قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 19 بهمن 1396 ، 11:35 ب.ظ



روی صندلیم نشستمو سرمو روی میز گذاشتم گلوم رو فشار دادم بلکه بغض لعنتی بره پایین
قطره ی اول اشکم روی صورتم سر خورد
دست بردمو سریع پاکش کردم

دلم نمیخواست حالا که واسه اون مهم نیستم اون واسم مهم باشه

صدای قدم هایی رو شنیدم متعاقبش صدای محمد اومد

محمد_راحیل؟

سرمو از روی میز بلند کردم و بهش چشم دوختم

نمیدونم چی تو صورتم  دید که با اخم های در هم نزدیکم شد

محمد_رنگ و روت چرا اینطوریه؟

سکوت کردم
با در اومدن هر صدایی از گلوم اشکام جاری میشدند

دو طرف شونه رو گرفت و تکونم داد

محمد_با تو ام راحیل

به صورتش زل زدم
لب هام لرزید...
قلبم لرزید...
لرزششون به چشم هام رسید و قطره های اشک پیاپی رو صورتم فرود اومد


سرم روی سینه ی محمد جای گرفت
دست های مردونه ش دوره شونه هام حلقه شد و محکم به خودش چسبوندتم

محمد_چیشدی خواهری؟
چرا داری گریه میکنی؟ چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ 

جوابم فقط اشک ریختن بی صدا بود 
محمد که سکوتم رو دیدکمی از خودش جدام کرد

محمد_بهم بگو کی خواهرمو اذیت کرده ... بگو تا از زندگی ساقطش کنم

چونه ی لرزونم رو توی دستش گرفت

محمد_تو رو خدا سکوت نکن... داری دیوونه م میکنی

کمی مکت کردم و همونطور که اا دست اشک های روی صورتمو پاک میکردم گفتم

_تو راست میگفتی محمد... امیر خیلی تنوع طلبه ، من به دردش نمیخورم

ابرو هاش شدیدتر از قبل تو هم گره خورد

محمد_بخاطر اون داری اینطوری گریه میکنی؟

لب هام رو داخل دهانم فرستادم تا از لرزیدن چونه م جلو گیری کنم



_اومد اینجا تازه ، کارت داشت

محمد_جواب منو بده بخاطر اون داری گریه میکنی؟

تو سکوت سرمو به سینه ش فشردم ... صدای تق تق کفش های به گوش رسید و نزدیکتر شدند
خواستم عشق ب برم که صدای پوزخند امیر اومد

امیر_بیا اتاقت کارت دارم محمد

محمد با اخم های جدی نگاهش کرد و بدون توج به حرفش چشمش رو روی دختر کناریش چرخوند

دختر با غرور بهم نگاه میکرد...
حق هم داشت تو دلش هزار بار به ریش من خندیده بود که امیر رو تونسته بود از دستم دراره

محمد_الان کار واجب تری دارم

امیر با انگشت اشاره نشونم داد

امیر_ لابد کار مهمت بغل کردنه اینه

اخم های محمد بیشتر در هم فرو رفتند

محمد_تو حق نداری با راحیل اینطوری صحبت کنی
اینو تو اون کله ی پوکت فرو کن


 با سر و صدای این دو مونا به جمعمون ملحق شد و  با ترس به محمد نگاه کرد

کم مونده بود کل کارمندای شرکت جمع بشن اینجا
با استرس لبمو جوییدم و بازوی محمد رو گرفتم

_هیس محمد ... خواهش میکنم
عادتشه ... ولش کن

با نگاه عصبانی محمد به امیر و دختر همراهش... دختر تکونی خورد و اوهم بازوی امیرو گرفت که نگاه امیر متوجهش شد

توی قلبم چیزی در حال جوشیدن بود

محمد_دوست دخترتو همراهیش کن تا در خروجی ... بلدش خودت بیا اتاقم

به طرفم چرخید و چشماشو باز و بسته کرد تا کمی ارامش بهم القا کنه

ولی چشم های من فقط دست حلقه شده ی دختر  به دور بازوی امیر رو میدید

سدم رو پایین انداختمو پشت میزم نشستم 
امیر و دختر همراهش از اتاق بیرون رفتن

محمد روی میزم خم شد

_ناراحت نباش... قول نیدم که بیچاره ش میکنی

لبخند جذابی بهم زد و به مونا هم چشمکی زد و از اتاق خارج شد

مونا خجالتزده نزدیکم شد

مونا_چیشده راحیل؟



"امیر"

بعد از حمل کردن ماشینامون به گاراج مکانیکی ... ارزو با تصرار های فراوونی خودشو بهم چسبوند 

هر چه با زبون نیشش میزدم فایده نداشت و خیلی راحت دفعه ی اخر گفت 

ارزو_ازت خوشم اومده ... میخوام باهات دوست شم

و تنها کاری که اون لحظه تونستم انجام بدم تعجب کردن بود

سرمو به پشتی صندلی چرمم تکیه دادمو چشمام رو بستم

از دست خودم خیلی ناراحت بودم...
امروط چه بچه بازی با راحیل دراورده بودم

دست خودم نبود با دیدنش داغ دلم تازه شده بود 
با این حال محمد خوب از خجالتم در اومده بود و حسابی مستفیضم کرد

چند ضربه به در اتاق خورد و محمد بدون اجازه م وارد شد

نگاه کوتاهی به چشمام انداخت 

محمد_نمیخوای بری خونه؟

به صورتش چشم دوختم و بی ربط از سوالش جواب دادم

_بردار بودن خیلی بهت میاد

محمد_اون دختره کی بود امروز که همراهت اورده بودیش

_دوست دخترم

از حرفی ‌که زدم ابروم خود به خود بالا رفت
چه گفته بودم؟


محمد شوکه نگاهم میکرد

محمد_دیگه پای دوست دختراتو اینجا باز نکن

کلافه دستمو تو موهام فرو‌کردم

_حواست به راحیل باشه

پوزخندی زد و رو صندلی نشست
چشمش هاش رو باریک کرد 

محمد_تو نمیخواد نگران خواهر من باشی
 
از لحن تندش تعجب کردم

_هنوز یه شب نشده خوب خواهرم خواهرم میکنی

محمد_به تو ربطی نداره...من دیگه باید برم راحیل رو باسد برسونم خونه ش

از جا بلند شد و به طرف در رفت دستگیره ی در رو تو دستش فرد ولی پشیمون شد و به طرفم برگشت

انگشت اشاره ش رو مقابلم گرفت و تهدیدوار گفت

محمد_دیگه حق نداری به راحیل نزدیک شی... اجازه نمیدم بازیچه ش کنی

در رو باز کرد و از اتاق خارج شد
به غرورم بر خورده بود ... اگر میتونستم مشتمو مهمون فکش میکردم

سردار هم چه نسخه ای برام پیچیده بود

دوری از راحیل...

بدترین تنبیه ممکن


"راحیل"

دو هفته گذشته بود و من همچنان سعی میکروم به امیر بی محل باشم...
گرچه او هم تلاشی برای برقراری ارتباط نمیکرد
وسایلمو جمع کردم و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم 
همزمان با من امیر و محمد هم وارد سالن اصلی شرکت شدند

به محمد لبخندی زدم

_من دارم میدم مواظب خودت باش

محمد_میرسونمت

_نه محمد

از روزی که حقایق بر ملا شده بود و من و محمد خواهر برادر بودیم ... یک روز ام نمیذاشت که خودم تنها برم خونه و این حسابی معذبم میکرد

محمد_حرف نباشه راه بیوفت

اخم کردم و از کنارش گذتشتم و از شرکت بیرون رفتمو منتظر اسانسور شدم

محمد که کنارم اومد شروع کردم به غر زدن

_بخاطر من از کار و زندگی افتادی... از این س شهر میای اون سر شهر دوباره باید برگردی اسن سر شهر



محمد لبخندی  زد

محمد_فدا غر زدنات بشم که من.. اگر میخوای به فکر من باشی ، زودتر وسایلتو جمع کن بیا پیش خودم زندگی کن

_چرت نگو محمد فردا پس فردا ازدواج میکنی باز باید برگردم سر خونه زندگی خودم 

محمد_فعلا که قصد ازدواج ندارم

به چشماش نگاه کردم

_ولی مونا میگفت ازش خواستگاری کردی

لب باز کرد تا حرفی بزنه ولی با اومدن امیر و رسیدن اسانسور لب هاش رو بست و تعارفم کرد به داخل اسانسور

هر سه سکوت کرده بودیم و قصد حرف زدن نداشتیم و این بخاطر وجود امیر بود

بخاطر من دوستی این دو داشت کمرنگ میشد

با وایسادن اسانسور امیر پیاده شد... محمد گفته بود تصادف کرده و ماشین نداره

در اسانسور بسته شد و به پایین حرکت کرد

محمد_من خواستگاری نکردم راحیل... بهش گفتم بهم فکر کنه و اگر جوابش مثبت بود تا یه مدت باید صبر کنه چون اصلا دلم نمیخواد به این زودی از خواهرم جدا شم

دوباره اسانسور ایستاد و اینبار من و محمد بیرون رفتیم

_انقدر به فکر من نباش محمد ... داری خودتو بدبخت میکنی

محمد_کم حرف بزن بچه

دزدگیر ماشین رو زد و هر دو سوار شدیم
با خروج از پارکینگ با چیزی که دیدم  دلم حسابی گرفت



سر برگدوندمو به دختری که اونروز همراه امیر اومده بود چشم دوختم

نگاهم کم کم پایین اومد و روی دست های قفل شدشون افتاد

محمد سرعتش رو زیاد کرد و از کنارشون گذشت...
ولی تو نگاه من هنوز دست های قفل شدشدن جون داشت

با احساس گرمای دستش نگاهی به صورتش کردم

محمد_دوسش داری؟

خیلی سریع لب باز کردم تا حرفی بزنم که اجازه نداد

محمد_منو تو الان بجز هم هیچکسو نداریم ... پس لطفا بهم راستشو بگو راحیل

صاف نشستمو به روبرو نگاه کردم....

قطعا احمق نبود...
با این حس و حال من همه چیزو فهمیده بود ... اگر انکارش میکردم تو هین به عقل و شعورش بود

همونطور که به روبرو نگاه میکردم اروم لب زدم

_خودت که میدونی چرا میپرسی؟

دست سردمو تو دستای گرمش فشرد

محمد_میخوام جوابت رو بدونم؟

لبم رو به داخل دهانم بردم وشروع کردم به بازی کردن با انگشتای دستم


فشاری به دستم وارد کرد

محمد_منتظرم راحیل...

نفسم رو فوت کردم بیرون ... شرم داشتم 
سختم بود که به محمد اعتراف کنم امیر رو دوست داشتم

لب باز کردم و با صدایی لرزون گفتم

_آ...آره

سرم رو پایین انداختم ولی لبخند نگران محمد در لحظه ی اخر به چشمم خورد

محمد_خوبه پس...

همین دو کلمه رو گفت و سکوت کرد...

دلم میخواست بپرسم کجاش خوبه؟
بدبختیه من؟ 
بی محلی های امیر؟
یا دوست دختر جدیدش؟

محمد_میخوای بدستش بیاری؟

سکوت کردم...
یعنی خودش نمیتونست که میخوام بدستش بیارم؟



محمد_نباید بداری راحت بدستت بیاره...

راهنمای سمت چپ رو زد و کم کم ماشین رو به سمت چپ برد

محمد_تمیر هرچیزی رو که راحت بدست بیاره قدرشو نمیدونه...
باید تشنه ببری لبه چشمه تشنه برگردونی

ماشین رو وارد خروجی اتوبان کرد و ادامه داد

محمد_اون تز دخترای تحس خوشش میاد ولی از تو هم بخاطر مظلومیتت خوشش اومده

بخاطر همین نمیتونم در این مورد توصیه ای بهت بکنم

وارد خیابان اصلی که شد به طرفم برگشت

محمد_کلی توصیه دارم برات ... برای همین میری خونه شما هم شام میخوریم هم حرف میزنیم

لبخندی رو لب هام شکل گرفت ... تو این دو هفته یکبار ام نیومده بود خونه م 

میگفت میخوام راحت تصیممت رو بگیری

_قدمت رو چشم... بالاخره بعد دو هفته رخصت فرمودین

محمد_اختیار دارید این چه حرفیه


"امیر"

هنوز ماشینم اماده نشده بود 
از شرکت بیرون رفتم که ارزو از ماشین سفید رنگی پیاده شد

منعجب یه نگاهی بهش انداختمو قدمی جلو رفتم  و قدم های دیگر رو گذاشتم تا اون جلو بیاد

ارزو_سلام

_علیک سلام اینجا چیکار میکنی؟

ارزو_خوبی؟

_اره... گفتم اینجا چیکار میکنی

کمی سکوت کرد و اینبار با حرص گفت

ارزو_منم خوبم مرسی عزیزم

لبخندمو با یه سرفه جمع کردم 

_دختره ی تخس

ارزو_اومدم باهم‌حرف بزنیم... شام بریم بیرون؟

ابرویی بالا انداختم 

_در مورد چی؟

ارزو_حالا تو بیا بریم میفهمی

دستمو گرفت و به سمت ماشینش برد ، در جلو رو‌برام باز کرد و خودش به طرف دیگه ای از ماشین رفت

پوزخندی گوشه ی لبم جا گرفت...
چه سبک




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر