قادر رنجبر نظرات دوشنبه 16 بهمن 1396 ، 10:59 ب.ظ




نگاهی تو آینه به خودم انداختم. از دیدن ظاهرم کلی ذوق کردم. 

از دیدن لاک هایی که خریده بودم چشمهام برقی زد. 

سریع روی صندلی نشستم و لاک قرمز و مشکی رو برداشتم. با دقت شروع به لاک زدن کردم. 

انگشتهام و جلوی صورتم گرفتم و شروع به فوت کردن کردم. وقتی مطمئن شدم خشک شده، کیفم رو برداشتم. 

دست بهارک رو گرفتم و از اتاق بیرون اومدم. دلم می خواست تغییر کنم. 

تربیت بی بی درست بود اما از من یه دختر گوشه گیر درست کرده بود. شاید هم تو سری خور!

همزمان با من احمدرضا هم آماده از اتاق بیرون اومد. 

نگاهم به قامت بلندش و کت و شلوار اسپرتی که پوشیده بود افتاد. 

این مرد عجیب جذاب و پر از جذبه بود. نگاهم کرد، نه یکبار! بلکه خیره از بالا تا پایین و از پایین تا بالا!

ابرویی بالا داد. لبخندی زدم گفتم:

-میدونم خوشگل شدم آقا!

با این حرفم ابروهاش پرید بالا. تعجب رو می شد توی صورتش دید. 

خنده ام گرفته بود و همزمان قلبم پر تلاطم به سینه ام می کوبید. سوئیچش رو تو هوا چرخوند. 

-همچین مالی نیستی!

و از پله ها پایین رفت. حالم گرفته شد اما یاد حرف مونا افتادم که گفته بود “ما قرار نیست برای دیگران زندگی کنیم، ما قراره برای خودمون زندگی کنیم“

نفسم رو بیرون دادم و آروم زمزمه کردم:

-من قراره برای دل خودم زندگی کنم پس موفق می شم.


پله ها رو آروم پایین اومدم. احمدرضا توی ماشین نشسته بود. در عقب رو باز کردم. 

بهارک رو روی صندلی مخصوصش گذاشتم و روی صندلی جلو نشستم. 

خیلی شیک کمربندم رو بستم. سنگینی نگاهش رو احساس می کردم. 

دستهای لاک زده ام رو روی کیفم که روی پاهام بود گذاشتم. 

گرمی دستش روی دستم نشست. ته دلم خالی شد. با ناخن شصتش روی ناخن های لاک زدم رو لمس کرد. 

-نه خوبه، راه افتادی! توی اون خراب شده درس می خونی یا برای قرتی بازی میری؟ 

سر بلند کردم. 

-مگه قراره اونایی که درس می خونن شلخته باشن؟

نیم نگاهی بهم انداخت. 

-نه، مثل اینکه یه مدت ولت کردم هار شدی!

-اما من ...

دستم رو توی دستش فشرد. 

-هیسسس ...

لبم رو به دندون گرفتم تا صدام درنیاد. تا رسیدن به خونه ی خاله دستم توی مشتش بود. 

همین که ماشین رو پارک کرد دستم و رها کرد. نفسم رو آسوده بیرون دادم. 

چرخید تا چیزی بگه که چند ضربه به پنجره خورد. سر چرخوندم. تو نگاه اول شناختم. 

امیر حافظ بود. خیلی وقت می شد ندیده بودمش. 

خاکستر دوست داشتنش هنوز ته قلبم بود. از ماشین پیاده شدیم. 

امیر حافظ با همون لبخند آشناش گفت:

-این تویی دیانه؟! 

سعی کردم تا توی صدام ناز داشته باشه؛ مثل تمام زنهای اطرافم!


-سلام امیر حافظ، خوبی؟ نوشین جون خوبه؟

امیر حافظ خندید. دست هاشو از هم باز کرد. 

-وااو دختر، تو چقدر تغییر کردی! احمدرضا مطمئنی این دیانه است؟

احمدرضا شونه ای بالا داد. 

-به نظر تو تغییر کرده ولی به نظر من همون دختر دهاتیه. 

-چرت نگو پسر، خودتم میدونی تغییر کرده. 

احمدرضا چیزی نگفت که خندیدم. 

-آقا احمدرضا به من لطف داره. 

امیر حافظ دست زد. 

-نه، زبونتم باز شده!

احمدرضا کلافه گفت:

-سرما زدیم، نمیخوای تعارف کنی؟

-چرا، بریم داخل. 

با هم سمت در حیاط رفتیم. امیر حافظ بهارک رو بغل کرد و باهام همگام شد. با صدای آرومی گفت:

-چی باعث شده انقدر تغییر کنی؟

سر بلند کردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. 

-خودم، دلم میخواد از این به بعد برای خودم و دلم زندگی کنم. دیگه مهم نیست مادرم منو نمی خواد، خمتکار یه مرد و دخترشم؛ از یه زاویه ی دیگه زندگی رو نگاه می کنم. مگه چند بار به دنیا میام که بخوام برای خودم تلخش کنم؟

امیر حافظ لبخندش جمع شده بود و با دقت مثل کسی که توی چهره ام دنبال چیزی باشه نگاهش رو به صورتم دوخت. 

لبخندی زدم. 

-چیه؟ حرفهام بد بود؟

لبخندی زد. 

-نه، خوش به حالت که دیدگاهت به زندگی اینطوریه. 

احمدرضا گفت:

-دیانه، نمیخوای کمی تندتر بیای؟


دستی به روسری سرم کشیدم و گامهام رو کمی بلندتر برداشتم. 

احمدرضا کنار در سالن ایستاده بود. کنارش ایستادم. پوزخندی زد گفت:

-چیه؟ عشق قدیمیتون رو دیدین گونه هاتون گل انداخته؟

لبخندم رو حفظ کردم. 

-امیر حافظ پسر خاله ام هست و فکر نمی کنم صحبت باهاش مشکلی داشته باشه. سرم و کمی جلو بردم و تن صدام رو پایین آوردم. 

-مشکلی داره؟

نفسش رو توی صورتم فوت کرد. 

-نه، واقعاً دور برت داشته!

و در سالن رو باز کرد. پشت سرش وارد سالن شدم. 

همه اومده بودن و سالن بزرگ خاله حسابی شلوغ بود. 

چند تا دختر بچه و پسربچه در حال بازی بودن. آقاجون و خانوم جون مثل همیشه تو صدر مجلس نشسته بودن. 

خاله با دیدنمون اومد سمتمون و با احمدرضا احوالپرسی کرد. 

با دیدنم چشمهاش برقی زد. 

-خاله دورت بگرده، چقدر ماه شدی! 

خندیدم و گونه اش رو نرم بوسیدم. سمت بقیه رفتیم. جوون ها سمت دیگه ی سالن نشسته بودن. 

سمت آقاجون و خانوم جون رفتم و باهاشون سلام احوالپرسی کردم. با تمام بی میلیم حالشون رو پرسیدم. 

هرچند هر دو تعجب کرده بودن. حالا که فکر می کردم آقاجون اصلاً مرد بدی نیست. 

تمام این سالها خرجم رو داده و از دور مراقبم بوده. نگاه سنگینشون رو احساس می کردم. 

سمت جوون ها رفتیم. هانیه بغلم کرد. با بقیه احوالپرسی کردم. صدرا بلند شد.


اومد سمتم. با لبخندی براندازم کرد. آروم، طوری که بقیه نشنون گفت:

-چقدر زیبا شدی!

-ممنون. 

کنار هانیه نشستم. همه در حال بگو بخند بودن. احمدرضا کنار بزرگ ترها نشسته بود. بهارک با بچه ها بازی می کرد. 

امیر حافظ کنار نوشین نشسته بود و دستهاشون تو دست هم قفل بود. 

هانیه زد به پهلوم و گفت:

-شیطون چقدر عوض شدی! توام از این کارا بلدی؟

دستی به گوشه ی روسریم کشیدم. 

-پس چی؟ حالا نظرت چیه؟

-خیلی خوشگل شدی. 

خندیدم که نگاهم به در موند. المیرا! اون اینجا چیکار می کرد؟ نوشین بلند شد. 

-عه، المیرا هم اومد. 

و سمت در سالن رفت. نگاهم به سمتی که احمدرضا نشسته بود افتاد. نمیدونم چرا احساس کردم کلافه است!

المیرا با لبخند سمتشون رفت و با همه احوالپرسی کرد. 

اومد سمت ما و با صدرا و امیر علی به راحتی دست داد. 

نیم نگاهی بهم انداخت و خیلی سرد حالم رو پرسید. متقابلاً همون کار و کردم. 

هانیه آروم گفت:

-ایشش، این دختره ی ترشیده رو کی دعوت کرده؟

-نمیدونم والا! 

نوشین با خنده گفت:

-المیرا جون تنها بود ما ازش خواستیم تا امشب رو با ما همراه باشه. 

حمید سری تکون داد. بعد از شام آقاجون حافظ باز کرد و شروع به خوندن کرد. 

گوشی آقاجون زنگ خورد. از جمع فاصله گرفت. نمیدونم طرف مقابل کی بود اما احساس کردم رنگ آقاجون عوض شد.


با افتادن گوشی روی سرامیک ها همه هراسون از روی مبل ها بلند شدن. 

دائی حامد زودتر خودش رو به آقا جون رسوند. 

-آقا جون حالتون خوبه؟

اما رنگ آقا جون از قرمزی داشت به کبودی می زد. حامد داد زد:

-ماشین و روشن کنین. 

خانوم جون گریه می کرد. همه به تکاپو افتاده بودن. ساعتی نگذشت که خونه خالی از بزرگ تر ها شد. 

همه بیمارستان رفتن. هدی و هانیه و نسترن و نوشین تو سالن نشسته بودیم. 

بهارک رو خوابونده بودم. استرس داشتم. هدی گفت:

-نکنه برای آقا جون اتفاقی بیوفته! 

هانیه سریع گفت:

-بگو زبونم لال، خدا نکنه!

ساعت پاسی از شب گذشته بود. نوشین شماره ی امیر حافظ رو گرفت. 

-سلام امیر، چی شد؟ ... خوب، باشه ... مراقب خودت باش. 

با تموم شدن تماس نوشین نگاهمون رو بهش دوختم. امیر گفت:

-خطر رفع شده. مثل اینکه یه سکته ی خفیف رو رد کردن. 

نسترن گفت:

-چی؟ سکته؟ آخه چرا؟ آقا جون که حالش خوب بود!

نوشین شونه ای بالا داد. خیالم راحت شد که حالش خوب بود. اما هرچی بود مربوط به اون تماس می شد. 

بالاخره احمدرضا اومد و به خونه برگشتیم. فرداش آقا جون از بیمارستان مرخص شد. همه رفتیم دیدنش. 

رنگ پریده تر به نظر می رسید اما بازم اقتدار خودش رو داشت. با دیدنم با دست اشاره کرد تا برم جلو.







برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. سه شنبه 24 بهمن 1396 11:35 ق.ظ
    عاشق احمد رضام خیلی دیونه وبا حاله ولی خشن یکم شخصیتش مهربانتر کنید
  2. یکشنبه 22 بهمن 1396 03:11 ب.ظ
    اصل‌رمان‌ویادم‌رفته‌چرا‌اینقدر‌طول‌میکشه‌تا‌یه‌پارت‌بزارید؟
    علت‌سکته‌وتغییر‌رفتار‌پدربزرگ‌دیانه‌چی‌بود؟؟؟اصلا‌چرا‌دیانه‌
    دنبال‌خانواده‌پدریش‌نیست؟؟چرا‌دیانه‌باید‌تغییر‌کنه‌معصومیت‌
    دیانه‌باعث‌گیرایی‌‌رمان‌شده؟؟چرا‌باید‌لباس‌وظاهرشو‌عوض‌کنه
    دیانه‌وارد‌جامعه‌بزرگتر‌شده‌باید‌رفتار‌پخته‌تری‌داشته‌باشه؟؟چرا‌
    تنها‌بزرگ‌شده؟؟نمیگم‌لباس‌ساده‌بپوشه‌اما‌جوری‌نباشه‌معصومیت
    ‌ومتانتش‌زیر‌سوال‌بره،این‌همه‌سختی‌‌کشیده‌که‌همه‌بدونن‌با‌مادرش‌‌
    فرق می‌کنه!!!!ولی‌روند‌داستان‌‌به‌سمتی‌میره‌کن‌مثل‌‌مرجان‌بشه
    به‌نظرم‌‌دیانه‌مظلوم‌ومهربون‌احمدرضا‌وهمه‌باید‌اینو‌اعتراف‌کنن،ساده
    لوح‌نباشه‌وبی‌دست‌وپا،بااتفاقاتی‌که‌براش‌افتاده‌باید‌بامشکلاتی‌
    که‌براش‌پیش‌میاد‌برخورد‌منطقی‌کنه‌نه‌اینکه‌ساده‌وضعیف‌باشه
    • قادر رنجبر
      از خود فریده بانو نویسنده رمان بپرسید
  3. لیلا* پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:08 ق.ظ
    سلام واقعا قلم شیرینی دارید یه سوال هر چند روز قسمت بعدی روی سایت میذارید ؟
    • قادر رنجبر
      دو یا سه روز در میون
  4. pretty girl چهارشنبه 18 بهمن 1396 01:41 ب.ظ
    سلام از نظر من معصومیت دیانه بود که مورد توجه همه حتی احمدرضا قرار گرفته بود شاید احمدرضا خودش رو نسبت به دیانه بی تفاوت نشون بده ولی واقعا این طور نیستو خیلی هم براش رفتار دیانه مهمه و این همه تغییر در رفتار به طور ناگهانی و تبدیل از یک دختر توسری خور و ساده و کمرو و همین طور بی سروزبون به ی دختر جسور و زبون دراز و حاضر جواب اصن تو ذهن آدم نمیگنجه. شخصیت دیانه به صورت خیلی ناگهانی عوض شده و از نظر من این اصن خوب نیست. نمیگم دیانه باید توسری خور باشه نه منظورم اصن این نیست ولی میگم لااقل تو ی روند طولانی تر و بر اثر برخوردای بیشتر با افراد مقابلش باید این جسارت توش به وجود میومد. با این حال از فریده بانوی عزیز بسیار سپاسگزارم
  5. سه شنبه 17 بهمن 1396 04:51 ب.ظ
    سلام
    تحول دیانه یهویی اونم انقدر زیاد، زیاد منطقی است. ادم برای اینکه حقشو بگیره حتما نباید که وضع و قیافشو تغییر بده . به نظرم جذابیت دیانه برای دیگران همین پاکی روحش بود.
  6. سه شنبه 17 بهمن 1396 11:10 ق.ظ
    سلام خیلی از نویسنده نا امید شدم که به جای تغییر دیانه بعنوان یه دختری که رشد کرده و نوع استدلالش منطقش طرز فکرش عوض شده باشه برای رهایی از توسری خور بودن ظاهر و زبون دراز کرده شخصیتش رو ..‌.
  7. سه شنبه 17 بهمن 1396 06:57 ق.ظ
    کدوم قسمت داستان تکراری بود؟؟؟!!!
    باز هم عالی بود و قسمت تکراری نداشت
  8. دوشنبه 16 بهمن 1396 11:29 ب.ظ
    یا قسمت رو دوبار نوشتین !
  9. دوشنبه 16 بهمن 1396 11:28 ب.ظ
    یا قسمت رو دوبار نوشتین !

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر