قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 31 خرداد 1396 ، 02:01 ب.ظ



رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت34


لبخند پر دردی روی لبم نشست

پس بگو چرا نازیلا انقدر از ازدواج ما ناراحت بود

و نیلا همش نیش و کنایه..

وارد سالن شدم

بی توجه بهشون رفتم سمت اتاقم و در و بستم

خسته روی تخت دراز کشیدم

از دیشب چشم روی هم نذاشته بودم

با ذهنی مشغول و تنی پر از درد گوشه ی تخت مچاله شدم

و خیلی زود خوابم برد

چرخی به پهلو زدم

نگاهم به ساعت افتاد

شب شده بود 

تند از جام بلند شدم

با یادداوری اینکه اون دختر افریته قراره بیاد آه از نهادم بلند شد

یه لباس کوتاه بالای زانو از جنس کرپ به رنگ کالباسی که کمربند طلائی داشت از توی کمد برداشتم

جوراب شلواری مشکی پام کردم

با کفش های مشکی ورنی براق

موهامو باز گذاشتم

آرایشی انجام دادم تا صورتم از بی روحی در بیاد

از اتاق بیرون اومدم

نازیلا با دیدنم پوزخندی زد

نگاهی به تیپش انداختم

تاپ سفید با شلوار آبی پاش بود

و موهاش و بالای سرش جمع کرده بود

با نیلا و شهلا در حال بگو بخند بودن

خانوم بزرگ بی توجه به اون سه تا داشت کتابی مطالعه میکرد

در سالن باز شد

بهراد و بهزاد با هم اومدن رفتن طرف خانوم بزرگ و خم شدن دستشو بوسیدن

از کنارم رد شدن

سلامی زیر لب گفتم

مثل خودم جوابم و دادن و کنار همسراشون نشستن

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت35


رفتم و روی دور ترین مبل و انتخاب کردم نشستم

خدمتکار در حال پذیرایی از اونا بود

سینی رو آورد طرفم 

دست دراز کردم تا فنجون قهوه رو بردارم که صدای شاهو از پشت سر خدمتکار بلند شد

_کسی بهت گفت از این پذیرایی کنی؟!
اون همینطوریشم نون خوره اضافس
خودش باید کاراشو بکنه

دستم روی هوا خشک شد

احساس کردم یه پارچ آب سرد ریختن روی سرم

وقتی لبخند پیروزمندانه نازیلارو دیدم خورد شدم..

خدمتکار ازم فاصله گرفت

نفسی کشیدم

با کنار رفتن خدمتکار قیافه ی منحوس شاهو رو دیدم 

پوزخندی زد پشت چشمی نازک کردم و با ناز پام روی پام انداختم

عصبی شد 

لابد فکر کرده الآن گریه میکنم

نازیلا از پشت دستش  و دور کمر شاهو حلقه کرد

با صدای نازکی گفت:سلام شاهو جوون

ایی چندشم شد

شاهو دستشو گرفت  و چرخوندش طرف خودش

بوسه ای روی گونش زد

_سلام نانا خانوم کجایی؟!
دلم برات تنگ شده

پوزخند صدا داری زدم انگار شنید

روی مبل رو به یی من کنارهم نشستن 

از جام بلند شدم و رفتم آشپزخونه و برای خودم یه فنجون قهوه آوردم

و روی مبلی نشستم تا دیگه نبینمشون

کمی از قهوه رو خوردم تا بغضی که راه گلومو گرفته بود بره پایین تا رسوا نشم


بیشتر از این نشکنم

همه دور هم بودن اما ساشا هنوز نیومده بود

در حال خوردن شام بودیم که صدای در سالن اومد

بی توجه به صدای در سالن همه مشغول خوردن بودن

رو به روی در بودم

ساشا تلو خوران در و بست....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#قسمت_36


انگار مست بود 

قدمی برداشت که پخش زمین شد

هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن

دلم سوخت از جام بلند شدم

آقا بزرگ و خانوم بزرک نگاهی بهم انداختن

قدمی برداشتم که برم سمتش 
 با صدای شاهو لحظه ای سرجام ایستادم

_چیه هرزه حالا نوبت ساشاس تا عاشق خودت کنی
هه کارت بی فایدست
اون نه حسی داره نه مردانگی

دستم و مشت کردم

بی توجه بهش رفتم سمت ساشا که هنوز پخش زمین بود

خم شدم و دستش و دور گردنم انداختم

_پاشو میبرمت اتاقت

سرشو بلند کرد

انگار توی چشم های سبز عسلیش حاله ای از اشک بود

با مستی و صدای خماری گفت:

_رنگ چشمات مثله زندگی من سیاهه

_میشه خودتم کمک کنی ببرمت توی اتاقت

هیکل ظریفم زیر هیکل تنومند و بزرگش گم شده بود


با هزار زحمت با کمک خودش از روی زمین بلندش کردم

نفسم به شماره افتاد

از پله ها بالا بردمش

هیچ کدوم از جاشون بلند نشدن

لحظه ای از این همه بی مهری و بی محبتیشون شوکه شدم

در اتاقش رو باز کردم 

پاهاشو به زور روی زمین میکشید

انداختمش روی تخت

کمره دردناکم و صاف کردم و نفسم و بیرون دادم

پاهاش از تخت آویزون بود

پاهاشو کشیدم روی تخت و کفشش و با جوراباش  در آوردم

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#قسمت_37


مثل جنین تو خودش جمع شد.

 پتو رو کشیدم روش چشم هاش بسته بودن 

کمی روی صورتش خم شدم احساس کردم زیر مژه هاش خیسه دلم براش سوخت.

 عقب گرد کردم از اتاق خارج شدم 

که یهو دستم کشیده شد و محکم تخت  دیوار خوردم . 

از درد آخی گفتم .

سرم و بلند کردم با قیافه حق به جانب شاهو رو به رو شدم. 

اخمی کردم . 

خواستم از کنارش رد بشم دو دستاشو گذاشت دو طرفم روی  دیوار 

پاشو خواست وسط پاهام بذاره که فهمیدم . 

پاهامو تند جفت کردم . 

پوزخندی زد با سر زانوش محکم زیر دلم زد .

 لحظه ای نفسم بند اومد . 

سرشو نزدیک صورتم آورد و کنار گوشم

 گفت : چیه فکر کردی می‌تونی از دست من در بری ...  

هرم نفس هاش به گوشم می‌خورد . 

سرش و لای موهام فرو کرد . 

دستش کم کم اومد بالا قلبم تند تند می‌زد

 که صدای نازیلا اومد 

شاهو کجایی 

با شنیدن صدای نازیلا عصبی موهامو کشید ولم کرد . 

دستی به لباش کشید رفت سمت پله ها 

   _اومدم عزیزم 

پاهام توان نگهداری وزنم و نداشت سرخوردم و روی زمین نشستم .

 لبمو محکم گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه.

کمی که حالم بهتر شد از جام بلند شدم .

 با قدم هایی آروم از پله ها پایین رفتم

 آقا بزرگ و خانم بزرگ برای استراحت رفتن اتاقشون .  

 اونا هم دور هم نشسته بودن پاسور بازی می کردن . 

 نازیلا با وقاحت تمام روی پای شاهو نشسته بود 

راهمو سمت اتاقم کج کردم . 

  کنار پنجره ای قدی اتاق ایستادم و نگاهم به باغی که حالا توی سیاهی شب فرو رفته بود دوختم....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت38


حالا که کسی نبود و تنهابودم 

بغضم شکست و چشم هام اشکی شد

یاد روزای خوبی که خونه ی پدریم با خواهرام داشتم افتادم

دستمو روی شیشه گذاشتم

لب زدم:خدایا نذار بشکنم

نفسم و با آه بیرون دادم و روی تختم دراز کشیدم

دو ماه از شبی که به این عمارت نفرین شده اومدم میگذره 

دو ماهه که از پدر و مادرم خبر ندارم

توی این دو ماه شاهو خون به دلم کرد

توی سالن نشسته بودیم که شاهو

 گفت:آقابزرگ من میخوام ازدواج مجدد کنم

نگاهی به من انداخت

_از اولی که خیری ندیدم

نگاهم و از نگاهش گرفتم

خوب کسی رو هم  انتخاب کردی؟؟

_بله نازیلا

تعجب نکردم چون منتظر چنین روزی بودم

خانوم بزرگ جدی پرسید

_چرا اون؟!

نگاهم و به نیلایی که حالا قیافش ناراحت به نظر می رسید انداختم

_خانوم جون من نازیلا رو دوست دارم و میشناسمش

پوزخندی زدم

خانوم بزرگ سری تکون داد


_باشه کی بریم برای خواستگاری؟!

_فردا شب

_چرا انقدر عجله داری؟!

_عجله ای ندارم 
دلم میخوام یه زن اصل و نصب دار بگیرم

و نگاهی به سرتا پای من انداخت

پدر جون رو به ساشا کرد

_ساشا تو هنوز میخوای با ویدیا ازدواج کنی؟!

ساشا توی جاش جا به جا شد 

نگاهی بهش انداختم گفت:

_مگه قراره ازدواج نکنم؟!
مرده و قولش

شاهو قهقهه ای زد گفت:

_مگه تو مردی؟!
اگه مردانگی به اونیه که تو داری من نامردم...

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت39


شاهوعصبی دندوناشو روی هم فشار داد

چشم و ابرویی براش اومدم که عصبی ترش کرد

ساشا از جاش بلند شد

_شبتون بخیر

رفت سمت پله ها

منم از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقم 

وارد اتاق شدم

خواستم درو ببندم که در با ضرب باز شد

چون پشت در بودم محکم خورد به کمرم

آخ بلندی گفتم

خواستم برگردم دستی از پشت گردنم گرفت و صدای عصبی شاهو از پشت سرم بلند شد

_دختره ی عوضی به من چشم و ابرو میای پوزخند میزنی؟؟؟

و فشار دستش و روی گردنم بیشتر کرد

از درد نفسم گرفت 

با هر جون کندنی گفتم:

_آقای خوش غیرت زورت و به یه زن تنها نشون میدی؟؟

پرتم کرد روی تخت

تا اومدم از جام بلند شم سنگینی بدنشو روی بدنم انداخت

غرید:خیلی حرف میزنی دلت برای دو ماه پیش نکنه تنگ شده 
یا نه شایدم هوس رابطه کردی 
آخه دوماه نداشتی

سرش اومد جلو تا لب هاش روی لب هام بذاره

آب دهنم و پاچیدم رو صورتش

عصبی با پشت دست صورتش و پاک کرد

_حالا انقدر پررو شدی که روی من تف میندازی آره؟؟

دستش برد بالا و کشیده ای زد رو صورتم

شدت ضربه انقدر زیاد بود که صورتم یه وری شد

نشست روی شکمم و تمام سنگینیش و انداخت روم

نفسم از سنگینی هیکلش بند اومد

و احساس کردم تمام خون بدنم توی صورتم جمع شد

_چیه داری میمیری؟؟
خوبه تا یاد بگیری به آقای خودت کسی که لطف کرده و داره نونتو میده احترام بذاری

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت40



_می‌خوام آرزو به دل نشی امشب افتخار میدم که زیرم باشی 

تکونی توی جام خوردم 

_چیه عجله داری اینقدر مشتاقی خوب زودتر می گفتی 

_از روم بلند شد

احساس سبکی کردم و نفسم و راحت بیرون دادم

 داشت دکمه های لباسش رو باز می‌کرد 

پوزخندی زدم و گفتم :

_ تو که نمی‌خوای با زنی که ماهانه است نزدیکی داشته باشی کثیف میشی

دستش روی دکمه لباسش موند

چرخید سمتم و مشکوک به چشم هام نگاه کرد و گفت : 

_هه می خوای سرم من کلاه بذاری 

شونه ای بالا انداختم 

_نه می‌تونی امتحان کنی

اصلا چطوره خودم نشونت بدم و ادای اینکه دارم شلوارمو در میارم انداختم

 دستمو گرفت پیچوند گفت : 

_برای تو که بد شد که نمی تونی زیرم باشی ولی من می‌تونم یجور دیگه تنبیهت کنم 

_منظورت چیه ؟!

_می فهمی 

و انداختم روی تخت

تند هر دو تا دستم رو گرفت بالای سرم وبه تاج  تخت بست 

_داری چیکار می‌کنی ؟!

_یه تنبیه کوچیک خودتو بکشی تا صبح نمی‌تونی بازش کنی

تکونی به دستام دادم اما اینقدر گره محکم بود که دستم درد گرفت 

_به خودت زحمت نده تو تا صبح همینطوری میمونی و بلکه صبح یکی پیدا شد دستتو باز کرد 

لباسشو مرتب کرد از اتاق رفت بیرون

 لحظه ای آخر یه چشمکی زد و دستی تکون داد 

پسره ی عوضی عقده ای

 ... رو تخت ایستادم

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۳]
#پارت41


و شروع کردم به تکون دادن دستام

اما باز بی فایده بود

با دندونم شروع به باز کردن گره کردم

اما دوباره نتونستم 

خسته به تاج تخت تکیه دادم

و با حرص پامو محکم به تشک کوبیدم

لعنتی...

از ضعفم اشک حلقه زد توی چشم هام

همونطور نشسته خوابم برد

صبح با صدای خنده ی چند نفر چشم باز کردم

نگاهم لحظه ای مات و شوک زده به در اتاق خیره موند

اومدم از جام بلند شم که تازه فهمیدم از دیشب دستام به تاج تخت بسته شدن...

شاهو قهقهه ای زد گفت:خوب شد طلاقت دادم
با چه خل و چلی میخواستم زندگی کنم
شبا دستای خودشو میبنده

صدای خنده ی نیلا و شهلا بلند شد

با حرص و نفرت نگاش کردم

نیلا با ناز گفت:شاهو جون هنوز دیر نشده و بهترین انتخاب و کردی ازدواج با نازیلا

_آره نیلا راست میگه

شاهو سری تکون داد گفت:اوخی دستات درد میکنه میخوای برات باز کنم؟؟
حیف دیرم شده باید برم شرکت از اونجا که برگشتم باز میکنم

نگاهم به ساشا افتاد که با تعجب اومد سمت اتاقم گفت:

_چیزی شده؟!

_نه ویدیا خل شده دیشب دستای خودش و بسته

ساشا ابروهاش از تعحب بالا رفت و از وسطشون رد شد

اومد داخل اتاق 

اومد طرف تخت

مکثی کرد و چرخید طرف در جدی گفت:

_نمایش تموم شده حالا میتونید برید 

و در روی شاهو و نیلا و شهلا بست...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت42


اومد بالای سرم گره ی دستامو باز کرد

مچ دستامو ماساژ دادم

دور مچ هر دوستم یه حلقه ی قرمز افتاده بود

یهو دستامو گرفت و نگاهی به موچ دستم انداخت

گرمی دستاش یه جور خاصی بود

انگار گوله ای آتیش باشه 

ساشا دستامو نگاه میکرد

اما من محو گرمی دستاش بودم

و خیره نگاهش میکردم

انگار سنگینی نگاهم و حس کرد

سرش و بلند کرد 

نگاهمون خیره ی هم شد

دستامو ول کرد گفت:

_اینجوری پیش بره تا چند وقت دیگه به عنوان یه دیوونه توی این خونه شناخته میشی

_توام فکر کردی خودم دستامو بستم؟!

شونه ای بالا انداخت

_ من هیچ فکری نمیکنم
از آدما هیچ چیزی بعید نیست

رفت سمت در

سرجاش ایستاد و گفت:

_بیشتر مراقب خودت باش

و از اتاق بیرون رفت

از جام بلند شدم

تا شب همه در حال تکاپو بودن

نزدیک غروب بود که شاهو آماده همراه خانوم بزرگ و آقا بزرگ به خونه ی نازیلا رفتن

ساشا هنوز نیومده بود

هوای باغ خنک و دلچسب بود

از عمارت بیرون اومدم

رفتم طرف آلاچیق روی صندلی حصیری نشستم و به درخت ها که با وزش باد شاخه هاشون اینور اونور می رفتن خیره شدم

اما ذهنم به دو ماه پیش پرید

شبی که شاهو قرار بود بیاد خواستگاریم

چی فکر میکردم چی شد..

نفسم و با آه  بیرون دادم

هنوزم باورم نمیشد چطور وقتی با هیچ کس نبودم اما دخترانگی نداشتم

لحظه ای یاد دوستم شبنم افتادم

گفته بود عمه اش دکترای مامایی از آمریکا داره ...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#قسمت_43


باید یه جوری از این خونه می رفتم بیرون .

باید به شبنم زنگ بزنم.

استرس افتاد تو دلم از جام بلند شدم .

 رفتم سمت اتاق با فکر پریشون خوابم برد.

با تابش نور خورشید چشم هامو باز کردم نگاهی توی آینه به قیافه انداختم.

وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم. از اتاق بیرون رفتم.

همه دور میز نشسته بودند ، آبی به صورتم زدم و رفتم سر میز همین که نشستم

 شاهو گفت : اینجا برای بخور و بخواب نیومدی ما نون اضافه نداریم به یه موفت خور بدیم.

بغض نشست توی گلوم لقمه ای توی دستمو گذاشتم سر جاش هیچ کس هیچی نمی گفت سرم و انداختم پایین

 که با صدای ساشا سر بلند کردم : 

من که قرار بود یه مشاور بگیرم این دختر رو به عنوان مشاور من  شرکت  می یاد 

تا شاهو اومد حرف بزنه آقا بزرگ گفت : خوبه 

آقا شاهو یادت باشه تا چند روز دیگه این دختر می‌شه زن برادرت پس احترامش واجبه همون طور که من به شماها احترام می‌ذارم .

کتش و برداشت خم شد دست آقا بزرگ و خانوم بزرگ بوسید رفت . 

اما ذوق من و ندید. 

لبخندی روی لبم نشست .

 که از دید شاهو دور نموند. 

شاهو از جاش بلند شد گفت : تو هم یادت بمونه ساشا شاید از لحاظ سن بزرگ‌تر از من  باشی اما همه کاره ای عمارت بعد از آقا بزرگ منم پس هر کاری دلم بخواد می‌کنم 

ساشا در بست رفت .

 شروع به خوردن صبحانه ام کردم.....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#قسمت_44


نیلا و شهلا داشتن درباره مراسم صحبت می کردن. 

من نمی‌دونم چرا این مجسمه ابوالهول نرفته بود شرکت. 

با صدای زنگ نیلا خندید گفت : شاهو فکر کنم نازیلا اومد.

با تعجب بهشون نگاه کردم مگه تا شب عقد ممنوع نیست عروس و دوماد و ببینه ...

در سالن باز شد نازیلا با خنده وارد شد .

 نگاهی به تیپش انداختم .

 چون هوا کمی سرد بود یه پالتو پائیزه پوشیده بود و کلاهش یه وری گذاشته بود موهاشو به دو طرفش روی شونه هاش رها کرده بود.

اومد سمت شاهو خم شد و گونه اش رو بوسید . 

کنارش روی مبل نشست گوشه ای لبم پوزخند درد ناکی نشست . 

تمام حس دوست داشتن من یه شب هم نبود . 
حتی یه شب با ارامش کنار مردی که یه زمانی عاشقش بودم نبودم و لمسش نکردم 

برای من همه چی ممنوع بود .

 خدمتکار از نازیلا پذیرایی کرد . 

گوشه ای سالن نشسته بودم .

سرویس های طلا رو به روی نازیلا گذاشتن .

شاهو و نازیلا با بگو و بخند طلا انتخاب می‌کردن . 

لحظه ای نگاه شاهو به من افتاد خیره نگاهم کرد نگاهمو از نگاهش گرفتم.

از جام بلند شدم باید به شبنم زنگ می‌زدم .

 اما چطوری وقتی اینا همه تو سالن بودن . 

آروم از پله ها بالا رفتم خدا خدا می‌کردم در اتاق ساشا باز باشه چون اونجا تلفن دیده بودم .

 پست در اتاقش ایستادم. 
قلبم تند تند می‌زد.

می‌دونستیم بدون اجازه رفتن به اتاقش بده 

اما نمی تونستم از پایین زنگ بزنم .

 آروم دستگیره رو پایین دادم . 

همین که در باز شد.....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_45

با ذوق تند وارد اتاق شدم در بستم.

 رفتم سمت تلفن شماره خونه ای شبنم رو گرفتم.

 بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشم :

_ سلام شبنم.

-سلام شما؟

_منم؛ویدیا!

- ویدیا تویی!؟بی معرفت کجایی تو؟

_ببخشید عزیزم سرم کمی شلوغه.

خندید و گفت:

-منم عیال وار بشم سرم شلوغ می‌شه! هر شب حموم خوش گذرونی.

به خیال خوش شبنم پوزخند زدم و گفتم :

_شبنم

-جونم 

_گفتی عمت ماماس؟

-آره؛وای نکنه به این زودی حامله شدی؟

_نه دیونه کارش دارم ایرانه؟

-نه همین دیروز رفت آمریکا.

 با نا امیدی گفتم : 

_دیگه نمیاد؟

-چرا تا یکی دوماه دیگه بر می گرده.

_هر وقت اومد ایران بهم اطلاع میدی؟

-آره عزیزم حتما 

_ممنون

   بعد از کمی صحبت با شبنم گوشی قطع کردم.

از اتاق اومدم بیرون؛ با دیدن شاهو دست و پام

 شل شد با ترس به دیوار پشت سرم تکیه دادم.

 پوزخندی زد و گفت :

- تو توی اتاق ساشا چه غلطی می‌ کردی؟

 نمی دونستم چی بگم. 

_ لال شدی؟ تخم کفتر بدم یا نه تخم کفتر چیه من راه های بهتری بلدم.

تا اومدم بفهمم چی می‌گه لباشو گذاشت روی لبهام شروع به بوسیدنم کرد.

 دو تا دستامو گذاشتم تخت سینه اش و فشاری به سینه اش آوردم تا ازم فاصله بگیره.

با یه دستش هر دو دستم و گرفت.
 نفسم داشت بند می اومد. 

زبونم رو گاز گرفت از شدت درد اشک تو چشمام حلقه زد متنفر بودم از این همه ضعف و ناتوانی.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_46

سرش و کنار سرم روی دیوارگذاشت و نفس  زنان با صدای مرتعشی  گفت :

_ فکر نکن که حالا  چون  ساشا پشتت من کاری به کارت ندارم؛سخت در اشتباهی من هر کاری دلم بخواد می‌کنم.

دستش اومد سمت بدنم؛ از دیوار فاصله گرفتم عصبی غریدم :

_ شما برو به نازیلا جونتون برس ، بعدشم فکر نکنم اومدن توی اتاق همسر آینده ام و رفع دلتنگی نیاز به اجازه از کس دیگه ای باشه.


پا تند کردم و از پله ها پایین اومدم.

 رفتم آشپزخونه یه لیوان آب سرد خوردم تا از التهاب بدنم کم بشه.

 دستم و با بغض روی لبم  کشیدم.

نوک زبونم از گازی که گرفته بود؛هنوز درد می‌کرد.
یهو غم تمام عالم اومد توی دلم بغضم و با آب پایین دادم.

لعنت به این دل لعنتی که هنوزم به اون مرد حس داره!
از اشپزخونه بیرون اومدم.
اما با دیدن صحنه ای رو به روم نفسم گرفت .

 کسی توی سالن نبود شاهو و نازیلا در حال معاشقه بودن.

 دستم رو مشت کردم قطره ای اشک از چشمم روی گونه ام چکید. 

پشت بهشون کردم و از در آشپزخونه که به حیاط راه داشت رفتم توی باغ.

همین که هوای آزاد به صورتم خورد نفسمو رو بیرون فرستادم.

روی تاب زیر درخت بید مجنون نشستم و آروم شروع به تاب خوردن کردم. 

با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم هنوز داغی لباش رو احساس می کردم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر