قادر رنجبر نظرات شنبه 21 بهمن 1396 ، 08:41 ب.ظ




چقدر زود زندگی اون روی خودش رو نشون داد. با بغض و حسرت نالیدم:

-پدر کجایی ... دلم برات تنگ شده. 

با یادآوری اینکه فردا قراره چی بشه رعشه ای به تنم افتاد. 

هوای طویله به شدت سرد بود. سرم و به دیوار کاهگلی تکیه دادم. 

تمام شب بیدار بودم و به خودم و آینده ای که شاید از فردا دیگه نباشه فکر کردم. 

با اولین تابش نور در طویله باز شد. نگاهم رو به در دوختم. 

نور باعث شد تا چهره اش واضح نباشه. با گامهای محکم اومد سمتم. سر بلند کردم. 

نگاهم به نگاه شهریار افتاد. با نفرت نگاهم رو بهش دوختم. 

-چی از جونم میخوای؟ 

خم شد. چونه ام رو توی دستش گرفت. 

-جونت رو می خوام، می فهمی؟

-لعنتی، دست از سرم بردار. من که کاری بهت ندارم. اصلاً میذارم از اینجا میرم. 

پوزخندی زد. 

—تو جونت مال منه ... تنت مال منه، می فهمی؟ تا زنده ام تو بردمی!

اخمی کردم. 

-تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی. 

کشیده ای زد تو صورتم. 

-من همه کاری می تونم بکنم. 

فریاد زد. 

-بیاید ببریدش. 

دو مرد وارد طویله شدن. یکیشون رو شناختم. شاهرخ بود. 

اومد جلو و بازوم رو محکم گرفت. کشیدم سمت خودش. 

پرت شدم توی بغلش. قدم تا زیر چونه اش بود. نگاهم رو بالا دادم. 

از زیر چشمش نگاهم کرد و بازوم رو بیشتر فشرد. انقدر که بیشتر تو بغلش کشیده شدم. 

اومدم فاصله بگیرم که هولم داد جلو.



از طویله بیرون آوردم. دستهام هنوز بسته بود. همه توی حیاط جمع شده بودن. 

باورم نمی شد این همه اومده باشن تا ببینن چه بلایی سرم میاد. 

شهریار شلاقی توی دستش بود. نگاهم به سنگهای توی دست بقیه افتاد. 

-بیاریدش. 

نگاهم رو به شاهین دوختم. با نگاه ازش می خواستم تا کاری کنه اما اونم انگار خواهرش رو فراموش کرده بود. 

نباید میذاشتم تا ترس و تو صورتم ببینن. سرم و بالا آوردم. از عمارت بیرون اومدیم. 

زن ها مثل همیشه پچ پچ می کردن. نگاهم به گودالی که کنده بودن افتاد. 

لحظه ای ناخواسته قدمی به عقب گذاشتم که به شاهرخ برخورد کردم. صداش کنار گوشم پیچید. 

-آخی خانوم شجاع بالاخره ترسید!

سر چرخوندم و با نفرت نگاهم رو بهش دوختم. 

-این خواسته رو به گور ببری که ببینی من جلوی تو و اون اربابت زانو میزنم! 

پوزخندی زد. 

-زیادی حرف می زنی. 

هولم داد تو چاله ای که کنده بودن. با سر تو چاله پرت شدم. چاله تا زیر سینه ام بود. 

خاک انداختن روم انقدر زیاد که حتی تکون نمی تونستم بخورم. 

شهریار اومد سمتم. پاش رو روی شونه ام گذاشت و رو کرد به مردم در حال تماشا. 

-این درس عبرت میشه تا دیگه کسی از حرف خانش سرپیچی نکنه. 

از امروز من خان این ده هستم ... ارباب شما و زن ها و دخترهاتون، من مالکتون هستم.


پوزخندی زدم و با فریاد گفتم:

-تف به غیرت نداشته ی همه تون. حیف نون برای شما بی غیرت ها ... چطور می تونین سکوت کنین تا این زن ها و دخترهاتون رو تصرف کنه؟ 

شهریار شلاقش رو بالا برد و فرود آورد روی سرم. درد بدی توی تنم پیچید اما سکوت نکردم. 

مرگ بهتر از زنده بودنه. صدای مردی بلند شد. 

-تو ساکت باش حرومی، معلوم نیست با چند نفر بودی. حیف خان که تو رو بزرگ کرد!

-خفه شو مردک، نو چطور جرأت می کنی به من اینطور بگی؟ هرچی لایق خودتون هست بار من نکنین!

شهریار با تحکم گفت:

-الان آزادین تا سنگ پرت کنین. سزای کار این فقط سنگساره!

فقط همین یه حرف شهریار کافی بود تا هجوم سنگ های ریز و درشت رو به سمتم احساس کنم. 

با برخورد سنگی به پیشونیم گرمی خون رو روی صورتم احساس کردم اما خم به ابرو نیاوردم. 

انقدر لبهام رو محکم به دندون گرفته بودم که دیگه درد لبهام رو احساس نمی کردم. 

نگاهم دوباره به همون زنی افتاد که خودش رو پوشونده بود. 

با برخورد سنگ محکمی چشمهام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم جز سر و صدای اطراف. 

نگاه مهربان پدر جلوی چشمهام بود و چشمهای اشکی گلبرگ. 

خاطرات دوباره سمتم هجوم آورده بودن. کم کم چشمهام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم.


با حس پاشیدن آب سرد توی صورتم چشم باز کردم. اومدم تکونی بخورم اما نشد. 

فهمیدم زنده ام و هنوز توی خاک بودم. شهریار با دیدن چشمهای بازم گفت:

-من یه تصمیم گرفتم و میخوام یه راه برگشت بذارم و اینو به عنوان یکی از خدمتکارها توی عمارت نگهدارم!

حالم خوب نیود. خیلی از حرفهاش سر در نمی آوردم. 

-درش بیارید. 

دو مرد اومدن و خاکها رو کندن. از توی گور درم آوردن. طعم گس خون رو توی دهنم احساس می کردم. 

سرم به شدت درد می کرد. کشون کشون بردنم سمت عمارت و پرتم کردن اتاق خدمتکارها. 

صدای شهریار اومد:

-یکی بره دستی به سر و صورتش بکشه. 

روی زمین ولو بودم. زنی پیر وارد اتاق شد. با چشمهای نیمه باز نگاهش کردم. چشمهاش چقدر آشنا بود! 

اما توان اینکه فکر کنم ببینم کجا دیده بودمش رو نداشتم. دستمال مرطوبی برداشت و شروع کرد به تمیز کردن صورتم. 

چیزی زیر لب زمزمه می کرد. چشمهام دوباره بسته شد و از همه جا بیخبر شدم. 

با خوردن چیزی به پهلوم چشم باز کردم. شهریار عصبی بالای سرم ایستاده بود. 

-بسه استراحت! پاشو باید از چاه آب بکشی. 

لبهای خشک و ترک خورده ام رو از هم باز کردم. 

-خوشحالی از اینکه داری ضعفم رو می بینی؟ 

شهریار پوزخندی زد. 

-زیادی داری حرف می زنی، کاری نکن خودم زبونت رو ببرم ... اون وقت دیگه همون یه تیکه زبون رو هم نداری!


خم شد و موهام رو محکم گرفت کشید. 

-پاشو برو طویله رو تمیز کن. 

با نفرت نگاهش کردم. پوزخندی زد. 

-نگاهت رو دوست دارم، سرکشه. فقط خودم باید رامش کنم!

حرفی نزدم که موهام رو ول کرد. 

-تا ده دقیقه ی دیگه طویله باش!

از اتاق خدمتکارها بیرون رفت. با رفتنش دستی به سر پر از دردم کشیدم و بی توجه به گفته اش سرم رو به دیوار سرد تکیه دادم. 

چشمهام رو بستم. آینده ی نامعلومم اومد جلوی چشمهام. کاش میدونستم مادرم کیه؟ پدرم کیه؟ و اصلاً کجا هستن؟

در با صدای بدی باز شد. چشم باز کردم. نگاهم به شاهرخ افتاد که تو چهارچوب در ایستاده بود. 

-تو مثل اینکه از جونت سیر شدی؟ ... مگه شهریار خان نگفت طویله رو تمیز کن؟ 

بی تفاوت نگاهم رو ازش گرفتم. 

-شهریار خانتون حرف زیاد میزنه ... فکر کرده با منم مثل زیر دستهاش می تونه رفتار کنه اما کور خونده!

صدای پوزخندی باعث شد سر بچرخونم. شهریار پشت سر شاهرخ ایستاده بود. 

نگاهم رو بهش دوختم. شاهرخ رو کنار زد و اومد سمتم. 

-داشتی ور میزدی ... خوب، ادامه بده ... که من نمی تونم با تو مثل زیر دستهام رفتار کنم، آره؟ تو فکر کردی منم مثل پدرم میذارمت روی سرم و حلوا حلوات می کنم؟ 

طره ای از موهای بلندم رو گرفت توی دستش. 

-فکر کنم اینا رو خیلی دوست داشته باشی!!



اخمی کردم. 

-منظورت چیه؟ 

موهام رو دور دستش پیچید. 

-الان که از ته موهات رو تراشیدم می فهمی منظورم چیه!

با جسوری کامل نگاهم رو بهش دوختم. 

-تو این کار و نمی کنی! 

-شاهرخ، قیچی رو با ریش تراش بیار. الان می بینی که تو فقط یه رعیت بدبختی بدون هیچ پشتوانه ای، فهمیدی؟

لحظه ای یاد خودم افتادم که با مردم روستا چنین برخوردی داشتم. 

دنیا چه زود چرخید و به خودم نشون داد! 

شاهرخ با قیچی اومد. شهریار قیچی رو از دستش گرفت. 

-یه فرصت دیگه بهت میدم که بری، وای به حالت سرپیچی کنی! 

از جام بلند شدم. رو به روش قرار گرفتم. با نفرت و خشمی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم:

-این خانی به توام نمی مونه!

زدم تخت سینه اش. 

-فهمیدی خان زاده؟

چرخیدم تا از اتاق بیرون بیام که مچ دستم رو گرفت و کشیدم سمت خودش. 

چنان فشاری به مچ دستم آورد که احساس کردم الانه دستم بشکنه. 

-تا اون روز من اربابتم بچه سر راهی!

و دستم رو ول کرد. از اتاق بیرون اومدم. خدمتکارها جلوی در ایستاده بودن. عصبی فریاد زدم:

-به چی دارید نگاه می کنید؟ برید سر کارتون. 

صدای پچ پچشون بلند شد. یکی با صدای بلند گفت:

-دوره ی خان بودنت تموم شده، هنوزم مغروری؟


نگاهم چرخید دنبال کسی که این حرف رو زده بود اما پیداش نکردم. 

بی توجه از وسطشون رد شدم و سمت طویله رفتم. 

در طویله رو باز کردم اما بوی بدش باعث شد چینی به بینیم بدم. سطل بزرگ گوشه ی طویله رو برداشتم. 

به هر مکافاتی بود طویله رو تمیز کردم. احساس می کردم تمام وجودم بوی گند گرفته. از طویله بیرون اومدم. 

سمت چاه آب رفتم. از تو چاه آب کشیدم و دست و صورتم رو شستم. سر بلند کردم. 

نگاهم به شاهین افتاد که با فاصله ی کمی کنارم ایستاده بود. پوزخندی زدم. 

-سلام آقای خان دوم، خوبید؟ 

شاهین سرش رو پایین انداخت. 

-میدونم ازم ناراحتی ... میدونم برات برادری نکردم اما باور کن کاری از دستم ساخته نیست! باید موقعیتش بشه تا کاری برات بکنم. 

-لازم نیست شما خودت رو به زحمت بندازی. خودم از پس شهریار برمیام، مطمئن باش!

از کنارش رد شدم. شهریار اونورتر ایستاده بود. راهم رو سمتش کج کردم و رو به روش ایستادم. نگاهی به سر تا پاش انداختم. 

-جناب خان امر دیگه ای ندارن؟

شهریار با پیروزی نگاهم کرد. 

-آفرین، آدم شدی! فعلاً نه، می تونی بری!

پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم. خواستم برم بالا سمت اتاق خودم مه شاهرخ جلوی راهم رو گرفت و گفت:

-کجا بدون اجازه ی خان؟!


با اخم نگاهش کردم. 

-الان تو حکم سگ خان رو داری؟!

مچ دستم رو محکم گرفت کشید سمت خودش. سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم. 

پوزخندی زدم. چشمهاش از عصبانیت توی حلقه می چرخید. 

-بهت نشون میدم دنیا دست کیه دختر جان!

با اون یکی دستم زدم به سینه اش. کمی عقب رفت. 

-برو اونور برای یکی دیگه خط و نشون بکش. 

پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. تمام اتاق بهم ریخته بود. نشستم تا اتاق رو جمع کنم که در اتاق باز شد. 

سر بلند کردم. شهریار به چهارچوب در تکیه داد و گفت:

-با اجازه ی کی اومدی اینجا؟

-نیازی به اجازه ندارم!

-تو غلط کردی فکر کردی هنوز به خان زاده هستی که بتونی هر کاری بکنی! تو یه خدمتکار بیشتر نیستی، باید پیش بقیه باشی ... یالا لباسات و جمع کن. 

-یالا لباساتو جمع کن. 
پاشو روی یکی از سینه هام گذاشت و محکم فشار داد. 

از درد لبم رو به دندون گرفتم و با دو تا دستم پاشو فشار دادم تا برداره. 

اما فشار پاش و بیشتر کرد. نفسم گرفته بود. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. خنده ای کرد و گفت:


-اندازشم بد نیست ... برای یه شب خوبی!

با صدایی که به سختی از گلوم خارج شد گفتم:

-کور خوندی فکر کردی که حتی انگشتت بهم بخوره.




برچسب ها گندم ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. بهار یکشنبه 22 بهمن 1396 10:45 ق.ظ
    وای چقدر بد بود دیگه چقدر فکر کرده نویسنده نا سر این بلا بیاره خوندنش هم به آدم فشار میاره دیگه چه برسه به تصور کردنش برای کسی خیلی بد بود بد بد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر