قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 18 بهمن 1396 ، 08:44 ب.ظ




دستی به گردنم کشیدم

_یکم درگیر بودم 

نگاه معنی دارش بهم فهموند که خیلی چیزها رو میداند

رو به احمدی کرد

_لطفا بگو دو لیوان چای بیارن برامون

احمدی با لبخند سر تکون داد و رو یه من با شیطنت ابرویش را تند تند بالا و پایین برد

احمدی_بروی چشم سردار

همانطور که سرش را به معنی خدا به دادت برسه تکون میداد از اتاق بیردن رفت و در رو بست

خودم رو کنترل کرده بودم تا نخندم و فقط یک لبخند روی لبم جا مونده بود

سردار با خنده ی بی صدا سری تکون داد و روی مبل چرم جلوی میزش نشست 

 با دست به مبل روبروش اشاره کرد

سردار_بیا بشین امیر

جلو رفتمو رو مبلب که اشاره کرده بود نشستم

سردار_خوب چه خبر؟

تو چشماش خیره شدم

_سلامتی سردار

سردار_شنیدم دل از دست دادی


 متعجب نگاهش کردم

_اشتباه شنیدین سردار قلبی تو سینه ندارم من

سردار_خوب من هم گفتم از دستش دادی 

لبخندی زدم

_اشتباه میکنید

سردار_یعنی این دروغه که نامزد شهاب علیزاده... اخ ببخشید نامزد سابق شهاب علیزاده دلتو برده پیش خودش

حیرتزده نگاهش کردم

_من ... اصلا این طور نیست سردار... راحیل و من ... یعنی چیزه

سردار_حالا چرا هول کردی

دستی به صورتم کشیدم تا اعصابمو کنترل کنم 
ار دست خودم اعصبانی بودم‌...
چرا باید هول میشدم 
نفس عمیقی کشیدمو این بار مسلط ادامه دادم

امیر_اشتباه به گوشتون ریوندند راحیل فقط یه دوست برام نه بیشتر 

سردار_بخاطر همین پریشب داشتی کنترل از دست میدادی

تموم سلول های بدنم سر شدن... حتی قدرت تکلم هم نداشتم 
میدونستم اطلاعات ایران خیلی قویه ولی نه تا این حد

سردار_باشه ... قبول راحیل فقط دوستته 
پس چرا به شهاب نزدیکش نمیکنی تا نفشه مون جلو بره
میدونی وقتی باعث شدی نامزدیشون بهم بخوره چقدر مارو از برنامه مون دور کردی

از من چی میخواست ؟ میخواست بذارم راحیل برای شهاب بمونه 
امکان نداشت

سردار_دوباره باید نزدیکشون کنی

نبض کنار شقیقه م تند میزد ناخداگاه  به حرف اومدم

_نه محاله

سردار_چرا نه؟چرا محاله؟


نا اروم بودم انگار یه چیز با ارزش گم کردم
مدام دستم رو داخل موهام میکشیدم

_راحیل ، خواهر محمده ...

سردار به پشتی مبل تکیه داد و انگشت هاش رو تو هم حلقه کرد 

سردار_خوب خواهر اون باشه ،به تو چه ربطی داره

قصد نداشت بیخیال شه
سکوت کردم ...
سردار کمی با مکث تو چشم هام زل زد 

سردار_شهاب....

با دو ضربه ای که به در خورد سردار  حرفش رو خورد با مکث کوتاهی خطاب به فرد پشت در گفت

سردار_بفرمایید

در باز شد و احمدی با سینی چای و لبخندی رو لبهاش به طرفمون اومد 

احمدی_ببخشید وسط حرفاتون مزاحم شدم 

سردار لبخندی زد

_مراحمی این چه حرفیه

احمد چای اول رو جلوی سردار گذاشت چای بعدی رو جلوی من

_قربون داداش

با لحن لاتیش سردار از تاسف سری تکون داد و احمدی هم با لبخند شیطونی از اتاق خارج شد

_پسر خوبیه

سردار_اگر خوب نبود که دامادم نمیشد


سردار_تمیر کشوندمت اینجا که بگم به طور جدی به کارت ادامه بدی
نمیخوام راحیل و شهاب و محمد و هرکس دیگه ای حواستو پرت کنند
بری تو حاشیه...
میفهمی که چی میگم؟

شرمنده سرم رو پایین انداختم 

_بله سردار
س
روار _خوبه پس ، چاییتو بخور ...

فنجون گرم چایی رو توی دستم فشردم و ذره ذره از اون خوردم

سردار_ شهاب از کارای باباش هیچ خبری نداره امیر... به اون بدی نکن تا یه روز پشیمونیش واسه خودت بمونه

ناخوداگاه پوزخند بی صدایی زدم

اسمش که میومد هار میشدم فرقی نداشت که چه کسی اسمشو گفته باشه 

سردار_من دوستت محمد یا خواهرش راحیل نیستم که اینطوری رفتار میکنی

نفسم رو فوت کردم بیرون ... امروز سردار شمیرش رو از رو بسته بود

_معذرت میخوام

فنجون چایی رو تا نیمه سر کشیدمو و روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم

_با اجازه تون من دیگه مرخص شم سردار ... به زودی خبرای دست اول میادم براتون

سردار از جاش بلند شد


دست دراز شده م رو تو دستش فشرد

سردار _از دست من ناراحت شد... این حرفا نیازت بود که گفتم
حالا هم برو خدا به همراهت... مواظب خودت باش

لبخندی زدمو دستشو فشردم 

_شما هم مواظب خودتون باشید... خداحافظ

از اتاق سردار خارج شدم و با احمدی هم خداحافظی گرمی  کردم  و به سمت اسانسور رفتم

سوار ماشین شدم و با سرعت از پارکینگ خارج شدم

از دست خودم و حرفای سردار حسابی اعصبانی بودم
با سرعت تو اتوبان یادگار میروندم 

با صدای بوق ماشینی که قصد نداشت دستشو از روش برداره 
نا خوداگاه سرعتمو کم کردم و  به اطراف نگاه کردم 

طولی نکشید که از پشت ضربه محکمی به ماشین خورد و یکم جلوتر ایست کامل

با اعصابی داغون از ماشین پیاده شدم و نگاهی به پرشیای صفرم که تازه یه مدت کوتاهی بود گرفته بودمش انداختم

صندوغ ماشین کاملا جمع شده بود
با درموندگی دستم گذاشتم رو پیشونیم

کمی بعد با صدای بهم خوردن در ماشین تازه حواسم به فردی که با ماشینم تصادف کرده بود جمع شد

با دیدنش هم متعجب شدم هم اعصبانی

ناخداگاه صدامو انداختم رو سرم

_مگه کوری....


_مگه کوری؟ زدی ماشینمو پوکوندی...

با فریادم از جا پرید ...
اولش کمی دست و پاش رو گم کرد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد

دختر_خوب که چی؟ پولشو میدم

از خونسردیه زیادش خون به مغزم نرسید و زدم به سیم اخر 
با یه دم بلند به خودم اومدمو یقه ی لباسشو گرفتم و به میشینش چسبوندم
از لای دندون های کلید شدم غریدم 

_هه پولشو میدی؟...مگه شهر هرته؟

با اینکه ترسیده بود و بدنش میلرزید تخس نگاهم کرد

دختر_خب حالا که خیلی ناراحتی پولشو نمیدم

 این دختر قطعا قصد جونشو کرده بود...
تو ذهنم نقشه ی قتلش رو میکشیدم که دستی رو بازوم نشست و کمه به عقب متمایلم کرد

به صاحب دست نگاه کردم

مرد_زشته اقا ... ول کنید دختر مردمو
حالا اتفاقیه که افتاده ، خونسردیتونو حفظ کنید

به عقب هولش داد

_برو اونور ببینم ، تو چی میگی دیگه

انقدر اعصبانی بودم که رفتارم دست خودم نبودو حالیم نبود که دارم چیکار میکنم

با صدای دختر به طرفش برگشتم

دختر_هوی عمو چخبرته ... حالا خوبه لنکروز زیر پات نیست انقدر عصبانی شدی... گفتم خسارتش هرچی بشه میدم بهت دیگه

دندونامو رو هم ساییدم... از صبح که من رفتم اداره تا موقعی که بیام بیرون دم اداره منتظر بود و حالا هم که اومده کوبونده به ماشینم

_چرا اینکارو کردی

دختر_ خیلی تند میرفتی نمیتونستم بهت برسم ... ولی خوب خیلی بد موقع سرعتت رو سریع کم کردی

خیلی پرو تو چشمام زل زد

دختر_اشتباه از خودت بود نه من

قیافه ی وارفته م رو خودم هم ندیده میتونستم تصور کنم
این دیگه کی بود؟ جوری رفتار میکرد که انگار نوبرشو اورده

بدون توجه به من گوشی تلفنش رو از ماشینش دراورد و بعد از گرفتن شماره ای موبایلش رو کنار گوشش قرار داد

دختر_سلام سامان ... من تو یادگار تصادف کردم الان لوکیشنمو (موقعیت مکانی) میفرستم برات...
دوتا یدک کش هماهنگ کن بیان

کمی سکوت کرد انگار شخص پشت تلفن داشت حرفی میزد

دختر_به تو ربطی نداره همینکاری که گفتمو انجام بده

بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد

کلافه پوفی کشیدمو به سمت ماشین داغون شده م رفتمو بهش تکیه دادم

دورمون خلوت شده بود دیگه کسی منتظر نبود تا ببینه چی میشه و گهگاهی ماشین ها از کنارمون میگذشتند

کتونی های ال استارش رو که جلوم دیدم سرمو بالا اوردمو با اخم بهش نگاه کردم

سرش رو جلو اورد و خیلی ناگهانی...


سرش رو جلو اورد و خیلی ناگهانی چشماشو درشت کرد

دختر_تو ایرانی نیسی....

متعجب به صورتش چشم دوختم کمی به خودم اومدمو دست و پامو جمع کردم

_به تو چه؟
راه تو بکش برو اونور که میخوام خفه ت کنم ... خل وضع 

لباشو غنچه کرد و دستش رو جلو اورد

دختر_اسم من ارزوعه

پوزخندی زدمو در جلوی ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم
دوباره اومد کنارم... دختره ی سیریش

ارزو_اسمتو بهم بگو

سکوت

ارزو_چرا مثل دخترا ناز میکنی بگو دیگه

سکوت

ارزو_تا وقتی که اسمتو نگی سرتو میخورم

به طرفش برگشتم ... چقدر سیریش بود

_راه تو بکش برو اونور من عصاب مصاب ندارم میزنم فکتو میارم پایین

کمی بهم خیره شد و انگار که چیزی کشف کرده باشی حیرت زده گفت

ارزو_چطوری انقدر خوب فارسی حرف میزنی؟

از بی خیالیش خنده م گرفته بود ولی همه ی تلاشمو جمع کردم تا حتی لبخند هم روی لب هام شکل نگیره

به چهره ش میخورد ۱۸_۱۹ سالش باشه ولی  بیشتر از ۱۶ نداشت

_چند سالته ؟

ارزو_ اول اسمتو بگو تا من بگم

چه اشکالی داشت تا یکم اذیتش کنم

_نعمت


با چشمای درشت شده نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده
مثل اینکه از این بازی خوشش اومده بود
دست به سینه شدم و یک تای ابروم رو بالا بردم

_کجاش خنده داشت؟

بدون اینکه به سوالم جواب بده دستشو به پهلوش گرفته بود و رو زانو هاش خم شده بود
بلند بلند میخندید 
بعد از مدت کوتاهی ارم شد و بع صورتم نگاه کردم

ارزو_چقدر شوخی تو اخه... بهت نمیخکره اهل شوخی کردن باشی

چهره ی جدیمو سخت تر کردم

_شوخی نبود جدی بود

برای ترسوندنش با یک قدم  فاصله ی بینمون رو پر کردم
لحن محکمو خشکم به همراه قیافه ی جدیم حسابی ترسوندتش

_مسخره کردن اسم‌ بقیه اصلا خوب نیست... بپا یوقت اوخت نکنم

با زبونش لب هاش رو تر کرد


ارزو_فکر کردی گوشام درازه اسم واقعیتو بگو...

چهره ی جدیم رو حفظ کردم و اخم پر رنگی روی صورتم کاشتم

_من واقعیتو گفتم... 

جا خورد لابد فکرشو نمیکرد همچین قیافه ای اسم نعمت روش باشه

_چند سالته

ارزو _بیستو ....

دستمو جلوی صورتش گرفتم

_میخوای دروغ بگی نگو

سکوت کرد ... من هم بیخیال سنش شده بودم

ارزو_۱۷

بهش نگاه کردم انقدر یهویی و سریع گفته بود که اولش نفهمیدم درباره چی داره صحبت میکنه

_حدس میزدم
لب باز کرد که چیزی بگه ولی با رسیدن یدک کش سکوت کرد 

کمی جلو تر از ما پار کردند و پیاده شدند و بعد از گرفتن یسری اطلاعات ماشین ها رو اماده کردند

ارزو پشت رل ماشین خودش نشست منم پشت رل ماشین خودم


" راحیل "

هرچی به برگه های جلوی چشمام نگاه میکردم نمیفهمیدم چی به چیه؟

همه ی فکر و ذکرم روی نیومدن امیر بود
با عصابی داغون خودکارو دوی میز پرت کردمو سرمو روی میز گذاشتم

نگران بودم ....
اگر برای همیشه از دستش میدادم چی؟

_اینجا مگه جای خوابه ؟ پاشو به کازت برس نیومدی خونه ی خاله ت 

یک متر از جام پریدم و چشمم زوم شده رو دختری که کنارش وایساده بود

امیر_اقای موحد کجاست؟

انگار کر شده بودم ... چشمم روی دختر دو دو میزد

به صربه محکم دستش روی در حواسم بهش جمع شد
کم کم اخم های تو هم فرو رفت 
محمد هرچی درباره ش گفته بود راست بود

_فکر کنم منشی بیرون نشسته ... یه عینک واسه چشمان بگیر که بتونی تشخیص بدی چی به چیه

همانطور که سرجام نشستمو خودکار رو به دست گرفتم ادامه دادم

_حواست هم باشه که از این ببعد سر من داد نزنی

نیشخندی زدم و به صورت وا رفته ی دختر نگاه کردم

_من مثل دوست دخترای بی عرضه ت نیسم


_من مثل دوست دخترای بی عرصت نیستم که داد بکشی چیزی نگم بهت...حالا هم برو بیرون هروقت یاد گرفتی در بزنی میتونی وارد بشی

حرف هام حسابی شکه ش کرده بود ... دختر کنار دستش با تعجب نگاهش میکرد
کمی بعد انگار به خودش اومد

با اخم های گره کرده قدمی برداشت که دوباره صدامو بردم بالا

_گفتم برو بیرون

عصبانی بهم نزدیک شد و دستشو دوره چونم حلقه کرد و فشردتش

امیر_حواست باشه با من چطوری حرف میزنی... فهمیدی؟

با دستای لرزون دستشو از چونه م جدا کردم و بغضم رو قورت دادم

_من از تو دستور نمیگیرم... برو بیرون... تو فقط وکیل این شرکتی نه رئیس من
حالا هم از این اتاق برو بیرون

چندین بار نفسشرو بی عصاب بیرون فرستاد و به طرف در رفت دست دختر  رو گرفت و از اتاق بیرون بردش

با دیدن دست های قفل شدشون صدای شکستن چیزی رو از درونم حس کردم




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر