قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 18 بهمن 1396 ، 08:53 ب.ظ




محکم بهارو تو بغلم فشار دادم..اینقدر تو بغلم گرفتمش..اینقدر دوتایی برا یتیم شدنمون اشک ریختیم تا نفساش منظم شد و مثله فرشته ها معصومانه تو بغلم خواب رفت..

سرشو از بغلم جدا کردم و از پشت پرده اشک خیره شدم تو صورتش..صورتش بخاطره گریه سرخ شده بود..

موهاش بهم ریخته و ژولیده بودن و جلوشون چسبیده بود به پیشونیش و چهره ش رو بچگونه کرده بود..هیچ شباهتی به بهارِ هشت روز پیش نداشت..

تازه عروس بود اما عزادار شد..خم شدم روی صورتش و بوسه ای اروم و طولانی روی پیشونیش کاشتم..

الان همه پناهه این دختر منم..خداکنه بدونِ مامان از پسش بربیام..خداکنه بتونم اونطوری که باید مواظبش باشم..

نگاهم و دور سالن چرخوندم و امیرمحمدو پیدا کردم که داشت دستشو روی نم چشماش می کشید..بهش علامت دادم گفتم بیاد..بهارو سپردم بهش تا ببره تو اتاقش بخوابونه..

با یه حرکت بهارو از بغلم گرفت تو بغله خودش و بردش سمت اتاقش..خودمم خیلی خسته بودم..

دلم میخواست یکم بخوابم تا این رخوت و سستی از بدنم بره..دستی روی صورت خیسم کشیدم و نشستم روی مبل کنار امیرعلی..

خواستم دراز بکشم که دایی گفت:
-بچه ها برین یکم استراحت کنین..اینجوری که نمیشه..بلند شین ببینم..بلند شین برین تو اتاق باران یکم استراحت کنین...

سرمو تکون دادم و بلند شدم..با اجازه ای گفتم و راه افتادم سمت اتاقم..وقتی دیدم امیر دنبالم نمیاد برگشتم طرفش..

رو کی مبل نشسته بود و به حرفای بقیه گوش میداد..پوفی کشیدم..حتما فکر میکنه دوست ندارم بیاد تو اتاقم..

خش دار گفتم:
-امــــیر پس چرا نمیایی؟!..

با تعجب بهم نگاه کرد..وقتی صورت مصمم منو دید بلند شد و از بقیه عذرخواهی کرد و دنبالم راه افتاد..

از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو اتاق من..با همون پیراهن و دامنِ بلندِ مشکی خودم و انداختم روی تخت و چشمامو بستم..

چند دقیقه گذشت دیدم خبری از امیرعلی نشد باز شدن چشمام همانا و گرد شدنشون همان..

روی صندلی میز کامپیوترم نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی و دستاشو تو سینه جمع کرده بود و چشماشو بسته بود..

دلم سوخت براش..از دست خودم عصبانی شدم..بیچاره بخاطره من به خودش اجازه نمیده بیاد روی تخت..

همینطور که روی تخت بودم، اروم صداش زدم..سرش و یکم جا به جا کرد و چشماشو اهسته باز کرد..

لبخندی زد:
-جانم؟!..
-چرا اونجا خوابیدی بیا رو تخت..گردن و کمرت درد میگیره!..

قشنگ معلوم بود خیلی تعجب کرده اما سعی میکرد نشون نده:
-عیب نداره عزیزم..تو راحت بخواب..
.

واقعا به ارامشش نیاز داشت..الان برای اینکه راحت بخوابم خیلی به ارامشی که با اغوشش بهم میداد احتیاج داشتم..

دوست داشتم مثل همین هفت روز الانم پیشم باشه و ارومم کنه..

هرچند تو دلم غوغا بود اما بازم همین ارامش ظاهری رو هم دوست داشتم..

با ناراحتی،اروم زمزمه کردم:
-میخوام کنارم باشی!..بیا..

اینقدر اروم گفتم که فکر نمیکردم بشنوه..اما شنید..لبخندی زد و چشماش ستاره بارون شدن..

بلند شد کت مشکی که تنش بود رو دراورد و اومد اروم کنارم دراز کشید..با خیال راحت چشمامو بستم..

حتی همین بوی عطرش هم بهم احساس امنیت میداد..بهم میگفت که اونقدرا هم تنها نیستی..

دست امیر نشست روی صورتم و با پشت دستش اروم صورتم و نوازش کرد..با همون چشمای بسته بهش نزدیک شدم و اروم خزیدم تو اغوش گرمش..

یه دستشو از زیر گردنم رد کرد و پیچید دور شونه هام..دسته دیگه ش پیچیده شد دور کمرم..پیشونیمو چسبوندم به سینه ش و با لذت نفس کشیدم..

من تنها نبودم..امیرو داشتم،بهارمو داشتم،مامان دنیا،بابا اردلان،داییم،زن داییم،امیرمحمد..همه اینا بودن..

درسته هیچکی مادر و پدر ادم نمیشه اما بازم وجود این چندنفر برام دنیایی ارزش داشت و برام قوت قلب بود..........

دستی که روی کمرم بالا پایین میشد،نفسی که لابه لای موهام پخش میشد،عطری که با سرعت وارد بینیم میشد..

بوسه های ریزی که روی موهام زده میشد..دستایی که محکم منو تو اغوش صاحبشون فشار میدادن و میخواستن منو تو وجودش حل کنن...

همه و همه باعث شد بعد از هفت روز شیون کردن..بعد از هفت روز بی قراری و دلتنگی و ناارومی..از همه ی دنیا بی خبر بمونم و به خوابی عمیق فرو برم.....

خوابی که درسته تو دلم از غم بی مادری اشوب بود اما یه ارامش خاصی داشت.........
.

**********************************************
3ماه بعد...

تق..اتیش فندک رو گرفتم زیر سیگار و پک عمیقی زدم بهش..سرش سرخ شد و دود از دهن و بینیم بیرون زد..

فندک رو انداختم روی میز جلوم و دست راستم و اوردم بالا و سیگار رو گرفتم بین انگشت اشاره و وسطم و از میون لبهام برش داشتم..

دود غلیظ رو از دهن و بینیم دادم بیرون...غرق در افکارم پک میزدم..

پک اول:
"دایی همراهه زنش با کمری خم شده بعد از چهلم مامان رفت کانادا..هر روز بهمون زنگ میزنه تا حالمونو بپرسه"..

پک دوم:
"خاله تارایی که برای از دست دادنه خواهرش گریه میکرد..از روز بعد از چهلم دیگه خبری ازش نیست"..

پک سوم:
"مامان دنیا و بابا اردلان بهارو بردن خونه ی خودشون..من و امیرعلی هم برگشتیم خونه خودمون"..

پک چهارم:
"همه رفتن سر خونه زندگیشون..من موندم و تنهاییم و بی کسیم و یتیم شدنم"..

پک پنجم:
"زندگیم جهنم شده..یه روز میرم کارخونه 3روز نمیرم..زندگیم روی هواس..موندم چیکار کنم..دیگه دست و دلم به هیچکاری نمیره"..

سیگارم تموم شد..تو جاسیگاری کریستالِ جلوم که پر از فیلتر سوخته سیگار بود خاموشش کردم و دوباره تق..سیگاره بعدی..

خودم و کشیدم لب مبل و مچ دستامو گذاشتم روی زانوهام و خم شدم جلو..یکم خودمو به جلو عقب تاب دادم..

دستامو از رو زانوهام برداشتم و پک عمیقی به سیگارم زدم..

سرش سرخ شد و دوباره سیگارو از بین لبام گرفتم بین انگشت اشاره و وسطم..
.


خم شدم جلو ارنجِ جفت دستامو گذاشتم روی زانوهام..سرمو انداختم پایین و با انگشتای دست چپم چنگ زدم به موهام..

مچ دسته راستمو تکیه دادم به پیشونیم و دو انگشتی که سیگار بینشون بود و از پیشونیم فاصله دادم تا اتیشش پیشونی و موهامو نسوزونه..یکم خودم و تاب دادم و دوباره یه پک زدم...

همزمان با بیرون دادنه دود غلیظ از بینیم یکی بلند تو سرم داد زد:
"دیگه وقته کات کردنه..هرچه زودتر باید این بــــــــــــازی رو تموم کنی!"..

قلبم مچاله شد..ابروهام گره خورد..صورتم جمع شد..دلم لرزید..سرم تیر کشید..بغض چنگ انداخت به گلوم..

هه بازی؟!..زندگی من شده بازی!!!..

فقط همین دونفر برام موندن..اینارو هم باید از دست بدم؟!..چرا؟..مگه گناهه من چیه این وسط؟!..

خیره به رو به روم یه پک دیگه زدم:
-چرا باید کسی رو که بهم ارامش میده کنار بذارم؟!..چـــــرا باید از کسی که بخاطرم از جونشم گذشته بگذرم؟!..چرا باید کسی رو که تازه داشتم میفهمیدم میتونم دوسش داشته باشم و کنار بذارم؟!..چــــــــرا؟!..

سیگارو خاموش کردم..گلدونی که روی میز جلوم بود برداشتم بردم عقب و با همه ی توانم کوبیدمش تو دیواره رو به روم..صدای وحشتناکی از برخورده گلدون با دیوار بلند شد..

حتی یه ذره هم تکون نخوردم اما بغضم ترکید..گلدون کوچیک کریستال هزار تیکه شد..درست مثل قلبه من..

قلب منم تیکه تیکه شده..هرکی از راه رسید یه ضربه بهش زد و شکستش..حالا باید چیکار کنم؟..تنها چطوری ادامه بدم؟..

خدا منو میبینی؟..میبینی چقدر تنهام؟..دلت نمیسوزه برام؟..منم بنده ت هستم..یه بنده یتیم و بی کس..یه نگاه بهم بنداز......

بی حال خودم و از روی مبل کشیدم پایین و رو زمین نشستم و زانوهام و بغل کردم..

خونه پر از دود شده بود..اما اعصاب من هنوز همونقدر خراب بود..یه ذره هم اروم نشده بودم..

با حرص دست دراز کردم و بسته سیگار و فندک رو از روی میز برداشتم..یه نخ کشیدم بیرون گذاشتم بین لبای لرزونم و روشنش کردم..

پکهای عمیق میزدم و دودشو فوت میکردم بیرون..با حرص پک میزدم تا اعصابم اروم بشه اما دریغ........
.


اشکام از ناتوانیم می ریخت روی صورتم..من حتی نمیتونم کسی رو که دوست دارم برای خودم نگه دارم..

اینم زندگیه من دارم؟..سرم داشت از درد میترکید..

از دودی که تو خونه پخش شده بود حتی یک متر جلوترم و نمی دیدم..این عزاداری لازم بود برام..عزاداری برای تموم شدنه زندگیم..

زندگی که توش بهترین روزای عمرم و گذروندم..این مدت تکیه گاه نبودم،تکیه گاه داشتم..

یکی رو داشتم که مشکلاتم و بسپارم دستش..اما از این به بعد بازم تنهایی و تنهایی و تنهایی......

صدای چرخش کلید تو قفل رو شنیدم..بعد از اون صدای هول و ترسیده امیرعلی اومد..اما حس اینکه بلند بشم نداشتم..

دلم می خواست اینقدر همونجا بشینم تا بمیرم..صداش میلرزید:
-باران..باران کجایی؟..اینجا چرا اینقدر دوده..باران..عزیزدلم..

جون داشت از تنم میرفت..احساس خفگی می کردم..امیرعلی رو محو می دیدم که دستشو جلو صورتش تکون میداد..

یکم اطرافشو نگاه کرد و وقتی منو دید سریع اومد کنارم سرمو گرفت تو بغلش و با بغض گفت:
-چیشده نفسم؟..چه به روزه خودت اوردی؟!..سیگار کشیدی؟..این همه؟..باید بریم بیمارستان..صبرکن، صبرکن الان میام..نخوابی باران باشه؟..چشماتو باز نگه دار تا من بیام!..

منو تکیه داد به مبل و دوید رفت..چند دقیقه بعد با یه مانتو و شال برگشت..تند تند مانتو رو تنم کرد و شال رو کشید روی سرم..

رو دستاش بلندم کرد و دوید سمت بیرون..منو نشوند روی صندلی و خودشم سریع نشست و راه افتاد..

تو راه باهام حرف میزد..تا میدید چشمام داره میوفته روی هم سریع داد میزد میگفت باز کن چشماتو..

تا الان بخاطره امیر به زور سرحال موندم تا ناراحتش نکنم..اما دیگه نمی تونستم..چشمام بسته شد..

اما صدای امیر رو می شنیدم:
-یا خدا..باران جونِ امیرعلی چشماتو نبند..الان می رسیم یکم طاقت بیار..

اون همینطور حرف میزد اما من حتی دیگه صداشم نمی شنیدم..کم کم همون یه ذره هوشیاری هم رفت و دیگه هیچی نفهمیدم........
.


چشمامو که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کاسه اکسیژن روی صورتم بود..نگاهم و دور اتاق چرخوندم..

امیر دستم و گرفته بود بین دوتا دستش و سرشو تکیه داده بود بهشون..

خواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون که هراسون سرش و بلند کرد و با غم خیره شد بهم..

یکم بهم نگاه کردیم..هر دو غمگین..هر دو ناراحت..هر دو بغض کرده..

نمیدونم امیرعلی چرا ناراحت بود اما من می دونستم..من ناراحت بودم چون زندگیم تموم شده بود..

چون دیگه کسی رو نداشتم که اینطوری نگرانم باشه..که وقتی دارم میمیرم از راه برسه و نجاتم بده..که یک لحظه هم تنهام نزاره..

همه چی تموم شده بود..دلم نیومد دستم و از تو دستش بیرون بکشم..

اون یکی دستم که سرم توش بود رو بالا اوردم و ماسک اکسیژن رو کشیدم پایین..صدام خش دار و بود..به زور شنیده میشد..

با خس خس گفتم:
-چیشده؟!..

چشماش از اشک برق میزد..بوسه ای پشت دستم زد:
-اومدم خونه خودت و تو دود سیگار غرق کرده بودی..اوردمت بیمارستان..نفست بالا نمیومد..

به اکسیژن اشاره کرد و با ناراحتیِ شدیدی که قشنگ تو صداش حس میشد و باعث شده بود صداش دورگه بشه گفت:
-با این نفست برگشت..چرا اینقدر سیگار کشیده بودی؟..تو که حالت بهتر شده بود چرا امروز اینقدر بهم ریخته بودی؟!..

سرم و تکون دادم..خواستم حرف بزنم که دوباره احساس خفگی کردم..به سرفه افتادم..

سریع بلند شد با هول اکسیژن رو گذاشت روی صورتم و گفت:
-فعلا نمیخواد چیزی بگی..اروم باش..بعد حرف می زنیم..

چشمام و بستم..با این محبتاش اتیشم میزنه..کار رو برام سخت تر میکنه..کاش بد بود..کاش مهربون نبود..کاش اینقدر با مهر و محبت نبود..

کاش تو این چند ماهی که کنارش بودم برام همه کاری نکرده بود..کاش اینی که هست،نبود..خیلی سخته..خیلی..
.


سینه م درد می کرد..دستم و گذاشتم روی سینه م و مشتش کردم..

دستش و کشید روب موهام و نگران گفت:
-چیشده عزیزم؟..

نامفهوم گفتم:
-سینه م درد میکنه!..

متوجه نشد..خم شد روی صورتم و گوشش و اورد نزدیکه دهنم..دوباره بی جون و اروم حرفم و تکرار کردم..

سرش و تکون داد گفت:
-الان دکتر و صدا می کنم..

چشمام و باز و بسته کردم..رفت بیرون چند دقیقه بعد همراه با دکتر برگشت..

ازم پرسید کجای سینه ت درد میکنه..قفسه سینه م رو نشون دادم..به چند قسمت از سینه م فشار وارد کرد و چندتا سوال پرسید ازم..

بعد سرش و تکون داد و گفت عادیه،به پرستار میگه بیاد برام مسکن بزنه تا دردش کمتر بشه..

امیر ازش تشکر کرد..پرستار اومد یه مسکن بهم زد و رفت..کم کم دردش اروم شد..

نگاهم به رو به روم بود..تو افکارم غرق بودم..سنگینی نگاهه امیر رو روی صورتم حس میکردم..اما حتی توان اینکه برگردم و بهش نگاه کنم و نداشتم..

دوسه ساعت بعد دکتر مرخصم کرد..اما بهم گفت اگه یه ذره هم احساس تنگی نفس کردم سریع برگردم بیمارستان..

با کمک امیر نشستم تو ماشین و راه افتادیم سمت خونه..تو راه هردو سکوت کرده بودیم..هردومون تو فکر بودیم..

از شیشه کنارم به بیرون نگاه میکردم اما هیچی نمی دیدم..ذهنم اینقدر مشغول بود که بهم اجازه نمی داد به این فکر کنم که بیرون چه خبره..

چشمام و بستم و تا ایستادنِ ماشین بازشون نکردم..وقتی امیر گفت رسیدیم در ماشین و باز کردم و پیاده شدم..

دستامو پیچیدم دورم و خودم و بغل کردم..با قدمای نامنظم راه افتادم سمتِ خونه..امیر سریع اومد کنارم دستش و پیچید دور کمرم و کمکم کرد تا خونه..

دیگه هیچ دودی تو خونه نبود اما خونه هنوز بهم ریخته بود..امیر منو نشوند روی کاناپه و رفت لباسش و عوض کنه..

بی جون دستم و دراز کردم و یه نخ سیگار برداشتم گذاشتم بین لبام..روشنش کردم و شروع کردم به کشیدن..انگار با خودم لج کرده بودم..

تو حال و هوای خودم بودم که با دادی که امیر زد تکونی خوردم و شوکه بهش نگاه کردم:
-یعنی چی؟!..این سیگار کشیدنت یعنی چی؟..میخواهی خودت و به کشتن بدی؟..الان از بیمارستان اوردمت..داشتی دستی دستی خودت و میکشتی..به زوره اکسیژن حالت خوب شد..کبود شده بودی نمیتونستی نفس بکشی..حالا باز دوباره این سیگارو گرفتی بین انگشتات که چی؟..ها؟..دِ حرف بزن لعنتی؟!..
.


فقط بهش نگاه کردم..حرفی نداشتم بزنم..خیلی عصبانی بود..صورتش سرخ شده بود..

جلوی پام زانو زد و سیگارو از دستم گرفت خاموش کرد..مخالفتی نکردم..نمیخواستم ازم ناراحت باشه..

دستم و گرفت تو دستش و خش دار گفت:
-چی شده عزیزم؟..به من بگو مشکل چیه شاید بتونم حلش کنم..شاید کمکی از دستم بربیاد..هوم؟!..میگی؟!..

سرم و به چپ و راست تکون دادم..دوست نداشتم دربارش حرف بزنم..این چند روزو می خواستم در ارامش باشم تا بعد..

حتی اگه این ارامشِ قبل از طوفان باشه بازم دوسش دارم..اونم دیگه اصرار نکرد..

کنارم نشست و دستم و گرفت تو دستش و گفت:
-باران از کِی سیگار میکشی؟!..

پوزخندی زدم و تیز تو چشمای مهربونش نگاه کردم و گفتم:
-چیه! میخواهی ترکم بدی؟!..

اخم ریزی نشست بین ابروهاش و خیره شد تو صورتم:
-نه..فقط میخوام بدونم چقدره که می کشی؟!..

سرم و تکیه دادم به پشتی مبل و چشمام و بستم:
-وقتی بابام رفت شروع کردم به کشیدن..تا حدود 6ماه بعد از فوتِ بابام کشیدم..بهار فهمید اومد کلی گریه کرد التماس کرد..حتی گفت اگه نذارمش کنار دیگه باهام حرف نمیزنه و خواهری به اسمِ من نداره..بخاطره بهار دیگه نکشیدم..اما الان بازم بهش احتیاج دارم..باید یه جوری اروم بشم..

-این همه کشیدی که نفست رفت با اکسیژن برگشتی..حالا بهم بگو چقدر ارامش پیدا کردی؟!..
.

پوزخنده تلخی نشست روی لبام:
-هیچی!..کارم از این چیزا گذشته..
-پس چرا میکشی؟!..

-می کشم به امیدِ اینکه شاید اروم شم..
-وقتی میدونی نمیشی خوب نکش..

بلند شدم راه افتادم سمت اتاقم..دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم:
-حوصله ی نصیحت شنیدن ندارم امیرعلی..
-حداقل بیا یه چیزی بخور!..

بدون اینکه جواب بدم رفتم تو اتاقم و درو بستم..روی تخت دراز کشیدم و دوباره فکرم مشغول شد..

حالا چیکار کنم؟..تنهایی کجا برم؟..بدون این حامی بزرگ چیکار کنم؟..

باید هرچه زودتر با امیرعلی حرف بزنم..اونم داره روزای خوبه زندگیشو بخاطره من از دست میده..

پس من چی؟..من چیکار کنم؟..

اما ما شرط و شروط داشتیم باهم..دیگه نمیشد کاریش کرد..باید هرچه زودتر تصمیمی که گرفتم و به همه اعلام کنم..

سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و بخوابم..اینقدر جابه جا شدم و فکر کردم تا بالاخره با غصه به خواب رفتم.....

**********************************************

من تو تصمیمم مصمم بودم..دیگه کسی نمیتونست منو از این تصمیم برگردونه..

وقتی برای کاری اینقدر قاطع باشم و مطمئن باشم درست ترین کاره، حتما انجامش میدم..حتی اگه به قیمت ناراحتی و عذابم تموم بشه...

دستام و تو هم قلاب کردم و گذاشتم روی میز..نگاهم و روی صورتای منتظرشون چرخوندم و سرم و انداختم پایین..

زبونم و کشیدم روی لبام و شروع کردم:
-قرارمون یک سال بود..اما حالا که مامانم نیست بهتره هرچه زودتر این موضوع رو تموم کنیم..بالاخره باید یه فکری برای زندگیمون بکنیم..نمیشه که تا اخر همینطور بمونه..
.


هنوز مصرانه سرم و انداخته بودم پایین تا صورتشون رو نبینم..

نمیخواستم نگاهشون رو ببینم..بعدها اذیتم میکرد..

صدای شوکه بهار اومد:
-منظورت چیه باران؟!..چی داری میگی؟!..

بالاخره سرم و اوردم بالا و بهشون نگاه کردم..چشمای هر سه نفرشون گرد شده بود..

اخمام رفت توهم..مگه قرارمون همین نبود؟..پس اینا چرا اینطوری میکنن؟..

چشمام قفل شد تو چشمای ناباور و گرد شده ی امیرعلی..دلم ریخت..بغض نشست تو گلوم..ریتم نفسم کند شد اما.......

اما باید تا اخر میرفتم..این قراری بود بین ما..نباید عوض میشد..

با نفسِ عمیقی نگاهمو از چشماش گرفتم و دوختم به گلدون وسط میز:
-بهار یادت رفته منو امیرعلی چطوری ازدواج کردیم؟!..بالاخره باید این ازدواج صوری یه روزی تموم میشد..حالا که مامان نیست دیگه نیاز به نقش بازی کردن هم نیست پس بهتره هرچه زودتر از هم جدا شیم..

خدا شاهده به زور کلمات رو از دهنم میفرستادم بیرون..سختم بود..خیلی برام سخت بود..نداشتنه امیر تو زندگی سخت بود..

بدونه امیر سخت بود..بدونه حامیم سخت بود..بدونه تگیه گاهم سخت بود..من با از دست دادنه مامان و امیر دیگه زندگی نمی کردم..

شدم یه مرده متحرک..روحم مرده..فقط جسمم مونده اونم فقط بخاطره بهار..اگه بهار نبود یک ثانیه هم این زندگی رو نمیخواستم دیگه..

امیرمحمد با بهت و اروم گفت:
-باران!..

همین..امیرمحمد تنها حرفی که از اول تا اخره این موضوع زد همین *باران* بود..دخالت نکرد..

خودشو کشید عقب..تو هیچکدوم از کارای من حتی یه نظر کوچیک هم نداد...
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر