قادر رنجبر نظرات دوشنبه 23 بهمن 1396 ، 10:08 ب.ظ




راه افتادم سمت ماشینم..اشکام و پاک کردم و نشستم..هنوز دلم اروم نگرفته بود..هنوز پر بودم..پر از حرص..پر از بغض..پر از تشویش..

باید یه جوری خودم و خالی می کردم..با یکم فکر کردن مسیرم و عوض کردم..

بدون توجه به دور و برم فقط گاز دادم و رفتم..وقتی رسیدم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم..نگاهی به اطراف انداختم و رفتم جلو..

هیچی اینجا نبود..با خیال راحت می تونستم خودم و خالی کنم..بیرون از شهر..تو بیابون..

با خیال راحت رفتم جلو..نگاهی به اسمون کردم..اون لحظه تنها کلمه ای که اومد تو ذهنم و فریاد کشیدم..

جوری با درد فریاد زدم که به گوشه اون بالایی برسه و بفهمه چه غمی تو دلمه:
-خــــــــدا..خــــــــدا..

پاهام تحمل وزنم و نداشتن..روی زانوهام نشستم..سرم و رو به اسمون بلند کردم و دوباره با همه ی غمی که تو دلم بود و سرباز کرده بود، داد زدم:
-صـــــدامو میشنوی؟..خستـــــه شدم..دیگه نمی تـــــونم!..

بارون نم نم رو صورتم می ریخت..همراه با قطرات بارون اشکهای منم می ریخت..

نزدیک یک ساعت بی وقفه فقط خدارو صدا زدم..اشک ریختم..نالیدم..گله کردم..کمک خواستم..

بارون شدید شده بود و تمام لباسام گِلی شده بودن..به سختی از روی زمین بلند شدم رفتم سمت ماشین..

سوار شدم و نیم ساعت نشستم تا اون حالت گیجی از سرم بپره..بهتر که شدم راه افتادم..لرز افتاده بود به جونم..

فن ماشین روی اخرین درجه بود اما من هنوز می لرزیدم..به خونه که رسیدم دیگه رسما دندونام بهم میخورد..

ماشین و پارک کردم وبا قدمای نامنظم راه افتادم سمت خونه..در و باز کردم و وارد سالن شدم..

با دیدن امیرمحمد و بهار که نشسته بود رو مبل و حرف میزدن، فقط تونستم صداشون کنم:
-بچــــه ها؟!..

همونجا نشستم..تا اینجا به زور خودم و رسونده بودم..شانس اوردم سالم رسیدم خونه..

بهار جیغی کشید و با امیرمحمد دویدن طرفم..امیرمحمد زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد..

همینطور که میبردم تو اتاقم گفت:
-کجا بودی؟..این چه حال و روزیه؟..چرا این شکلی شدی؟..مگه بچه ای که میری زیر بارون؟..

چنگ زدم به بازوش و فقط تونستم با ناله بگم:
-تموم شد امیرمحمد..همه چی تموم شد..

چشمام سیاهی رفت و تو لحظه ی اخر فقط صدای امیرمحمد که گفت:
"چی تموم شد؟"..

و جیغ بهار رو شنیدم..بعدش دیگه سیاهی بود و سیاهی..........
.


******************************************
در و کوبید بهم و رفت داخل..عین دیوونه ها دور خودش می چرخید و داد میزد..

هرچی به دستش رسید و شکست..خورد کرد..عربده زد..

اما یه ذره هم دلش خالی نمی شد..از دست دادنِ عشقه چندین و چند ساله ش چیز کمی نبود..

ویرون شده بود..از درون داغون بود..چنگ زد به موهاش و روی زانوهاش نشست..هیچی ارومش نمی کرد..هیچی..

چند دقیقه با سری پایین همونجا وسط هال نشست و بعد یه دفعه بلند شد رفت تو اتاقش..چند دقیقه بعد با سی دی که سوگند بهشون داده بود و گیتارش برگشت..

سی دی رو تو دستگاه گذاشت و یکم جلو عقب کرد و بعد روی یکی از عکسای باران که فقط بالا تنه ش بود و صورتش قشنگ معلوم میشد،نگه داشت..

نشست روی مبل رو به روی تی وی و گیتارشم به دستش گرفت..نزدیکه 20 دقیقه تو سکوت فقط خیره به عکس باران،بغضشو قورت میداد..

این مرد درد داشت..غم داشت..این بغضش داد میزد که این مرد عزیزترین فرد زندگیش رو از دست داده..

شونه هاش از سنگینی این غم خم شده بود..چشماش سرخ شده بود، میسوخت اما نمی تونست جلوی اشک و بغضشو بگیره..

دلش از این دنیا گرفته بود..از بی وفایی این دنیا دلش پر بود..نمی دونست چطور باید خودش و اروم کنه..

هر راهی رو انتخاب می کرد بازم می رسید به سر خط..چشم از صفحه تی وی نمی گرفت..

چهره اشکی باران موقع جداییشون که نهایت مظلوم شده بود یک ثانیه از جلو چشماش کنار نمی رفت..

غمی که تو چشمای باران بود بیشتر از غصه ی خودش،دلش و می سوزوند.. 

همراه با لرزش شونه هاش دستاش و کشید رو سیمای گیتار و با سوزناک ترین لحن ممکن شروع به زدن و خوندن کرد..

«مگه قرار نبود با هم..بمونیم تا ته دنیا..
مگه قرار نبود عشقت..بشه تعبیره این رویا..
بگو چرا کم اوردی..ازم دستاتو می گیری..
مگه خودت نمی گفتی..که بی من باشی می میری..
واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی..
ازت خیلی دلم خووونه..ببین چشمامو تر کردی..
برو عزیزه جوووونه من..برووووو هرجا که دوست داری..
مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..»
.


با عجز خیره شد به چشمای بارانِ درون عکس..

و با خودش فکر کرد:
"چرا اینطوری شد؟..چرا اونطوری که باید پیش نرفت..چه کارم اشتباه بود؟..

چه راهی رو اشتباه رفتم که به اینجا رسیدم؟..چه کارِ اشتباهی کردم که ازم سرد شد..

من که هرکاری از دستم بر میومد براش انجام دادم؟..من که سعی کردم بشم تکیه گاهش..

سعی کردم مشکلات و به دوش بکشم تا شونه های ظریفش خم نشه..

من که تا جایی که دستم باز بود بهش محبت کردم..بهش عشق ورزیدم..

یعنی نفهمید همه ی کارام از روی عشقه؟..نفهمید دارم تو اتیش خواستنش می سوزم؟..نفهمید با این کارش خاکسترم کرد؟"..

اشکاش با سرعت بیشتری راه خودشون و باز کردن..

به این که مرد نباید گریه کنه اعتقاد نداشت..مگه مردا دل ندارن؟..پس چه جوری باید دلشون و خالی کنن؟..

اگه نباید گریه می کرد پس چطوری این غم و سبک کنه..

از طرفی هم فهمیده بود که این درد با گریه درمون نمیشه..

«بگو چیشد که اون لحظه..گریه هات بند نمی اومد..
بمیرمممم واسه اون چشمات..به چهرت غم نمی اومد..
بگو چرا کم اوردی..ازم دستاتو می گیری..
مگه خودت نمی گفتی..که بی من باشی می میری..
واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی..
ازت خیلی دلم خوووونه..ببین چشمامو تر کردی..
برو عزیزه جوووونه من..بروووو هرجا که دوست داری..
مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..»
.


دستاش و محکم تر کشید روی سیما گیتار و با سوز بیشتری خوند...

« واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی..
ازت خیلی دلم خوووونه..ببین چشمامو تر کردی..
برو عزیزه جوووونه من..بروممم هرجا که دوست داری..
مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..»
(چرا کم اوردی..امیرمعروفی و حسام الدین)

با این روش هم اروم نشده بود..با کلافگی گیتارو انداخت کنارش و سرش و گرفت تو دستاش..

شونه های لرزون از گریه های مردونه ش سکوت سرد خونه رو می شکست..خونه ای که هنوزم بوی عطر باران توش بود..

سرش و بلند کرد و نگاهش و دور خونه چرخوند..چشماش میخکوب شد تو اشپزخونه..

اشپزخونه ای که بهترین خاطره رو توش داشت..خاطره ی شبی که هیچ وقت از یادش نمی رفت..

شبی که بهترین شب زندگیش بود و هنوزم بعد از گذشت این همه ماه با مرور همون شب سر روی بالش میزاشت و با لبخند می خوابید..

هنوزم صدای خنده های از ته دل باران تو گوشش بود..

یاد التماساش وقتی سس میمالید به سر و صورتش که افتاد میون گریه لبخند تلخی نشست روی لباش..

یاد وقتی که از پشت پریده بود روی کمرش..همه و همه باعث شدن شدت ریختن اشکاش بیشتر بشه.....

سرش و تکیه داد به مبل و چشماش و بست و غرق شد تو خاطرات این چند ماهه....

خونه تو سکوت سنگینی فرو رفته بود که با صدای زنگ گوشیش تکون محکمی خورد و گویی از بالای یه بلندی به پایین پرت شده..

اما دوباره بی توجه چشماش و بست..دوست نداشت با هیشکی حرف بزنه..

می خواست تا اخر عمرش اونجا بشینه و صورت قشنگ و چشمای عسلی باران رو تو ذهنش تصور کنه...
.


با کلافگی پوفی کرد..هرکی بود قصد کوتاه اومدن نداشت..

گوشی رو از جیبش در اورد و بی حوصله جواب داد:
-چیه؟!..

صدای مضطرب امیرمحمد دلهره به جونش انداخت:
-الو امیرعلی کجایی؟!..

خودش و کشید سر مبل و جواب داد:
-چرا؟..چیشده؟!..
-امیرعلی امروز چه اتفاقی افتاده؟!..

هنوز هیچکس نمی دونست از هم جدا شدن..به هیشکی نگفته بودن..

بی سر و صدا رفته بودن دادگاه و بعدم محضر:
-برا چی؟..میگم چیشده؟!..تو کجایی؟!..
-منو بهار خونه بودیم که باران اومد..معلوم نیست چندساعت زیر بارون بوده..وقتی رسید خونه نمی تونست راه بره..فقط گفت "امیرمحمد همه چی تموم شد"..بعدم از حال رفت..بیهوش شد..الانم اوردیمش بیمارستان..هنوز بهوش نیومده..دکتر میگه شوک عصبی بهش وارد شده..تو میدونی چش شده؟!..

با شنیدن حرفا امیرمحمد دنیا دور سرش چرخید..ته دلش خالی شدو دیدش تار..

چشماش و بست و تو دلش نالید:
"الهی من فدات بشم بارانم..چه به روزه خودت اوردی..چیکار کردی با خودت؟"..

ادرس بیمارستان و پرسید و سریع بلند شد..همینطور که می دوید بیرون دستی به لباسا بهم ریخته ش کشید..

هنوز لباس مشکی تنش بود..هنوز عزادار مادر زنش بود..

قسم خورده بود تا باران لباس مشکی رو از تنش در نیاورده خودشم مشکی بپوشه.....

به بیمارستان که رسید سراسیمه ماشین و پارک کرد و پیاده شد دوید..پر از نگرانی بود..پر از دلشوره..پر از دلهره...

اینکه باران و تو بیمارستان بتونه ببینه از توانش خارج بود..صدای امیرمحمد تو گوشش پیچید:
"شوکه عصبی بهش وارد شده"..
.


با سرعت مشخصات باران رو گفت و اتاقش و پیدا کرد..با پاهای لرزون راه افتاد سمت اتاق..

پشت در چندتا نفس عمیق کشید و درو باز کرد..

با باز شدن در صدای هق هق ریز بهار رو شنید و وارد شد..به هیچکس جز باران نگاه نمی کرد..

اشک تو چشماش جمع شد..بارانش رنگ پریده با لبای کبود شده روی تخت خوابیده بود و بهش سرم وصل کرده بودن..

بهار با دیدن امیرعلی گریه ش شدت گرفت و نگاه امیرعلی چرخید طرفش..

جلو رفت و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
-چش شده؟!..

امیرمحمد دست گذاشت روی شونه ش و گفت:
-همونایی که پشت گوشی بهت گفتم..اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم..همین که رسید خونه بیهوش شد..

چشماش و بست و با دستش ماساژشون داد تا سوزشش کم بشه..رفت نزدیک تر و کنار باران ایستاد..

خیره به صورت رنگ پریده باران اروم گفت:
-امروز وقت محضر داشتیم..از هم جدا شدیم..

امیرمحمد شوک زده با صدای بلندی گفت:
-چـــــی؟!..

هق هق بهار قطع شد و با دهن باز به امیرعلی نگاه کرد..

امیرعلی اما با یه ارامش ظاهری به امیرمحمد نگاه کرد و گفت:
-چه خبرته؟..اروم تر بیدار میشه!..

امیرمحمد این دفعه اروم تر گفت:
-تو..تو چی گفتی؟!..چیکار کردین؟!..

کلافه و با غصه لب زد:
-جدا شدیم از هم..
.



امیرمحمد دوباره شوک زده پرسید:
-یعنی چی؟..چرا به هیچکس نگفتین؟..چرا گذاشتی اینکارو بکنه؟..چرا جلوشو نگرفتی؟!..

با چشمای سرخ به امیرمحمد خیره شد و زمزمه کرد:
-نمی خواستم به زور نگهش دارم..نمی خواستم ازم متنفر بشه..

امیرمحمد خواست حرفی بزنه که با صدای ناله  ضعیف باران ساکت شد..

امیرعلی سرش و خم کرد نزدیک دهن باران تا بفهمه چی میگه..

شنید..شنید و تو اوج ناراحتی و غصه لبخند زد..بارانش داشت اسمش و صدا می زد..

دهنش و به گوش باران نزدیک کرد و اروم گفت:
-جونِ امیر؟..جونِ دلم؟!..همینجام..

اما باران دیگه چیزی نگفت..سرش و بلند کرد و به بهار نگاه کرد که دوباره گریه رو از سر گرفته بود..بهش نزدیک شد..

دستش و گرفت تو دستش و گفت:
-گریه نکن بهار..باران بفهمه گریه کردی بخاطرش ناراحت میشه..مگه نمی دونی چقدر دوست داره..

بهار هق هق کنان سرش و گذاشت رو شونه امیرعلی و گریه کرد..امیرعلی بهار و مثل یه شی با ارزش تو بغلش نگه داشت..

بهار عزیزدلِ بارانش بود..همه کس بارانش بود..پس براش عزیز بود..جاش روی چشمش بود..

اروم اروم زیر گوش بهار حرف زد تا تونست ارومش کنه..

یکم که گذشت امیرمحمد و بهار رفتن تو حیاط بیمارستان تا هوایی عوض کنن..

بهار با بوی الکل حالش بد شده بود..امیرعلی هم نشست روی صندلی و خیره شد به صورت بارانش..

هیچ وقت از دیدن این صورت قشنگ و خواستنی سیر نمیشد..حاضر بود تمام عمرش و بشینه همینطور بهش نگاه کنه..

اه عمیقی کشید و با خودش گفت:
"امیدوارم همه چی درست بشه..من یک ثانیه هم نمی تونم بدون تو زندگی کنم"............
.



*******************************************
-وای نگین..بس کن..من هنوز عزادارم پاشم بیام تولد؟!..

چشم غره ای بهم رفت:
-بابا چندماه گذشته..اینکارا چیه می کنی..اخرش که چی؟..باید حتما بیایی تولدم..نیایی خداشاهده دیگه باهات حرف نمی زدم..

پوف بی حوصله ای کشیدم..از صبح هر فرصتی پیدا میکنه میاد تو اتاق من و میگه باید بیایی تولدم..اخر هفته تولدشه..

چشمام و تو کاسه چرخوندم:
-بزار ببینم اگه بهار برنامه ای نداشته باشه،با امیرمحمد میاییم!..
-اگه اونا کار داشتن تو حتما بیا..باشه؟!..

دیگه حوصلم و سر برده بود..من این روزا حتی حوصله ی خودمم نداشتم..

چشمام و ریز کردم و غریدم:
-نگین بس کن..گفتم میام..حتما باید اعصاب من و خراب کنی!..

با ناراحتی نگام کرد و بلند شد رفت سمت در و گفت:
-اگه زیر ابی بری و نیایی دیگه باهات حرف نمی زنم!..

اخمام و کشیدم توهم و خودم و مشغول کارم کردم..اما مثل این مدت حواسم همه جا بود غیر از کارم...

نتیجه اون زیر بارون موندن شد 1هفته تب و لرز..یک هفته تو تخت خوابیدن..1هفته قهره بهار..

البته فکر نمی کنم تب و لرزم بخاطره بارون باشه..نمیدونم..بهارم فقط میومد داروهام و غذا بهم میداد و می رفت..

یک کلمه هم حرف نمی زد..ناراحت بود که چرا بهش نگفتم دارم کارای طلاق رو انجام میدم..

منم گفتم تو نپرسیدی منم نگفتم..اما خب قهر کرد..اینقدر نازش و کشیدم و عذرخواهی کردم تا اشتی کرده باهام..

اخلاقش درست مثل بچه هاس..با افسوس باید بگم، بیچاره امیرمحمد..

فکر کنم تمام زندگیشون درحال قهر و اشتی باشن..بهار قهر می کنه امیرمحمد هم همش باید ناز بخره تا اشتی کنه باهاش..
.


سرم و تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم..

مثل تمام این مدت دوباره همون سوال همیشگی رو از خودم پرسیدم:
"یعنی امیر الان داره چیکار می کنه"..

با حسرت زیر لب زمزمه کردم:
-کاش پیشش بودم...

سرم و تکون دادم..سریع خودم و مشغول کارم کردم تا این فکرا از سرم بره بیرون........

ساعت کاری که تموم شد بلند شدم رفتم از اتاقم بیرون..

از همه خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم..خواستم راه بیوفتم که صدای بوقی شنیدم..

برگشتم با دیدن نگین چشمام و براش در اوردم که غش غش زد زیر خنده..

پوفی کشیدم و گفتم:
-دیگه چیه؟!..

چشماش و برام چپ کرد و گفت:
-جمعه یادت نره..بابای!..

بعدم گاز داد و رفت..سرم و به نشونه تاسف برای این زن که درست مثل بچه ها رفتار میکرد تکون دادم و راه افتادم........

وقتی به بهار و امیرمحمد گفتم نگین دعوتمون کرده تولدش،اگه شما بیایین منم میرم هردوتا موافقت کردن که باهام بیام..

امیرمحمد لبخندی زد و گفت:
-اتفاقا خوبم هست..خیلی وقته همش تو خونه ایم..هیچ جشنی نرفتیم..مسافرتم که با این مشغله های کاری فعلا نمیشه رفت..پس بهتره بریم تا روحیه تون عوض بشه..
.


لبخندی بهش زدم..بعضی از مهربونی هاش من و یاد امیرعلی میندازه..

و یاد امیرعلی افتادن هم مساوی میشه با کل روز افسرده بودنم..از روز محضر دیگه ندیدمش..

وقتی تو بیمارستان یه لحظه چشمام و باز کردم حس کردم کنارمه اما اینقدر گیج بودم که چشمام بسته شد و وقتی بیدار شدم دیدم نیست فهمیدم توهم زدم...دلم براش خیلی تنگ شده..

جای خالیش تو زندگیم خیلی محسوسه..قشنگ معلومه که دیگه امیری تو زندگیم نیست..همین داره از پا درم میاره......

**********************************************

بالاخره روز تولد نگین رسید..موهام و ساده دورم ریختم و جلوشون رو کج ریختم تو صورتم..

یه بلوز مشکی که تنگ بود و استین های بلند حریر داشت پوشیدم..با شلوار جین مشکی..یه ارایش ملایم خیلی ساده ای هم کردم..

پالتوی مشکی پوشیدم که بلندیش تا روی زانوم بود..کفشای پاشنه 10سانتی مشکی هم پوشیدم..شال حریر مشکی هم انداختم روی سرم..

یه دوش ادکلن هم گرفتم و رفتم از اتاقم بیرون..بهار و امیرمحمد هنوز اماده نبودن..تو هال نشستم تا بیان..

بیست دقیقه منتظر شدم تا دوتایی شونه به شونه هم از پله ها اومدن پایین..لبخندی بهشون زدم..خیلی بهم میان..ماشالا..

بهار یه پیراهن کوتاه قهوه ای پوشیده بود با جوراب شلواری مشکی موهاشم فر کرده بود و ریخته بود دورش..

ارایش کاملی هم کرده بود..قیافه ش کاملا از اون حالت دخترونه در اومده و زنونه شده بود..

یه پالتوی کرمی هم گرفته بود دستش و شال قهوه ای هم انداخته بود روی موهاش..

امیرمحمد پیراهن قهوه ای پوشیده بود با شلوار جین همرنگش یه کت اسپرت نخودی هم پوشیده بود..

لبخندی بهشون زدم و بلند شدم:
-بریم؟!..

بهار با اعتراض گفت:
-باران مگه میریم مراسم ختم..چرا مشکی پوشیدی؟..تا منو دق ندی دست بردار نیستی؟!..

رفتم جلو گونه ش رو بوسیدم و گفتم:
-اینجوری راحت ترم عزیزدلم..بریم!..
.







اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر