قادر رنجبر نظرات شنبه 21 بهمن 1396 ، 08:54 ب.ظ




سوار ماشین شدم و در رو بستم
ارزو استارت زد و دستی ماشین رو خابوند

ارزو_کجا بریم؟

ارنجمو به شیشه ی ماشین تکیه دادمو به روبرو نگاه کردم و بدون هیچ احساس کوتاه جواب دادم

_نمیدونم ، تو میخوای حرف بزنی برو هرجایی که خودت راحتی

ارزو_اوکی حالا منو نخور... دوناه دالم

دستم رو مشت کردم تا حداقل قیافه رو از لحن چندشش جمع نکنم

دست جلو برد و ضبط ماشین رو روشن کرد و ماشین رو از پارک دراورد

ترجیح دادم سکوت کنمو به خیابون ها نگاه کنم

تو ترافیک شهر بودیم و دونه به دونه اهنگا رد میشدن و فکر من رو حرفای ارزو بود

بالاخره به مکان مورد نظر ارزو رسیدیم 
ماشین رو پارک کرد و هردو از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی رستوران رفتیم

ارزو گوشه ای ترین میز رو انتخاب کرد و روش جا گرفت

ارزو_چطوره؟

یه نگاه به دور و ورم انداختم ... بد نبود


سوار ماشین شدم و در رو بستم
ارزو اسکارت زد و دستی ماشین رو خابوند

ارزو_کجا بریم؟

ارنجمو به شیشه ی ماشین تکیه دادمو به روبرو نگاه کردم و بدون هیچ احساس کوتاه جواب دادم

_نمیدونم ، تو میخوای حرف بزنی برو هرجایی که خودت راحتی

ارزو_اوکی حالا منو نخور... دوناه دالم

دستم رو مشت کردم تا حداقل قیافه رو از لحن چندشش جمع نکنم

دست جلو برد و ضبط ماشین رو روشن کرد و ماشین رو از پارک دراورد

ترجیح دادم سکوت کنمو به خیابون ها نگاه کنم

تو ترافیک شهر بودیم و دونه به دونه اهنگا رد میشدن و فکر من رو حرفای ارزو بود

بالاخره به مکان مورد نظر ارزو رسیدیم 
ماشین رو پارک کرد و هردو از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی رستوران رفتیم

ارزو گوشه ای ترین میز رو انتخاب کرد و روش جا گرفت

ارزو_چطوره؟

یه نگاه به دور و ورم انداختم ... بد نبود



شونه هامو بالا انداختم 

_بد نیست ... چی میخواستی بگی بهم؟

ارزو لب باز کرد تا حرف بزنه ولی با وومدن گارسون‌پشبمون شد...
مرد انگار ارزو رو خوب میشناخت

گارسون_سلام خیلی خوش اومدین خانوم رفیعی... 

ارزو در جوابش لبخندی زد  و مرد منو رو جلومون گذاشت و با تبسمی رو لب هایش کنار میز قرار گرفت تا سفارش بدیم

ارزو منو رو به سمت گرفت

ارزو_چی میخوری؟

نگاهی به منیو انداختم و با کمی تامل انتخابم رو گفتم

_سلطانی 

ارزو رو به گارسون کرد 

ارزو_ دو پرس سلطانی با مخلفاتش ممنون

گارسون سری تکون داد و با گرفتن منیو از میزمون دور شد

منتظر به ارطو نگاه کردم که انگار خودش فهمید موضوع چیه

ارزو_خب... از اون روز که دیدمت سوار ماشینت شدی ازت خوشم اومده بود

کمی مکث کرد و سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی کردن با انگشتاش شد

ارزو_که دنبالت اومدم ... ولی تو اهمیتی بهم ندادی...
وقتی وارد اون ساختمون شدی  منتظر موندم تا بیای
ولی وقتی اومدی با سرعت زیاد میروندی
که منم بوق زدم برات ولی فکر نمیکردم انقدر یهویی سرعتتو کم کمی و اون تصادف بوجود اومد

سکوت کرد و نگاهشو بهم دوخت ...


ارزو_تروخدا قبولم کن... پسم نزن ، من خیلی تنهام ، بهت نیاز دارم

دستی روی صورتم کشیدمو از جا بلند شدم که او هم بلند شد

ارزو_باشه ، باشه هرچی تو بگی هرچی تو بخوای ... فقط الان نرو 

سری از روی تاسف تکون دادمو پشتمو بهش کردم

_میرم یه ابی به دست و صورت بزنم

راه سرویس بهداشتی رو گرفتم... حرفای سردار تو مغزم تکرار شد... نباید به راحیل نزدیک میشدم...

بعد از اینکه شما رو تو سکوت خوردیم هرکدوم جداگانه به خونه های خود برگشتیم

هرچقدر ارزو اصرار داشت که برسونتم قبول نکردم ... به تنهایی نیاز داشتم

کفش هام رو جلوی در دراوردمو از همونجا کت اسپورتم رو روی مبل پرت کردم و تیشرتمو دراوردم و به طرف حموم رفتم

باید ذهنمو خالی میکردم

نمیخواستم بی گدار به اب بزنم




اب سرد رو باز کردم و زیرش قرار گرفتم 
چشمام رو بسته بودم تا هیچی توی ذهنم نمونه 

با احساس لرز از زیر دوش اومدم بیرون 
شیر اب رو بستمو حوله ی تن پوشمو تنم کردم و یه راست به طرف کاناپه رفتمو روش دراز کشیدم

ارنجمو روی پیشونیم گذاشتم ذهنم از هر چیزی جز راحیل خالی شده بود

دستم رو روی میز چرخوندمو گوشیمو پیدا کردم 

یک راست توی گالری رفتم

تنها عکسی که ازش داشتم رو باز کردم و زوم شدم روی دوتا تیله ی ابیش


چطوری میتونستم راحیل رو وارد ماجرای علیزاده میکردم 

اصلا چرا راحیل؟

غیرتم‌اجازه نمیداد با اراده یا بی اراده راحیل رو بفرستم تو دهن شیر

دستی رو صفحه ی گوشی کشیدم و عکسش رو بستم تو قسمت موزیک ها رفتمو اهنگ محمد علیزاده رو پلی کردم (پخش)


 Mohammad Alizadeh
 Hesse Aramesh

تو دریایی و من همش فکر اب
همه چی به جز تو سرابه سراب
سره راه دریا نشونی بذار
واسه این دله تنگ خونه خراب

*ناخوداگاه دوباره به گالری گوشیم رفتمو عکسی که چند لحظه پیش چشم دوخته بودم روش رو اوردم*

پر از خواهش و التماسه چشام
میخوام هر چی میخوامو از تو بخوام
دلم مثله هر سال حاضر شده
میخوام با همین دل سراغت بیام

*چشماش ، فرم موهاش ،صداش، حرفاش...
همش ارامش بود و
ارامش و
ارامش ... *


صدای تو از جنس ارامشه
نذار حس ارامشم گم بشه
صدام کن تا قفل دلم باز شه
صدام کن بذار عشق اغاز شه 

*صدای کوبش قلبم دیوانه م کرده بود ؛ چقدر دلم براش تنگ شده بود 
دو هفته میشد که حتی نگاهم بهم نمیکرد ...
و من ۱۰۰بار بر خودمو سردار لعنت فرستاده بودم
همراه با خواننده لب زدم :*

صدای تو از جنس ارامشه
نذار حس ارامشم گم بشه
صدام کن تا قفل دلم باز شه
صدام کن بذار عشق اغاز شه
بازم نقل لیلی و مجنون شده
تو این لحظه ها عشق اسون شده
قراره بازم مهربونی کنیم
همه جا پر از عطر بارون شده
نمیدونم این قصه اسمش چیه
 ولی عاشقی درد شیرینیه
به جز تو دلم از همه دل برید
خدایا به جز تو امیدم کیه؟
صدای تو از جنس ارامشه
نذار حس ارامشم گم بشه
صدام کن تا قفل دلم باز شه
 صدام کن بذار عشق اغاز شه

*باتموم شدن اهنگ به خودم اومدمو با عصبانیت گوشی رو روی مبل تک نفره ی کنارم پرت کردم

نباید تسلیم احساساتم میشدم*


"راحیل"

یک ماه گذشته بود و هر روز رو طبق توصیه های محمد میگذروندم 
تو این یک ماه خیلی چیزا فرق کرده بود

روز به روز احساساتم نسبت به امیر بیشتر میشد و امیر به ارزو نزدیک تر
ارزو رو دوست داشتم دختر ساده ای بود 
ولی هروقت دست تو دست امیر میدیدمش سرتاسر وجودمو حسرت پر میکرد

در عوض من هم با شهاب خیلی صمیمی شده بودم 
نقشه نبود فقط و فقط دوستی بود...

شهاب شاید نمیتونستم همشر خوبی باشه... شاید رفتارهایش عجیب و غریب بود ولی دوست خوبی بود

رفتم جلوی اینه و نگاهی به خودم انداختم


سایه ی بژ رنگ پشت چشمام سبز چشمام رو گیرا تر کرده بود
رژگونه ی اجری گونه هام رو برجسته تر از همیه نشون میداد

و در نهایت چشمم روی لب ها مسی رنگم ثابت موند که توسط یک مرد تنوع طلب بوسیده شده بود 

دستی به کت شلوار مشکیم کشیده م که با صدای زنگ هول زده مانتوم رو تنم کردمو با برداشتن کیفم دکمه ی ایفون رو زدم 

خیلی سریع کفش های شیری پاشنه بلندمو پوشیدمو از پله ها پایین رفتم



محمد توی ماشین نشسته بود و ارنجش رو به لبه ی پنجره تکیه داده بود

با باز شدن در سرش رو به طرفم چرخوند 
ابروی سمت راستش خود به خود بالا رفت و لبخند کمرنگی رو لبش شکل گرفت

دستش به سمت دستگیره ی در رفت که دستمو جلوش گرفتم

_پیاده نشو محمد... خودم سوار میشم

ماشین رو دور زدم و در جلو رو باز کردم و سوار ماشین شدم
با بستن در سرم رو به سمت محمد چرخوندم
پیراهن مردونه ی ابی به تن داشت و شلواره ابی کدرش را با پیراهنش ست کرده بود

همه جوره خوشتیپ بود اصالتزاده...
ابخندی رو لبم شکل گرفت

_سلام داداش خوشتیپ خودم

مثل اینکه محمد هم تو این مدتی که چشمانم روش قفل بود بیکار ننشسته بود

محمد_سلام به خوشگل ترین خواهر دنیا

خم شدمو اروم لب های مسی رنگم رو روی گونه اش گذاشتم


با کمی مکث عقب کشیدم ... لبخند کم رنگی زد

محمد_یکی طلبت ابجی خانوم

خندیدم و دوباره خم شدم و اینبار با دست جای لبم رو از گونه ی محمد پاک کردم

_بریم که دیر شده...

محمد _ای به چشم خانوم خانوما

صدای ضبط رو زیاد کرد و ماشین رو راه انداخت

همونطور که راهنما میزد تا از کوچه بیرون بره به طرفم برگشت

محمد_امشب باید حسابی حواسم بهت باشه

_چرا؟

محمد_چرا؟! اینم سوال داره ، مشخصه هم شهاب هست هم امیر هردوشون هم به دردونه ی من چشم دارن

خندیدم طبص اموزش های مونا همه ی طنازیم رو روی خندیدنم خرج کردم
محمد لبخند پر رنگش رو جمع کرد و اب دهنش رو قورت داد

دستش رو جلو اورد و لپم رو کشید

محمد_شیطونک دل داداشتو اینطوری میلرزونی با دل بقیه چیکار میکنی



 لبخندی زدمو سرمو برگدوندمو به روبرو نگاه کردم

تولد شهاب بود و مطمئنا ایناز و خاله اینا هم بودن
اون هایی که بعد از مرگ بابا حتی ۱بار هم حالم رو نپرسیدند
از ایناز متعجب بودم که اون هم خواهری گفتناش چیشد

محمد_مونا هم میاد؟

از فکر بیرون اومدم و با لبخند به چهره ی مردونش نگاه کردم

_بله داداشی معشوق شما هم میاد

محمد گوشه ی لبش رو به دندون گرفت تا شاید بتونه نیشش رو جمع کنه
نیشگون ارومی از پام گرفت

محمد_وروجک خوب دل ادمو زیر و رو میکنیا

در جوابش لبخندی زدم

حدود نیم ساعت بعد محمد ماشین رو روبروی درب خونه ی شهاب اینا پارک کرد
هردو همزمان از ماشین پیاده شدیم ... محمد دستش رو به طرفم دراز کرد چند قدم جلو رفتمو انگشت هام رو میون انگشت هاش فرستادم و دست هامون قفل شد

لبخندی زد و دزدگیر ماشین رو زد



انگشت اشاره ش رو روی زنگ گذاشت و با یک فشار دستش رو برداشت و چشمکی بهم زد

هانیه جون_خوش اومدین بفرمایید

و در با صدای تیکی باز شد... محمد کسی دستم رو فشرد و راه افتاد و همزمان باهم از پله های حیاط خونه ی ویلایی بابای شهاب بالا رفتیم

هانیه جون به استقبالمون اومد و با دیدنم اغوشش رو به روم باز کرد

با لبخند به اغوشش رفتم 

هانیه جون_چه ماه شدی عزیزم ، روز به روز خوشگل تر میشی عزیز دلم 

_مرسی هانیه جون، نظر لطفتونه

هانیه جون با محمد هم احوالپرسی گرمی کرد و به داخل هدایتمون کرد

شهاب با دیدنم لبخندی زد ، جلو اومد و دستش رو دراز کرد از گوشه ی چشم امیر و ارزو رو دیدم

لبخند دلبرانه ای زدم و با ناز دستم رو تو دست شهاب گذاشتم و رو نک کفشم بلند شدم و....



و رو نوک کفشم بلند شدم و خیلی نرم گونه م رو گونه اش چسبوندم

_تولدت مبارک
.
لبخندی زد و دستم رو کوتاه فشرد

شهاب_مرسی عزیزم ، خوش اومدی

به طرف محمد برگشت و به محمد هم دست داد ، دوباره از سر تا پای محمد رو نگاه کردم و از خوشتیپیه برادرم دلم غنج رفت

دستمو دور بازوش حلقه کردم و کمی خودمو بهش چسبوندم 
به طرف شایان خان رفتیم و با او هم احوالپرسی کردیم

انگار حالا دیگه نوبت احوالپرسی با  امیر و ارزو بود ، قدم هام رو خیلی اروم بر میداشتم و انگار محمد هم فهمیده بود که باید باهام همکاری کنه

چشم تو چشم امیر لبخندی زدم تا چال گونه م خوب به نمایش گذاشته بشه

محمد_سلام

ارزو با لبخند جواب داد و به طرفم اومد ...
دستمو به طرفش دراز کردم و با یک روبوسی مختصر تموم شد

امیر خیره تو چشمام دستش رو جلو اورد و اینبار هم خیلی نرم نوک انگشتانم رو در دستش قرار دادم




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر