قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 2 اسفند 1396 ، 03:33 ب.ظ





سری تکون دادم و به رفتنش خیره شدم .

از ترس بدنم میلرزید .

قطعا یه تصادف نبود . 

ینی این کی بود ؟؟؟ 

چه پدر کشتگی با من داره که اینجوری میخواست بکشتم ؟؟

بد جوری فکرم درگیر شده بود  

با نشستن دستی روی شونم با ترس برگشتم عقب . 

با دیدن امیرطاها چپ چپ نگاش کردم .

_ نمیتونی اروم تر بیای ؟؟؟

_ من اروم اومدم ، 

اما تو زیادی تو فکری ، 

من چیکار کنم خوب تو ترسویی ؟؟؟ 

چشم غره ای بهش رفتم . 

نشست کنارم . 

از توی کیسه ای که دستش بود شیر کاکاعو و کیک و در اورد 

نی و توش فرو کرد . 

یه تیکه کیک جلوی دهنم گرفتو شیرکاکاعورو دستم داد . 
   
متعجب نگاهش کردم و گفتم : _ نمیخورم . 

_ بخور ببینم ای بابا ، رنگو روت مثل گچ دیوار شده .



_ نمیخورم بابا . 

اخمی کرد . 

_ مسخره بازی در نیار کار دارم ، بخور قندت افتاده . 

 رنگ به روت نداری . 

نگاهش کردم که دستشو تکون داد ، 

_ ای بابا بگیرش دیگه میخوام برم دنبال کارم . 

کنجکاو شدم ببینم کارش چیه . حتما اونم مثل من اومده دنبال پایان نامش دیگه . 

_ میتونی پاشی بری دنبال کارات مجبورت نکردم اینجا پیشم بمونی 

و هرکدوم از بچه های دانشگاه که رد میشه با تعجب نگاهمون کنه. 

با تعجب خیره شد بهم .

_ خیلی پرروییا . عوض تشکرته . من نبودم الان مرده بودی . 

لبخند تلخی زدم . 

یاد مسخره بازیای دیشبش افتادم 

 _ همون بهتر ک میمیردم و دیگه تو این زندگی یه آدم اضافی نبودم . 

تا بیام به خودم بیام که چه حرفی زدم ، 

زد در گوشم . 
 
با صدای هیع کشیدن بچه های دانشگاه عصبی برگشتم سمتش . 

خیره شدم توی چشماش . 

بلکه بتونم پشیمونیو تو عمق چشماش ببینم . 

اما نه ....! 

کیفمو برداشتم و از بین جمعیت رد شدم و سمت ساختمون دانشگاه رفتم . 

همه با دیدنم تعجب کرده بودن و بعضیاهم از دوباره سرپا شدنم خوشحال .....! 

پشت در اتاق حسینی وایسادمو دو تقه کوبیدم به در . 

_ بفرمایید ... 

نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم .....



با دیدنم از پشت میزش بلند شد . 

_ به به به ، ببین کی اومده ؟! 

السا خانم خوش اومدی ، از این طرفا ؟؟؟؟ راه گم کردی ؟؟

چه عجب شما یادت افتاد که یه دانشگاهی هست و یه زمانی 

یه استاد حسینی وجود داشت . 

ریز خندیدم .

چون باید زودتر پایان ناممو تایید کنه از در لوس بازی وارد شدم . 

لفظ عمو که بد نیست ؟؟ هست ؟

خوب به هرحال دوست باباس دیگه . 

_ عمو یه جور میگی به به از این طرفا انگار دیشب هم دیگرو ندیدیم . 

بعدشم تو که میدونستی من نمیتونستم حرکت کنم ، 

بد با اون ویلچر پا میشدم میومدم جلوی این همه دانشجو که فقط منتظرن 

واسه یکی یه مشکلی پیش بیاد بشینن حرف درست کنن ....

همین الان استاد مشکات که فوت شده کلی پشتش دارن حرف میزنن . 

خواست حرفی بزنه که منصرف شد . 

تلفن برداشتو گفت دوتا چایی بیارن اتاقش . 

_ خوب عمو جان بگو ببینم چیشده که یادی از ما کردی . 

پامو روی پام انداختم و گفتم : _ اومدم تکلیف درس و پایان ناممو مشخص کنم . 

دستی به موهای جوگندمیش کشید . 

_ امتحاناتو که دادی ، دو ماه وقفه انداختی بین اون ترم و این ترم . درسته ؟؟؟

_ بله کاملا درسته . 

_ بسیار خوب . 

صدای تقه ی در حرفشو قطع کرد . 

_ بفرمایید . 

در باز شدو ابدارچی دانشگاه با فنجون های چای وارد شد

فنجونارو روی میز گزاشتو اجازه رفتن خواست . 

_ ممنون مش رحمت جان . 

بعد این که اون رفت گفت :

_همونطور که خودتم میدونی این ترم از یه ماه پیش شروع شده ، 

اگه میتونی خودتو برسونی و واحدایی که باید برداریو پاس کنی ، 

همین الان پاشو برو سر کلاس ، ولی بهت بگم که هم باید خودتو به دانشجو های دیگه

 برسونی هم پایان نامتو پاس کنی تا اخر سال . 

قیافمو جم کردم . 

_ نه نمیتونم این همه کارو باهم انجام بدم ، 

همینجوری همیشه خسته ام عمو . اما با این حال نمیخوام از بقیه بچه ها جا بمونم . 

خندید . 

_ یه راه دیگه ام داری اما سخته . 

_ چی ؟؟؟ هرچی باشه قبوله . 

صدای خندش کل اتاقو پر کرد . 

یه لحظه از حرفش ترسیدم . 

نکنه ازم چیزای دیگه بخواد تا بهم نمره بده ....! 

چشمامو اروم بستم و استغفرالله ای گفتم .

_ هیچوقت به یه استاد نگو هرچی بگی قبوله ، 

ممکنه چیزی ازت بخواد که زندگیتو به باد بده ، 

دیدم که میگم عمو جان . 

خجالت زده سرمو انداختم پایین . 

_ چشم . 

_ میتونی به جای این که بیای دانشگاه وقتتو طلف کنی با سر کلاس نشستن ، 

بری توی بیمارستان دوره ی پرستاریتو بینی ، 

همونجاهم درستو بخونی و هر سوالی داشتی از دکترا بپرسی ، 

درسای عمومیتم که تو خونه به کمک پدرتو الیاس میتونی بخونی و بیای امتحان بدی و 

پاس کنی . 

تازه یه ترمم از بقیه جلو میفتی ، 

الان دانشجوهای سال بالایی های شما مثل امیرعطا طاهری ، و خانم تینا آرام 

همشون دارن توی بیمارستان درس میخونن و کار میکنن ، 

یکی دیگه از دانشجوهامونم هست که اینجوری داره درس میخونه ،

دانشجوهایی که اینجوری درس میخونن خیلی موفق ترن . 

اما نباید به کسی بگید . چون ممکنه منو توبیخ کنن . 

خوشحال از پیشنهادش با دستم اروم زدم روی لبام . 

_ خیالت راحت عمو ، من به کسی این حرفو نمیزنم . 

_ چاییتو بخور سرد شد . 

فنجونو نزدیک لبم بردم و یکمشو خوردم . 

_ از کی میتونم شروع کنم ؟؟ 

باز هم خندید . 

_ چقدر عجولی دخترم ....!




_ همون بیمارستان قبلیه ای که رفتید دوره دیدید خوبه دخترم ؟؟؟

اگه اونجا راحت نیستی میتونم جای دیگه رو برات جور کنم ، 

بالاخره شما عزیز دردونه ی داریوشی . 

باید هواتو داشته باشم دیگه . 

خندیدم و از جام بلند شدم . 

_ نه عمو جان همونجا خوبه ، از سرمم زیادیه . 

با اجازتون من دیگه رفع زحمت کنم . 

از جاش بلند شدو تا دم در همراهیم کرد . 

_ چه زحمتی دخترم شما رحمتی .

من دو روز دیگه تو بیمارستان مریض دارم و باید جراحیش کنم . 

تو ساعت چهار یا پنج بیا بیمارستان ، پدرتم که همیشه بیمارستانه ،

با هم حرف میزنیم اونجا با پدرت . به هرحال اونم سهامدار بیمارستانه و باید بدونه . 

بیا اونجا تورو با وظایفتو کارت آشنات کنم و اونجا به مشکل نخوری . 

ازش خداحافظی کردمو از اتاقش بیرون اومدم . 

همه ی بچه ها یه جوری نگاهم میکردن . 

حوصله ی هیچکدمو نداشتم . 

خوشحال بودم از این که قرار بود تو بیمارستان دیگه کار کنم و کار آموز نباشم .

با غرور از بینشون قدم برمیداشتم و رد میشدم . 

به پله های موفقیت فکر میکردم بدون این که به این فکر کنم که سامی وجود داشته و 

من اونو کشتم . 

از در دانشگاه بیرون زدم . 

دوباره یاد اون ماشینه افتادم . 

ینی کی میتونه باشه ؟؟؟

گوشه خیابون وایسادم تا تاکسی بگیرم . 

این وقت روز تاکسی گیر نمیاد که . 

نیم ساعت اونجا منتظر ماشین بودم اما انگار ن انگار . 

امیرطاها از در دانشگاه اومد بیرونو سمت ماشینش رفت . 

با خنده گفت : _ برسونمت خانم تهرانی ؟؟ 

اوهوع چه مودبم شده . 

_ نه ممنون مزاحمتون نمیشم . 

خندید . 

_ اوکی عیبی نداره ، ولی باید بگم این وقت روز عمرا اگه ماشین گیرتون بیادا . 

سوار ماشینش شدو درو محکم کوبیدو رفت . 

عه جدی جدی رفتا . بیشور یذره اسرارم نکرد عوضی . 

محکم پامو کوبیدم زمین ، که دردی توی کمرم پیچید . 

دستمو به ماشین کناری گرفتم که تعادلمو از دست ندم ......




دستمو به ماشین کناری گرفتم که تعادلمو از دست ندم ... 

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . 

با شنیدن صداش درست پشت سرم چشمامو باز کردم . 

_ چرا برگشتی ؟؟؟

انتظار داشتم نگرانم شده باشه . 

_ به خودت نگیر ، 

جزوه هام دست یکی از بچه ها مونده بود ، 

اومدم اونو بگیرم . اگه میخوای وایسا بیام برسونمت . 

_ نمیخواد خودم میرم . 

دندوناشو روی هم فشار داد _ گفتم وایسا میام میبرمت .

از کنارش خواستم رد شم که دستمو گرفت . 

عصبی برگشتم سمتش که یهویی نفهمیدم چی شد تعادلمو از دست دادم و

افتادم .. 

اگه نگرفته بودتم میفتادم و معلوم نبود چه بلایی سرم اومد . 

گوشه بازومو گرفتمو سمت ماشین هدایتم کرد . 

_ وقتی بهت میگم وایسا میام باهم میریم ینی وایسا باهم میریم . 

این لج بازیاتو ترکت ندم امیرطاها نیستم . 

درو باز کردو نشوندتم تو ماشین . 

_ از این به بعدم صبحانه نخورده از خونه نمیای بیرون که اینجوری ضعف کنی و

پس بیفتی ، فهمیدی یا ن ؟؟؟؟

در ماشینو محکم بستو رفت . 

عصبانی شده بودم . 

پنجررو باز کردم تا هنوز ک دور نشده بش بگم که اگه به من رحم نمیکنه به ماشینش

رحم کنه ، که با صحنه ای که دیدم روح از تنم رفت ......




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر