زمین ...... 

برگشت سمتم . 

از تعجبی که تو چشماش بود میتونستم بفهمم چقدر حالم بد شده و رنگ صورتم پریده

که اینجوری تعجب کرده . 

اومد نشست کنارم . 

سرمو تو بغل گرفت .

چند ضربه روی گونم زد .

_ السا پاشو عزیزم . 

پاشو عشقم . السا تروخدا چی شد ؟؟؟

دستمو روی کمرم گزاشتم . 

_  کمر .. کمرم ..... آخ .... دستت . 

دیگه نمیتونستم طاقت بیارم . 

حس میکردم نبضم دیگه نمیزنه . 

حس خفگی بهم دست داده بود . 

کمرم میسوخت . 

خیلی بد فشارم داد . 

دستشو روی کمرم نوازشگونه کشید ، 

با لبخند خم شد توی صورتم . 

سعی داشت ارومم کنه ولی مشخص بود نگرانه ...




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. ویدیا جمعه 17 فروردین 1397 06:07 ب.ظ
    سلام مرسی از سایت خوبتون منم مثل ایشون این رمانو خیلی دوس دارم و میشه بپرسم کِى میزارین چون واقعا از كار و زندگی افتادیم انقد هر روز هر روز چك كردیم
    • قادر رنجبر
      گذاشتم پارت جدیدشو
  2. ناشناس جمعه 17 فروردین 1397 11:53 ق.ظ
    تورو خدا پارت های بعدی رو بزارین من عاشق این رمانم واقعا رمان قشنگیه چرا اخه انقد دیر دیر میزارین چرااااا
    بازم خواهش میكنم كه پارت های بعدیشو بزارین
    • قادر رنجبر
      باشه حتما

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر