قادر رنجبر نظرات دوشنبه 23 بهمن 1396 ، 10:21 ب.ظ



امیر_سلام

_سلام ، خوبی؟

امیر _خوبم

سری تکون دادم ولی انگار او دلش نمی امد که دستم رو رها کند

سوالی نگاهش کردم و سری تکون دادم ، با بیرون دادن نفسش دست من رو هم رها کرد

هانیه جون که سرم رو خلوت دید به کنارم اومد

هانیه جدن_عزیزم بیا بریم تو اتاق لباست رو عوض کن

لبخنری زدم و دست در دست به سمت اتاقی که گوشه ی ساختمون بود رفتیم
شالم رو از روی سرم برداشتمو موهای لختمو با دست مرتب کردم

هانیه جون_ خیلی ناز شدی راحیل... باید واست اسپند دود کنم 

لبخندی زدمو بوسه ای روی گونه ش کاشتم 

_مرسی هانیه جون ... چشمای خوشگلتون اینطوری میبینه

هانیه جون_فدات شم که خانومی ... همه میدونن که تو خیلی خاصی

سرم رو پایین انداختم... کمی خجالت کشیده بودم 
با اینکه خیلس یهوی نامزدیمو با شهاب بهم زدم ولی هنوز هم اعضای خانوادشون بهم لطف داشتند و مهربون بودند

هانیه جون_ عزیزم مانتوت رو هم در بیار تا بریم پیش بقیه

دست به کار شدم بعد از اویزون کردن مانتو دستی به کتم کشیدم و همراه هانیه جون از اتاق خارج شدم 
سرم رو بالا گرفتم و به قیافه ی مات شده ی محمد چشمکی زدم


خوب میدونستم چشم های امیر رو منه لبخند رو لب هام رو حفظ کردم و با رسیدن به محمد در دل گفتم

_بکش امیر خان ، بکش که الان نوبته توعه  تا اذیت بشی

دی جی ای که دعوت کرده بودند بلندگو رو بدست گرفت و بعد از سلام و خوش و بش کردن شروع به کار کرد

شیشه های خونه در حال لرزیدن بودند

محمد_مونا چرا نیومد راحیل؟

به ساعتم نگاه کردم کم کم باید میرسید

_نگران نباش میاد از اول هم قرار بود یکم دیر تر بیاد

ابرویی بالا انداخت و خم شد و تو گوشم زمزمه کرد

محمد_دارم غیرتی میشم

متعجب نگاهش کردم 

_چرا؟

نگاهش رو تو سالن چرخوند و رو امیر ثابت نگه داشت

محمد_چون دو نفر بد جور دارن خواهرمو دید میزنند

شیطون خندیدم که محمد فشار محکمی به مچ دستم وارد کرد

محمد_اتیش نسوزون راحیل


خدمه با سینی نوشیدنی جلومون ایستاد و تعارف کرد
دست دراز کردم تا شربت سرخ رنگ وسوسه کننده رو برش دارم

 ولی محمد زودتر دستش رو روی دستم گذاشت و به دختر روبرومون اشاره کرد که بره

با اخم به طرفم برگشت که با لب های اویزون گفتم

_چرا نزاشتی بردارم؟

محمد_از کی تا حالا شما اهل مشروب شدی


اخمی کردم فکر میکردم شربت البالو باشه ...
خانواده شهاب از این رسم ها نداشتند ولی خودم رو نباختم


_از موقعی که وکیل وصی نداشتم... ولی مثل اینکه حالا دارم

محمد دلخور نگاهم کرد ... از نگاهش خجل شدم ، خیلی تند رفته بودم

با دیدن مونا که با اشاره ی دختر خدمه به طرف اتاق میرفت به دنبالش رفتم او وارد اتاق شد ولی وسط راه من شهاب روبروم قرار گرفت

شهاب_برقصیم؟

لبخند اغواگری زدم ... چه خوب بود بازی کردن با جنس مذکر

وقتی که اونقدر ساده باهاشون برخورد میکروم هیچکدوم قدرمو نمیدونستند ... ولی حالا که مثل همه ی مونث های دیگه طنازی میکردم خوب تشنه مونده بودند


دستم رو روی قفسه ی سینه ش گذاشتم و به عقب هلش دادم و همانطور که نفسم رو تو صورتش فوت میکردم زمزمه کردم

_مونا اومده ، باید برم پیشش

لبخندی زدم و از کنارش رد شدم و وارد اتاقی شدم که امشب در اختیار مهمان ها قرار داده بودند

مونا با دیدنم لبخند زد و به طرفم برگشت

مونا_چی جیگر شدی تو چشم سفید

لبخندی زدمو در اغوشش کشیدم

_تو که جیگر تر شدی زن داداش

مونا با عصبانیت ساختگی به عقب هلم داد و دست به کمر شد

_زنداداش چی؟ کشک چی ؟ پشم چی؟

از نوع حرف زدنش بلند خندیدم که حرصی تر از قبل ادامه داد

مونا_کوفت ، زهرمار ، از وقتی شدی خواهر اقای رئیس دیگه نیم نگاهی هم بهم نمیندازه...

همانطور که دستی به لباسش میکشید به طرف اینه قدی برگشت و خودش رو توی اینه دید زد

مونا_با اون داداشه عتیقه ت 

دوباره خندیدم 

_حسابی از دستش شکاری ها


قیافه ش رو مظلوم کرد ... چشمم رو از سر تا ماش چرخوندم ارایش ملیحش موهای فر شدش و در اخر کت و شلوار ابی و سفیدش

با به یاد اوردن تیپ محمد دوباره خنده م گرفت و بدجنس گفتم

_چه خوب با داداشم ست کردی

مونا با تعجب و لبخندی ناباور نگاهم کرد

مونا_جدی میگی؟

ابرویی بالا انداختم و دست به سینه شدم 

_اره

با چشمای ریز شده نگاهم کرد و جلو اومد تو صورتم خم شد و اخم کرد

مونا_عوضی تو این مهمونی هم داری به این دوتا بیچاره کرم میریزی؟

با لبخند بدجنسی دو قدم عقب رفتم ، یک دسته از موهای لختم رو دور انگشتم پیچوندم

_نمیفهمم از چی حرف میزنی

به طرفم اومد که خیلی سریع از اتاق خارج شدم همونطور که ریز میخندیدم و راه میرفتم کل سالن تاریک شد

سرجام وایسادم که اهنگ شادی پخش شد قدمی برداشتم تا به مسیرم ادامه بدم ولی دستی...


دستی دور کمرم حلقه شد و کمی جلتور کشوندتم
ترسیده بودم و نمیدونستم باید چسکار کنم قلبم محکم میکوبید و عقلم مدام سرزنشم میکرد

کمی به خودم دلداری دادم اینجا شلوغ بود یک جیغ کافی بود تا از دست این غریبه خلاص شم
صدای نفس هاش کنار گوشم اذیتم میکرد

_ولم کن

شهاب_نمیگی تو این تاریکی یه خانوم خوشگل بین این همه ادم مست دچار مشکل میشه؟

با شنیدن صدای شهاب تمام غصلات بدنم شل شدند و نفس راحتی کشیدم

_دیوونه ترسوندیم

شهاب_تا شما باشی لنقدر ناز و عشوه نیای واسه دل بدبختم

_عه شهاب

شهاب_باشه بابا چیزی نمیگم

انگار بازی دیجی تموم شده بود و حالا دیگه سالن تاریک نبود و نور های لیزری رقص نور درست کرده بودند

لبخندی  به صورت شهاب زدم

_برم پیش محمد

شهاب_نمی رقصی؟

_میدونی که من از این رقص ها خوشم نمیاد


شهاب چشم هایش رو باز و بسته کرد 

شهاب_خودم میبرمت ... اینا تا خر خره خوردن

همراهیش رو قبول کردم و همانطور که شها دو دستش رودور بازوهام گذاشته بود به طرف محمد رفتیم

به محض رسیدن به محمد شهاب قدمی ازم دور شد و با لبخند رو به محمد گفت

شهاب_حواست بهش باشه... ابن کوچولو امشب خیلی شیطون شده

محمد لبتندی بهش زد و نگاهش رو روی من چرخوند 
نگاهش رنگ دلخوری داشت 
خودم رو لوس کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم

_داداشی .... ناراحت نباش دیگه ببخشید اونطوری حرف زدم
خوب راستش من نمیدونستم اون شراب الکی اونطوری گفتم

محمد دستم رو از دور بازوش باز کرد و به مونا که با لبخند بهمون نزدیک میشد نگاه کرد 
لبخندی رو صورتش شکل گرفت
دستش رو جلو برد و منتظر شد تا مونا بهش دست بده

چیزی مثل حسادت کودکانه تو دلم جوشیر و باعث شد با اخم و لب های اویزون به مونا نگاه کنم

محمد_سلام مونا خانم... خوب هستین؟

مونا خجل جواب محمد رو به ارومی داد که با صدای بلند موزیک چیزی نفهمیدم



روی مبل نشستمو پا روی پا انداختم ارزو هم با اخم های در هم کنارم نشست 
متعجب بهش نگاه کردم

_چیزی شده

با بغض و ناراحتی به نقطه ای نگاه کرد ... نگاهش رو دنبال کردم که به امیر رسیدم
نگاهش زوم بود رو من  و جامی پر دستش بود

صدای ارزو به خودم اوردتم

ارزو_از اون موقع که سرو شد تا الان پشت سر هم داره میخوره

به چشماش نگاه کردم و سری بالا انداختم 

_خوب اشکالش چیه؟

چشمای مشکیش نم داشتند ، کمی دلم لرزید ، یعنی امیر رو دوست داشت؟

ارزو_یه اتفاقی براش بیوفته چه خاکی تو سرم بریزم

نگاهم دوباره به طرف امیر کشیده شد ... اینبار  با دختری که کنارش بود مشغول حرف زدن شده بود

_دوسش داری?

ارزو کمی مکث کرد و سری تکون داد و اهمیت نداد که چیزی درونم شکست

_اون چی ؟ دوستت داره؟ 

ارزو_هم اره هم نه



_یعنی چی هم اره هم نه؟

ارزو_خیلی واسم دلسوزی میکنه توقع ناراحتی هامو نداره ولی بعضی اوقات اصلا بهم اهمیت نمیده

نفس کشیدن برام سخت شده بود دوباره نگاه به امیر انداختم و اینبار نگاه امیر قفل چشمام شد و جامش رو بالا برد و با یه مکث همه ی جام رو سر کشید

پایین نیومده جام دیگری برداشت
اخم هام در هم رفت ، امشب کاری دست خودش میداد 
از جام بلند شدم و چشم تو چشم امیر سالن رو طی کردم تا بهش برسم
به محض رسیدنم لبخندی زد

امیر_خوشگل شدی راحیل

بوی تند دهنش باعث شد تا قیافه م رو جمع کنم دستم رو بلند کردم و جام رو از دستش گرفتم

ولی دوباره جام دیگری از  خدمه گرفت ... لعنتی کنار بار وایساده بود و هر بار براش اماده بود

_اومدی اینجا عقده نخوردنت رو باز کنی ، میدونی چندمیشه ؟

بلند خندید و جرعه ای از نوشیدنیش خورد

امیر_عصبانی میشی جذابتر میشی راحیل


دندون هام رو روی هم فشردم

_بذارش کنار امیر

سری تکون داد و نوچی گفت ...
خیره تو چشمام جرعه ای دیگر از نوشیدنی سرخش خورد

جام رو به لبام نزدیک کردم

_اگر نذاریش کنار همشو میخورم

امیر شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت جرعه ای دیگر از نوشیدنی خورد
فکر میکرد جراتش رو ندارم

جام رو به لب هام چسبوندم و خیلی یهویی همشو سر کشیدم
از مزه ی تلخش و سوزش یهویی معدم روی شکمم خم شدم و جیغ خفیفی کشیدم

کمی بعد دستی دور بازو هام حلقه شد و بلندم کرد ، 
ناباور نگاهم میکرد 
معده م تیر میکشید
دستاش گرم بود
بدنم سرد بود

امیر_چیکار کردی دیوونه

بزور لبخندی زدم

_اگر نذاریش کنار باز هم میخورم

عصبانی جام شراب رو روی میز کنارش کوبوند و دستی تو موهاش فرو کرد ، سرم داغ شده بود و انگار دورم در حال چرخش بود


با دستاش صورتم رو قاب کرد ... تو چشماش زل زدم و دوباره سوزش عجیب معده م شروع شد اخم کردم و تو کسری از ثانیه تو اغوش گرمش فرو رفتم

انگار همه چی اروم شد
دیگه دور و برم نمیچرخید
معده م نمیسوخت

چندین بار نفس عمیق کشیدم ... من دلتنگ این عطر بودم یک ماه و نیم بود که امیر از اغوشش محرومم کرده بود
سرم داغ داغ ده بود 
کمی ازم فاصله گرفت و پرسشگرانه به صورتم نگاه کرد

امیر_خوبی راحیل؟

دستمو بالا اوردمو با انگشت اشاره م روی ته ریش صورتش کشیدم و لبخندی زدم

_اوووممم چه خوشتیپ شدی امیر

سرم رو کمی تو گردنش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم و تو همون حالات ادامه دادم

_بوی عطرتو دوست دارم

تو گلو خندید و بازوهامو تو دو تا دستاش گرفت


تو گلو خندید و بازوهام رو تو دوتا دستش گرفت و کمی عقب فرستادتم 
شیطون نگاهی به صورتم انداخت

امیر_فقط بوی عطرمو دوست داری

با طنازی تیکه ای از موهای لختم رو دور انگشتم پیچوندمو لبامو غنچه کردم کمی روی پیم بلند شدم تا کمی به صورتش نزدیک بشم

توی چشماش زل زدم و با لحن وسوسه انگیزی گفتم

_خیلی چیزاتو دوست دارم ولی همشو که من نباید بگم خودت باید بفهمی

چشمام رو به لباش دوختم اب دهانش رو به سختی قورت داد 
کمی سرش جلو اومد ... لبخند بدجنسی زدم  نگاهی روم سنگینی میکرد و الان بهترین استفاده رو میتونستم از این نگاه کنم کمی عقب کشیدمو دستمو به سرم گرفتم

_اخ سرم...

چشمای مظلومم رو تو چشمای عصبانی امیر دوختم و کمی بعد حلقه شدن دستی به دور کمرم

محمد_امیدوارم توضیح خوبی واسه ی کارت داشته باشی

با دست محمد به طرف اتاق هدایت شدم ... از بازیچه کردن امیر کیفم کوک بود 
درسته الکل سنگینی خورده بودم ولی قرار نبود به این زودی ها مست بشم




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر