قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 9 اسفند 1396 ، 10:15 ب.ظ






که با صحنه ای که دیدم روح از تنم رفت . 

باورم نمیشد .

با دیدن امیرطاها و اون دختره مشتمو روی پام کوبیدم . 

از حرص نمیتونستم نگاهشون کنم . 

اینجا سر من داد میزنه ، بد میره اونجا واسه یه جزوه تحویل دادن انقدر

 هر هر و کر کر راه میندازه . 

اصلا تا وقتی من هستم چرا باید بره از یکی دیگه جزوه بگیره ؟؟؟؟

خوب خنگه خدا مگه تو سر کلاس بودی ک جزوه بنویسی . 

پوفی کشیدم . 

عصبی پوست لبمو زیر دندونم کشیدم . 

با صدای باز شدن قفل ماشین فهمیدم که داره برمیگرده .

در ماشینو باز کردو نشست . 

ماشینو روشن کرد . 

برگشت سمتم . 

_ داری مثل بید میلرزی ، چرا بخاریو روش...... 

حرفشو که قطع کرد سرمو گرفتم بالا . 

خیره خیره نگاهم میکرد ، 

رد نگاهشو گرفتم و دیدم قفلی زده رو لبام . 

آروم دندونمو از روی لبم برداشتم . 

دستشو نزدیک صورتم اوردو لبامو نوازش کرد . 

وقتی به چشماش نگاه کردم ، 

خنده هاش پیش اون دختره و داد زدناش سر من از جلو چشمام رد شد . 

سرمو عقب تر اوردم ، 

عصبی نگاهم کرد . 

جدیدا چقدر زود عصبانی میشد . 

_ شما که مثلا تحصیل کرده ای باید بدونی کندن پوست لب و گاز گرفتنش و زخمی 

کردنش چقدر برای بدن ضرر داره . 

همونجوری خیره نگاهم میکرد . 

_ نه نمیدونم . 

سرشو جلوتر آورد . 

_ میتونم ببرمت خونمونو عملی یادت بدما ....!



_ میتونم ببرمت خونمونو عملی یادت بدما ....! 

پوزخندی کنج لبم نشون دادمو برگشتم سمتش . 

چشمامو ریز کردمو توی صورتش دقیق شدم .

منتظر بود حرفمو بزنم . 

_ میتونی اون دختره که ازش جزوه گرفتیو ببری .... 

چشماش اندازه کاسه شده بود . 

انتظار همچین تیکه ای رو از جانب من نداشت . 

سرمو برگردونرم سمت شیشه و دیگه چیزی نگفتم .

دستشو سمت ضبط بردو اهنگو پلی کرد . 

آهنگ قشنگی بود . 

******************

خالیه جای تو بستم پر و بالتُ 

که نری من دورت باشم بگردم

تو دلت میخواست بری گم شدی تو این شبا 

از کجا پیدات کنم کجا دنبالت بگردم

دیوونم کردی تو آخه چیو آتیش میزنی 

هر چقدر دور میشی بازم تو بهم نزدیک تری

با تو آخه دیگه عقلم از توی این سر پرید 

مثل باد و مثل بارون رفتی سریع

دیوونم کردی تو آخه چیو آتیش میزنی

هر چقدر دور میشی بازم تو بهم نزدیک تری

با تو آخه دیگه عقلم از توی این سر پرید

مثل باد و مثل بارون رفتی سریع

خالیه جای تو پیشم 

من میترسم تا ابد طاقت نیارم 

عالیه اگه تو باشی 

من به این دوری دیگه اصلا عادت ندارم

دیوونم کردی تو آخه چیو آتیش میزنی 

هر چقدر دور میشی بازم تو بهم نزدیک تری

با تو آخه دیگه عقلم از توی این سر پرید

مثل باد و مثل بارون رفتی سریع

دیوونم کردی تو آخه چیو آتیش میزنی

هر چقدر دور میشی بازم تو بهم نزدیک تری

با تو آخه دیگه عقلم از توی این سر پرید 

مثل باد و مثل بارون رفتی سریع

" آهنگ خالیه جای تو از هوروش بند "

**********************

انقدر تو فاز اهنگا بودم که نفهمیدم کجا داره میره . 

جلوی خونشون نگهداشت . 

با تعجب نگاش کردم . 

قهقه ای زدو گفت : 

_ نترس نیوردمت یه چیزایی رو عملی نشونت بدم . 

مامانت خونه ی ماس . 

ابروهامو بالا دادم . 

_ عجب...! 

چشمکی زد . 

_ پسر مش رجب . 

ماشینو خاموش کردو پیاده شد . 

چنان درو کوبید که از جا پریدم .....!



همراه هم داخل رفتیم . 

مادرش به استقبالمون اومد . 

همون لحظه اغوششو برام باز کرد . 

صورتشو بوسیدم و به نرمی بغلش کردم . 

راهنماییمون کرد داخل . 

خیلی گشنم بود . 

نفس عمیقی کشیدم تا ببینم غذا چیه ؟؟!

اووووووف ، 

قرمه سبزی . 

ای بابا خاله پروانه مجبوری بودی مگه قرمه سبزی درست کنی . 

قرمه سبزیم اخه شد غذا ؟؟ 

با دیدن مامان سلام بلندو بالایی دادم . 

با صدای خنده ی بابای طاها برگشتم سمتش . 

سرمو به زیر انداختم _ آخ ببخشید ، فک کردم اینجام خونه خودمونه ...! 

قبل این که چیزی بگه گفتم سلام حاله شما  .....

کلا سوتی دادم ، این چه وعضه حرف زدنو سلام کردنه . 

لبخندی زدو از جاش بلند شد _ از دست تو دختر ،

مگه اینجا خونه ی خودت نیست ؟؟؟؟

سرمو دوباره انداختم پایین . 

هنوز لباسای مشکیش تنش بود ، 

درسته سامی دوستش نبود . 

ولی همکارش ک بود . 

هدایتم کرد سمت مبل دو نفره و نشوندتم . 

خودشم کنارم نشست . 

_ چه خبر السا خانم ، 

یادی از ما کردین شما و مادرتون .

پدرت که کلا غرقه کارشه . 

مادرتم که تا پدرت اجازه نده آب نمیخوره . 

حد اقل تو بیا بهمون یه سر بزن . 

لبخند آرومی زدم . 

_ به خدا درگیر بودم عمو شما ک دیگه خبر داری از حالو روز این چند وقتم ...

 
بدون این که مامان متوجه بشه سرشو خم کرد طرفم . 

_ بهتری عمو جان ؟؟؟

اگه هرگونه ضعف موقع راه رفتن حس میکنی بهم بگو عزیزم . 

درسته دکتر خودت فوت شد ، 

اما دکترای خوب و زیادی هستن که بتونن مشکلتو رفع کنن . 

اگه مشکلی هست بگو بهم عمو جان . 

لبخند آرومی زدم . 

_ من خوبم عمو جون ، ممنون که به فکرمی . 

لبخندی زدو به فکر فرو رفت .

امیرطاها با یه شلوار گرم کن مشکی و یه سوییشرت از پله ها پایین اومد . 

با دیدنش قلبم به تپش افتاد . 

قد بلندش تو این لباساش به خوبی مشخص بود . 

زیپ سوییشرتشو نصفو نیما بسته بودو 

همین کارش باعث میشد عضله های سینش از اینجا خوب نمایان شه .

اومد و دقیقا کنار مادرم نشست . 

_ خوبی خاله شیما جون . 

مامان دستشو روی شونه ی طاها گزاشتو گفت : _ خوبم پسرم . 

تو چطوری ؟؟؟ 

دست مامانمو گرفتو خم شد که ببوستش . 

وقتی خم شد لباسش کنار رفتو سینه ی لختش کاملا مشخص شد . 

از خجالت لپام داغ شد . 

حس کردم روی سینش یه چیزی نوشته . 

حتما خالکوبی چیزیه .  

ولی چرا انقدر ظریف ؟؟؟ 

مامان دستی به سرش کشیدو بلندش کرد . 

پدرش با لبخند بهشون نگاه میکرد .

ولی من حالم دست خودم نبود . مطمعن بودم لپام سرخه سرخ شده . 

عمو نیما رو به طاها گفت : 

_ پسرم السارو ببر اتاق مامانتو بهش نشون بده تا بره لباسشو عوض کنه ، 

مشخصه بعد از این همه مدت هنوز نتونسته اتاق مادرتو یاد بگیره

که دوساعته با بارونی نشسته و اینجوری سرخو سفید میشه ....

امیرطاها ابرویی بالا انداختو شیطون نگاهم کرد و به پله ها اشاره کرد .  

_ ای به چشم .....



رو به من کردو گفت : _ پاشو السا جان . 

مشکوک نگاهش کردم . 

یه ناچار از جام بلند شدمو رفتم سمتش . 

جلو تر از اون سمت پله ها رفتم و اروم اروم قدم برداشتم ، 

کمرم درد میکرد . 

هرلحظه حس میکردم تعادلمو از دست بدمو بیفتم . 

از پشت سرم آروم آروم میومد بالا . 

خواستم کرم بریزم اما مطمعن بودم هرکاری کنم دودش میره تو چشم خودم . 

پس خیلی آروم و خانومانه پله ها رو بالا رفتم . 

داشتم میرفتم سمت اتاق مامان و باباش که دستمو گرفتو 

کشوندتم توی اتاق خودش . 

درو بستو با کیلید قفلش کرد . 

متعجبو ترسیده خیره شده بودم تو چشماش . 

چسبوندتم به درو یکی از دستاشو کنار صورتم روی در گذاشت 

دست دیگشو به کمرم کشیدو در آخر از زیر شال ،

کنار گوشم تا زیر گلومو با انگشت اشارش نوازش میکرد .

با یه حرکت ...



با یه حرکت مقنعه امو از سرم بیرون کشید . 

دستی به موهام کشیدو سرشو لا به لای موهام برد .

نفس عمیقی بین موهام کشید . 

گیره ی موهامو باز کرد و موهای بلندو لختم تا پایین کمرم رها شدن . 

دوباره موهامو نوازش کرد . 

سرشو نزدیک گردنم اورر که قلقلکم گرفت . 

_ حیف این موها نیست که همیشه اینجوری میبندیشون و 

اسیرشون میکنی ؟؟

بزار موهات خودشون اسیرت بشن ، نه که تو اسیرش کنی . 

متعجب نگاهش کردم .

توی چشماش رگه های قرمز دیده میشد . 

از چی انقدر کلافس ؟؟ 

چی انقدر اذیتش میکنه که باعث شده اینجوری بهم بریزه ؟؟

سرش خم شد روی صورتم . 

هرم گرم نفس هاش روی صورتو گردنم پخش میشد ،

این کارش عصبیم کرده بود . 

چون خیلی رو گردنم حساسم ، 

دعا دعا میکردم نفهمه . 

ولی فهمیدو کاری ک نباید میکردو کرد ....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر