قادر رنجبر نظرات شنبه 21 بهمن 1396 ، 08:33 ب.ظ




در کمدو باز کردم و سریع از توی کمدش جعبه رو برداشتم . 

سرمو بلند کردم و در کمدو بستم که سامی رو از توی آینه 

دقیقا پشت سرم دیدم . 

با ترس چشمامو بستم . 

خواستم جیغ بکشم که با حس دستش که روی دستمه ساکت شدم . 

سرمو بالا اوردم و چشمامو باز کردم اما کسیو اونجا ندیدم . 

این طرفو اون طرفو نگاه کردم . 

کسی نبود . 

نگاهم کشیده شد سمت بالکن . 

با سرعت سمتش رفتم و در بالکنو باز کردم اما بازم نبود . 

با صدای غر غر الیاس جعبه کمک های اولیه رو برداشتمو رفتم پایین . 

با ترس جعبه رو بهش دادم و نشستم روی مبل . 

با تعجب نگاهم کرد . 

_ خوبی السا ؟؟؟؟  چته ؟؟

سری تکون دادم و گفتم : _ آره خوبم . 

عصبی داد زدو ازجاش به زور بلند شد . 

_ خوب نیستی لعنتی ، خوب نیستی ، اگه خوب بودی الان اینجوری گیج نبودی .

متعجب ابروهامو دادم بالا و نگاش کردم . 

_ چه گیج بازی ؟؟؟؟

_ بهت میگم برو جعبه رو بیار ، اول مثل ماست نگاهم میکنی ، 

بد ده دقیقه میری بالا جعبرو بیاری ، خنگ بازیت گل میکنه . 

دیر میکنی اون بالا معلوم نیس چی دیدی ،

حالام اومدی و جعبرو بالاخره به سلامتیو میمنت اوردی ، 

ولی با این حرکتت ، که اومدی جعبرو انداختیو رفتی

 داری میگی خودت این گندو جمش کن . 

من تنهایی میتونم باندمو پانسمان کنم ؟؟؟



بعد از نیم ساعت زخمشو با بتادین شستم و 
 
پانسمانش کردم . 

اروم دستشو گرفتمو با هم رفتیم تو اتاقش . 

روی تخت خوابوندمشو با ترسو لرز رفتم سمت اشپزخونه تا براش 

یه شربت شیرینی ببرم حالش بیاد سر جاش . 

وقتی نزدیک اشپزخونه رسیدم 

با دیدن قطرات خون سریع با دستمال تمیز پاکشون کردم تا وقتی مامان اومد از ترس سکته

 نکنه . 

یه لیوان شربت البالوی شیرین براش بردم و بعد از این که خورد

لیوانشو بردم تو اشپزخونه .

داشتم میرفتم توی اتاقم اما همش حس میکردم یه نفر جز منو الیاس توی 

 خونه هست . 

یکی که وجودش آزارم میده ، یکی که نمیدونم کیه . 

یکی که حسش میکنم اما نمیبینمش . 

نکنه روح سامی باشه و میخواد اذیتم کنه . 

استغفرالله ای گفتم و سمت اتاقم رفتم ....

از فکرایی که تو سرم میگذشت عصبی شده بودم ....! 

دوست نداشتم به سامی فکر کنم ، اما هعی یه چیزایی باعث میشدن تا یاد اون 

صحنه ای بیفتم که با گلدون زدم توی سرش



در اتاقمو که باز کردم سوز بدی خورد توی صورتم . 

برقو روشن کردمو نگاهی به پنجره انداختم ، 

ای بابا من کی اینو باز گذاشتم ؟؟

من خودم بستمش . 

مطمعنم که موقعی که خواستم از اتاق بیام بیرون اخر سر پنجررو بستمو رفتم بیرون . 

سمتش رفتم و بسمتش . 

لباسای تنمو با لباسای راحتی عوض کردمو رفتم زیر پتو . 

ساعت گوشیو رو نه کوک کردم و گوشیو گزاشتم رو میز عسلی . 

پتورو روی سرم کشیدم و چشمامو به زور بستم . 

خوابم نمیبرد . 

فکرایی که از مغزم میگذشت نمیزاشت بخوابم . 

رفتار مادر سامی بعد این که بفهمه پسرشو من کشتم ،

 بازم انقدر صمیمی میمونه باهام ؟؟

با فکری درگیر چشمامو بستم . 

ساعت نزدیکای چهار صبح بود که خوابم برد ، 

تازه خوابم سنگین شده بود که با صدای هشدار گوشیم 

مجبور شدم از رخت خواب دل بکنم . 

به چشم بسته سمت سرویس رفتم و آبی به دستو صورتم زدم . 

بعد از تخلیه مواد اضافی بدنم از دست شویی بیرون اومدم و سمت کمد لباسام رفتم . 

به شلوار تنگ مشکی و یه مانتوی مشکی ساده اما شیک 

با مقنعه ی مشکی پوشیدم .

یه کرم به صورت رنگ و رو پریدم زدم و ریملو رژ هم بهش اضافه کردم 

کیفمو برداشتم و...



کیفمو برداشتم و به سمت در رفتم . 

آروم از پله ها رفتم پایین تا بقیه رو از خواب بیدار نکنم . 

رفتم اشپزخونه . 

سمت یخچال رفتم و یکم نونو با پنیر و خیار برداشتم و 

روی اپن گزاشتم و اروم صبحانمو خوردم . 

بقیه نون و پنیرو توی یخچال گزاشتم و سمت در رفتم . 

داشتم کفشمو میپوشیدم 

که بابا حاضرو اماده درحالی که داشت یقه ی کتشو صاف میکرد اومد پایین . 

متعجب به من نگاه کردو گفت : _ به به ...! 

السا خانم سحر خیز شدی گلم .  

کجا به سلامتی ؟؟؟ اجازه ام که نمیگیری جدیدا از خونه میخوای بری بیرون دیگه اره ؟؟ 

با تعجی نگاهش کردم . 

_ بابا جان اولا که سلام صبح شما به خیر باشه . 

من دارم میرم دنبال کارای پایان نامم و این اصلا تعجب نداره . 

اجازه شم که الان میگیرم با اجازتون . 

اما این که شما این وقت صب از خواب بیدار شدید واقعا جای تعجب داره ....! 

ان شا الله مریضه بدحال که ندارید ؟

شایدم یه مریضی به نام همسر دوم دارید 

با این تفاوت ک این مریضتون خوشحاله ....! 

زود خودشو بهم رسوندو گوشمو گرفت . 

_ دختره ی چش سفید خجالت بکش ...! 

مامانت بشنوه ناراحت میشه . 

_ نگران ناراحتی اون نباش بابا ، من خودم ارومش میکنم . 

ولی تو اگ زن دیگه ای جز مامان داری میتویی بهم اعتماد کنی و بهم بگی .

من نخود تو دهنم خیس میخوره ...!


_ من نخود تو دهنم خیس میخوره ...! 

خندیدو شیطونی نثارم کرد . 

_ صبحانه خوردی ؟؟؟؟

_ اوهوم یه چیزایی خوردم بابا جون ، من برم دیگ دیرم شد . 

بند کتونیامو پوشیدم و از در خارج شدم . 

نگاهم به ماشینم ک گوشه پارکینگ داشت خاک میخورد افتاد ، 

دلم واسش خیلی تنگ شده بود 

حیف ک نمیتونستم رانندگی کنم . 

زیپ کاپشنمو بستمو شالمو محکم کردم . 

خیلی وقت بود سمت درو دانشگاه نرفته بودم . 

باید تا قبل عید پایان ناممو تحویل بدم تا بتونم مدرک فوق لیسانسمو بگیرم . 

از در خونه که اومدم بیرون موبایلم زنگ خورد . 

این وقت صب کدوم بیکاریه که با من کار داره ؟؟؟

تا خواستم جواب بدم قطع شد . 

اعتنایی نکردم و مسیر دانشگاه رو در پیش گرفتم . 

توی تاکسی که نشستم خوابم گرفت . 

اما خوب نمیشد به رانمده تاکسیه اعتماد کنم و بخوابم . 

میتونست هربلایی دلش میخواد سرم بیاره و آخرشم ببره تو یه دهکوره ای پرتم کنه ...! 

به دانشگاه که رسید کرایه اش رو حساب کردم و پیاده شدم . 

همین که میخواستم از خیابون رد شم یه پرشیای مشکی با سرعت 

داشت میومد سمتم . 

کنترلمو از دست دادم . 

نمیدونستم چیکار کنم .  

اگر می ایستادم باز میخورد بهم . 

اگه به راهم ادامه میدادم بازم میخورد بهم . 

چشمامو بستم و قدمی برداشتم که ......



چشمامو بستم و قدمی برداشتم که بلکه بتونم خودمو نجات بدم . 

چیزی نمونده بود ماشین بزنه بهم که کسی هولم دادو پرتم کرد کنار جدول . 

محکم و با شدت زمین خوردم .

صدای جیغ لاستیکای ماشینی ک بهم خورد به گوشم رسید . 

چشمامو باز کردم . 

ماشینی نبود . 

همه دورم جمع شده بودن . 

امیرطاها کنارم نشست ، 

خودمو تو بغلش انداختم و زدم زیر گریه . 

دستشو روی سرم کشیدو مقنعمو مرتب کرد کمی هم اوردتش جلو . 

_ هیس هیچی نبود . 

اروم باش ، گفته بودم همیشه پیشتم و نمیزارم اتفاقی برات بیفته . 

دستمو گرفتو بلندم کرد ، 

همه بچه ها حالمو میپرسیدن و منم به تکون دادن سرم اکتفا میکردم ، 

خیلی میترسیدم . 

اونجور ک اون ماشین گاز میداد ، 

مشخص بود که کارش عمدیه و از قصد میخواست منو بکشه ..! 

همونطور که سرم رو شونه ی امیرطاها بود 

منو سمت بوفه برد . 

_ یدقه اینجا بشین برم واست یه چیز شیرین بگیرم بخوری رنگو روت پریده ، 

جایی نریا ...! 

سری تکون دادم و به رفتنش خیره شدم .




برچسب ها خیانت شیرین ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر