قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 19 بهمن 1396 ، 11:48 ب.ظ




با قدم های لرزون سمتش رفتم. دستش رو به طرفم دراز کرد. مردد بودم اما آروم دستم رو توی دستش گذاشتم. 

برای اولین بار احساس کردم دستهاش چقدر امنه. سایه ی سالهای بچگیم حالا واضح شده بود. 

با صدای ضعیفی گفت:

-بزرگ شدی ... خیلی زود بزرگ شدی. 

سرم رو پایین انداختم. 

-رسم دنیا همینه. 

آروم زد پشت دستم. 

-مراقب خودت باش. 

-چشم! 

روزها از پی هم می اومدن و می رفتن. تمام وقت مشغول درس بودم. 

کمتر تو دید احمدرضا بودم. شب آقا جون همه رو دعوت کرده بود و خواسته بود تا منم باشم. 

لباس پوشیده آماده منتظر احمدرضا بودم. در سالن باز شد. 

-بریم.

بلند شدم و دست بهارک رو گرفتم. کنار در سالن ایستاده بود. خواستم از در برم بیرون که گفت:

-سرتو بلند کن. 

متعجب سرم رو بالا آوردم. 

-این چیه کشیدی به لبت؟

دستم متعجب سمت لبم رفت. 

-چیزی نکشیدم. 

ابرویی بالا داد. 

-چیزی نکشیدی؟ پس این چیه من دارم می بینم؟

-هیچی!

سرش رو آورد جلو و نگاهش رو به چشمهام دوخت. 

-چرا ازم فرار می کنی؟

کمی خودم رو عقب کشیدم. 

-اشتباه می کنید. 

دستش رو بالای سرم رو در گذاشت. حالا کامل تو حصار دستهاش بودم. 

بوی ادکلنش پیچید توی دماغم. ضربان قلبم بالا رفت. هر دو خیره ی هم بودیم.



-چطور از اون لعنتی ها نمی ترسی اما من برات هیولام؟

نگاهم رو ازش گرفتم. دستش زیر چونه ام نشست و مجبورم کرد سرم و بالا بیارم. 

سرم رو آروم بالا آوردم. کلافه ازم فاصله گرفت. 

-لعنتی!

و سمت ماشینش رفت. نفسم رو بیرون دادم. یاد حرف مونا افتادم:

“مردهایی مثل احمدرضا عادت کردن به همه ی زنها یه ناخونک بزنن بعد ولشون کنن”

نباید میذاشتم اینطوری بشه. سمت ماشین رفتم و سوار شدم. احمدرضا توی سکوت رانندگی می کرد. 

تا رسیدن به خونه ی آقا جون حرفی بینمون رد و بدل نشد. ماشین و پارک کرد. 

از ماشین پیاده شدیم. در حیاط باز بود. وارد حیاط شدم. احمدرضا در سالن رو باز کرد. 

با ورود به سالن نگاه همه سمت ما چرخید. سلامی دادم که آقا جون گفت:

-بیا پیش بقیه بشین!

کمی تعجب کردم اما رفتم جلو و پیش بقیه نشستم. آقا جون نگاهی به همه انداخت گفت:

-این یه سکته ی خفیف باعث شد تا کمی به خودم بیام و بدونم تا ابد زنده نیستم. دلم میخواد تا خودم هستم ارثیه ی شماها رو بدم. اینطوری با خیال راحت از دنیا میرم. 

با این حرف آقا جون همه به حرف اومدن. خاله با گریه گفت:

-چه حرفیه آقا جون؟ خدا نکنه!

-نه دخترم، این حرف و نزن. من دیگه عمرم رو کردم. هرچی خواست و صلاح خدا باشه. بذارین حرفم رو کامل بزنم. 

همه سکوت کردن. آقا جون پوشه ی جلوش رو باز کرد.


عینکش رو به چشمش زد و شروع به خوندن کرد. 

همه سکوت کرده بودن و آقا جون ارثیه ای رو که به هر کدوم تعلق داشت می خوند. 

زمینی رو به اسم مرجان کرده بود. حتی یکی از ملکهاش رو به نام احمدرضا. 

سرش رو از پوشه ی جلوی روش برداشت. نگاهش رو به تک تک اعضای خانواده دوخت. 

-اما یه چیزی که هست، اینه که خونه ی ته کوچه میرسه به دیانه. 

نسترن سریع گفت:

-اما آقا جون، اون ملک که خیلی ارزش داره!

-اون ملک متعلق به پدر بزرگ پدری دیانه است و تنها وارث اون ملک دیانه است. تمام این سالها دست کسی بوده و ماهانه اجاره اش توی بانک گذاشته می شده. هر وقت بخوای به نامت می کنم و اینم کارت به اسم خودت با رمزش. 

کیف کوچیک چرمی رو روی میز گذاشت. همه شوکه شده بودن. 

نمی تونستم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم. باورم نمی شد که ارثی به من رسیده باشه. 

آقا جون سکوت رو شکست و گفت:

-این همه سال اگر سکوت کردم دلیل داشته اما حالا می خوام بدونید که اون ملک مال دیانه است. 
شام حاضره، بریم شام بخوریم. 

همه بلند شدن. 

بعد از شام جو کمی آروم تر شد اما احساس می کردم احمدرضا بیقراره ولی دلیلی برای این بیقراریش پیدا نمی کردم!



احمدرضا بلند شد. 

-ما بریم. دیانه بلند شو. 

بلند شدم که آقا جون گفت:

-این کارت هم همراه خودت ببر. 

سمتش رفتم و کارت رو از دستش گرفتم. بعد از خداحافظی از بقیه از خونه بیرون اومدیم. 

سوار ماشین شدیم. همین که احمدرضا ماشین و روشن کرد با تمسخر گفت:

-از امروز دیگه پولدار شدی! حتماً دیگه به کسی هم محل نمیدی!!

حرفی نزدم اما ته دلم از اینکه پشتوانه ای داشتم خوشحال شدم. 

خدا رو بابت محبتش شکر کردم. احمدرضا ماشین رو توی حیاط پارک کرد. 

بهارک رو بغل کردم و سمت خونه راه افتادم. وارد اتاق شدم. بهارک رو خوابوندم. 

خواستم لباسهام رو دربیارم که در اتاق باز شد. سؤالی سر برگردوندم. 

-هوس چائی کردم، برام چائی دم کن. 

-بله الان میام. 

احمدرضا رفت. بدون اینکه لباسهام رو عوض کنم از اتاق بیرون اومدم. احمدرضا تو سالن نشسته بود و سیگار می کشید. 

چائی دم کردم. توی سینی گذاشتم و به سالن برگشتم. سینی رو روی میز گذاشتم. 

خواستم برم بالا که گفت:

-فردا بیدارم کن خودم می برمت دانشگاه. 

-ممنون، خودم میرم. 

-فردا بیدارم کن!

چنان با تحکم گفت که سکوت کردم و سمت اتاقم رفتم. کنار بهارک دراز کشیدم. ذهنم خیلی مشغول بود. 

چرخیدم. نگاهم به چهره ی معصوم بهارک افتاد.



دلم برای این بچه می سوخت. آینده ای که معلوم نبود چی می خواست بشه! 

کم کم چشمهام گرم خواب شد و به خواب رفتم. صبح مثل همیشه زود بیدار شدم. 

بعد از چیدن میز برخلاف میلم بهارک رو برداشتم و بدون بیدار کردن احمدرضا از خونه بیرون اومدم. 

ماشین پارسا از خونه اش بیرون اومد. با دیدنم جلوی پام نگهداشت. شیشه رو پایین داد. 

-سلام بانو، صبحت بخیر. 

-سلام جناب پارسا، صبح شمام بخیر. 

-برسونمت؟

-نه ممنون، خودم میرم. 

-هر جور میلته. 

دستی تکون داد و رفت. با مترو خودم رو به دانشکده رسوندم. 

مونا نیومده بود. هیجان داشتم تا همه چیز رو بهش بگم. با دیدن مونا رفتم سمتش. 

-به به دیانه خانوم. می بینم شنگول میزنی، چیزی شده؟

دستش رو گرفتم. 

-بریم تو کلاس تعریف می کنم. 

-داری نگرانم می کنیا ... الان بگو. 

-بیا، بدو. 

روی صندلی هامون نشستیم. همه ی اتفاقات دیشب رو برای مونا تعریف کردم. بعد از تموم شدن حرفم مونا بشکنی زد. 

-ایول بابا، چه یهو یه شبه پولدار شدیا!!!

هر دو خندیدیم. بعد از تموم شدن کلاس ها با بهارک و مونا از دانشکده بیرون اومدیم اما با دیدن احمدرضا ترسیده قدمی به عقب برداشتم. 

-اومده دنبالت. 

-آره می ترسم. 

-ترس نداره، مراقب خودت باش. من میرم.



با رفتن مونا ترسیده سمت ماشین احمدرضا راه افتادم. به ماشین رسیدم. 

احمدرضا تکیه اش رو از ماشین گرفت. عینک آفتابیش رو برداشت. 

پوزخندی زد گفت:

-مثل اینکه دانشگاه هارت کرده ... دیگه برای حرف من تره هم خورد نمی کنی!!

-اینطور نیست آقا!

-خفه شو، سوار شو. 

در ماشین و باز کردم و سوار شدم. احمدرضا با سرعت از کنار در دانشکده رد شد. 

قلبم تند می زد. میدونستم این سکوت طوفان بدی به همراه داره. 

ماشین و تو حیاط پارک کرد و پیاده شدیم. در سالن رو باز کرد و کنار ایستاد. ترسیده وارد سالن شدم. 

بهارک و گذاشتم زمین که از پشت گردنم رو گرفت. 

چنان فشاری به گردنم آورد که آخ آرومی گفتم. صداش کنار گوشم بلند شد:

-که من و آدم حساب نمی کنی؟ فکر کردی دوزار پول گیرت اومده می تونی هر کاری بکنی؟ ... نکنه یادت رفته تو صیغه ی ۹۹ ساله ی منی... می فهمی من هر کاری بخوام می تونم بکنم؟

-من فقط پرستار دخترتونم. 

سرم رو آورد بالا. سرش رو روی صورتم خم کرد. هرم نفس های داغش به صورتم می خورد. 

نگاهش رو به نگاهم دوخت. 

-حواست و جمع کن، تو مادرت نیستی ... پس قرار نیست شبیه اون بشی!

-اون مادر من نیست! من مادری ندارم!

-خوبه. 

ولم کرد و رفت سمت پله ها که نمی دونم چی شد از دهنم دراومد و گفتم:





برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. سه شنبه 24 بهمن 1396 10:53 ق.ظ
    اخر نفهمیدم احمد رضا عاشق دیانه است یا نه دیانه هم که دیوانه است می گه پرستار دخترشم ولی رو المیرا آنقدر حساسه این به هم میرسن یا نه
  2. یکشنبه 22 بهمن 1396 07:22 ب.ظ
    فکر کردین بقیه رو منتظر میذارین خوبه؟ چقدر دیر پارت جدید میذارین؟
    • قادر رنجبر
      ساعت 11 شب گذاشته میشه
  3. یکشنبه 22 بهمن 1396 12:15 ق.ظ
    چرا علت سکته اقاجون گفته نشد؟ چرا ول شد ؟
  4. شنبه 21 بهمن 1396 10:59 ب.ظ
    چرا علت سکته اقاجون گفته نشد؟ چرا ول شد ؟
  5. جمعه 20 بهمن 1396 01:19 ب.ظ
    اونقدر انتظار میکشیم اونم یه ذره وکوتاه پارت میزارین آخه چچرا دق کردیم
  6. جمعه 20 بهمن 1396 01:58 ق.ظ
    چرا اینقدر كوتاهههههه
    !!!!!
  7. جمعه 20 بهمن 1396 12:02 ق.ظ
    برا کنکور انقدر استرس نداشتم که برای این رمان دارم. خیلی پارتهاش کوتاهه
  8. جمعه 20 بهمن 1396 12:02 ق.ظ
    برا کنکور انقدر استرس نداشتم که برای این رمان دارم. خیلی پارتهاش کوتاهه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر