قادر رنجبر نظرات شنبه 21 بهمن 1396 ، 08:47 ب.ظ




دور خودش می چرخید..چنگ می زد تو موهاش..چشماش و می مالید..

یهو از حرکت ایستاد و اومد جلوم..از ترس بلند شدم وایستادم..

حالش دست خودش نبود..قیافه ش خیلی ترسناک شده بود..با ترس بهش نگاه کردم..

با دیدن صورت اشکیم یهو از این رو به اون رو شد..عصبانیت چشماش رفت و جاشو یه مهربونی و محبت دلپذیری گرفت..

دستش و کشید روی صورتم اشکام و پاک کرد..کف دستش و رو گونه ام نگه داشت..

اومد نزدیک تر پیشونیش و چسبوند به پیشونیم و اون یکی دستشو گذاشت رو بازوم..

چشماش و بست و زمزمه وار گفت:
-گریه چرا میکنی قربونت برم..تو چرا گریه میکنی..اونی که باید بره بمیره منم..اونی که باید گریه کنه منم..اونی دیگه زندگی نداره منم..تو چرا؟..مگه همین و نمیخواستی..گریه نکن عزیزم..گریه نکن دلم اتیش می گیره..باشه باشه..اصلا هرچی تو بگی..فقط گریه نکن..

با این حرفاش شدت گریه م بیشتر شد..با کلافگی چشماش و باز کرد بهم نگاه کرد و محکمتر گرفتم تو بغلش..

سرم و محکم به سینه ش فشار دادم و پیراهنش و تو مشتم گرفتم با هق هق صداش زدم:
-امیـــر؟!..

فشار دستاش بیشتر شد:
-جانِ امیر؟..جانم عزیزم؟!..
-منو ببخش!..ببخش..می بخشی؟!..

روی موهام بوسه ای گرم زد:
-چی رو ببخشم..قرارمون از اول همین بود..من عهد شکنی کردم..اون روزی که قول می دادم به اینطور روزی فکر نکرده بودم..تو داری راهی رو میری که قرار بود بریم من خواستم بیراهه برم که نشد..باران می خوام برات حرف بزنم..باشه؟..گوش میدی؟!..
.


لبخند تلخی میون گریه زدم و سرم و تکون دادم..امیر ازم جدا شد..

دستم و گرفت بردم سمت تخت..نشست منم نشوند کنارش..نگاهی به ساعت انداختم..8شب بود..

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
-گشنه نیستی؟!..
-نه ممنون..

-اگه چیزی می خواهی بگو برم برات بیارم..
-خودم میرم اب میارم..

خواست بلند شه که دستش و کشیدم و گفتم:
-دیگه چی..خودم میرم بشین تو..

سرش و تکون داد و با حسرت بهم نگاه کرد..نگاهم و دزدیدم و رفتم از اتاق بیرون..امیرمحمد و بهار داشتن تی وی نگاه می کردن..

اول رفتم دستشویی ابی به صورتم زدم و بعد بی سر وصدا رفتم تو اشپزخونه..

یه پارچ اب با لیوان و یه بشقاب میوه برداشتم و رفتم بالا..دستام پر بود و در اتاق رو به زور باز کردم و رفتم داخل..

امیر روی تخت دراز کشیده بود و دستش و گذاشته بود رو چشماش..فکر کردم خوابه..اروم پارچ و بشقاب رو گذاشتم رو عسلی..

خواستم پتو رو بکشم روش که مچ دستم و گرفت کشید..از ترس هیــــن بلندی کشیدم و افتادم تو بغلش..

با اعتراض گفتم:
-اِ امیر..تو که بیداری چرا خودت و میزنی به خواب..

خنده خسته ای کرد و گفت:
-مگه خواب به چشمام میاد..

سریع حرف و عوض کردم،بلند شدم و گفتم:
-بیا اب اوردم بخور..
.


یه لیوان اب ریختم دادم دستش..بشقاب میوه رو گذاشتم روی پام و شروع کردم به پوست گرفتن..

پوست گرفتم و دادم امیر بخوره..هر تیکه ای که به دستش می دادم اول میگرفت جلو دهن خودم میگفت بخور..

یه گاز که میزدم بقیه ش رو خودش می خورد..میوه که خوردیم امیر دوباره دراز کشید و منم همراه خودش خوابوند..سرم روی سینه ش بود..

دست راستش دور شونه هام بود با دست چپش یه تیکه از موهام و گرفته بود و نوازش می کرد..سرم و روی سینه ش یکم جا به جا کردم و دستم و گذاشتم روی شکمش..

امیر تا صبح برام حرف زد..از ارزوهاش..از خواسته هاش..از کارایی که کرده..یه جاهایی از خنده دلمون درد می گرفت..

یه جاهایی من اشک می ریختم و اون ارومم می کرد..از خاطرات بچگی هاش برام گفت..

از دختر بازی هاش..از خرابکاری هایی که می کرده..از دوران دانشجوییش..تا وقتی هوا روشن شد حرف زدیم..

تو بغل هم اشک ریختیم،خندیدیم و حرف زدیم..با اشتیاق گوش می دادم..حتی یه تیکه اش رو هم نمی خواستم از دست بدم..

این اخرین باری بود که امیر رو اینقدر نزدیک و ماله خودم کنارم داشتم..

حتی از یه ثانیه ش هم نمی خواستم بگذرم..وقتی از روز عروسیمون برام گفت نتونستم طاقت بیارم و هق هقم بلند شد..

منی که عروس بودم هیچی از اون شب یادم نبود اما امیر لحظه به لحظه اون شب رو تو خاطرش ثبت کرده بود..

ناراحت شدم..حسرت خوردم که چرا من دقت نکردم تا یادم بمونه..

با لحن با مزه ای گفت:
-بارانم یادته وقتی اومدم تو ارایشگاه دیدمت آبرو برای خودم نذاشتم؟!..

به حالت مسخره ای گفته بود تا من اروم بشم و بخندم اما بدتر دلم اشوب شد..یاد نگاه گرم و خشک شده ش تو ارایشگاه که میوفتم دلم می خواد بمیرم..

تنها چیزی که از اون شب تو خاطرم ثبت شد همون نگاهه تو ارایشگاهه امیرعلی بود..

چرا من اونقدر سرد نگاش کردم؟..چرا من بی تفاوت از این گرمی گذشتم؟..

چقدر امیر خوبه که هیچکدوم رو به روم نمیاره..فقط کارای خوبم رو یادم میندازه..

پاچه گرفتنام،اذیت کردنام،سردی هام،بی محلی هام..از هیچکدوم حرف نمیزنه..فقط اون خاطره های خوب میگه.....
.



وقتی به خودمون اومدیم که هوا روشن شده بود..امیر می خواست بره اما نذاشتم..

می خواستم برای اخرین بار تو بغلش بخوابم..تو اغوشش اروم بگیرم..پیشونیم و چسبوندم به سینه اش و تو بغلش اروم به خواب رفتم.....

با حس نرمی چیزی روی پیشونیم چشمام و باز کردم..یکم گیج به امیر نگاه کردم که لباش و گذاشته بود روی پیشونیم و می بوسیدم..

وقتی یاد دیشب افتادم غم صورتم و پوشوند..تموم شده بود..دیگه همه چی تموم شده بود..

دیشب اخرین شبی بود که امیر رو ماله خودم داشتم..دیگه از امروز کسی تو زندگیم به اسم امیرعلی نیست.....

امیر بلند شد رفت جلوی ایینه لباساش رو مرتب کرد..دستش و تو موهاش کشید..منم نشستم روی تخت و بهش نگاه کردم..

چرخید طرفم..چشماش سرخ شده بود..بلند شدم ایستادم و بهش نگاه کردم..

دستی به صورتش کشید و گفت:
-دوست نداشتم اینطوری تموم بشه اما خوب.......این دیگه اخرشه..اخر راهه ما..

چشمام پر از اشک شد و دستاش رو از دو طرف باز کرد..بدون معطلی با دو رفتم طرفش و خودم و انداختم تو بغلش..

اشکام لباسش و خیس می کرد..همو محکم فشار می دادیم..صورت خیسم و بلند کردم و بهش نگاه کردم..

حریصانه تمام اجزای صورتش و نگاه کردم تا هیچ وقت این صورت یادم نره..تا این ادمی که بهترین روزای زندگیم رو برام رقم زد از یادم نره..

تا کسی که تو بدترین روزای زندگیم باهام بود فراموشم نشه..اشکای امیر هم ریخت روی صورتش..

خدای من..امیرم داره گریه می کنه..مَردم داره گریه میکنه..حامیم داره گریه می کنه..شدت گریه م بیشتر شد..

دوباره سرم و گذاشتم روی سینه ش و چنگ زدم به پیراهنش..دستای امیر از بدنم جدا شد و صورتم و قاب گرفت..بهش نگاه کردم..

رو هر قطره اشکی که از چشمم می ریخت پایین بوسه میزد..سر و صورتم و می بوسید..با حرص،با ولع،با دلتنگی..

دلتنگی که هر لحظه تو چشماش بیشتر میشد..داغی لباش وجودم و اتیش میزد..زمزمه "بارانم" گفتناش یک ثانیه هم قطع نمیشد..

یه بوسه میزد و یه بارانم می گفت..چقدر قشنگ میگفت بارانم..با لحن خاصی بیانش می کرد..

تو دلم نالیدم:
"همه اینا بخاطره خودته امیر..همه ش واسه خودته..ازم بگذر..حلالم کن..ببخش منو..ببخش امیرم".....
.



برای دومین بار تو این چند ماه بوسیدمش..از ته دلم بوسیدمش..

گونه ش و با حرارت و ملتهب بوسیدم..بی قرار شد..بی تاب شد..بی طاقت لبام و بوسید..

چشمام و بستم و همراهش شدم..اشک می ریختیم و دیوونه وار می بوسیدیم همو..

نمی دونم چقدر گذشت که از هم جدا شدیم..زمان تو اون لحظه بی معنی بود..

دستام و روی سینه ش مشت کردم و گفتم:
-حلالم کن امیر..بگذر ازم..بد کردم بهت..میدونم بد بودم تو این چند ماه..تو همیشه خوب بودی..این دفعه هم خوبی کن و ببخشم..

دوباره کشیدم تو بغلش..صورت دوتامون خیس از اشک بود..شونه هاش میلرزید..دومین باری بود گریه می کرد..

هر دوبار هم بخاطره من بود..یه بار بخاطره مامانم..الانم بخاطره تصمیم مسخره ام..

میون گریه با صدای بم و گرفته ش گفت:
-نمی خوام این طلاق باعث بشه فراموشم کنی..من همیشه هستم..هر موقع بهم احتیاج داشته باشی کنارتم..کافیه صدام بزنی تا ببینی همه جا باهاتم..باید قول بدی..قول بدی که هرموقع بهم نیاز داشتی صدام بزنی..هرموقع احساس کردی باید باشم صدام کنی..قول بده باران..

با زاری نالیدم:
-قول میدم..قول میدم..ممنونم امیر..ممنونم که بودی تا الان..ممنونم که بازم می خواهی باشی..من هیچوقت روزای خوبی که برام ساختی رو فراموش نمی کنم..اینو بدون یکی از بهترین روزای زندگیم کنار تو بود..بهترین خاطراتم این چند ماهی بود که تو خونه تو زندگی کردم..بخاطره روزایی که برام ساختی ممنونم امیر..توهم قول بده زندگیت و از نو بسازی..ارزوم خوشبختی توعه..می خوام با چشمای خودم ببینم که خوشبختی..قول میدی خوشبخت بشی؟..

مردم تا تونستم این جمله رو بگم..تو خودم خون گریه کردم اما گفتم:
-قول میدی با کسی باشی که دوسش داری و بتونه خوشبختت کنه؟..
.


مگه میشه؟..مگه میشه به شوهرت بگی برو با کسی ازدواج کن که دوسش داری..

مگه میشه بگی با کسی غیر من خوشبخت شو..من گفتم اما مُردم..

گفتم اما خون گریه کردم..گفتم اما تو دلم غیر از اینو می خواستم....امیر سرش و به چپ و راست تکون داد..

پیشونیم و بوسید و گفت:
-من فقط با تو خوشبختم..مواظب خودت باش..یادت نره هرموقع خواستی باشم،فقط کافیه صدام کنی..خدانگهدارت..

بدون اینکه قول بده سریع رفت سمت در..دستای پر نیازم به سمتش دراز شد اما ندید..ندید و رفت..

دست های پر از خواهشی که به سمتش دراز بود رو ندید و رفت..در و محکم بهم کوبید و رفت..رفت اما بهم قول نداد..

قول نداد تا با کسی دیگه خوشبخت بشه..از این کارش لبخند نشست روی لبام اما سریع محو شد چون......

امیرعلی سالاری رفت..دفترش برای همیشه بسته شد........

با پاهای لرزون رفتم سمت سیستم تو اتاقم و روشنش کردم..

اهنگی که مد نظرم بود رو گذاشتم و صداش و زیاد کردم..همراه خواننده اشک ریختم و نالیدم...

«قسمتم نشد که اخر..تو رو از همه بگیرم..
واسه عشقه تو بمونم..واسه عشقه تو بمیرم..
قسمتم نشد که حتی..با غمت همخونه باشم..
بی تو خم شدم شکستم..نتونستم دیگه باشم..
یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه..
یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه..» 

دستم و کشیدم روی میز ارایشم و هرچی روش بود ریختم زمین..

همراه با صدای شکستنشون منم شکستم..خورد شدم..نابود شدم..داغون شدم..ویرون شدم.....
.


نشستم روی زمین وسط اتاق و زار زدم..انگار بالا سر یه مرده نشستم و گریه می کردم..در اتاق باز شد و محکم خورد به دیوار..

بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه، جیغ زدم:
-برو بیــــــــرون..میخوام تنها باشـــــم..بــــــــرو بیـــرون!..

بعد از یه مکثِ کوتاه صدای بسته شدن در اتاق اومد..همون وسط اتاق دراز کشیدم و تو خودم مچاله شدم..اشکام دل سنگ و اب می کرد...

«تو که رفتی من شکستم..این تمومه ماجرا بود..
قسمتم از تو و عشقت..غمه گنگه یک نگاه بود..
چه شبا که گریه کردم..چه روزایی که حروم شد..
رفتی و منو نخواستی..قصه اینجوری تموم شد..
قصه اینجوری تموم شد..
یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه..
یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه..»

مشت زدم روی زمین..خودم و زدم..هرچی تو اتاقم بود شکستم اما یه ذره هم اروم نشدم..

چطوری اروم باشم؟..چطوری؟..امیر حامیم بود..بعد از مامانم ارامشم بود..کسی بود که بهم احساس امنیت می داد..

حالا دو نفر رو دوباره همزمان از دست دادم..این چه تقدیریه من دارم..چرا من..این همه ادم تو این دنیا..

چرا من باید سرنوشتم این باشه..چرا من همیشه باید دوتا دوتا عزیز از دست بدم..

جیغ کشیدم:
-خـــدا چرا مــــن؟!..

هق زدم..خواستم گذشته تکرار نشه..خودم و از همه چی دور کردم..اما نشد..

خواستم وابسته نشم..اما شدم..خواستم بازم شکست نخورم..اما خوردم..این دفعه خیلی بدتر خوردم..

من اون زمان با اینکه 20 ، 21 سالم بیشتر نبود اما هیچوقت به اون تا این حد وابسته نبودم..با اینکه سنم کم بود اما بازم همیشه متکی به خودم بودم..

حتی گاهی کارای اونم انجام میدادم..شکستم،خورد شدم،نابود شدم..اما این شکستن کجا و اون کجا......

اون زمان تمام کارام و خودم انجام می دادم اما الان همه چی رو سپرده بودم به امیرعلی..همه ی مشکلاتم رو دوش امیرعلی بود.......
.



«یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه..
یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه..
چه شبا که گریه کردم..چه روزایی که حروم شد..
رفتی و منو نخواستی..قصه اینجوری تموم شد..»

(اخرخط..ازاد)

تلو تلو خوران رفتم سمت عسلی کنار تخت..دوتا مسکن قوی از داخلش برداشتم..روی تخت نشستم و لیوان اب رو برداشتم..

با دیدن لیوان دوباره اشکام ریخت..امیرم دیشب تو همین لیوان اب خورد..

قرص رو که خوردم مثل دیوونه ها لیوان رو گرفتم تو بغلم..امیر تو این لیوان اب خورده بود..برام عزیز شده بود این لیوان..

اوردمش بالا و میون گریه لبخند زدم..لبخند زدم و به لیوان بوسه زدم..قطعا دیوونه شده بودم چون این کارا از من بعید بود..

منی که ادعا داشتم امیرو دوست ندارم..منگ به لیوان نگاه کردم..من دارم چیکار می کنم؟..

مگه امیر کیه که من به لیوانی که ازش اب خورده خورده بوسه بزنم؟..یه شوهرِ صوری که میدونستم این روز بالاخره میرسه و باید ازش جدا بشم..


حالا این دیوونه بازیا برای چی بود؟..خوب حامیم بود..بهم ارامش میداد..

خوب باشه..حالا دیگه تموم شده این دیوونه بازیا چیه..اهنگ گذاشتن و گریه کردن و وسیله هارو شکستن چه معنی داره؟..

معنیش اینه که من یه عزیز رو از دست دادم..یه عزیز امروز از زندگیم رفت......

خودت و گول نزن..

دستم و گذاشتم روی گوشم و جیغ زدم:
-بســــه بســــه..خفه شــــو!..

انگار همین جیغ کارساز بود..چون صدای موزی تو ذهنم خاموش شد..

دراز کشیدم رو تخت و چشمام و بستم..خودمو جمع کردم و اینقدر گریه کردم که نفهمیدم کِی خوابم برد.........
.



***********************************************

با پاهای لرزون از ماشین پیاده شدم و راه افتادم..قدمام سنگین بود..ارزو می کردم کاش هیچوقت نرسم..

اما همیشه اون چیزی که ما می خواهیم نمیشه..وارد شدم..اروم رفتم داخل..پاهام می لرزید..جون نداشت..

دستم و گرفتم به دیوار تا زمین نخورم..از اون بارانِ محکم و قوی چی مونده بود؟..دوتا پای لرزون و ناتوان..

در و باز کردم و وارد شدم..چشم چرخوندم تا پیداش کردم..روی صندلی نشسته بود و مضطرب با پاش رو زمین ضرب گرفته بود..

با صدای در همه برگشتن سمت من..اما نگاه خسته و دلتنگه من فقط به مردی بود که از چند دقیقه بعد دیگه محرمم نبود..

با همون پاهایی که حالا لرزششون صدبرابر شده بود رفتم جلو و اروم سلام کردم و همه جواب دادن..

نشستم روی صندلی کنار امیر که بی قرار و بیتاب زیر گوشم زمزمه کرد:
-خوبی بارانم؟!..

بارانم..بارانم..بارانم.....

تا چند دقیقه بعد دیگه بارانش نبودم..دیگه واسه اون نبود..زندگیم تا چند دقیقه دیگه زیر و رو میشد......

نگاهه خسته م رو دوختم تو چشماش..با درد چشماش و بست..

با همون چشمای بسته زمزمه وار گفت:
-همه چی رو درست میکنم..نگران هیچی نباش..

تعجب کردم..منظورش چی بود؟..خواستم ازش بپرسم یعنی چی که همون لحظه صدامون زدن..

نگاهمون کشیده شد سمت مردی که پشت میز نشسته بود و نگاهمون می کرد..هیچ کدوم نمی تونستیم بلند شیم..

همه ی توانم و جمع کردم تو پاهای ناتوانم و بلند شدم..امیر هم با من بلند شد و رفتیم نزدیک میز ایستادیم..

مردی که اونجا نشسته بود یه دفتر گذاشت جلومون و یه خودکارم داد دستمون..چند جارو به من نشون داد و گفت امضا کنم..

دستم و لرزون بردم جلو اما سریع کشیدمش عقب..این امضاها مساوی بود با از دست دادنِ امیر..با تموم شدنه زندگیم..

چندبار دستم و جلو بردم..اما ناخوداگاه کشیده میشد عقب..چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم..

خودکار و گذاشتم روی دفتر و خواستم امضا کنم که با صدای امیر حرکت دستم متوقف شد:
-یه لحظه صبر کن..
.


برگشتم بهش نگاه کردم..بی قرار تو چشمام خیره شد و یه دفعه کشیدم تو بغلش..مات موندم..شوکه شدم..

صدای ارومش و کناره گوشم شنیدم:
-قولت یادت که نرفته؟!..

سرم و به نشونه نه تکون دادم..قدرت حرف زدن نداشتم..

بوسه ای روی موهام زد و گفت:
-ببخشید..اما نتونستم طاقت بیارم..باید برای اخرین بار حست می کردم..

سرم و تکون دادم..خودمم اینو می خواستم اما روم نشده بود اینکارو بکنم..

از بغلش جدام کرد و پیشونیم رو بوسید..لبخند اطمنان بخشی زد..نگام چرخید روی لباش و لبخندش..

دوباره و هزارباره تو این مدت چشمام پر شد و خالی شد..این روزا زیاد گریه میکنم..موندم چطور 4سال تونستم گریه نکنم..

حالا که برای هرچیزی گریه می کنم چطور اون همه سال طاقت اوردم..اما این اشکا ناخواسته اس..خودشون یهو میریزن..دسته من نیست..

با صورت خیس چرخیدم سمت اون اقائه و سریع دفتر رو امضا کردم..

خواستم برم عقب که چشمم خورد به امیر..اونم اشک تو چشماش بود..خودکار رو برداشت و دستش و گذاشت روی دفتر..

لرزش دستش اینقدر واضح بود که اون مرده با تعجب بهمون نگاه می کرد..

حتما میگه اینا دیگه چه دیوونه هایی هستن..وقتی اینقدر همو می خواهین چرا جدا میشین خوب..امیر به سختی دفتر و امضا کرد..

نشستیم روی صندلی و همراه با جاری شدن صیغه طلاق دوتامون اشک ریختیم..دوتامون زار زدیم.....

تموم شد..نامحرم شدیم..دیگه شوهرم نبود..با این فکر به هق هق افتادم..من اینقدر امیر و میخواستم و خودم نمی دوستم؟!..

تشکر و خدافظی کردیم و اومدیم بیرون از محضر..با صورتای خیس از اشک رو به روی هم ایستادیم..با پشت دست اشکام و پاک کردم..

زبونم و کشیدم روی لبام و لرزون گفتم:
-من دیگه برم..کاری نداری؟!..

دستش و کشید پشت گردنش و صورتش و برگردوند و چشماشو بست..

یکم بعد دوباره برگشت بهم نگاه کرد و لرزون تر از من گفت:
-نه عزیزم..مواظب خودت باش..خدا به همرات..

سرم و تکون دادم و فقط تونستم یه کلمه بگم:
-خدانگهدار..

عقب گرد کردم و رفتم سمت ماشینم..نشستم پشت فرمون و از پشت پرده اشک به امیری که هنوز همونجا ایستاده بود و بهم نگاه میکرد،نگاه کردم..استارت زدم و با سرعت راه افتادم..
.


**********************************************

با سرعت می رفتم..اینقدر سرعتم بالا بود که از ماشینا یه هاله می دیدم که رد میشدن از کنارم..

به کجا می رفتم؟..خودمم نمیدونستم..فقط می خواستم از اون شهر و ادماش دور باشم..

می خواستم برم جایی که یادم بره از الان دیگه همه ی اون مَردُمِ شهر به چشم یه زن مطلقه بهم نگاه می کنن..

این چیزا برام مهم نبود اما تو دلم غوغا بود بخاطره از دست دادنِ مَردِ زندگیم.....

وقتی به خودم اومدم که سر خاک مامانم نشسته بودم..و بی هیچ حرفی به اسمش خیره شده بودم..

دستم و کشیدم روی سنگ و شروع کردم باهاش حرف زدن:
-سلام مامان..دختر بدت اومده پیشت..خوبی؟..بابا چطوره؟..مامان می دونی چیشد امروز؟..

زهرخندی زدم:
-دخترت مطلقه شد..از امیرعلی که اینقدر دوستش داشتی جدا شدم..خر شدم مامان..نمی دونستم اینقدر میخوامش..اگه می دونستم هیچوقت اینکارو نمی کردم..اما تازه می فهمم چیکار کردم..

خم شدم و سنگ سرد و سیاه رنگ رو بوسیدم:
-مامان یادته می گفتم دیگه دل به هیشکی نمی بندم؟..یادته؟..مامان نتونستم..من نتونستم رو حرفم بمونم..دلبستم به امیری که می گفتی اندازه ی پسرت دوسش داری و من به اجبارِ تو بهش بله دادم..اما بازم از دست دادمش..یادته اون باهام چیکار کرد؟..حالا احساس می کنم منه خر هم همون کارو با امیرعلی کردم..دلش و شکستم..اومد پیشم گفت هرکار بگی میکنم..میشم همونی که تو میخواهی..اما من قبول نکردم مامان..خر شدم مگه نه؟..اخه میدونی مامان همه ی کارای امیر از روی دلسوزیه..عاشقم که نیست..چون می بینه دیگه کسی برام نمونده دلش می سوزه..اما من نمی خواستم زندگیش رو خراب کنه...
.


پیشونیمو گذاشتم رو سنگ یخ زده و با اشکای گرمم شستمش:
-مامان احساس دخترت نمرده بود..خاموش نشده بود.."این احساس خاموش فقط منتظره یه تلنگر بود"..منتظر بود دوباره محبت ببینه تا وا بده..هیچ مردی تو زندگیم نبود..مامان من چند سال از طرف هیچ مردی محبت نمی دیدم..بابا که 4ساله نیست..برادرم که ندارم..برای همین با یه ذره محبتِ امیر زود دلبستم..زود وابسته شدم..هرچند یه ذره محبت نبود..کلی بهم محبت کرد و هوام و داشت..مامان ناراحت نیستی ازم؟..ببخشید که مجبور شدم این کارو بکنم..منو ببخش..اما این موضوع به صلاحِ امیر بود..مامان با کاری که اون باهام کرد من خیلی بدبین و بی اعتماد شدم..اگه با امیر می موندم همش منتظر بودم یه روز بره، برای همین زندگیمون جهنم میشد..اینجوری خودم عذاب میکشم اما حداقلش اینه امیر راحت زندگی میکنه..

بارون نم نم شروع به باریدن کرد..میون گریه خندیدم..از چشمام اشک می ریخت اما رو لبام لبخند بود..

با زاری نالیدم:
-مامان دل اسمونم بخاطره بدبختی من گرفته..اونم می خواد گریه کنه بخاطرم..می بینی مامان..می بینی چقدر تنهام..فقط دو نفر برام مونده بودن..امیر رو که خودم باعث شدم ازم دور بشه..الان فقط بهار و دارم..فقط بهار برام مونده..مامان یه سوال بپرسم؟!..

با هق هق گفتم:
-مامان به نظرت من بدون امیر می تونم زندگی کنم؟..من همه چی رو سپرده بودم به امیر..اما اون موقع ها همیشه خودم باید کارام و انجام می دادم..حتی بعضی کارای اونم من می کردم..اما امیر حتی نمی زاشت من یه کار کوچیک انجام بدم..خیلی مدیونشم مامان برای همین ازش جدا شدم..فقط بخاطره خودش..از خواهشِ دله خودم گذشتم که اون خوشبخت باشه..فقط امیدوارم دلش ازم نگیره..امیدوارم منو بخشیده باشه...

دوباره سنگ رو بوسیدم و بلند شدم..همینطور که لباسام و صاف می کردم گفتم:
-خب مامان من دیگه می رم..از دستم ناراحت نباش..اومدم باهات درددل کنم و دلیلم و بگم برات..دوست دارم مامانی..به بابا هم سلام برسون..مواظب همدیگه باشین..بازم میام..خدافظ..
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر