قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 25 بهمن 1396 ، 11:36 ب.ظ






کنار میز ایستادم و سرم رو پایین انداختم. 

-کارم داشتین؟

-سرتو بلند کن. 

متعجب سرم رو بالا آوردم. نگاهش روی گونه ام بود. هول کردم و مقنعه ام رو کمی جلو کشیدم. 

-اتفاقی برات افتاده؟

-نه، چطور؟

-اما صورتت یه چیز دیگه میگه! 

-صورتم چیزی نیست، از پله افتادم. 

-پله هاش چه بد کبود می کنه، مثل جای سیلی!

اخم کردم. 

-باید جواب پس بدم؟

-آره. 

-اون وقت چرا؟

-چون ...

چرخید و پشت بهم کرد. دستی به گردنش کشید. عصبی برگشت سمتم و دو تا دستهاش و روی میز گذاشت. 

-چطور جرأت کرده دست روت بلند کنه؟ اصلاً اون چیکاره است؟ تو برای چی باید خونه ی اون باشی؟

-تند نرید! زندگی من به خودم مربوطه!

آروم زد روی میز. 

-لعنتی ... لعنتی ...

موندنم بی فایده بود. پشت بهش کردم و از کلاس بیرون اومدم. مونا پشت در منتظرم بود. 

-چی می گفت؟

-هیچی، اینم یکی مثل بقیه شون. 

-میگم دیانه، نکنه این عاشقته!

-چی؟

-هیس، آروم باش. الان همه می فهمن. 

-چرت نگو مونا. 

-ببین کی بهت گفتم! اما دیانه تو که صیغه ی احمدرضایی!!

-خوب من فقط بخاطر دخترش اونجام. 

-میدونم بابا اون سن باباتو داره! مردک ابوالهول ببین با صورتت چیکار کرده! 

نفسم رو سنگین بیرون دادم. 

-ولش کن مونا.


-ببخشید، نمی خواستم ناراحتت کنم. 

-عیب نداره. 

سرم دوباره درد گرفته بود. تا تموم شدن کلاس ها فکرم همه اش به سمت صحبت های مونا می رفت. 

با تموم شدن آخرین کلاس بهارک رو گرفتم. 

-راستی مونا!

-جانم؟

-هفته ی آینده تولد بهارکه. 

-خیلی خوبه که ... میام کمکت. 

-یعنی تو میگی براش تولد بگیرم؟

-آره. میایم کلی می رقصیم. 

-فکر بدیم نیست ها!

-من برم. 

-برو عزیزم. 

خم شد و گونه ی بهارک رو محکم کشید. 

-نکن بچه دردش میاد. 

-به تو چه ...

و زبونش رو برام درآورد. خندیدم و از روی تأسف سری براش تکون دادم. 

از در دانشکده بیرون اومدم. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود. 

کنار خیابون ایستادم تا ماشینی بگیرم که چشمم به ماشین آشنائی اقتاد. چقدر این ماشین برام آشنا بود!

تا اومدم برگردم کنار پام ترمز کرد. دست بهارک و توی دستم فشردم. صدای آشناش نشست توی گوشم. 

-دیانه ...

چرخیدم. نگاهم به امیر حافظ و نوشین افتاد. 

-سلام. 

-سلام، خوبی؟

-بله ممنون. 

-سوار شو می رسونیمت. 

-نه خودم میرم. 

نوشین گفت:

-تعارف که نداریم، سوار شو عزیزم. 

در عقب و باز کردم و نشستم. امیر حافظ از آینه جلو نگاهی بهم انداخت. 

نگاهم رو ازش گرفتم اما خیرگی نگاهش رو احساس می کردم. 

ماشین و روشن کرد. نوشین شروع به صحبت کرد. 

-من با صدرا کار داشتم، چه خوب شد تو رو هم دیدیم. 

زیر لب ممنونی گفتم و نگاهم رو به شهر بارون زده دوختم.


صدای موسیقی ملایمی فضای ماشین رو پر کرد. 

یاد محبت هایی که امیر حافظ برام خرج می کرد افتادم و بغض نشست توی گلوم. 

هوای ماشین برام سنگین بود. دعا دعا می کردم هر چی زودتر برسم. ماشین و کنار در نگهداشت. 

مثل کسی که از زندان آزاد شده سریع پیاده شدم.
 
-دستتون درد نکنه. بفرمائید چائی!

نوشین: ممنون عزیزم، دفعه ی بعد. 

از خدا خواسته دیگه تعارف نکردم. خداحافظی کردن. رفتم سمت در و کلید انداختم که ماشینی با صدای بدی پشت سرم ترمز کرد. 

ترسیده به در چسبیدم. قلبم تند می زد. چرخیدم. 

نگاهم به ماشین احمدرضا افتاد. با دیدنش یاد صبح افتادم که گفته بود میاد دنبالم. 

با خونسردی از ماشین پیاده شد. با هر گامی که بر می داشت انگار قلاده به گردنم بسته بودن و داشتن می کشیدنم. 

چرا فراموش کرده بودم؟ قفسه ی سینه ام سنگین بالا و پایین می شد. توی دو قدمیم ایستاد. 

به لکنت افتادم. 

-آ آ آ آقا ...

-هیسس نمیخوام صدات رو بشنوم. من و قال میذاری و با عشقت قرار میذاری؟

-نه به ...

انگشت اشاره اش رو توی هوا تکون داد. 

-هیسس فقط خفه شو!

گریه ام گرفته بود. هیچ راه فراری نداشتم. چقدر از این مرد می ترسیدم. 

با صدای امیر علی انگار دنیا رو بهم دادن. زیر لب خدایا شکری گفتم. 

-شانس آوردی!

و چرخید پشت بهم کرد.


امیر علی نگاهی به احمدرضا و نگاهی به من انداخت. 

-چیزی شده؟ 

احمدرضا دست تو اورکتش کرد. 

-نه، مگه باید چیزی شده باشه؟

امیر علی شونه ای بالا داد. 

-نه، مهم نیست. اومدم سر دیانه رو ببینم. 

-می بینی که خوبه، لازم نبود بیای!

امیر علی ماشین و دور زد اومد سمتمون. 

-اگه من دکترم پس اون منم که تشخیص میده باید معاینه بشه یا نه. نمی خواین در و باز کنین؟

احمدرضا اومد سمتم. ترسیده کنار کشیدم که از چشم تیزبین امیر علی دور نموند. 

کلید انداخت و در و باز کرد. سریع بدون هیچ تعارفی وارد حیاط شدم. 

امیر علی پشت سرم وارد حیاط شد اما احمدرضا سمت ماشینش رفت تا پارکش کنه. 

امیر علی کنارم قرار گرفت. با صدای آرومی گفت:

-باز کی پا رو دم این گذاشته که شده شمر؟ 

-شما دیگه بیشتر باهاش آشنا هستین و فکر کنم اخلاقش دستتون اومده. 

امیر علی تک خنده ای کرد. 

-توام خوب بلا شدیا ... برو لباساتو عوض کن بیا باندتو عوض کنم. 

-باشه. 

بالا رفتم و لباسهام رو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم. سینه به سینه ی کسی شدم. سر بلند کردم. 

احمدرضا جلوی در ایستاده بود. قدمی عقب گذاشتم. پوزخندی زد. 

-اون داداش و نتونستی تور کنی، چسبیدی به این یکی؟ ... یا شایدم چند تا چند تا داری من خبر ندارم؟!

هاج و واج مونده بودم. نگاهم رو به نگاهش دوختم و


با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

-من مثل شما نیستم هر روز با یکی باشم!

یهو چونه ام رو محکم توی دستش گرفت و فشار داد. از بین دندونهای کلید شده اش گفت:

-نمیدونستم دانشگاه رفتن انقدر ها ت می کنه! کاری نکن دیگه اجازه ندم بری!!

با این حرفش ته دلم خالی شد. اگر نمیذاشت برم دانشگاه چی؟ اون وقت چیکار می کردم؟

انگار ترس و دلهره رو توی چشمهام دید که پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت. 

بدون هیچ حرفی سمت پله ها رفتم. امیر علی روی مبل نشسته بود. با دیدنم لبخندی زد. 

-چه عجب خانوم اومدن! 

لبخند کم جونی زدم. 

-بیا اینجا بشین ببینم زخمت تو چه وضعیتیه. 

رفتم جلو و روی مبل نشستم. احمدرضا اومد پایین و روی مبل رو به روم نشست. 

مجبور شدم روسریم رو از سرم دربیارم. امیر علی پشت سرم ایستاد و باند رو باز کرد. 

احمدرضا نگاهش رو به امیر علی دوخته بود. اخمی میان ابروهاش نشست. 

امیر علی دستی روی زخمم کشید. کمی درد می کرد. 

-خوب، زخمت خیلی بهتره اما یه باند کوچیک می بندم. 

وقتی کارش تموم شد سمت آشپزخونه رفت. از روی مبل بلند شدم که احمدرضا گفت:

-اون روسری بی صاحابتم بنداز روی سرت!

متعجب برگشتم سمتش. 

-چیه؟ به چی نگاه می کنی؟ نشنیدی چی گفتم؟!

نفسم رو بیرون دادم و روسری رو روی سرم انداختم.


چیزی تا تولد بهارک نمونده بود و بعضی روزها با مونا برای خرید می رفتیم. کلی وسائل تزئینی خریدم و کادویی برای بهارک. 

کت و شلوار خوش دوختی هم برای خودم خریدم تا توی تولدش بپوشم. 

هنوز چیزی به احمدرضا نگفته بودم. نمیدونستم واکنشش چیه. از صبح استرس عجیبی داشتم.

احمدرضا صبحونه اش رو خورد و بلند شد. 

-آقا ...

احمدرضا سر بلند کرد و نگاهش رو بهم دوخت. 

-بله؟

-امشب میشه کمی زودتر بیاین؟ 

-برای چی؟

-خوب ... چجوری بگم؟ ... امشب تولد بهارکه!

احمدرضا مکثی کرد. 

-برام مهم نیست. 

و سمت در آشپزخونه رفت. 

-اما من مهمون دعوت کردم. 

یهو برگشت سمتم. 

-تو چیکار کردی؟!

رنگم پرید. فکر نمی کردم از اینکه بخوام برای بهارک تولد بگیرم انقدر عصبی بشه. به تته پته افتادم. 

-فکر می کردم خوشحال بشین. 

-تو غلط کردی بدون اطلاع من مهمون برای خودت دعوت کردی. فکر کردی چندرغاز پول برات رسیده می تونی همه کاری بکنی دختره ی دهاتی احمق؟

بغض گلوم رو گرفته بود. هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. رفت سمت در سالن. 

-زنگ می زنی کنسل می کنی! 

سریع به سمتش رفتم و ناخواسته بازوش رو گرفتم. برگشت و نگاهم کرد. 

-آقا تو رو خدا ... بهارک کلی ذوق داره. درسته بچه است اما می فهمه. 

بازوش رو از توی دستم کشید و در سالن رو باز کرد.


-بهتره منتظر من نباشین! همینقدر که کنسلش نکردم برو خدا رو شکر کن. 

سوار ماشین شد و از خونه بیرون رفت. با رفتنش عصبی در سالن رو به هم زدم. مردکِ احمقِ خودخواهِ از خودراضی!!

پامو زمین کوبیدم. لعنتی ... لعنتی ... 

با صدای زنگ آیفون ترسیده به مانیتور نگاه کردم اما با دیدن مونا دکمه رو زدم و منتظر ایستادم. 

مونا خوشحال وارد حیاط شد و پله ها رو دو تا یکی بالا اومد. 

-سلام خانوم! چیه اول صبحی اخمات تو هم رفته؟ 

-هیچی بابا ...

-باز این مجسمه ابوالهول اذیتت کرده؟! 

حرفی نزدم. 

-به خدا خری دیانه! بهت گفتم بیا برو خونه تنها بگیر، گوش نمی کنی! 

-برم خونه ی تنها بگیرم اون صیغه ی لعنتی چی میشه؟ اصلاً اینا به کنار، بهارک چی؟ من بدون بهارک نمی تونم. 

-آی آی نشدااا ... خودتم می دونی بهارک دختر اونه. تو یه پرستار بیشتر نیستی! انقدر خودتو به این بچه وابسته نکن.
 
بغضی توی گلوم نشست. 

-مونا تو نمیدونی الانم وابسته شده! 

-دورت بگردم دیانه ... به خدا به خودت لطمه می زنی! 

دستی زیر چشمهام کشیدم. 

-خوب از کجا شروع کنیم؟ 

مونا بشکنی زد و به سمت سیستم رفت. 

-اول یه آهنگ شاد بعد کار!

آهنگی رو پلی کرد و هر دو مشغول کار شدیم. تمام خونه رو بادکنک زدیم و کلی وسایل تزیینی دیگه. 

کیک و سفارش داده بودیم و غذا هم قراربود خودمون درست کنیم.




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. دوشنبه 30 بهمن 1396 08:14 ق.ظ
    این رمان رو واقعا دوس دارم ولی بی انصافیه که به نظر مخاطب اهمیتی نمیدین
  2. یکشنبه 29 بهمن 1396 11:11 ب.ظ
    سلام ایا امشب پارتی گذاشته میشه؟؟یا منتظر نباشیم.....والا خسته شدیم دیگه خیلی بیمزه شد
    • قادر رنجبر
      بله گذاشته میشه
  3. meli یکشنبه 29 بهمن 1396 01:18 ب.ظ
    خستمون کردن ..داستان مبهمه،پارتا دیر میاد،این چه وضعشه هیچی معلوم نیست ، رفتارای احمد رضا و امیر حافظ گیج کنندس
  4. سارا یکشنبه 29 بهمن 1396 10:05 ق.ظ
    با سلام. بنظر من بهتره رمان تو چند روز خوند اینطوری که سالی یه بار نویسنده یه پارت بفرسته هم اصل داستان از دست ادم میره هم واقعا کلافه کننده هست این رمان هم واقعا داره کش داره میشه.این همه کتابهای رمان خوب و جذاب ترجیح میدم یرم کتاب بخونم.
  5. یکشنبه 29 بهمن 1396 01:16 ق.ظ
    اگر موافق باشید همه باهم از خوندن رمان این خانوم انصراف بدیم. این بهترین برخوردیه که میشه باهاش انجام داد.
  6. یکشنبه 29 بهمن 1396 12:03 ق.ظ
    نویسنده خیلی توجه نسبت به طرفداراشا واقعا که ماحمایت میکنم ولی تهش این نیشه بی توجهی به نظرات دیگران مرسی از این بی توجهی
  7. شنبه 28 بهمن 1396 10:19 ب.ظ
    توجه کردین از ما اصرار از ... بی توجی تازه اکثرا اصرار ما باعث دیر دادن پارت ها می شه. عجب روزگاری شده
    • قادر رنجبر
      تقصیر من نیست نویسنده دیر میده بیرون پارت هارو
  8. مهراوه شنبه 28 بهمن 1396 08:53 ب.ظ
    در هر قسمت داستان سوق بیشتری به مزخرف شدن داره...کل داستان خلاصه شده در این که دیانه هی سوتی میده و احمدرضا هم وحشی تر و بیمار گونه تر ادامه میده..خب که چی
  9. شنبه 28 بهمن 1396 06:45 ب.ظ
    اقای رنجبر شما به نویسنده بگید که پارت ها رو زودتر بذاره
    • قادر رنجبر
      الان هزار نفر میگه
  10. شنبه 28 بهمن 1396 04:45 ب.ظ
    سلام لطفا اینقدر پارت ها دیر به دیر نیذارید واقعا دیگه از خوندنش و پیگیری داستان خسته شدم مظنون داستان خوبه ولی اینقدر کشدارکردنش واقعا بی مزه اش کرده برای مخاطبین ارزش قایل باشید
  11. مهراوه شنبه 28 بهمن 1396 02:33 ب.ظ
    در هر قسمت داستان سوق بیشتری به مزخرف شدن داره...کل داستان خلاصه شده در این که دیانه هی سوتی میده و احمدرضا هم وحشی تر و بیمار گونه تر ادامه میده..خب که چی
  12. مهراوه شنبه 28 بهمن 1396 11:01 ق.ظ
    در هر قسمت داستان سوق بیشتری به مزخرف شدن داره...کل داستان خلاصه شده در این که دیانه هی سوتی میده و احمدرضا هم وحشی تر و بیمار گونه تر ادامه میده..خب که چی
  13. باران شنبه 28 بهمن 1396 09:22 ق.ظ
    واقعا هدف نویسنده از این همه تاخیر در گذاشتن متن از از چیه؟؟؟ اینجوری جذابیت داستان خیلی کم شده و از صبر و حوصله خواننده خارجه
  14. بهار شنبه 28 بهمن 1396 08:40 ق.ظ
    دیگه داره حوصلم سر میره خیلی مسخره شده نکنه نویسنده حاضر جلب توجه کنه به هر قیمتی
  15. پنجشنبه 26 بهمن 1396 07:10 ب.ظ
    نویسنده لطفا پارت های داستان رو زودتر بذارید چون واقعا اشتیاق مون رو برای دنبال کردن رو از دست میدیدم لطفا به نظرات ما توجه کنید حیف که مخاطبان رو از دست بدید
  16. نسرین پنجشنبه 26 بهمن 1396 06:51 ب.ظ
    یعنی واقعا نویسنده هر دفعه همینقدر به ذهنش میرسه و می‌نویسه با میخواد مارو مشتاق کنه؟؟؟؟میدونین بااین انتظارها مارو بیشتر زده میکنین!!!
  17. نسرین پنجشنبه 26 بهمن 1396 06:51 ب.ظ
    یعنی واقعا نویسنده هر دفعه همینقدر به ذهنش میرسه و می‌نویسه با میخواد مارو مشتاق کنه؟؟؟؟میدونین بااین انتظارها مارو بیشتر زده میکنین!!!
  18. نسرین پنجشنبه 26 بهمن 1396 06:51 ب.ظ
    یعنی واقعا نویسنده هر دفعه همینقدر به ذهنش میرسه و می‌نویسه با میخواد مارو مشتاق کنه؟؟؟؟میدونین بااین انتظارها مارو بیشتر زده میکنین!!!
  19. مژده پنجشنبه 26 بهمن 1396 05:32 ب.ظ
    من تا اینجا رو خوندم ولی ادامه نمیدم دقیقاًمشخصه نویسنده ای كه اینجوری داره آب توی داستانش میریزه وهرهفته یه یا دوپارت اونم كاملاًبی محتوا ادامه بده مشخصه یه ایده از یه متاب دزدیده وداره تمام سعیش رو میكنه یكم عوضش كنه ودر آخرم مثل همه سریال های ایرانی مزخرف تمومش كنه تا الانم وقت بی خود گذاشته بودم
  20. پنجشنبه 26 بهمن 1396 05:13 ب.ظ
    نویسنده محترم زودتر پارت جدید بذارین لطفا ..اینجوری همه خسته شدن .چه وضعیه واقعا
    دختره خیلی بی دست و پاست اه
  21. پنجشنبه 26 بهمن 1396 04:53 ب.ظ
    اره یه دیونه ی تموم عیاره ولی همین خشن بودنش جالبش کرده
  22. # پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:17 ب.ظ
    احمدرضا وحشیه.
  23. پنجشنبه 26 بهمن 1396 10:23 ق.ظ
    اینکه احمد رضا عاشق دیانه است شکی نیست ولی نمی دونن دیانه کی عاشق احمد میشه
  24. پنجشنبه 26 بهمن 1396 10:23 ق.ظ
    اینکه احمد رضا عاشق دیانه است شکی نیست ولی نمی دونن دیانه کی عاشق احمد میشه
  25. لیلا پنجشنبه 26 بهمن 1396 01:09 ق.ظ
    سلام به فریده بانو عزیز چرا احمدرضا انقدر به دیانه توجه داره وهر مردی که با دیانه حرف میرنه ازش بدش میاد این توجه معناداره وعشق به دیانه رومیرسونه ولی چرا اینقدر احمدرضا وحشیه والان که تاحدودی به بهارک توجه بیشتری داره جشن تولدش بی اهمیته؟؟به نظرمن این رفتارو میکنه تا جلب نظر دیانه رو کنه این هم یطور از ابراز علاقه است

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر