قادر رنجبر نظرات یکشنبه 27 اسفند 1396 ، 11:51 ب.ظ



پرید وسط حرفم و گفت:
-این موضوع رو تموم کن..خب..بازم چیزی هست؟!..

مهمترین موضوع مونده بود..این کابوسای لعنتی..بازم سرم رو انداختم پایین..

نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم و راحت حرف بزنم:
-راستش الان دیگه دیدی چطوری کابوس میبینم..نمی دونم تا کی قراره این کابوسای لعنتی با من باشن..اما من چیزی که تو خواب میبینم درست عین واقعیتیه که سرم اومده..دقیقا همون روزی رو میبینم که محبی اومد سراغم..شاید تا اخر عمرم این کابوسا با من باشن..شاید نتونم یه زن کامل باشم برات..تو خیلی برای من عزیزی خودتم میدونی..دلم نمی خواد همش نگران این موضوعات باشی امیر..می فهمی چی میگم؟!...

فکش منقبض شده بود..صورتش سرخ شده بود و رگ گردن و پیشونیش زده بود بیرون..نگرانش شدم..

دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم:
-امیر خوبی؟!..

با تشویش تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-من نمیذارم تو با این کابوسا زندگی کنی..میریم دکتر..هرجا بفهمم خوب میشی میبرمت..نمیذارم عذاب بکشی..

خم شد طرفم و دستم رو فشرد و گفت:
-باران این چیزا برای من مهم نیست..فقط خوده خودت برام ارزش داری..همینکه پیشم باشی..کنارم باشی..دوسم داشته باشی..یه عمر نوکرتم هستم..اگه بازم چیزی هست فقط برای اینکه سبک بشی بهم بگو..در غیر این صورت نمی خوام چیزی بشنوم..

دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و سرم رو گرفتم تو دستام..

اروم گفتم:
-امیر احساسی تصمیم نگیر..این موضوعات چیزی نیست که اینقدر راحت ازشون بگذری..فکر کن..تا فردا فکرات رو بکن..اگه تونستی تحملم کنی و کنار بیایی میریم محضر اگه نه.........

کلافه پنجه کشید تو موهاش و گفت:
-نیاز به فکر کردن نیست..من خودمو میشناسم..یه دکتر خوب پیدا میکنم میبرمت دکتر..دیگه هم در این مورد چیزی نگو..خب؟..
.

با نگرانی بهش نگاه کردم که گفت:
-این نگرانی برای چیه؟..

با بی تابی گفتم:
-نمی خوام یه وقت اگه دعوایی بینمون شد این موضوع هارو بکوبی تو سرم..من می تونستم چیزی بهت نگم اما نمی خوام یه عمر با نگرانی زندگی کنم..دوست داشتم این موضوع یکبار برای همیشه تموم بشه..اگه تو زندگیمون بخواهی در این مورد حرف بزنی من میشکنم امیر..اینقدر سختی کشیدم که حتی یادشون هم عذابم میده چه برسه اینکه عزیزترینم بخواد از این موضوع به عنوان یه نقطه ضعف استفاده کنه.....

با اخم تو چشمام نگاه می کرد..حس کردم از حرفام ناراحت شده..

کلافه گفتم:
-امیر اینارو نگفتم که ناراحت بشی..من فقط یه تضمین میخوام که امشب اخرین شبی باشه که در این مورد حرف میزنیم..بعد با خیال راحت و اسوده فردا میریم عقد میکنیم...

چشماش رو با اطمینان باز و بسته کرد و گفت:
-قول میدم این اخرین شبی بود که در این مورد صبحت شد..فقط دکتر رو باید بیایی بخاطره کابوسات..

لبخند مهمون لبام شد..همین قولش برام دنیایی ارزش داشت..امیر کسی نبود که بزنه زیر قولش..

این همون ادمیه که با اینکه عاشق من بود اما بازم تو مدت همخونه بودنمون، بهم نزدیک نشد و قولی رو که داده بود نشکست..پس بازم میشه بهش اعتماد کرد....

لبخندم رو که دید اونم با لبخند چشمکی زد و گفت:
-بخاطره همین حرفای بی اهمیت مثل دزدا کشیدیمون بیرون..

با صدای بلند خندیدم و گفتم:
-اگه یکی میدیدمون فکر می کرد کجا داریم میریم!..

سرش رو با خنده تکون داد و گفت:
-اره اونوقت میشدیم اش نخورده و دهن سوخته..
.

چشم غره ای بهش رفتم..صدای خنده ش بلند تر شد..با عشق به خنده ش نگاه کردم..

اونم ساکت شد و خیره شد بهم..تو نگاهش عشق و شیفتگی موج میزد..

یکم همینطور بهم نگاه کردیم..باد ملایمی میوزید و موهام تو هوا پخش شده بودن..

نگاهش کشیده شد سمت موهام..سرم رو انداختم پایین اما گرمی نگاهش رو حس می کردم..

چند دقیقه بعد صداش رو که شنیدم سرم رو بلند کردم:
-حالا که تا اینجا اومدیم بزار دهن سوخته نشیم..

با ترس و تعجب بهش نگاه کردم..هزار تا فکر همون یه لحظه اومد تو ذهنم..دستش رو برد زیر میز و یه چیزی کشید بیرون..

با دیدن گیتارش چشمام برق زد..وای چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود..

با ذوق دستام رو کوبیدم بهم..خندید و گیتار رو از تو کیفش در اورد و گرفت دستش..

چشماش رو ریز کرد و گفت:
-خوب چی بزنم برات خانم خانوما؟!..

چشمام رو تو کاسه چرخوندم و یکم فکر کردم..اما چیزی به ذهنم نیومد..

چشمکی زدم و گفتم:
-خودت پیشنهادش رو دادی خودتم اهنگشو انتخاب کن...

سرش رو تکون داد وکمی فکر کرد و بعد دستاش رو کشید روی سیمای گیتار و با صدای پر از احساسی،با چشمایی که ازشون حرارت و گرما میریخت خیره تو چشمام شروع کرد به زدن..

کمی بعد چشماش رو بست و با چشمای بسته اهنگ رو با شور و حرارت خوند..

«شده شبیه تو..تمام بی کسیم..می خوام که یادت بیاد..
به سمت من اگه..دلت قدم نزد..بزار خیالت بیاد..
نگاهه خیسه من..به یاده تو هنوز..یه ابره بارونیه..
این بغضه لعنتی..تو خاطراته من..یه عمره زندونیه..
برای من کسی..شبیه تو نبود..تو خلوتم با منی..
با جایه خالیت..همیشه بودنت..دوباره زخم میزنی..»
.

چشماش رو باز کرد خیره شد تو چشمام..

دستم رو زدم زیر چونه م و ارنجم رو گذاشتم روی میز و محو صداش و نگاهه خیره ش شدم..

صداش رو یکم برد بالاتر و ادامه داد:
«بدونه تو همیشه این سکوت و بی کسی شده تمومه لحظه های من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..
بدونه تو همیشه این سکوت و بی کسی شده تمومه لحظه های من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..»

دوباره چشماش رو بست و یکم اهنگ زد..صداش معرکه اس..معجزه میکنه..

مسخ شده فقط بهش نگاه می کردم که چقدر با احساس میخوند و میزد..

همینطور چشم بسته دوباره شروع کرد..

« شده شبیه تو..تمام بی کسیم..می خوام که یادت بیاد..
به سمت من اگه..دلت قدم نزد..بزار خیالت بیاد..
هوای گریه هام..بدونه تو پر از..هوای پائیزیه..
بدونه تو اگه..بیوفتم از نفس..بهایه نا چیزیه..
تمام زندگیم..شبیه شعله ی..اسیره خاکستره..
چه فرقی می کند..بزار که از سرم..خیاله تو بگذره...
بدونه تو همیشه این سکوت و بی کسی شده تمومه لحظه های من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..
نبودی و خیاله تو..تمامه خاطراته تو نوشته شد به پایه من..
به پای من.....»
(سامان جلیلی..خیال)

چشماش رو باز کرد و با یه دنیا عشق و علاقه بهم خیره شد..

با هیجان شروع کردم به دست زدن..امیر هم با اون لبخند خوشگلش نگام میکرد..

حرفی نمی تونستم بزنم..صداش دیوونه ام کرده بود..مسخ شده بودم..
.

با بلند شدن امیر منم بلند شدم..داشت میومد طرفم که هول شده گفتم:
-چیز..اومم..میگم بریم بخوابیم..بهار شبا میاد تو اتاقم یه وقت میبینه نیستم نگران میشه..

فهمید هول شدم..چشماش پر از شیطنت شد..لبخند کجی زد و اومد طرفم..نمی دونستم  چیکار کنم..

پشتم رو کردم بهش و خواستم برم که دستم رو گرفت و کشید..برگشتم طرفش..

لبخندش رو عمق داد و دستش رو دور گردنم انداخت..راه افتاد و منم باهاش همقدم شدم..

همینطور هم اروم کناره گوشم کشیده گفت:
-بـــــــله!..

صداش رو اروم تر کرد و با پچ پچ گفت:
-بریم بخوابیم که بهار یه وقت نیاد تو اتاقت ببینه نیستی..

صداش پر از شیطنت بود اما لا به لاش حرصشم معلوم بود..

خنده ام گرفت..چقدر سعی می کرد حرصش رو نشون نده..

سرم رو تکون دادم و بعد از مدت ها با شیطنت گفتم:
-بله دیگه..پس چی؟..می خواستی بشینیم اینجا به همدیگه نگاه کنیم؟!..

ایستاد و منم مجبور کرد بایستم..تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-نه فقط نگاه کردن نبود که..خیلی کارا میشد کرد..اگه فکر کردی فقط میشینم بهت نگاه میکنم، اشتباه کردی بیا تا بهت بگم..

دستم رو کشید سمت همون جایی که نشسته بودیم که با حرص دستم رو از دستش کشیدم بیرون..

با صدای بلندی شاکی گفتم:
-امیــــر!..
.


غش غش خندید و دوباره راه افتادیم سمت ساختمان..

خوب که خندید دوباره با شیطنت گفت:
-حالا یه امشبم تموم میشه..فردا که زنم میشی چی؟!..

اخمام رو به ظاهر کشیدم توهم و گفتم:
-امیر یه کاری نکن به همه بگم فعلا عقد نمی کنیم..

این دفعه با صدایی که حرص قشنگ توش محسوس بود گفت:
-اگه خفه بشم همه چی حله؟!..

جدی سرم رو تکون دادم که با دلخوری بهم نگاه کرد و دیگه چیزی نگفت..داشتم می ترکیدم از خنده..

جلوی در که رسیدیم برگشتم طرفش و سریع گونه ش رو بوسیدم و دویدم سمت اتاقم..

همینطور که با قدمای بلند پشت سرم میومد و سعی میکرد صداش بلند نشه گفت:
-وایسا ببینم..تنها تنها که نمیشه..سهم من چی؟!..

پریدم تو اتاقم و سریع درو قفل کردم و خنده مو ازاد کردم..وقتی از این اتاق بیرون رفتم چه حالی داشتم و الان چه حالی دارم..

چقدر فاصله ی بین شادی و غم کوتاهه..منی که اون موقع از ناراحتی داشتم دیوونه میشدم الان از خوشی رو پا بند نیستم..

همینطور داشتم میخندیدم که یه دفعه با تقه ای که به در خورد تو جام پریدم و نیشم خود به خود بسته شد..

چسبیدم به در و زمزمه ی اروم امیر رو شنیدم:
-همه این بدهکاری هاتو یکجا باید بدی خانوم!..فکر نکن گذشتم ازت ها..امشبم برو راحت بخواب و با دنیای مجردی خداحافظی کن..

گوشم رو چسبونده بودم به در تا صداشو بشنم..ریز ریز خندیدم و با صدایی پر از ناز و کشدار گفتم:
—حالا کــــو تا فردا!..

-چشم روی هم بزاری فردا هم رسیده..اونوقت ببینم بازم اینطوری ناز می کنی یا نه..

اروم با سر انگشتام زدم روی در و سرخوش گفتم:
-شب بخیر اقا امیر..برو بخواب..

چند لحظه بعد صدای قدماش رو که از روی حرص محکم برمی داشت سکوت راهرو رو شکست..

خندیدم و رفتم سمت تختم..خدا اخر و عاقبت منو با این امیر عاشق و شیطون بخیر کنه!.......
.

********************************************

از اتاق اومدم بیرون و دستی روی صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم..

رفتم سمت ایستگاه پرستاری و گفتم:
-سلام..اقای دکتر اجازه دادن من سامان سینایی رو ببینم..گفتن باهاتون هماهنگ میکنن..

پرستاره نگاهی بهم انداخت و گفت:
-بله الان تماس گرفتن..بفرمایید از این طرف..

سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم..بردم تو یه اتاق و لباس سبز رنگه گان رو به دستم داد و ازم خواست بپوشم..

پوشیدم و ماسکی هم به صورتم زدم و با قدمای لرزون راه افتادم سمت اتاق سامان..

وقتی بهش رسیدم اشکام دوباره چکید روی صورتم..

حرفای دکتر دوباره تو گوشم پیچید:
-علائم هوشیاریش هیچ تغییری نکرده..کاری از دسته ما دیگه برنمیاد..خودش باید مقاومت کنه..شاید همین امروز و فردا بهوش بیاد..شایدم چندسال طول بکشه..توکل کن به خدا.....

کنارش روی صندلی نشستم و دستش رو گرفتم تو دوتا دستم..

دستش رو چسبوندم به پیشونیم و همراه با گریه گفتم:
-سامان سلام..چرا بلند نمیشی بی معرفت؟..امروز من عقد میکنم اما تو نیستی..پیشم نیستی..کنارم نیستی..بلند شو تورو خدا..دیگه طاقت ندارم..دلم برات تنگ شده..برای حمایتات..برای حرفات..برای دلداری دادنات..بلندشو و بهم اطمینان بده که خوشبخت میشم..میدونم با امیر که باشم حتما خوشبختم اما به اطمینان تو نیاز دارم سامان..باید الان کنارم باشی..ترس رو ازم دور کنی اما اینجا خوابیدی..راحت خوابیدی و فکر من نیستی که دارم دیوونه میشم..دیگه تحمل ندارم اینجا ببینمت سامان..از دیروز تا الان هزار بار اومدی تو ذهنم و من بارها شکستم و دم نزدم..سامان بلندشو و این روزای بد رو تموم کن..بلندشو..بخاطره من که منتظرتم..بخاطره خودت که هنوز هزاران ارزو داری..بلندشو..چشمای قشنگتو باز کن..

با هق هق نالیدم:
-سامان تورو خدا چشماتو باز کن..
.

گوشیم تو جیب مانتوم لرزید اما اهمیت ندادم..پشت دستش رو گذاشتم روی لبام و بوسیدم..

اشکام چکید روی دستش..هیچ عکس العملی نشون نمیداد..

خدایا چیکار کنم؟..دیگه نمی تونم..دوست داشتم پیشم باشه امروز..

دوباره به چهره ی رنگ پریده اش نگاه کردم و از ته دل زار زدم..سامان من نباید اینجا باشه..

الان باید بهترین زندگی رو داشته باشه..باید به فکر زن و زندگی باشه..باید ازدواج کنه..

مگه چندسالشه..همش 30سالشه خدا..زود نیست؟..برای اینجا خوابیدنش زود نیست؟..

خدایا من سامان رو از تو میخوام..فقط تو..بهم رحم کن..سامان رو بهم برگردون..

هنوز داشتم زار میزدم که با صدای پرستار بهش نگاه کردم:
-خانوم وقت تمومه..بیشتر از این نمی تونین اینجا بمونین..

سرم رو تکون دادم و بلند شدم..روی صورت سامان خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم..

لبام رو بردم کنار گوشش و اروم زمزمه کردم:
-منتظرتم عزیزم..ناامیدم نکن..بهت نیاز دارم..نذار بشکنم..برام دعا کن خوشبخت بشم..حالا که نیستی حداقل با قلب پاکت از خدا بخواه که خوشبختم کنه..به دعات نیاز دارم..من میرم اما زود میام..میام و همه چی رو برات تعریف میکنم..دکتر گفته هرموقع خواستم میتونم ببینمت،پس هرروز پیشتم..فعلا خدافظ...

سرم رو بلند کردم و با ناامیدی به چشماش نگاه کردم..

اما حتی یه لرزش خفیف هم نداشتن..سرم رو تکون دادم و با گریه رفتم بیرون..

لباس رو دراوردم و بعد از تشکر از پرستار، از بیمارستان زدم بیرون..

گوشیم رو از جیبم دراوردم و بهش نگاه کردم..شماره ناشناس بود..
اخمام رفت توهم..کیه یعنی؟..

شمارش رو گرفتم و دستی روی صورت خیسم کشیدم..
.

در ماشین رو که باز کردم ارتباط برقرار شد..با شنیدن صدای جیغ جیغوی ستاره لبخند نشست روی لبام..

بدون سلام و احوال پرسی یهو حمله کرد بهم:
-دختره ی بی معرفت..معلوم هست کجایی تو؟..یه حالی نمیپرسه از من..رفتی حاجی حاجی مکه..اصلا ازت توقع نداشتم..من باید از سپهر بشنوم که داری امروز عقد میکنی؟..نکنه می خواستی منو دعوت نکنی؟..خیلی نامردی باران..فکر کردی میتونی از زیر شیرینی دادن در بری؟..من از چند روز پیش بدون اینکه بدونم کِی عقد میکنی لباس اماده کردم و خوابیدم زیر ماسک..همش تو ارایشگاهم..اونوقت خانوم می خواستن منو دعوت نکنن..

من می خندیدم و اون با حرص حرف میزد..ساکت شد چند لحظه..

صدای خنده ام رو که شنید یه دفعه منفجر شد:
-بله بله بایدم بخندی..منو یادت رفته بایدم بخندی..من کلی پول به ارایشگاه دادم تو میخندی؟..حالا کی پولای منو پس میده بهم؟..دختره ی پررو..زود ادرس محضر رو بده تا نیومدم پولایی که خرج کردم رو از حلقومت نکشیدم بیرون؟..

به زور خنده ام رو جمع کردم و گفتم:
-دختر یه نفس بگیر خفه میشی..یکم ارومتر..

با حرص گفت:
-مگه تو میذاری؟..مگه میذاری ادم اروم باشه؟..زود ادرس بده!..

با خنده گفتم:
-دیوونه من و امیرعلی به سپهر زنگ زدیم هم تو و هم مامان و بابات رو دعوت کردیم..ادرس رو هم بهش دادیم..اونم قول داد میایید..

-هنوز نمیدونی باید شخصا منو دعوا میکردی؟..
-اوه واقعا شرمنده نمیدونستم..خب ستاره خانوم افتخار میدین تو عقد من تشریف بیارین؟!..

بعد از مکث کوتاهی خیلی جدی گفت:
-اومم باید فکر کنم..باید ببینم قراری برای امروز نداشته باشم..اگه وقتم ازاد بود این افتخارو نصیبتون میکنم که تو عقدتون باشم..حالا شما ادرس رو بفرست برای من تا ببینم چی میشه!..
.


خندیدم و گفتم:
-چقدر رو داری دختر..تا الان میخواستی پول ماسک و ارایشگاهتو ازم بگیری ها..نیایی میکشمت..ادرسم برات اس میکنم!..

-باشه منتظرم..برو به خودت برس عروس خانوم..مزاحمت نمیشم..میبینمت..فعلا..
-منتظرتم..مامان بابات رو هم حتما بیاری..خدانگهدارت!!..

لبخندی زدم و گوشی رو قطع کردم..با این دختر که باشی خنده از روی لبات پاک نمیشه..

استارت زدم و راه افتادم..بعد از مدت ها می خواستم برم ارایشگاه.....

جلوی ارایشگاه پارک کردم و پیاده شدم..بهار چون نمی تونست مدت زیادی روی صندلی بشینه ترجیح داد تو خونه اماده شه..منم که دیدم سختشه اصرار نکردم..

درواقع خودش می خواست بیاد اما امیرمحمد و مامان دنیا نذاشتن گفتن اذیت میشه..

وارد ارایشگاه خاله مریم شدم..خاله وقتی منو دید با گریه اومد طرفم و محکم بغلم کرد..

با اینکه پیشم اومده بود اما بازم محکم گرفته بودم تو بغلش و می چلوندم..

دستام رو دورش حلقه کردم و اروم گفتم:
-سلام خاله..چرا گریه میکنی عزیزم؟..

-سلام دخترم..وقتی فکر میکنم چقدر اذیت شدی دلم خون میشه..

لبخندی به این همه مهربونی زدم و گفتم:
-همه چی تموم شده خاله..شما هم گریه نکن دیگه..

ازم جدا شد و با خوشحالی گفت:
-اره راست میگی..شگون نداره همچین روزی گریه کنیم..بیا که کلی کار داری..
.

دستش رو گرفتم و گفتم:
-خاله چون عقدمون محضریه نمی خوام زیاد روی صورت و موهام کار کنی..

چشماش رو باز و بسته کرد و گفت:
-چشم دخترم بیا بشین اینجا..

نشستم و خاله هم کارش رو شروع کرد..اول ابروهام و صورتم رو اصلاح کرد..

بعد یه رنگ عسلی روی موهام زد..اما مثل روز عروسیم نمیذاشت خودمو ببینم..موهام رو سشوار کرد و شروع کرد به ارایش صورتم..

می دونستم چیزی رو که ازش خواستم حتما انجام میده برای همین با اطمینان خودمو سپردم دستش..

ارایشم که تموم شد، موهام رو هم درست کرد و گفت:
-مثل ماه شدی عزیزم..بیا ببین راضی هستی!..

وقتی جلوی ایینه ایستادم یه لحظه شوکه شدم..چون مدت ها بود که هیچ کاری روی صورتم نکرده بودم الان واقعا تغییر کرده بودم..

ابرو هام مدتها بود پر شده بود و اصلاح نکرده بودم اما الان بلند و هشت برداشته بود و کلی صورتم رو باز کرده بود..

ارایشم با موهام همخونی داشت..چشمام رو عسلی و قهوه ای روشن سایه زده بود..

یه مداد قهوه ای هم تو چشمام کشیده بود..حتی ریملی هم که برام زده بود قهوه ای بود..

رژگونه طلایی..رژ لب مات کرم رنگی که برام زده بود، جلوه قشنگی به صورتم داده بود..

در عین سادگی بی نهایت عوض شده بودم..صورتم یه حالت بوری گرفته بود که خیلی قشنگم کرده بود..

مخصوصا که رنگ چشمامم عسلی بود و هماهنگ بود با ارایشم..

تا حالا موهام رو رنگ نکرده بودم و این خیلی باعث تغییرم شده بود..

موهای عسلی رنگمو فر ریز کرده بود و ریخته بود دو طرف صورتم و پشتشون رو هم جمع کرده بود بالا سرم..
.

خیلی از خودم خوشم اومد..بعد از مدت ها حس می کردم صورتم شاداب شده..

شور و شوق تو صورتم قشنگ معلوم بود..چشمام برق میزد..

برگشتم سمت خاله و گفتم:
-دستت درد نکنه خاله..چی ساختی..ممنونم..

لبخند رضایت نشست روی لباش و گفت:
-خودت قشنگی عزیزم..می بینی که من زیاد کار نکردم روی صورتت..

-وای خاله نگین..یعنی من الان همونطوری هستم که وارد ارایشگاه شدم؟..

و چشمک شیطونی زدم که دوتایی زدیم زیر خنده..رفتم تو اتاق و ساکی که اورده بودم رو باز کردم..

خاله وقتی رنگ لباسم رو پرسید این ارایش رو برام کار کرد تا به لباسم بیاد..

هرچند برای محضر مانتو شلوار میپوشیدم اما به اصرار امیر یه لباس شب نباتی هم خریده بودم تا وقتی اومدیم خونه بپوشم..

شلوار کتان لوله ای کرم رنگم رو در اوردم و پوشیدم..

مانتو طلایی تنگ که قدش تا بالای زانوم بود..شال کرم که رگه هایی از طلایی توش بود..

کفش پاشنه ده سانتی کرم رنگ جلو بسته..یه سگک کوچیک طلایی هم بغلشون داشتن..

همه رو پوشیدم و لباسای قبلیم رو گذاشتم تو ساک و رفتم از اتاق بیرون..

با بیرون اومدنم خاله شروع کرد به کل کشیدن و حاضرین هم محکم دست زدن..

با لبخند رفتم طرفش و صورتش رو بوسیدم و تشکر کردم دوباره ازش..

جلوش ایستادم و گفتم:
-خاله یادتون نره ها..سرساعت محضر باشین..اصلا می خواهین بفرستم دنبالتون؟..

خاله خندید و گفت:
-نه دخترم خودم با مهتاب میام..
-پس عمو حسین چی؟..
.

حسین شوهرش بود و منو بهار بهش میگفتیم عمو..مهتاب هم دخترش بود که کلا رابطه خوبی باهم نداشتیم..

برعکسه مامان و باباش خیلی مغرور بود و با هم کنار نمیومدیم..برای همین اصلا خوشم نمیومد ازش..

خاله لبخندی زد و گفت:
-اتفاقا حسین گفت عذرخواهی کنم..اون ساعت یه قراره مهم داره نمی تونه بیاد..

با ناراحتی گفتم:
-ای بابا دوست داشتم عمو هم باشه..

-خودشم خیلی ناراحت شد وقتی دید نمیتونه بیاد..همش میگفت ازت عذرخواهی کنم..

-این چه حرفیه..خوشحال میشدم بیاد اما حالا که کار داره بهش بگین پس برای شب که تو خونه یه جشن کوچیک دوره هم میگیریم خودشو برسونه!..

-چشم دخترم میگم بیاد..
-مرسی خاله جون..من دیگه برم که کلی کار دارم..

دوباره صورت خاله رو بوسیدم و از ارایشگاه اومدم بیرون..خاله هیچوقت از ما پول نمی گرفت..

یه چندباری اون اوایل وقتی خواستیم حساب کنیم اینقدر ناراحت شد که از کرده ی خودمون پشیمون شدیم..

نشستم پشت فرمون و با تعجب گوشیم رو از جیبم در اوردم..نخیر..خبری نیست..

با همون تعجب گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و راه افتادم..یعنی چی شده؟..

امکان نداره امیر به من زنگ نزنه..وقتی کنارم نیست در ساعت 4بار زنگ میزنه..

یعنی هر یه ربع یکبار زنگ میزنه و ادم رو دیوونه میکنه..اما حالا از صبح خبری ازش نیست..خیلی جای تعجب داره..

حتما کار داشته یا خواسته این روزه اخری تو حال خودم باشم..

شونه ای بالا انداختم و راه افتادم سمت خونه.......
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر