قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 بهمن 1396 ، 11:54 ب.ظ




-شما بهتره مراقب المیرا جونتون باشید تا خیانت نکنه، اونوقت زنتونم نیست که به قتل برسونیدش!

یهو چرخید و اومد سمتم. نفهمیدم چی شد فقط صدای سیلیش انگار توی گوشم اکو شد و پرت شدم زمین. 

سرم به چیزی برخورد کرد. گرمی خون رو زیر سرم احساس کردم. 

چشمهام تار شد. روی دو زانو کنارم نشست. سینه اش از خشم بالا و پایین می شد. فقط لب زدم:

-منظوری نداشتم!

و چشمهام بسته شد. با درد چشم باز کردم. نگاهم چرخید و به سقف خیره موند. 

-بالاخره به هوش اومدی؟

چشم چرخوندم. نگاهم به امیر علی افتاد که کنارم ایستاده بود. 

نگاهش کردم. لبخندی زد. 

-خدا رو شکر خوبی. باز چی به این وحشی گفتی که رم کرده؟ 

اشک توی چشمهام حلقه زد و از گوشه ی چشمم سر خورد و لای موهای پشت گوشم محو شد. 

سرم توی دستم رو تنظیم کرد. 

-البته چیز خاصی نیست، زود خوب میشی. 

لبهای خشکم رو از هم باز کردم. 

-ممنون. 

-کاری نکردم ... بیشتر مراقب خودت باش. 

چشم روی هم گذاشتم. 

-سرمتم تموم شد. فقط برای باندت که عوض بشه فردا یا خودم میام یا میگم احمدرضا عوض کنه. 

تا اسم احمدرضا رو آورد رعشه ای به تنم افتاد. دستم و دراز کردم و گوشه ی پیراهنش رو گرفتم. 

نگاهش روی لباسش چرخید و اومد بالا به چشمهام نگاه کرد.



نمیدونم از نگاهم خوند یا نه که گفت:

-خودم میام، نگران نباش. 

لبخند بی جونی زدم. امیر علی از اتاق خارج شد. با رفتن امیر علی دستم و روی پیشونیم گذاشتم. 

فقط لحظه ای که سیلی به صورتم خورد و گرمی خون رو احساس کردم یادم بود. دیگه هیچی یادم نمی اومد. 

چیزی روی قلبم سنگینی می کرد. بغض توی گلوم بالا و پایین می شد. 

با حس سنگینی چیزی روی پاهام چشم باز کردم.
 
نگاهم به نگاه معصوم بهارک افتاد که بهم چشم دوخته بود. 

دست دراز کردم. از خدا خواسته اومد سمتم. توی بغلم خزید. 

دستم و دورش حلقه کردم. چقدر این دختر دوست داشتنی بود. 

احساس ضعف شدیدی کردم اما می ترسیدم از اتاق بیرون برم. 

بهارک با اون لهجه ی ناز بچه گانه اش گفت:

-ماما گشنمه. 

باید بلند می شدم و چیزی به بهارک می دادم. به سختی توی تخت نشستم. 

سرم کمی گیج رفت. کمی صبر کردم تا حالم بهتر بشه. از تخت پایین اومدم. 

دستم و به دیوار گرفتم و سمت در رفتم اما وسط راه نگاهم به آینه افتاد. باند سفیدی دور سرم پیچیده شده بود. 

موهای بلندم روی شونه هام رها بودن. کبودی یک طرف صورتم بد تو ذوق می زد. 

با درد دستی روی گونه ی کبود و متورمم کشیدم. از اتاق بیرون اومدم. 

به هر مکافاتی بود پله ها رو طی کردم. بوی سیگار سالن پایین رو برداشته بود و موسیقی از گرامافون در حال پخش بود.



نگاهم سمت احمدرضا کشیده شد که روی کاناپه ی نزدیک پنجره دراز کشیده بود و دورش رو ته سیگار گرفته بود. 

سرم درد می کرد اما باید چیزی درست می کردم. تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم. 

آب گذاشتم و مایه اش رو آماده کردم. در قابلمه رو گذاشتم و دستی به آشپزخونه کشیدم. 

خسته روی صندلی میز آشپزخونه نشستم. غذای بهارک رو گذاشتم سرد بشه. 

سرم روی میز بود که چیزی به پام چسبید. ترسیده سر بلند کردم. 

نگاهم به نگاه معصوم بهارک افتاد. لبخند بی جونی زدم. 

-عروسک، تو چطور پایین اومدی؟ نگفتی می افتی؟

گذاشتمش روی صندلیش و غذاش رو جلوش گذاشتم. با ولع شروع به خوردن کرد. 

با وجودی که فردا باید دانشگاه می رفتم، اما نمیدونستم چطور با این قیافه برم؟!

میز شام رو با دقت چیدم. اشتهایی برای خوردن نداشتم. 

بهارک غذاش رو خورده بود و مثل همیشه داشت با اسباب بازیهاش بازی می کرد. 

از آشپزخونه بیرون اومدم. نمیدونستم چطور بگم که شام آاده است! 

انگار تازه متوجه ی من شده بود. سریع از روی کاناپه بلند شد. ترسیدم. 

قلبم شروع به تند زدن کرد. اومد سمتم. با ترس دستهام رو مشت کردم. 

کی گفته یه دختر تنها و بی دفاع می تونه شجاع باشه و از پس مردی بربیاد؟!


توی دو قدمیم ایستاد. سرم و پایین انداختم. دلم می خواست سر بلند کنم و نگاهش کنم. 

-شامتون آماده است!

حرفی نزد. تکونی به خودم دادم و خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت. 

ته دلم خالی شد. احساس کردم پشت سرم قرار گرفت. صدای بمش توی گوشم نشست. 

-خودت شام خوردی؟

نفسم رو بیرون دادم. این مرد انگار هزار شخصیت داشت. 

-اشتها ندارم، شما بخورید. 

اما دستم کشیده شد. 

-شامت رو میخوری بعد میری!

حوصله ی بحث نداشتم. وارد آشپزخونه شدم. احساس کردم از دیدن میز شام تعجب کرد اما حرفی نزد و نشست. 

صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. کمی برای خودم غذا کشیدم. 

هر دو توی سکوت غذامون رو خوردیم. خواستم میز و جمع کنم که اجازه نداد. 

-تو برو خودم جمع می کنم!

طاقت نیاوردم و سرم و بلند کردم. نگاهمون به هم گره خورد. 

ته ریش داشت و موهای شقیقه اش انگار از هر وقت دیگه ای بیشتر سفیدیشون رو نشون می دادن. 

سنگینی نگاهش رو روی گونه ام احساس می کردم اما هیچ حسی نداشتم. 

چرخیدم از آشپزخونه بیرون اومدم. سرم دوباره داشت درد می گرفت. 

دست بهارک رو گرفتم و سمت طبقه ی بالا رفتم.



صبح مثل همیشه بیدار شدم. با کش موهام رو شل بستم. مانتو شلوار پوشیدم و بهارک رو آماده کردم. 

آروم از اتاق بیرون اومدم. بدون نگاه کردن به اتاق احمدرضا پله ها رو پایین اومدم. گونه و سرم هنوز درد می کرد. 

با اینکه کرم پودر زده بودم اما هنوز کبودی صورتم مشخص بود. 

خواستم در سالن رو باز کنم که هیکل احمدرضا جلوی در نمایان شد. 

ترسیده هینی کشیدم و قدمی به عقب گذاشتم. سوئیچش رو توی دستش چرخوند. 

این کی آماده شده بود که من نفهمیدم؟!در سالن رو باز کرد. 

-میرسونمت. 

از سالن بیرون رفت. کوله ام رو روی دوشم جا به جا کردم و دنبالش راه افتادم. توی سکوت رانندگی می کرد. 

نگاهم رو به خیابون ها دوختم. کنار در دانشکده نگهداشت. 

-چه ساعتی تعطیل میشی؟

-ممنون، خودم میام. شما به کارتون برسید. 

-ازت اجازه نخواستم برای اومدن؛ پرسیدم چه ساعتی بیام؟

-یک تمومه. 

-یک میام دنبالت. 

پیاده شدم و دست بهارک رو گرفتم. مونا داشت به ماشین ما نگاه می کرد. 

رفتم سمتش. با دیدنم مثل همیشه با خنده اومد جلو اما یهو چهره اش تو هم رفت. 

-صورتت چی شده؟

-چیزی نیست!

-به من دروغ نگو.


-بعد بهت میگم مونا. 

-باشه بریم. 

با هم سمت دانشگاه رفتیم. بهارک رو کذاشتم مهد و وارد کلاسمون شدیم. با نشستنمون مونا گفت:

-خوب، منتظرم. 

تمام چیزهایی که شده بود رو برای مونا تعریف کردم. دستم و توی دستش گرفت. 

-تو الان خودت پول داری، چرا مستقل نمی شی؟ اصلاً بردار از همشون شکایت کن! تا کی باید تو سری خور باشی؟ غلط کرده دست روت بلند کرده!

-هیسس مونا ...

-خاک تو سرت دیانه، نشستی مردک احمق رو نگاه کردی؟؟!

-چیکار می کردم؟

-باید از پیشش بری، می فهمی؟

سکوت کردم. زنگ اول با صدرا کلاس داشتیم. وارد کلاس شد. نگاهی تو کل کلاس انداخت. 

لحظه ای بهم خیره شد. 

نگاهم رو ازش گرفتم. شروع به تدریس کرد اما چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم. 

تمام فکرم پیش حرفهای مونا بود. چرا تا حالا خودم به این موضوع فکر نکرده بودم؟ 

اینکه می تونم مستقل بشم. کلاس تموم شد اما من هنوز نرفته بودم. 

با صدای مونا به خودم اومدم. 

-دیانه!

-بله، چی شده؟ 

-ای درد و چی شده. حواست کجاست؟ کلاس تموم شد. 

نگاهی به صندلی های خالی انداختم اما صدرا هنوز تو کلاس بود. وسایلم رو برداشتم که صدرا گفت:

-خانم فروغی شما باشید. 

مونا نگاه معناداری بهم انداخت و از کلاس بیرون رفت. سمت میز صدرا رفتم.




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. چهارشنبه 25 بهمن 1396 07:29 ب.ظ
    بیش از حد داره طولانی میشه اینجوری جذابیت خودش رو از دست میده
  2. pretty girl چهارشنبه 25 بهمن 1396 03:49 ب.ظ
    اههههههه گندشو در اوردید. آقای رنجبر مگه شما با فریده بانو در ارتباط نیستین؟ خو بهش بگین انقد لفتش نده و پارتای بیشتر بذاره.به خدا دق کردیم. با اعصابو روان آدم بازی میکنید
  3. چهارشنبه 25 بهمن 1396 09:31 ق.ظ
    لطفا پارت های رمان زود به زود بذارید
    • قادر رنجبر
      اگه بیاد حتما
  4. Wo چهارشنبه 25 بهمن 1396 01:56 ق.ظ
    تو رو به جون هرکسی که دوست داری پارتهارو بیشتر بذار
  5. سه شنبه 24 بهمن 1396 04:57 ب.ظ
    چرا نویسنده اینقدر طولش میده ؟؟؟
    از یه حدى كه بگذره جذابیت رمان دیگه از بین میره
    الان چند پارته داستان اصلا جلو نمیره
    شما اگه با نویسنده در ارتباطین نظراتو بهشون بگین
    واقعا داره لوس میشه داستان
    هى دختره كتك میخوره هى پامیشه غذا میپزه
    داره بیشتر داستان تخیلى فضایی میشه تا رمان !!!!
  6. سه شنبه 24 بهمن 1396 11:07 ق.ظ
    من تو تلگرام رمان و می خونم کم بودن پارت یک طرف ترس دیانه خانم از احمد رضا یک طرف مرده همش سرکار اینم دانشگاه بابا یکم جالبش کنید دقیق مثل رمان ویدیا همش جدایی دعوا بود تا به هم رسیدن رمان تموم شد تازه داشت جالب میشد که تموم شد با اینم این کارو نکنید حیفه
  7. لیلا دوشنبه 23 بهمن 1396 10:18 ب.ظ
    فریده بانوی عزیز خواهش میکنم پارت های داستان رو زودتر بذارید دلیل اینکه احمدرضا چرا اینقدر برای دیانه رنگ عوض میکنه چیه وتکلیف دیانه رو روشن کنید و خواننده برای دیانه یک اینده مبهم پیش میکن لطفا لطفا لطفا پارت های داستان رو زودتر بذادید
  8. دوشنبه 23 بهمن 1396 06:59 ب.ظ
    دق کردیم تا وقت پارت گذاشتن بشه
    • قادر رنجبر
  9. نگاه دوشنبه 23 بهمن 1396 10:54 ق.ظ
    سلام‌بین‌پارتای‌رمان‌اینقدر‌فاصله‌است‌که‌اصل‌رمانو‌فراموش‌کردیم
    اصلا‌چرا‌آقاجون‌‌بادیانه‌مهربون‌شد؟چرا‌ویلا‌روبهش‌داد؟چرادیانه
    خبرازخانواده‌پدریش‌نمیگیره؟چرا‌آقاجونش‌‌سکته‌کرد‌علتشو‌نگفتین
    چرا‌احمدرضا‌زنشو‌کشت؟چرااینهمه‌‌سال‌دیانه‌تنها‌بود؟چرابی‌بی‌درمورد
    خانوادش‌بهش‌چیزی‌نگفته‌بود؟نقش‌المیرا‌دقیقا‌چیه‌تو‌رمان؟چرا‌دیانه
    معصوم‌ومظلوم‌یه‌دفعه‌باید‌تغییر‌کنه‌اگه‌قرار‌بود‌یکی‌مثه‌مادرش‌یا
    المیرا‌باشه‌چرا‌سختی‌کشید‌ازهمون‌روز‌اول‌تغییر‌میکرد‌دیگه؟
    دیانه‌بامشکلاتی‌که‌داشته‌باید‌قوی‌واستوار‌باشه‌نباید‌ضعیف‌باشه
    اون‌الان‌تجربه‌ای‌داره‌که‌کمتر‌آدمی‌میتونه‌‌داشته‌باشه؟چرا‌احمدرضا‌بهش
    اعتماد‌نمیکنه؟نقش‌پارسا‌چیه؟چرا‌دیانه‌پاک‌ومهربون‌باید‌اینقدر‌سختی‌
    بکشه؟لطفا‌تو‌جریان‌رمان‌سعی‌کنید‌دیانه‌پاکیشو‌حفظ‌کنه‌چواز‌خیانت
    بدش‌میاد‌ودرحقش‌خیانت‌شده‌هم‌مادرش‌هم‌احمدرضا‌وهم‌آقاجونش
    وتمام‌فامیلاش‌که‌تنهاش‌گذاشتن؟شخصیت‌دیانه‌خیلی‌پاکه‌پس‌آلوده‌
    نباید‌بشه؟درآخر‌خواهش‌میکنیم‌‌پارتارو‌بیشتر‌ومنظم‌تر‌کنی..ممنون
    • قادر رنجبر
      مرسی از نظرتون
      به نویسنده رمان فریده بانو بگید اینارو
  10. عاطفه دوشنبه 23 بهمن 1396 10:38 ق.ظ
    داستانش خیلی قشنگه.. ولی پارت هاش خیییییییلی کوتاهن
    • قادر رنجبر
      منم مث شما منتظر پارت ها میمونم تا بیاد
  11. دوشنبه 23 بهمن 1396 10:31 ق.ظ
    سلام بیاین یه لطفی بکید و امروزم یه پارت بزارید دیگه به جاهای حساسش رسیده واقعا انتظار سخته
    ممنون از رمان قشنگتون
    • قادر رنجبر
      دست من نیست نویسنده رمان دیر میده بیرون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر