قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 19 بهمن 1396 ، 11:40 ب.ظ




امیرعلی با چشمایی که دو دو میزدن از پشت میز بلند شد و کتش رو برداشت و با سرعت از رستوران رفت بیرون..

یکم شوکه به رفتن امیر نگاه کردم و یهو به خودم اومدم..

کیفم و برداشتم و بدون خداحافظی با امیرمحمد و بهار زدم بیرون و دنبالش رفتم..داشت سوار ماشینش میشد..

سریع دویدم و در ماشین و باز کردم و خودم و پرت کردم تو..هنوز درو کامل نبسته بودم که با سرعت راه افتاد..حتی یه نیم نگاه هم بهم نمی انداخت..

چرخیدم طرفش و تندتند گفتم:
-امیر ما قرارمون همین بود،نبود؟..چرا اینطوری میکنین؟!..زندگیمون روی هواس..من هیچوقت پای یه زندگی که همه لحظه هاش با اجبار بوده نمیمونم امیر..تو خودتم زندگیت داره نابود میشه..چرا میخواهی جوونیت و پای یه زندگی که به هیچ جا نمیرسه حروم کنی..امیر منطقی باش..این تصمیم برای هردومون بهتره..الان نه،یک ماه دیگه..یک ماه دیگه نه،یک سال دیگه..اما بالاخره یه روزی این زندگی از هم میپاشه مطمئن باش..امیرعلی یه چیزی بگو!..من زندگی ندارم..زندگی من تموم شده،نابود شده..اما نمیذارم زندگی توهم به پای من حروم بشه..نمیذارم توهم همراه من بسوزی..اونقدر خودخواه نیستم که حقِ یه زندگی راحت و بدون دغدغه رو از تو بگیرم..زندگی من پر از مشکله..پر از پستی و بلندیه..تو حقت یه زندگی راحته..نمیذارم همراه من تو این اتیش بسوزی..من فردا میرم دنباله کارها باشه؟!..میخوام راضی باشی امیرعلی..

نفس عمیقی کشید و برگشت سمتم..خدایا..اشک تو چشماش جمع شده..اخمام رفت توهم..نه از عصبانیت بلکه از غم،ازنگرانی...

با صدای گرفته و خش داری گفت:
-یعنی تو این مدت هیچ علاقه ای به من پیدا نکردی؟!..

چشمام و بستم..جوابی نداشتم بدم..اگه پیدا نکرده بودم که الان حال و روزم این نبود..

با خیال راحت میرفتم طلاق میگرفتم و راحت زندگی میکردم..پوزخنده صدا داری زد..چشمام و باز کردم و بهش نگاه کردم..

به جلوش نگاه کرد و گفت:
-این فکر رو از سرت بیرون کن..من طلاقت نمیدم!..
.

خواستم بگم نیاز نیست تو طلاقم بدی اما سکوت کردم..فکر کنم یادش رفته حق طلاق رو داده به من..

تو سکوت رسیدیم خونه..حوصله ی جنگ اعصاب نداشتم..

دلم میخواست بخوابم وقتی بیدار میشم همه این کابوسها تموم شده باشن..دیگه کششم تموم شده بود..

دیگه استانه صبرم تموم شده بود..خسته بودم از همه چی..از خودم..از این زندگی..از دنیا..از همه چیز و همه کس.......

همه ی لباسام و وسیله هایی که تو این اتاق داشتم رو جمع کردم..سه تا چمدون شدن و چندتا کارتن..

زنگ زدم یه ماشین باری برام فرستادن..بارشون کردم و فرستادم خونه خودمون..

بعد از اینکه تو همه ی اتاقا سرک کشیدم و قشنگ همه جارو تو خاطرم سپردم خودمم دنبالشون رفتم..

من تو این خونه روزای خوبی رو گذروندم..واقعا چندماهی که تو این خونه بودم رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم..

چندتا از عکسای دونفره خودم و امیر از روز عروسیمون رو با خودم اورده بودم..

وسیله هام رو تو اتاق چیدم..یه دستی به خونه کشیدم..یه دوش گرفتم و دراز کشیدم رو تختم..

ساعت 5بود..با غم به این فکر کردم که امیر الان میرسه خونه..

یعنی ببینه من نیستم چیکار می کنه؟!..اصلا براش مهمه؟!..بی خیال..چشمام و بستم سعی کردم بخوابم..

به هیچکس نگفته بودم که برگشتم خونه..حتی نگفتم که امروز درخواست طلاق دادم.....

بین خواب و بیداری بودم که با صدای یک سره ایفون با وحشت بلند شدم نشستم..

یکم گیج دور وبرم رو نگاه کردم..کم کم اخمام رفت تو هم..کیه که دستش و گذاشته و برنمیداره...
.


با عصبانیت بلند شدم رفتم طبقه پایین..نگاهی به ایفون کردم...

با دیدنه امیرعلی شوکه شدم..توقع هرکسی رو داشتم جز امیر..

همینطور ایستاده بودم و به ایفون نگاه میکردم..مطمئنا جواب نمیدادم اما نگاه که میتونستم بکنم..

همینطور خیره بودم به ایفون که دیدم گوشی رو از جیبش در اورد و مشغول شماره گرفتن شد..

یواش گوشی ایفون رو برداشتم ببینم چی میگه..دستم و جلو دهنیش گرفتم که یه وقت صدای نفسام نره اونور..

بعد از چند دقیقه پشت خطی جواب داد:
-الو کجایین؟!..
-...

-باران با شماس؟!..
-...

-به من دروغ نگوها..الان خیلی قاطیم امیرمحمد..بگو باران کجاس..شده باشه تموم شهرو میگردم پیداش میکنم..پس بگو کجاس..
-...

لگدی به دیوار زد و عربده کشید:
-د مرتیکه من دارم میمیرم تو میگی نمیدونم..وسایلش رو جمع کرده و رفته..
-...

اشک از چشمام چکید..چرا اینطوری میکنی امیر؟..ما قرارمون همین بود..

دلم براش اتیش گرفت..الهی بمیرم ببین چقدر بهم ریخته اس..دستش و گذاشت روی دیوار و سرشم تکیه داد بهش..

و اروم زمزمه کرد:
-الان جلوی خونشونم..هرچی زنگ میزنم کسی جواب نمیده!..گوشیشم خاموش کرده..
-...

با یه حاله زاری نالید:
-پیداش کن امیرمحمد..پیداش کن..
.


گوشی رو قطع کرد..نگاهه فوق العاده غمگینی به خونه انداخت و رفت سوار ماشینش شد و یکم بعد با سرعت حرکت کرد..

همونجا کناره دیوار سر خوردم و نشستم..زانوهام و جمع کردم و دستامو حلقه کردم دورشون..

سرم و تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم..یعنی بخاطره من به این حال و روز افتاده؟..

اما من میخوام زندگیش رو درست کنم..با من به هیچ جا نمیرسه..با من زندگیش نابود میشه..

این مدت چون دوستانه زندگی کردیم مشکلی نبود اما قرار باشه زندگی زناشویی داشته باشیم به یک ماه نرسیده خسته میشه..

من خودم و میشناسم..با این شک و بدبینیم خونش و تو شیشه می کنم..

این کارای امیر هم از روی عشق و علاقه نیست..دلش میسوزه برام..چون تنهام،کسی رو ندارم دلش نمیاد تنهام بذاره..اما تا کِی؟!..

تا چند مدت دیگه میخواد دل بسوزونه برای من و زندگی خودش و خراب کنه؟..من هرگز نمی ذارم با زندگیش این کارو بکنه..

نمی ذارم بخاطره یه دلسوزی بی معنی اینده ای که میتونه داشته باشه رو از دست بده..از طرفی هم من از ترحم و دلسوزی متنفرم..

من حتی به مامان و بابام هم اجازه نمی دادم برام دل سوزی کنن..

و اونقدر خودخواه نیستم که بشینم نگاه کنم کسی که حقش یه زندگی راحته،این حق رو از خودش بخاطره من بگیره..

تا الانم اگه خودخواهی کردم و امیر رو نگه داشتم واسه خودم،خدا شاهده که تنها بودم..

کسی رو نداشتم..مجبور بودم حمایتِ امیرو قبول کنم..مجبور بودم......

اشکام و از روی صورتم پاک کردم..نگاهی به ساعت انداختم هفت و نیم بود..

رفتم تو اشپزخونه یه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم..از فردا باید دوباره برگردم سرکارم..

بسه هرچقدر نشستم تو خونه و غصه خوردم..با کار حداقل سرم گرم میشه و کمتر فکر و خیال میکنم...

من تو 22سالگی تو اوج جوونی و خامی بلند شدم..خودم و جمع و جور کردم..پس الانم میتونم..باید بتونم...........
.


پام و گذاشتم روی گاز و بی وقفه و با سرعت از حیاط بزرگِ کارخونه رد شدم..

بیرون که رفتم یه ماشین پیچید جلوم..با وحشت پام و گذاشتم روی ترمز و چشمام و بستم..می ترسیدم چشمام و باز کنم..

یکم که گذشت و حس کردم همه چی امنِ کم کم چشمام و باز کردم و اخمام و کشیدم تو هم..اما با دیدنِ ماشینی که جلوم بود چشمام گرد شد..

داشتم با چشمای گرد شده ماشین و نگاه می کردم که راننده پیاده شد و تکیه داد به ماشین..

از شیشه کنار خم شد یه چیزی از داخل ماشین برداشت و دوباره صاف ایستاد..

یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به کشیدن..انگار تو این دنیا نبود..خیره شده بود به من و سیگار می کشید..

بدون اینکه حرفی بزنه..تعجب کردم..یعنی چی؟..اومده جلو گی منو گرفته سیگار بکشه!..

چقدر بهم ریخته اس..بهم ریخته منظورم این نیست که لباساش چروک شده یا حموم نرفته..نه..بازم خیلی مرتب و خوش لباس بود..اما ته ریش داشت..چشماش قرمز بود...

مثل همیشه موهاش و درست نکرده بود،بلکه ساده رو به بالا شونه زده بود..ناراحت شدم دوست نداشتم اینطوری ببینمش..

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..رفتم جلوش ایستادم..هرجا من می رفتم چشمای بی قرار امیر هم دنبالم میومد..

دستم و بردم بالا سیگار رو از بین لباش برداشتم انداختم روی زمین و پام و گذاشتم روش..

نگاهم و از سیگار خاموش شده گرفتم و بهش نگاه کردم:
-اینجا چیکار میکنی؟!..

بازم هیچی نگفت..همینطور خیره نگام می کرد..و یه دفعه خیلی یهویی دستاش و اورد بالا و محکم منو کشید تو بغلش..چشمام گرد شد..

اینقدر محکم فشارم می داد تو بغلش که صداس ترق تروق استخونام و می شنیدم..هی خودم و می کشیدم عقب اما زورش زیاد بود نمی شد..

نفس عمیقی کشید و زمزمه وار گفت:
-مگه میشه؟..مگه من میتونم؟..مگه میتونم ازت دست بکشم؟..حاضرم تا اخر عمرم همینطوری کنارت زندگی کنم اما باشی..داشته باشمت..تو خونه م باشی..تو همون اتاق باشی..تو هوایی که نفس می کشی،نفس بکشم..باران این فکرو که از من جدا بشی از سرت بیرون کن باشه؟..من نمی ذارم جدا بشی..تو مال منی..مال من..فقط من..فهمــــیدی؟!..
.


فهمیدی رو همچین داد زد که از ترس تو بغلش پریدم..

محکم تر گرفتم و گفت:
-نترس عزیزم..نترس..تا من کنارتم..تا من و داری از هیچی نباید بترسی..باشه؟..حالا بریم خونه تون وسایلت رو جمع کن برمی گردیم خونه خودمون..باید پیش من باشی..پیش شوهرت..راه بیوفت بریم..

اینقدر اروم و با ارامش حرف می زد که تعجب کردم..به زور خودم و کشیدم عقب..

با اخم بهش نگاه کردم:
-این چرت و پرتا چیه میگی..من تصمیمم و گرفتم امیر نمیتونی منصرفم کنی..بهتره باهام راه بیایی تا کارا سریع جلو بره..سنگ جلو پای من ننداز..این زندگی به هیچ جا نمی رسه امیر بفهم..من پای یه زندگی اجباری نمی مونم..خودتم بالاخره خسته میشی..یه روزی تحملت تموم میشه و صدات در میاد..من به الان فکر نمی کنم که به تو احتیاج دارم..من به 1ماه دیگه،1سال دیگه،6سال دیگه فکر میکنم..اون موقع به خودت میایی می بینی کل جوونیت حرومِ یه زندگی صوری شده..بس کن امیر..به خودت بیا..چرا مثل پسرای 18ساله احساساتی تصمیم می گیری..عقلت و به کار بنداز..

حالا می فهمم چرا اینقدر اروم و با ارامش حرف میزد امیر..ارامشِ قبل از طوفان بود..

حرفام که تموم شد همچین نعره زد که خشک شدم..

شوکه و با دهن باز بهش نگاه کردم..صورتش سرخ شده بود..دندوناش و روی هم فشار می داد..

رگ گردن و پیشونیش زده بود بیرون:
-این حرفا رو بریز دور باران..من طلاقت نمیدم..الانم میریم خونه وسایلت رو جمع می کنیم و میایی خونه ی خودت..پیش شوهرت..

چشمام و تو کاسه چرخوندم..اخه من چی بگم به این..انگار باید بشم بارانِ قبل تا تموم کنه..

الان ازم ناراحت بشه بهتر از اینه بعدها حسرت بخوره که چرا با من مونده..اینطوری در اینده دعا هم میکنه منو..اخمام و کشیدم توهم..

پوزخندی زدم و گفتم:
-خواب دیدی خیر باشه..حق طلاق با منه..به زودی هم همه چی رو تموم می کنم..توهم بهتره بری به فکره زندگیت باشی..من این زندگی رو نمیخوام..میفهمی چی میگم؟..میگم نمی خوام باهات زندگی کنم..نمی خوام دیگه تو خونه ت باشم..فهمیدی؟!..دیگه هم دور و برم نبینمت امیر..
.


دستم و تکون دادم و رفتم سمت ماشین..با دهن باز بهم نگاه می کرد..نمی خواستم اینجوری باهاش حرف بزنم خودش مجبورم کرد..

نشستم تو ماشین..دنده عقب گرفتم و رفتم کنارش ترمز کردم..

تیر خلاصم زدم تا شاید با این بی رحمیم این جدایی واسش راحت تر باشه:
-تو دادگاه می بینمت!..

با سرعت از کنارش رد شدم..خودم از حرفایی زده بودم دلگیر بودم دیگه وای به حالِ امیر..مجبورم کرد..از تو ایینه عقب رو نگاه کردم..

دستاش و زده بود به کمرش و به ماشین من که هر لحظه دور و دورتر میشد نگاه میکرد..

نفسم و با اه عمیقی بیرون فرستادم..رسیدم خونه..بهار و امیرمحمد اومده بودن کناره من..

هرچی گفتم من از تنهایی نمی ترسم نیاز نیست بیایین قبول نکردن و اومدن..اکرم خانم دوباره برگشته بود تو خونه مون..کارای خونه رو مثل قبل انجام میده..

یه مدت که منو بهار اینجا نبودیم اکرم خانم هم نمی اومد دیگه..می اومد چیکار...

فقط دوسه هفته ای یکبار می اومد یه دستی به اینجا می کشید که زیاد افتضاح نشه...ماشین و پارک کردم و رفتم داخل..

امیرمحمد و بهار کاملا خودشون رو از این موضوع کشیده بودن کنار..نه حرفی در موردش میزدن نه نظری میدادن..

حتی نمی پرسیدن چیکار کردم و کارام به کجا رسیده..خب اینجوری بهتر بود..نه نصیحت میشنیدم..نه حوصله داشتم دلیل بیارم و توجیح کنم..

دلایل من برای خودم موجه بود..بهار که هیچوقت تو کارای من دخالت نمی کرد..الانم مثل همیشه بود..

اما امیرمحمد حتی یه ذره هم اخلاقش با من عوض نشده بود..شاید یه ناراحتی کوچیک تو دلش باشه اما روی رفتارش هیچ تاثیری نذاشته..

مثل قبل باهام شوخی میکنه..اذیتم میکنه..دقیقا اخلاقش همونی که بوده،هست..عوض نشده....

وارد سالن شدم..بهار نشسته بود روی مبل و تی وی نگاه می کرد..منو که دید سلام کرد..

جواب سلامش و دادم و گفتم:
-بهار من خیلی خسته م میرم بخوابم بیدارم نکن..

سرش و تکون داد:
-باشه..خوب بخوابی!..

رفتم از پله ها بالا..در اتاقم و باز کردم و وارد شدم..هنوز لباس مشکی رو ازتنم در نیاوردم..

بهار چون تازه عروس بود همه مجبورش کردن دیگه مشکی نپوشه..

حتی خودمم باهاش حرف زدم و متقائدش کردم که تازه عروسه و شگون نداره نباید مشکی بپوشه..

هرچند به این چیزا اعتقاد نداشتم اما اینو بهونه کردم تا بهار مشکی رو از تنش در بیاره..اما مامان دنیا و بقیه هرکار کردن من نتونستم..

من تا اخر عمرم عزادار مامانم هستم..شاید یه مدت بعد دیگه مشکی نپوشم اما تا بمیرم عزادارم...
.


********************************************
خیلی ها اومدن باهام حرف زدن اما من تصمیمم و گرفته بودم..وقتی هم تصمیمم قطعی باشه دیگه ازش برنمی گردم..

مامان دنیا..بابا اردلان..خاله لیلا..داییم از کانادا زنگ زد..نگین کلی باهام دعوا کرد..

یعنی همه اول با خوبی اما وقتی دیدن جواب نمیده شروع کردن باهام دعوا کردن..اما بازم نظر من عوض نشد..

فقط مامان دنیا و بابا اردلان اومدن ازم دلیل خواستن..نه گفتن از تصمیمیت برگرد..نه باهام دعوا کردن..

فقط اومده بودن ازم دلیل طلاقم و بدونن..می خواستن اگه موضوعی هست که بشه حلش کرد با امیر حرف بزنن تا به قول بابا اردلان ادم بشه..

اما من عذرخواهی کردم و گفتم هرچی بوده،بین منو امیر بوده و خودشم راضیه..

وقتی اینو گفتم مامان دنیا اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد و گفت:
"بچه م داره دق میکنه..چطور راضی شده"

با این حرفش عذاب وجدان من صد برابر شد..اما اینجوری برای دوتامون بهتر بود..

مامان دنیا و بابا اردلان دیگه دخالت نکردن..گفتن خودتون عاقلین تصمیم بگیرین ما دخالت نمی کنیم..

من ازشون عذرخواهی هم کردم،گفتم:
"ببخشید یه مدت اذیتتون کردم..حلالم کنین!"..

با این حرفم اخم دوتاشون رفت توهم و بابا اردلان گفت:
-یعنی چی؟..مگه قراره دیگه نبینیمت..از امیر جدا میشی اما ما که هنوز پدر مادرتیم..نکنه قبولمون نداری..

و من چقدر خوشحال شدم اون روز از این حرفشون..این یعنی هنوزم حمایت دوتاشون رو دارم..صورتشون رو بوسیدم و ازشون تشکر کردم....

امروز نامه دادگاه به دستم رسید..هفته اینده شنبه باید می رفتیم دادگاه تا حکم طلاق رو بگیریم..

این هنوز اولین دادگاهمون بود..اما چون حق طلاق بامنِ کارم راحت میشد..یعنی یه قدم جلوتر بودم......

داشتم موهام و می بستم که سر و صدایی از طبقه ی پایین اومد..در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون..

از پله ها که پایین رفتم،امیرمحمد نشسته بود روی مبل و یه برگه دستش بود داشت می خوند..

بهار هم ایستاده بود بالای سر امیرمحمد و هی می پرسید چی نوشته..نگاهم و چرخوندم..ابروهام پرید بالا..امیرعلی اینجا چیکار میکنه..

تکیه داده بود به دیوار و دستاش و هم گذاشته بود پشت کمرش..سرش و انداخته بود پایین..

با صدا من همه نگاهشون چرخید سمتم:
-چیشده؟!..
.


بهار و امیرمحمد غمگین بهم نگاه کردن..اما امیرعلی با عصبانیت،نگرانی،تشویش،بی قراری...و حتی دلتنگی....

تعجب کردم..چرا اینجوری میکنن..دوباره خودم سکوت رو شکستم:
-پرسیدم چیشده؟!..

بهار برگه رو از دسته امیرمحمد کشید بیرون و بهش نگاه کرد..چشماش گرد شد و با ناباوری بهم نگاه کرد..

کم کم بهت تو چشماش رفت و اشک نشست توشون..گیج شده بودم..بالاخره امیرمحمد به خودش اومد..

سرش و انداخت پایین و گفت:
-نامه دادگاه امروز رسیده دست امیرعلی!..

چشمام غمگین شد..پس برای این ناراحتن..خودمم ناراحتم،داغونم اما......

امیرعلی اومده اینجا چیکار..به امیرعلی نگاه کردم..نگاه غمگینش عمیق خیره شده بود بهم..

وقتی نگاهه منو متوجه خودش دید تکیه شو از دیوار گرفت و یه قدم اومد جلو..

با صدای گرفته ای گفت:
-باید باهم حرف بزنیم!..

سرم و تکون دادم و منتظر بهش نگاه کردم..نگاهی به پله ها انداخت و گفت:
-اگه هنوزم بهم اعتماد داری بریم تو اتاقت!..

اخمام رفت توهم..درباره من چی فکر کرده؟..حتی اگه دیگه بهم محرمم نبود بازم بهش اعتماد داشتم..

تو این چند ماه بهش اعتماد کامل پیدا کرده بودم..بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت پله ها..صدای قدماش و پشت سرم شنیدم..

وارد اتاق شدم..امیر هم اومد و درو پشت سرش بست..روی تخت نشستم امیرهم نشست روی کاناپه وسط اتاق..

دقیقا مثل روزه خاستگاری نشسته بودیم..اما اون موقع احساسمون بهم چی بود الان چیه..

اون روز هردو از عصبانیت درحال انفجار بودیم اما الان.........
.


امیر سرش و انداخت پایین و دستاش و توهم قلاب کرد گذاشت روی زانوهاش..

یکم تو سکوت گذشت تا اینکه سرش و اورد بالا و خش دار گفت:
-واقعا می خواهی طلاق بگیری؟!..

هیچی نگفتم..فقط خیره بهش نگاه کردم تا از چشمام هم جوابم و بخونه هم دلیلش رو..

فکر کنم متوجه شد چون پوزخندی زد و گفت:
-یعنی این چند ماه زندگی فِرت؟!..

لبام و خیس کردم و گفتم:
-از اولم قرارمون همین بود..باهم شرط گذاشتیم..بهم قول دادیم!..

چشماش و محکم بست..با انگشت شصت و اشاره چشماش و مالید و بلند شد..اومد جلوم روی زانوهاش نشست..

دستم و گرفت تو دستش و خیره تو چشمام گفت:
-باران من کاری کردم که ناراحت شدی؟..چیزی گفتم؟!..بهم بگو..قول میدم هرچی تو بگی قبول کنم..حتی حاضرم تا اخر همینطوری زندگی کنیم اگه تو بخواهی..اما به طلاق فقط فکر نکن..باشه؟!..من برای داشتنت هرکاری می کنم..یه مدت فرصت بده..برو درخواستت و پس بگیر..هرکار بگی می کنم..بارانم..باشه؟!..

جملات اخرش و با التماس بیان می کرد..چیزی نگفتم و فقط سرم و انداختم پایین..

از جلوم بلند شد..یه لیوان روی عسلی کنار تختم بود..برداشتش و باهاش دیوار و نشونه گرفت..

لیوان با صدای بدی خورد تو دیوار و خورد شد..هنوز از صدای لیوان تو شوک بودم که صدای نعره امیر بلند شد..

ازبس صداش بلند بود که ترسیدم، دستام و گذاشت روی گوشام و به گریه افتادم..دوست نداشتم تو این حال ببینمش..

این حالش عذابم می داد..صورتش سرخ شده بود..رگ گردن و پیشونیش زده بود بیرون..

از چشماش خون می بارید:
-د لعنتی یه دلیل بیار..یه دلیل بیار تا قانع بشم برم پی زندگیم..
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر