قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 25 بهمن 1396 ، 11:25 ب.ظ




 محمد_راحیل... دیگه نمیشناسمت

انگار تازه داشت اثر میکرد از حرف های محمد ناراحت نشدم که هیچ خنده م هم گرفته بود

_حقش بود باید همونطور که منو بازیچه کرد بازیچه میشد

محمد دستی به گردنش کشید و جلو اومد روی تخت تکنفره ی گوشه ی اتاق لم دادم 

سرش رو تو صورتم اورد

محمد_دهنتو باز کن ببینم

مثل دختربچه های مظلوم دهانم رو باز کردم 
محمد صورتش در هم رفت و عقب کشید

محمد_چرا به اون کوفتی لب زدی راحیل

فریاد کشید

_چرا؟

کمی به چشماش نگاه کردم و بلند بلند زدم زیر خنده ... کمی ارومتر که شدم از جام بلند شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم

_دلم میخواد برقصم ... بیا باهم برقصیم میخوام با دادش خوشتیپم برقصم چشم همه رو از کاسه درارم 

دستش رو کشیدم و به طرف در بردم 

_یالا محمد ، بیا بریم

با کشیده شدن دستش توسط من کمی جابجا شد ولی خیلی زود دستم رو کشید و منو به خودش نزدیکتر کرد

محمد_لباساتو بپوش بریم

لب هامو اویزون کردم

_ولی من میخوام برقصم 

داد زد

محمد_حاضر شو بریم راحیل سریع



به سمت لباس هام رفتم و مانتوم رو تنم کردم و شالم رو روی سرم انداختم 
دندون قروچه ای کرد و جلو اوپد شال رو از روی سرم برداشت 
دست برد تو کیفم و بعد از جستجوی کوتاهی با کش مو ، پوهای ازاد روی شونه م رو بست

شالا رو هم مرتب روی سرم گذاشت 

دستم رو کشید و خیلی سریع از اتاق خارج شد و به طرف در ساختمون رفت

در رو باز کرد و رو به خدمه ای که گوشه ایستاده بود گفت

محمد_لطفا از جانب ما از خانم و اقای علیزاده بابت بی خبر و یهویی رفتنمون غذر خواهی کنید ، شبتون بخیر

محمد دوباره بی صدا دستم رو کشید و به طرف ماشین بردتم و به زور سوارم کرد

خودش هم سوار ماشین شد و با روشن کردن ماشین پاش رو روی گاز فشرد 

تو سکوت ماشین به خیابون ها نگاه میکردم گاهی خنده م میگرفت و میخندیدم گاهی هم سکوت میکردم

با احساس حجوم مایعی در دهانم چند ضربه به داشبورد زدم و به محمد فهموندم که وایسه

خیلی سریع از ماشین پیاده شدم 
بلافاصله هرچی تو معده م بود خالی شد روی زمین روی زانوهام نشسته بودم و مدام عق میزدم

کمی بعد بی حال روی زمین نشتمو به چرخ های ماشین تکیه دادم

پاهای محمد جلوی روم قرار گرفت روی  زانو هاش نشست و با ناراحتی بهم نگاه کرد




قطره های اشک روی گونه م جاری شدند
و کم کم شدت ریزششون بیشتر شد 
محمد دستش رو جلو اورد که پسش زدم لباس هام کثیف شده بودن و دوست نداشتم اون هم کثیف بشه

سرم رو روی زانوهام گذاشتم و های های گریه کردم....
لرز گرفته بودتم 
بدنم می لرزید
دستام می لرزید
و گلوم... 
گلوم هم میلرزید ولی نه از سرما ، از بغض می لرزید
دست محمد روی سرم نشست و مشغول نوازش سرم شد

محمد_چرا گریه میکنی اخه عزیزم؟ 
سکوت
محمد_داری میلرزی راحیل
 سکوت
محمد_بلند شو سوار ماشین شو ...
و باز هم سکوت

اینبار حرفی نزد و بازوم رو گرفت و بلندم کرد روی صندلی جلو نشوندتم و در رو بست

سرم رو به شیشه تکیه دادم و زار زدم ... محمد به محض نشستنش ماشین رو راه انداخت و به محله ای نا اشنا رفت

واسم مهم نبود کجا میره.... فقط و فقط فکر نداشتن امیر دیوونه م کرده بود 

وارد پارکینگ ساختمون شد و بعد از پارک کردن ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد
در سمتم رو باز کرد و کمکم کرد تا پیاده شم

با کمک های محمد سوار اسانسور شدیم

محمد_چرا اینطوری میکنی راحیل

لبم لرزید
فقط بغض بود و بغض

_میخوامش محمد ، می خوا مش 

هق زدم

_دارم میمیرم از نداشتنش... شاید همه فکر کنند هوس بازم اول شهاب بعد امید ... به ولله که نیستم امیر شده دلیل نفس کشیدنم وقتی نیست هوا کمه ، وقتی نیست زندگی نیست ، وقتی نیست....


"امیر"

بعد از تموم شدن مراسمشون با خداحافظی سر سری از اون خونه ی نحس خارج شدن ارزو هم به دنبالم

پشت فرمون نشستم و با سرعت به سمت خونه رفتم 

ارزو_منم میبری خونه ت؟

_حال ندارم برسونمت اگر میخوای اژانس بگیر برو خونتون

ارزو نگاهش رو دزد و به دستاش نگاه کرد

ارزو_نه میام باهات

دیگه حرفی نزدیم و با سرعت تا خونه روندم یک ماه و نیم گذشته بود و من فقط فکرم به ماموریت بود ولی امشب با دیدن راحیل و طنازی هاش هوایی شده بودم

تا قبل از اومدن راجیل و محمد اطلاعات خوبی بدست اوردم ولی با اومدن راحیل همه چیز دود شد و رفت هوا

قلبم تند میزد و نگرانش بودم

ماسین رو وارد پارکینگ کردم و بی  توجه به ارزو از ماشین پیاده شدم ارزو هم با کمی مکث پیاده شد دزدگیر ماشین رو زدم و از پله ها بالا رفتم و با کلیدم در رو باز کردم

کفشام رو دراوردمو به طرف کاناپه رفتمو خودمو انداختم روش

ارزو نزدیکم شد

ارزو_لباساتو در نمیاری

جوابی ندادم ... پایین کاناپه نشست و دستش رو جلو اورد و مشعول باز کردن دکمه های پیراهنم شد


دست گرمش که با بدن برهنه م برخورد میکرد نفس هام تند تر میشدند دکمه ی اخر پیراهن رو باز کرد و دو طرفش رو گرفت و از روی بدنم کنار زد

سرش رو روی قفسه ی سینه م گذاشت نفس های داغش حالمو بدتر کرده بود
امشب راحیل اتش زده بود به حالم و ارزو هم داشت این اتش رو تند تر میکرد

بوسه ای ریز روی گودی گردنم کاشت که بی تاب دو طرف بازوهایش رو گرفتم و روی کاناپه خوابوندمش

کمی شیطنت که به جایی بر نمیخورد

کمی سرم رو جلو بردم و مشغول لب هایش شدم

دستش به سمت پیراهنم رفت از تنم دراوردتش

لحظه ی اخر صدای دخترانه ی راحیل تو گوشام پخش شد

راحیل_خیلی چیزات رو دوست دارم ولی همشو که من نباید بگم خودت باید بفهمی

قلبم از حرکت ایستاد .... چه کار داشتم میکردم گرمایی که الکل به بدنم بخشیده بود باعث شده بود عقلم رو از دست بدم

مثل دیوانه ها تو چشمای متعجب ارزو نگاه کردم و داد زدم

_مگه نمیگن مستی و راستی؟

ارزو با چشمای لرزون نگاهم کرد

_بهم گفت خیلی چیزامو دوست داره... اون بهم گفت دوستم داره

از روی ارزو بلند شدمو پیراهنم رو از روی دسته ی مبل برداشتم و بعد از اینکه پوشیدمش سوئیچ ماشین رو از روی میز برداشتم

ارزو انگار تازه به خودش اومده بود به سمتم اومد که پسش زدم

ارزو _کجا داری میری امیر؟

ولی جوابش در کوبیره شده ی ساختمون بود



"دانای کل "


ان شب ، میخواست شب شادی باشد ولی معشوق دو مجنون این شانس رو از همه گرفته بود

هردو مجنون از دست معشوق اواره شده بودند

مجنونی که با پای پیاده خیابان ها را متر میکرد و با هر قدمی کر بر میداشت برای از دست دادن معشوق نازش آه حسرت میکشید

و مجنون دیگری که با سرعت در خیابان ها می راند تا این جنون رو از خدش دور کند 
مجنونی که خودش هم نمیدانست به جنون عشق دچار شده  است و هر سری به خودش تلقین میکرد این جنون فقط جنون هوس است
 معشوقش فقط خواهر صمیمی ترین دوستش هست و بس

و دختری مهربان که امشب از غیب شدن محبوبش دلش شکسته بود و به محض رسیدنش به منزل به مادرش گفته بود تا به خواستگارش اجازه ی خواستگاری بدهند

برادری که نگران تغییر خواهرش بود و تمام شب رو بالا سر خواهر نازک دلش بیدار مانده بود 

دختری که اون شب نتیجه ی عشق بازیش اشک بود و خورد شدن غرورش 
مدام به خدا گلی میکرد چرا راحیل؟ چرا من نه

دختر تنهایی که اون شب بدون اینکه خودش بخواهد باعث خراب شدن حال همه شده بود 
باعث اوارگی محبوبش....



"راحیل"

با سر درد عجیبی چشمام رو باز کردم ... نور که به چشمام خورد باعث شد دوباره ببندمش

کمی بعد دوباره سعی کردم تا چشمام رو باز کنم
نگاهی به دور و برم کردم... هرجایی که بود ناشناس بود و تا حالا اینجا نیومده بودم
به صاحب دستی که دستم رو تو دستش گرفته بود نگاه کردم
محمد بود... ا
از دیشب چیز های کمی یادم مونده بود ، سرم رو اروم از روی پای محمد برداشتمو  به سر دردم اهمیتی ندادم و  به سختی صاف شدم

با همون لباس های دیشب نشسته به خواب رفته بود 
داداش دلسوزم ... دستی به ته ریش صورتش کشیدم دیشب اصلا شب خوبی نبود ... به رفتار هام که فکر کردم حسابی پشیمون شدم

نفس عمیقی کشیدم که باعث شد محمد چشماش رو باز کنه

با خستگی زیاد که از چشمام داد میزد لبخندی بهم زد

محمد_خوبی؟

سرم رو پایین انداختمو مشغول باز با انگشتان دستم شدم... حسابی خجالت زده بودم و نمیدونستم با چه رویی تو چشمای محمد نگاه کنم


دستش رو زیر چونه م گذاشتو سرم رو بلند کرد و همانطور که لبخند میزد ابرویی بالا انداخت

محمد_خب دیگه نمیخواد خجالت بکشی 

چال گونه ش دلم رو برد درست مثل چال گونه ی من بود... انگشتم رو جلو بردم توش فرو کردم

خندید و تو اغوشش کشیدتم

محمد_فسقل خانوم همه اتیش هارو سوزونده دیشب حالا اومده اینجا خجالت میکشه

_ببخشید... راستش بعد خوردن اون الکل دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم

ساکت شدم محمد هم چیزی نگفت و مشغول نوازش موهام شد بینمو چند لحظه تو سکوت سپری شد

محمد_چرا اون جام رو خوردی راحیل؟

پایین موهام رو توی دستم گرفتم و اینبار بجای انگشتام مشغوله تیکه ای از موم شدم 

_اخه امیر خیلی خورده بود، ترسیدم حالش بد شه تهدیدش کردم ولی گوش نداد فکر کرد اینکارو نمیکنم

محمد چونه ش رو روی سرم گذاشت 

محمد_ولی نمیدونست احمق تر از این حرفایی

آهی کشیدم

_دیشب شب خیلی بدی بود

محمد از اغوشش بیرونم کشید و از روی تخت بلند شد 

محمد_فراموشش کن ... حالا بنده باید برم منت کشی مونا

همونطور که در کمد را باز میکرد ادامه داد
محمد_انقدر ترسیده بودم که بدون اینکه بهش چیزی بگم از اونجا اوردمت بیرون



ابرویی بالا انداختم

_نگران نباش اون با من

از روی تخت بلند شدم و جلوش وایسادم ، انگشت اشاره م رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم

_فقط حواست باشه زود باید بری خواستگاری و هیچوقت هم اذیتش نکنی

لبخندی زد و با دو انگشتش بینیمو کشید 

محمد_ کم‌مزه بریز عزیز دلم .... حالا هم برو بیرون لباسامو عوض کنمو برم شرکت

دو دستی روی سرم کوبیدم ، اصلا یادم نبود امروز باید بریم شرکت ... لباس مناسبی واسه ی شرکت نداشتم

_وای من که لباس ندارم

محمد خندید 

محمد_تو میمونی اینجا لازم نکرده بیای شرکت ، امروز رو استراحت کن

حس عجیبی بهم میگفت باید برم شرکت ، هم میخواستم از حال و هوای امیر چیزی بفهمم هم اینکه مطمئنا مونا از دستم ناراحا شده بود و باید از دلش در میاوردم


_نه منم باید بیام محمد ، لباساتو عوض کن بعدش بی زحمت منو ببر خونه تا لباس بگیرم



لبخندی زد و با چشم و ابرو بیرون رو اشاره کرد

شونه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون رفتم... خونه ی شیکی داشت .
نگاهی به سرتا سر خونه انداختم و به پنجره های قدیش که رسیدم حسابی ذوق کردم و جلو رفتم

از بالا به پایین ساختمون نگاه کردم که با حس ترسی قدمی به عقب برداشتم 

_چقدر ارتفاع... 

از بچگی تا الان از ارتفاع میترسیدم و دلم رو زیرو رو میکرد

نفس عمیقی کشیدم و به اشپزخونه ش رفتم چشمم به چایی ساز که افتاد هوس چایی کردم 

لبخندی رو لبم شکل گرفت و تصمیم گرفتم تا محمد اماده شه صبحانه رو اماده کنم

چایی ساز رو روشن کردم و به طرف یخچالش رفتم
و هرچی که میشد واسه ی صبحانه خورد رو دراوردم و تو پیش دستی ریختم و یه میز مفصل چیدم

با جوش اومدن اب چای رو هم دم کردم

هرچقدر بدنبال نون می گشتم کمتر به نتیجه میرسیدم ، هرجای ممکنی که میشد باشه رو گشتم
ولی انگار هیچ نونی تو خونی نداشت...


بغ کرده رو صندلی نشستمو با حسرت به میزی که چیده بودم نگاه کردم... 
صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم ولی نمیتونستم چشمم رو از میز صبحانه بگیرم

محمد به اشپزخانه اومد ، سنگینی نگاهش رو فهمیدم ولی همچنان نمیتونستم چشم از میز بردارم

صداش توام با خنده به گوش رسید



محمد_به به چه میزی چیدی ...

کمی مکث کرد

محمد _حالا چرا اینطوری نگاه میکنی بهش

دلخور بهش نگاه کرد و خود به خود لب هام اویزون شد ، محمد دستی به گوشه ی لبش کشید تا بلکه خنده ش رو کنترل کنه

محمد_چیشده راحیل

_چرا نون نداری تو این خونه ت

با لحن طلبکار و دلخورم دیگر نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده
جلو اومد و لپ هایم رو کشید که اخم های در هم رفت

محکم روی دستش زدم

_هزار دفعه گفتم اینطوری نکن

لبخندی زد و تلفن بی سیم رو از روی اپنش برداشت و بعد از فشردن چند کلید منتظر شد

محمد_سلام اقا صابر خوب هستین؟ موحد هستم

_....

محمد_قربان شما؟ اقا صابر لطف میکنید یک دونه نون برام بفرستین 

_...

محمد_دسستتون درد نکنه ... خیلی لطف میکنین... قربان شما خدا نگهدار

تلفن رو قطع کرد و رو به من چندبار  ابروهاش رو بالا پایین انداخت

محمد_این هم نون خانوم خانوما

لبخندی زدم که سرش رو جلو اورد  ، متعجب سری تکون دادم که به لپش اشاره کرد
منظورش رو گرفتم سرم رو جلو بردم و بوسه ای روی گونه ش کاشتم

محمد_ آ باریکلا ابجی خانم

_دیوونه

صبحانه رو  بعد از رسیدن نون تو شادی و خنده خوردیم و به سمت خونه رفتیم تا لباس هام رو عوض کنم

 بعد از تعویض لباس هام دوباره سوار ماشین محمد شدم و با هم به شرکت برگشتیم

ساعت ۱۱صبح بود و برای اولین بار با محمد وارد شرکت میشدم 
همه با تعجب نگاهمون میکردند...

کمی معذب شده بودم ... سرم رو پایین گرفتمو به سمت اتاقم رفتم ، سر راه سلامی به مونا کردم و خیلی سریع وارد اتاق شدم

نفس عمیقی کشیدم و کیفم رو روی میز پرت کردم

گوشیم رو توی دستم گرفتمو به مونا پیامکی دادم
_پاشو بیا اینجا کارت دارم

۱۰دقیقه ی بعد مونا به اتاقم اومد ... لبخند کمرنگی زد که بزور بودنش خیلی راحت قابل تشخیص بود

از روی صندلی بلند شدم و  به طرفش رفتم و قیافه ی شرمنده ای به خودم گرفتم

_خوبی خواهری؟

مونا_اره خوبم ، تو خوبی؟

کمی مکث کردم باید یکم سیاست خرج صحبت هایم میکردم تا خیلی زود از دلش خارج شه

_یکم بهتر شدم

متعجب نگاهم کرد




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر