قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 31 خرداد 1396 ، 02:01 ب.ظ


برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


از هیجان زیاد قلبم تند تند می زد

با افتادن لباسمو نمایان شدن بدن برهنه ام با خجالت دستم ردی بدنم گذاشتم

شاهد چرخید رو به روم قرار گرفت

دستهاش اومد سمت دستهای سرد شدم

با آرامش توی دستاش گرفت

_تو الان زن منی و خجالت نداره

خم شد و قفسه ی سینم و بوسید

یهو روی دستش بلندم کرد و روی تخت گذاشت

روم خیمه زد 


نگاهمون خیره ی هم بود

لباشو روی لب هام کذاشت

بدن داغش که به بدنم میخورد هزاران حس میومد توی وجودم

بوسه هاش کم کم رفت پایین

با آرامش شروع به پیش نوازی کرد

صدای نفس هامون اتاق و برداشته بود

حالا با تمام وجودم میخواستمش با صدای بم و مردونش نفس زنان کنار گوشم گفت:

_حالا رسیدیم به اصل کاری

از خجالت لبم و زیر دندون گرفتم

بوسه ای روی لبم زد و رفت پایین

با احساس درد زیر دلم چنگی به پهلوی شاهو زدم که لب هامو به دهان گرفت تا صدای فریادم بیرون نره

با لبخن ازم فاصله گرفت

هنوز کمی درد داشتم

نفس های هر دومون هنوز تند بود

با فاصله گرفتنش هر دو نگاهی به دستمال سفیدی که زیرم پهن بود انداختیم

اما هیچ خونی روی دستمال نبود 

با ترس و دلهره نگاهی به شاهو انداختم

پوزخندی زد

از تخت پایین اومد

تمام کارهاش با خونسردی بود

شلوارشو پوشید 

ملافه رو دورم پیچیدم

با صدای لرزونی گفتم:

_شاهو به خدا من...

برگشت و با پشت دست محکم زد توی دهنم

ضربه ی دستش چنان محکم بود که پرت شدم روی تخت

طعم خون و توی دهنم احساس کردم

با پشت دست کشیدم روی لبم

نگاهی به پشت دستم انداختم..خونی بود...

خودم هنوز توی شوک بودم

با بغض گفتم:به خدا من نمیدونم چرا خونی نیومد
من دخترم شاهو باور کن

اومد روی تخت و از ریشه ی موهای بافته شدم گرفت و کشید

_خفه شد هرزه
بگو اون عوضی کی بوده که اول با زن من هم خواب شده
کی تونسته دخترانگیتو تصاحب کنه

دستم و روی دستش گذاشتم

اشک هام تمامی نداشت

_به خدا با کسی نبودم شاهو باور کن

گردنمو توی دستش فشار داد

_خفه شو هر جائی اسم من و توی دهن کثیفت نیار
تف تو ذاتت 
برم به پدرت جایزه بدم با چنین دختر تربیت کردنش...

_اما من هیچ اشتباهی نکردم

_هه نکردی

از روی تخت پرتم کرد پایین

تمام بدنم درد گرفت

کمربندشو باز کرد

_تو چی فکر کردی اینکه میتونی سره من کلاه بذاری و خودتو به من بندازی
اما من و نشناختی دختر خانوم
هر چند دختر نبودی...

کمربندشو بالا برد و محکم فرود آورد روی پشتم

از دردش جیغی زدم

صدای هلهله ی زن ها بلند شد

از درد زیاد مثل مار به خودم میپیچیدم

اما انگار خون جلوی چشم هاشو گرفته باشه فقط می زد

باورم نمیشد

بهترین شب زندگیم به بدترین شب تبدیل شده باشه

اومد طرفم و موهامو پیچید دور دستش

با جنون کشیدم

برد سمت در در اتاق و  باز کرد

با درد ملافه رو چسبیدم

نگاهی به زن های پشت در انداختم

انگار با دیدن ما همشون شوکه شده بودن

شاهو چنان پرتم کرد روی زمین لحظه ای احساس کردم سرم از جا کنده شد

با جیغ مامان نگاه بی فروغم و به شاهو دوختم

اما با دیدن دستی از موهای بافته ام دست های لرزونم و روی سرم گذاشتم و جای خالی موهامو احساس کردم

بغضم شکست

مامان روی زمین کنارم نشست

خانوم بزرگ با ابهت عصاشو زمین زد و گفت:چی شده پسر؟!

شاهو موهامو پرت کرد توی صورتم گفت:از این هرزه بپرسین

مامان عصبی بلند شد

_حرف دهنتو بفهم دختر من از گل پاک تره

_آره دیدم پاکیشو
کو دستمالش..
دختر خرابتون رو زدین به من اما فکر نکنین به این راحتی از دست من راحت میشین

لحظه ای نفرت تمام وجودمو گرفت

و با تمام نفرت به شاهو چشم دوختم

صدای پوزخند نیلا و شهلا از کنار گوشم بلند شد

دختره ی هرجائی میخواست خودش به شاهو قالب کنه

غرورم شکست

خدایا تو شاهدی که من دختر بودم...

خانوم بزرگ عصبی گفت:

_وای این بی آبرویی رو چیکار کنیم؟!
به آقابزرگ چی بگیم؟!

پوزخند دردناکی زدم

مادر زیر بازومو گرفت

ماه پری اومد کنارم با گریه گفت:

_بمیرم برای خواهر سیاه بختم

همین که مادر بلندم کرد

شاهو عصبی بازومو کشید

_کجا این اینجا میمونه
اون پدر خوش غیرتش کجاست؟!

با سر و صدای ما پدر و آقابزرگ هم اومدن

از خجالت نمیدونستم چیکار کنم

پدرم با دیدن سر و وضعم هراسون شد گفت:

_چی شده؟!
ویدیا چرا اینطوریه؟!

_از من میپرسین چی شده؟!
از دختر خانومتون بپرسین

_چی میگی پسر جون؟؟

_حقیقت
دخترت دختر نبود آقای سیروان

لحظه ای دیدم رنگ از رخ پدر پرید

با صدایی که هول و ندامت بود گفت:

_چی میگی؟؟

_حقیقت دخترت قبلا خودشو به یکی دیگه عرضه کرده بود و شما به من قالبش کردین

_این حرفا چیه تو از کجا میدونی؟!

_مرد مومن حرفا میزنی دخترت تا چند دقیقه پیش زیر من بود

با زدن این حرفش از خجالت سرم و انداختم پایین

آقابزرگ گفت:درست صحبت کن شاهو 

_نمیتونم آقابزرگ

پدرم با قدم های لرزون اومد طرفم

روی زمین کنارم زانو زد گفت:بگو دروغ میگن

با بغض نگاش کردم

هر کاری کردم تا چیزی بگم زبونم نچرخید

فقط قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد افتاد رو گونم

پدرم دستش و گذاشت روی قلبش گفت

_کمرمو شکستی

از جاش بلند شد

لب زدم:بابا

دستشو به علامت سکوت بالا برد...

خفه شدم

با کمری خمیده رفت سمت پله ها گفت:

_بیاین بریم

مادر و ماه پری زیر بغلم و گرفتن که پدر گفت:

_اون الآن عروس این خانوادس و هر تصمیمی بگیرن به ما ربطی نداره

_اما سیروان

_ساکت باش نازنین ابرو برام نذاشتی با این دختر بزرگ کردنت

دست مامان و چسبیدم

_منم ببر مامان من میترسم

سرم و توی بغلش گرفت گفت:گفتم دلم راه نمیده عروس این خانواده بشی

_نمیای زن؟؟

با داد پدر،  مامان ازم جدا شد و با چشم های اشک بار رفت

صدای پر صلابت آقابزرگ بلند شد

_جمع کنین ببرینش زیرزمین تا فردا تکلیفش روشن بشه

خانوم بزرگ با داد گفت:شما دو تا چرا اینجا وایستادین برین براش لباس بیارین

شهلا و نیلا رفتن سمت اتاق خوابمون

شاهو لگدی بهم زد رفت توی اتاق

حقارت تا کجا...

با مظلومیت به خانوم بزرگ نگاه کردم لب زدم

_به خدا من با کسی رابطه نداشتم من دخترم

حرفی نزد

لباسام توی سکوت تنم داد

و با کمک اون دو تا افریته از ساختمون بیرون آوردنم

از چند تا پله رفتیم پایین 

در زیر زمین تاریک و نم رو باز کردن


پرتم کردن روی زمین

نیلا خندید و گفت:اوخی خوش بگذره 

و درو محکم بستن رفتن

با درد خودم و روی زمین کشیدم

تمام تن و بدنم درد میکرد

اما درد حقارت بیشتر از درد تنم بود ...

سرم از شدت کنده شدن موهام درد می‌کرد.

هق زدم خدایا تو شاهدی من با کسی نبودم. 

من وقتی زن مردی که یه زمانی عاشقش بودم ازدواج کردم دختر بودم.

 خدایا چرا چرا اینطوری شد؟ آخه مگه می‌شه!

 هق زدم زجه زدم اشک ریختم .تا روشن شدن هوا از استرس پلک روی هم نذاشتم.

مژه هام از گریه زیاد خشک شده بود چشم هام می سوخت. 

پوزخندی زدم به این همه درد و حقارت.  با باز شدن در زیر زمین چشم هامو تنگ کردم

 با دیدن قامت شاهو از ترس توی خودم مچاله شدم.
با غرور وارد زیر زمین شد.


کت و شلوارشی و  آراسته بوی ادکلنش فضای نم زیر زمین برداشت.


اومد طرفم خم شد گفت: چطوری هرجائی اومدم تا ببرمت محاکمه کنمت.اما قبلش...

 سکوت کرد نگاهی به بدنم انداخت گفت : دلم می‌خواد یبار دیگه زیرم باشی اما اینبار از لطافت دیشب خبری نیست .

 می خوام صدای فریادت کل این زیرزمین پر کنه .


با نفرت نگاهش کردم. 

انگار نفرت توی نگاهم رو فهمید که کشیده‌ای زد تو صورتم 


صورتم یه روی شد. دستم روی صورتم گذاشتم و خیره شدم بهش یهو گلمو چسبید 

و گفت : نه انگار دلت می خواد برای آخرین بار باهام باشی .


با صدای که به زور در می اومد گفتم : متأسفم برای خودم که مرد نفرت انگیزی مثل تو رو دوست داشتم.


لحظه ای شوکه شده .

 دقیقه ای نگذشت که ولم کرد

 گفت : توی هرزه هیچیت برای من مهم نیست دوست داشتنت پیش کش ....

حالا هم خفه شو کارمو بکنم. 

آخه میدونی حیفه این همه خرجت کردم.  بعد ازت فقط یبار کام بگیرم نچ نچ ...


با این حرفش دکمه‌ی شلوارش و باز کرد و اومد طرفم از موهام گرفت .

 از دردش جیغی کشیدم.


_ خوبه فریاد بزن ، داد بزن التماس کن.


-بمیرمم التماس آدمی مثل تو رو نمی‌کنم.

_ خواهیم دید .

یهو شلوارمو محکم کشید. 

پرتم کرد روی زمین  

صورتم با زمین اثابت کرد. 

با دستش سرمو محکم به زمین فشار داد.

 بی توجه به زجه ها و ناله هام کار خودشو کرد. 

لحظه ای حس یه متجاوز بهم دست داد. 

به بدترین نحو ممکن بهم تجاوز کرد .

 از درد فریادی زدم که محکم زد به صورتم 

و گفت : داد بزن خوبه لذت می‌برم.
اشک از چشم هام روان شد.


 توی دلم با نفرت قسم خوردم یه روزی انتقام تمام این کاراشو می‌گیرم.


وقتی کارش تموم شد .

 لگدی بهم زد   : پاشو گم شو خودتو جمع کن باید بریم بالا .


از درد زیاد نمی تونستم از جام تکون بخورم به زحمت شلوارمو کشیدم بالا .


لباسشو مرتب کرد. 

نفس زنان گفت : لذتش از دیشب بیشتر بود.


با خشونت زیر بازومو گرفت ، کشون کشون از پله ها بردم بالا. 

زیر دلم و پایین تنه ام درد می‌کرد.


دلم می‌خواست فریاد بزنم .

 احساس میکنم یه شبه پیر شدم. 

و به جای تموم آرزوهام نفرت نشسته توی دلم .

ترس و با تک تک سلول های وجودم...

در سالن باز کرد و پرتم کرد وسط سالن .

سرم و بلند کردم  همه ی اعضای خانواده شاهو توی سالن جمع شده بودن.

  آقا بزرگ صدر مجلس نشسته بود 

نیلا و شهلا پشت چشمی برام اومدن .

 نگاهم به ساشا افتاد با دقت نگاهم می کرد.

اما هیچی از چشم های رنگیش متوجه نشدم.

آقا بزرگ عصاشو به زمین کوبید همه سکوت کردن. 

ترس افتاد تو وجودم . 

آقا بزرگ با صدای مردونه و پر ابهتش 

گفت :  چرا به ما نگفته بودی دختر نیستی ...

با ترس و لرز لب زدم : اما من ...

 نتونستم ادامه بدم مکثی کردم 

و گفتم : من جز با شاهو با مرده دیگه ایی  نبودم.  

صدای شاهو از پشت سرم بلند شد 

: خفه شو دختره هرزه . 

ساکت شاهو

شاهو دیگه حرفی نزد. 

آقا بزرگ ادامه داد 

ننگ برای ما عروسمون رو برای اینکه دختر نیست جایی ببریم

البته تو دختر نبودنت معلومه تصمیم با شاهو هست هر تصمیمی گرفت باید قبول کنی.

_ من یه زن هرزه رو نمیتونم قبول کنم و با خودم  اینور و اونور ببرم. 

من طلاقش میدم .

 اما حق نداره از  این عمارت بره.

ساشا از جاش بلند شد 

و گفت : وقتی می خوای طاقش بدی برای چی می‌خوای نگهش داری؟

_ هه من اینو نگهدارم ، بود و نبودش برام  مهم نیست.

فقط برای این می‌گم چون خونه ی پدریش جایی نداره.

 بدبخت باید بره کاواره ها تا نون خودشو در بیاره .

خون خونم رو می‌خورد .

 اما کاری ازم برنمی اومد آقا بزرگ گفت پس می خوای طلاقش بدی .

_ بله آقا جون 

ساشا گفت : اگه شاهو این دختر نمی خواد من باهاش ازدواج می‌کنم....
با شوک نگاهی به ساشا انداختم 
انگار همه تعجب کرده بودن 
که یهو صدای قهقه ی شاهو بلند شد 

با پوزخند گفت : تو مگه مردونگی داری ؟!
منظور شاهو چیه ....

دیدم رنگ ساشا پرید

دستش مشت شد و گفت:

_تو به اونش کاری نداشته باش

_نه آخه میخوام بدونم چطوری میخوای نیاز هاشو بر طرف کنی

_تو به اونش کاری نداشته باش

_ساکت باشین هر دو تاتون
امروز میریم دفترخونه و طلاق ویدیا رو میدی 
بعد از اینکه عده اش پر شد به عقد ساشا در میاریم

_هرچه زودتر میخوام اسم این مایه ننگو از توی شناسنامم در بیارم

دیگه کسی چیزی نگفت

خانم بزرگ اومد طرفم زیر بازومو گرفت

_پاشو دختر جان یه حموم کن یه چیزی بخور بعد بریم

به سمت پله ها رفتم که شاهو داد زد

_خانوم جون اون پاشو تو اتاق من نمیذاره

حتی برنگشتم قیافه ی نحسشو ببینم

یک شبه تمام عشقم تبدیل به نفرت شد

راسته که مرز باریکی از عشق تا نفرته

سمت یه اتاق نا آشنا بردم و گفت:

_برو تو اتاق حموم هست من برات لباس میارم

با بدنی پر از درد و قلبی شکسته در و باز کردم

نگاهم به اتاق بزرگ و شیکی افتاد که کیسه بکس کمی نماشو خراب کرده بود

بی توجه به سمت دری که احتمال میدادم حموم باشه رفتم

درست حدس زدم سرویس بهداشتی با حموم...

وان و پر از آب کردم

هر لباسی که در می آوردم یه قطره اشک میچکید روی گونم 

سرمو بلند کردم لب زدم:خدایا داری چیکار میکنی این همه حقارت برای چیه؟!

نگاهی به کبودی های بدنم انداختم 

 توی آب وان فرو رفتم که سوزش بدی رو پایین تنم احساس کردم

دلم میخواست بخوابم دیگه بیدار نشم


اما میدونستم روزای سختی رو در پیش دارم

از ضعف زیاد چشم هام تار میدید

موهامو باز کردم تا بشورم که دستم به جای خالی دسته ای از موهام خورد

دوباره بغض نشست توی گلوم

لب زدم:خفه شد ویدیا اشک نریز نو گناهی نکردی
یه روزی تقاص تمام کارایی که باهام کردی رو میگیرم آقای شاهو زرین

با صدای خانوم بزرگ آب و بستم

_دختر جان بیا برات لباس آوردم

رفتم سمت در حوله رو گرفتم

_لباست رو تخته زود بپوش بریم

_بله ممنونم

حرفی نزد رفت

بر عکس قیافه ی جدیش قلب مهربونی داشت

حوله رو پیچیدم دورم و از اتاق بیرون رفتم

یهو در اتاق باز شد

با دیدن ساشا هول کردم

نمیدونستم چیکار کنم اما اون بدون هیج گونه واکنشی گفت:

_نمیدونستم اتاق منی، میرم بیرون

و درو بست رفت

اما من هاج و واج مونده بودم

لحظه ای یاد حرف شاهو افتادم

منظورش از نداشتن مردونگی چی بود؟!

نکنه ساشا مرد نیست

یعنی چی آخه؟؟

مرد به این گندگی چطور مرد نیست؟؟

عصبی سری تکون دادم تا فکر  و خیال از سرم بیرون بره

لباسای روی تخت و پوشیدم

با شونه ای که روی دراور بود موهاشو شونه کردم

سرم از شدت ضربه های دیشب درد میکرد

و پوست سرم انگار نازک شده

نگاهی به موهای بلندم انداختم

با دقت نگاهی به دسته ای از موهام که حالا جاش خالی شده بود انداختم

چون زیر موهام بود جاش دیده نمیشد

خاستم برم بیرون که با دیدن تلفن دو دل شدم

با استرس گوشی رو برداشتم و شماره ی خونمونو گرفتم

با هر بوقی که میخورد قلبم لحظه ای تند میزد





برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر