قادر رنجبر نظرات دوشنبه 16 بهمن 1396 ، 06:25 ب.ظ





نگاه از دیوار نگرفتم..چند دقیقه ای گذشت که در اتاق باز شد و دکتر اومد داخل..برگشتم بهش نگاه کردم..

لبخنده مهربونی بهم زد و گفت:
-خوشگل خانم همه رو ترسوندی ها..حالت خوبه الان؟!..

سرمو تکون دادم..سرم رو از تو دستم کشید بیرون و رو به امیرعلی طوری که من نشنوم اما شنیدم گفت:
-اگه میتونین نبرینش تشییع جنازه..

امیرعلی هم اروم گفت:
-اگه نبرمش بعد که بفهمه تا اخره عمر ازم دلگیر میشه که نذاشتم برای اخرین بار مادرشو ببینم..

دیگه هیج صدایی نمیشنیدم..فقط یه کلمه تو سرم میچرخید..مـــــادرم..مــــادرم..مـــادرم..مــادرم..مادرم..

مادرم مگه چش شده؟..چرا اخرین بار؟..کجا میخواد بره؟..

نکنه حالا که ما عروس شدیم تنهامون بزاره بره پیش داییم..داییم همیشه به شوخی میگفت.."زود این دوتا رو عروس کن تا من بیام ببرمت اونجا پیشه خودم"..

نکنه میخواد بیاد ببرش؟..نه من نمیذارم..من بدون مامانم نمیتونم..اون همه کس منو بهارِ..من نمیذارم داییم ببرش..

با صدای در اتاق به خودم اومدم..به لباسایی که دسته امیرعلی بود نگاه کردم..یک دست مشکی..

چرا منم باید مشکی بپوشم؟..اما چیزی نگفتم..با کمکه امیر لباسارو پوشیدم..رفتیم از بیمارستان بیرون..

سوار ماشین امیر شدیم و راه افتاد..یکم که گذشت دیدم راهه خونه رو نمیره..برگشتم طرفش..ناراحت و اخمو جلوشو نگاه میکرد..

لبامو تر کردم:
-مگه نمیریم خونه مامانم اینا؟!..

برگشت ناراحت بهم نگاه کرد و گفت:
-باران الهی قربونت برم من..چرا با خودت اینجوری میکنی؟..دیروز خواب ندیدی تو..همه چی واقعی بود..اروم باش تورو خدا..من تو این حال میبینمت میمیرم..بخاطره من اروم باش..

در هیچ صورتی نمیخواستم فکر کنم دیروز همه چی واقعی بوده و من خواب نمی دیدم:
-نه من مطمئنم دیروز خواب میدیدم..یه خواب بد و وحشتناک..خواب دیدم مامانم تنهامون گذاشته..منو بهار تنها شدیم..بهار جیغ میزد میگفت بی کَس شدیم..اما وقتی بیدار شدم خیالم راحت شد که خواب بوده همه چی..
.

امیرعلی با اشکی که تو چشماش جمع شده بود نگاهم کرد و سرشو تکون داد..

وقتی رسیدیم بهشت زهرا دوباره رعشه ای افتاد به جونم..با بهت به امیرعلی نگاه کردم..

دهنمو عین ماهی باز و بسته کردم اما صدایی خارج نشد..امیر بدون توجه به من که داشتم پرپر میزدم پیاده شد و اومد منم پیاده کرد..

صدای قران می اومد..از همه طرف صدای جیغ بلند شده بود..حس میکردم دوتا وزنه 100کیلویی به پاهام وصل شده..

نمیتونستم قدم بردارم..دوباره صدای اون جیغه اشنا رو شنیدم..جیغی که تو خوابمم میشنیدم..بهــــار..چرا هرروز باید صدای جیغشو بشنوم..

امیر کشیدم سمت اون صداها..همه چی برام گنگ و نامفهوم بود..هیچی نمیفهمیدم..

وقتی تقریبا نزدیکشون شدیم چند نفرو دیدم که نشستن روی خاکا و گریه میکنن..بهار،مامان دنیا،زن داییم،خاله لیلا،خاله تارا..

بقیه هم ایستاده بودن و اروم اشک میریختن..اینا همه اینجا چیکار میکنن؟..چیشده که همشون اومدن اینجا..اصلا اینجا کجاس؟..

چرا اومدن بهشت زهرا گریه میکنن؟..اهان فهمیدم اینجا جای بابامه..یعنی اینا برای بابام گریه میکنن؟..بابای من که خیلی وقته تنهامون گذشته..

حتما برا کسی دیگه اتفاقی افتاده..پس مامانم کو؟..چرا اون نیست؟..با این فکر تازه مغزم به کار افتاد.."دیروز تو بیمارستان"..

بهار میگفت: 
"بی کس شدیم"..

مامان دنیا میگفت:
 "سارا جواب دختراتو چی بدم"..

چشمام کم کم گشاد شد..مامانم رفته؟..رفت پیش بابام؟..تنهامون گذاشت؟..

مگه ما دخترا بدی بودیم؟..مگه اذیتش میکردیم که تنهامون گذاشت؟!..

جیغ کشیدم:
-مــــــــامــــــــــان؟!..
.


همه برگشتن طرفمون..دویدم سمت بهار..خوردم زمین بلند شدم و بی توجه دوباره دویدم..

دویدم تا مطمئن بشم بدبخت شدم..هه چه عجله ای داشتم تا مطمئن بشم برای همیشه تنهای تنها شدم..

رسیدم بهشون..دیگه جون تو پاهام نمونده بود..رو زانوهام کناره بهار و مامان دنیا افتادم..

بالاسر یه قبره خالی گریه میکردن..نفس راحتی کشیدم..پس چیزی نشده..چرا الکی گریه میکنن..به بهار نگاه کردم..

ضجه زنون خودشو انداخت تو بغلم:
-باران دیدی چه خاکی تو سرمون شد..دیدی از همیشه تنهاتر شدیم..دیدی مامانم رفت تنهامون گذاشت..

خواستم بگم چرا الکی میگی..این قبر که خالیه اما همون لحظه صدای "الله اکبر" بلند شد..

چرخیدم سمته صدا..یه تابوت داشتن میاوردن..دوباره چشمام گرد شد..بلند شدم..

عقب عقب رفتم و داد زدم:
-تابوته کیه؟..چرا مامانم اینجا نیست؟..چرا همه شما هستین اما مامان سارای مهربون من نیست؟..کجاس؟..چه بلایی سرش اومده؟..

امیرعلی اومد گرفتم تو بغلش..داییم و امیرمحمد اولین نفر بودن که زیر تابوت رو گرفته بودن..

با دیدن داییم بلند صداش زدم:
-دایــــــــی؟!..دایی اومدی؟..مامانم همیشه منتظرت بود..بالاخره اومدی؟..مامانم خیلی خوشحال میشه ببینت..

بلندتر داد زدم و دور و برمو نگاه کردم:
-مامان کجایی بیا داداشت اومده..دایی ماهان اومده..مگه منتظرش نبودی؟..بیا ببین اومده پیشت..

اما در جوابم فقط صدای گریه ی همه و جیغ بهار بلندتر شد..تابوت رو گذاشتن روی زمین..باید میدیدم کی داخلشه..

باید مطمئن بشم مامان مهربون من نیست..امیرعلی رو پس زدم و لرزون رفتم طرف تابوت..

همه رو یکی یکی عقب زدم و رفتم جلو..کناره تابوت ایستادم..اروم اروم نشستم کنارش..در تابوت رو باز کردن..

دستمو بردم جلو تا پارچه سفید رو بزنم کنار اما نتونستم و دستمو کشیدم عقب..یه نفر کنارم نشست..برگشتم دیدم بهارمه..مبهوت داخله تابوت رو نگاه میکرد..

زمزمه کردم:
-گریه نکن بهارم..مامان خودمون نیست..مامان خودمون بی معرفت نیست که تنهامون بذاره..اون میمونه تا دختراش تنها نباشن..گریه نکن نفسم..مامانمون نیست..

یه نفر اومد بالاسر تابوت ایستاد و گفت:
-اگه میخواهین ببینینش زود باشین باید زودتر خاکش کنیم!..
.


هرکی بود چقدر بی رحم بود..چقدر بی تفاوت نسبت به مرگ یکی حرف میزد..

چقدر بیخیال میگفت باید زود خاکش کنیم..دایی اون طرف تابوت نشست و دست لرزونشو دراز کرد..

اروم اروم پارچه سفید رو کنار زد..همه وجودم شده بود چشم تا ببینم..

تا ببینم مامانم نیست..وقتی دایی پارچه رو کنار زد و صورت غرق در ارامشِ مامانمو دیدم شروع کردم به جیغ کشیدن..

مامانمو صدا میزدم و صدای ضجه ام بلند شد..خاکای رو زمین و برمیداشتم میریختم رو سرم..

خودمو میزدم..گریه میکردم..زار میزدم..اما چشمای قشنگ و پر از ارامششو باز نمیکرد..

دوتا دسته پر قدرت از پشت گرفتم و کشیدم عقب..اما من جیغ میزدم و دستای ناتوانم و دراز کرده بودم سمته مامانم..

خودمو روی زمین میکشیدم تا برسم بهش اما اون دوتا دست مانعم شده بودن و منو محکم گرفته بودن..

صدای جیغها بلند شده بود..همه گریه میکردن..اما من زار میزدم..ضجه میزدم..داشتم میمردم..

بدون مامانم دیگه چطوری این دنیا رو تحمل میکردم..بعد از بابام به امیده مامان و بهار بلند شدم..الان باید چیکار میکردم؟..به امیده کی؟!!.......

هرچی گریه کردم و جیغ زدم نذاشتن برسم به مامانم..زار زدم و التماس کردم:
-تورو خدا..فقط یه دقیقه ببینمش..نذارین حسرت به دلم بمونه..تورو به هرکی میپرستین..فقط یه دقیقه..التماستون میکنم بذارین ببینمش..این اخرین باره..ازم دریغش نکنین..

جیغ کشیدم:
-جونه عزیزتون بزارین ببینمش!..

چشمام داشت سیاهی میرفت اما باید میدیدمش..برای اخرین بار باید میدیدم..صدای داییم رو شنیدم:
-بزارین ببینش!..
.


دستها از دورم شل شدن..روی زمینه پر از خاک خزیدم و رفتم کناره تابوت..پارچه رو دوباره کشیده بودن روش..

از ترس اینکه دیگه نذارن ببینمش بدونه تردید دستمو دراز کردم و پارچه رو از روی صورتش کشیدم..

وقتی دیدم در ارامش خوابیده طاقت نیاوردم افتادم روی صورتش و غرقه بوسش کردم..برای اخرین بار بوسیدم و بوییدمش..

پیشونیمو گذاشتم روی پیشونیش و با ضجه و گریه باهاش حرف زدم:
-بی معرفت چرا؟..دخترای بدی برات بودیم؟..چرا تنهامون گذاشتی؟..تو که میدونستی جز تو کسی رو نداریم..چرا صبر نکردی عروسی دخترتو ببینی؟..تو که اینقدر بهارمونو دوست داشتی پس چرا صبر نکردی تو لباسه عروسی ببینیش..مامان جونم..مامان مهربونم خیلی دوست دارم..بهترین مامانه دنیایی..من بدونه تو چطور دووم بیارم..من میمیرم مامانی..منم میام پیشتون..میام پیشه تو و بابام..به دلخوشی کی اینجا بمونم؟..مامانی بلند شو..تورو خدا بلند شو..بلند شو ببین بهارمون چقدر بی تابی میکنه..صدای جیغاشو نمیشنوی؟..چرا بلند نمیشی لامصب..

بین ضجه هام داد زدم:
-بلند شو..بلند شو..بلند شو تا جونم و زندگیمو به پات بریزم..تو فقط بلند شو..بلند شو مامانی گلم..دیگه تو اغوشه کی اروم بگیرم مامانی؟..دیگه به کی بگم مامان خوشگلم؟..بلند شو تورو خدا..بابارو بیشتر از ما دوست داشتی؟..اونو بیشتر دوست داشتی که طاقت نیاوردی رفتی پیشش؟!..الهی برات بمیرم که اینقدر تنها بودی..اگه مامان دنیا و خاله لیلا نبودن از تنهایی دق میکردی مامان جونم..روزی هزار بار هم دستشون و ببوسم بازم کمه..در حقت خواهری کردن..چرا چشمای قشنگتو بستی؟..چرا چشمایی که همه دنیای منه باز نمیکنی؟..چرا..فقط بگو چـــــــــرا؟!..

خودمو انداختم روش و زار زدم..دوباره همون دستها کشیدنم عقب..نمیخواستم ازش جدا شم..چرا میخوان خاکش کنن..

مامانه من که برای هر ناراحتی ما خون گریه میکرد پس چرا با این همه التماس و ضجه بلند نمیشه؟..همه چیو دیدم و نمیدونم چطور زنده موندم...
.

وقتی گذاشتنش تو خاک بازم طاقت نیاوردم..

امیرعلی که منو گرفته بود تو بغلش رو پس زدم و خواستم برم جلو اما نذاشت..مشت تو سینه ش میزدم تا ولم کنه اما محکم گرفته بودم..

صدای صوت قران تو سرم اکو میشد..صدای گریه ها میپیچید تو سرم..رو زانوهام نشستم روی زمین و امیرعلی هم با من نشست..

کف دستامو می کوبیدم به زمین و زار میزدم..تنها کلمه ای که از دهنم خارج میشد "مامان" بود..گاهی هم التماس میکردم تا نذارنش تو خاک..

همه ی کسایی که اونجا بودن از گریه های سوزناکی که من میکردم گریه شون گرفته بود..همه گریه میکردن..

پیراهن امیرو گرفتم تو مشتم و سرمو گذاشتم رو سینه ش..بلند بلند باهاش حرف زدم:
-امیر دیدی چه خاکی تو سرم شد..دیدی مامانم گذاشتم و رفت..دیگه هیچکی رو ندارم امیر..مامان مهربونم رفت..چقدر تورو دوست داشت..یک ثانیه اسمت از دهنش نمیوفتاد..خیلی دوست داشت امیر..چرا اینقدر زود رفت..ما بد بودیم؟..اذیتش میکردیم که رفت پیشه بابام؟..

شونه های امیر می لرزید..گریه میکرد..اونم برای مامانه مهربونم گریه میکرد..

جیغ کشیدم:
-دلم میسوخت بابا ندارم..اما خدا مامانمم ازم گرفت..یتیم شدیم..بی کس شدیم..

دوباره صدام اومد پایین تر..انگار هزیون میگفتم:
-دیگه هیچکی رو نداریم امیر..چطوری تنها مواظبه بهار باشم؟..من حالا چیکار کنم؟..دیگه هیچکی نیست تا ارومم کنه..

با زاری گفتم:
-امیر تورو خدا یه کاری کن..من بدون مامانم میمیرم..امیر بگو خاکش نکنن نفسش میگیره..امیر جلوشونو بگیر..

نگین که کنارم نشست،بهش نگاه کردم..مشکی پوشیده بود و داشت گریه میکرد..خودم و انداختم تو بغلش..

محکم گرفتم تو بغلش و همرام اشک ریخت:
-نگین دیدی چطوری تنها شدیم؟..بابام رفت مامانمم رفت..حالا چیکار کنم نگین..چطوری تحمل کنم؟!..نگین درد یتیمی خیلی بده..خیلی سخته تنهایی..تو که مامانمو دیدی تو شمال..یادته؟..یادته چقدر مهربون بود؟..زود بود که بره..خیلی زود بود..پس چرا خدا بردش؟..فقط میخواست جیگر منو اتیش بزنه؟..فقط میخواست بگه من از اینم میتونم تنهاترت کنم؟!..
.


نگین هیچی نمیگفت فقط همرام گریه میکرد..دوباره به تابوت و قبری که دیگه خالی نبود نگاه کردم..

داشتن خاک میریختن روش..دیوونه شدم..زد به سرم..دیگه حالم دست خودم نبود..

به سختی خودمو رسوندم به خاک مامان..امیر نمیذاشت برم جلو..از دستش فرار کردم خودمو رسوندم..

خواستم خودمو بندازم تو قبر تا جلوشونو بگیرم و خاک رو مامانم نریزن..اما دایی که کنار خاک ایستاده بود محکم گرفتم و نذاشت..

همینطور که سعی میکردم خودمو از بغلش بکشم بیرون با جیغ و گریه و صدایی که به زور در میومد و دورگه شده بود باهاش حرف زدم..

زار میزدم:
-دایی جلوشونو بگیر..دارن رو خواهرت خاک میریزن..دایی مگه مامانمو دوست نداشتی؟..پس چرا جلوشونو نمیگیری؟..قربونت برم دایی نذار خاک بریزن روش نفسش میگیره..قلبش مریضه دایی..حالش بد میشه..

چشمام سیاهی میرفت..اما باید همه سعیمو برای نگه داشتنه مامانم میکردم..

بی منطق شده بودم..هنگ کرده بودم..هیچی حالیم نبود..شونه های دایی هم میلرزید..همه گریه میکردن..

دایی اروم اروم همینطور که گریه میکرد گفت:
-مگه میشه سارا رو دوست نداشت..همه ی زندگیم سارا بود..الان فقط مرگم و از خدا میخوام..بدون سارا سخته زندگی کردن..خواهر مهربونم بود..عزیزم بود..جیگرم داره میسوزه دایی جان..حالا با کی هرروز حرف بزنم..دیگه هیچکی نیست تا از مراسمای دخترش برام بگه و ذوق کنه..هیچکی نیست تا از لباس قشنگه دختراش برام بگه..هیچکی نیست قربون صدقه ش برم..

نشستیم روی زمین..تو بغل هم گریه میکردیم..من بلند و با ضجه..اما دایی اروم و مردونه..همش التماس میکردم تا جلوشونو بگیرن..

دایی سر منو محکم گرفته بود تو بغلش و نمیذاشت نگاه کنم ببینم دارن مامانم و چیکار میکنن..

دل سنگ از گریه هام اب میشد..وقتی از بغله دایی اومدم بیرون دیگه همه چی تموم شده بود..
.


دنیا دنیا خاک روی مامانم ریخته بودن و هیچی دیگه ازش معلوم نبود..دیگه نمیتونستم ببینمش..

چندتا زن کناره خاکش نشسته بودن گریه میکردن..بهارم همونجا بود و گریه میکرد..

با تکیه بر امیر منم رفتم پیششون..زانو زدم کناره بهار..هق هقه گریه م هوا بود..چشمام میسوخت..

اما سوزشش یک صدم سوزشه قلبم نبود..بهار اومد تو بغلم و محکم فشارم میداد..منم گرفتمش تو بغلم..

الان فقط خودمون دوتا بودیم..من و بهار..دیگه نباید همو تنها بذاریم..بهارو یادم رفته بود..من هنوز یه عزیز دارم..

هنوز یکی رو دارم که جونمم براش بدم..چند دقیقه تو بغله هم گریه کردیم و لرزیدیم..لرزه من عصبی بود افتاده بود به جونم..

از هم جدا شدیم..چشمم افتاد به مامان دنیا..چشمش به ما بود و گریه میکرد..خزیدم رفتم پیشش..

لباسام نابود شده بودن اما مهم نبود..رفتم تو بغل مامان دنیا..بوی مامانمو میداد..محکم منو گرفت تو بغلش..

سعی میکرد ارومم کنه اما از همین امروز ارامش از وجود من رفت..منبع ارامشم رفت..کسی که تمامه ارامش دنیا رو بهم میداد گذاشتم و رفت..

سرم رو شونه مامان دنیا بود و زار میزدم..نمیدونم چقدر گذشت که تکونی به خودم دادم و از بغلش اومدم بیرون..

کناره خونه ابدی مامانم نشستم..با گریه یه مشت خاک برداشتم گرفتم جلو دهنم و بوسیدم..

مشتمو که اوردم پایین خم شدم و روی خاکش رو بوسه زدم..نه یکی،نه دوتا،بلکه بیشتر از صدتا بوسه بهش زدم..دیگه حس داشت از بدنم میرفت..

خیلی سعی کردم تا الان سرپا بمونم..دیگه نمیتونستم..همه اومدن جلو یکی یکی بهم تسلیت گفتن و رفتن..

هیچ جوابی نداشتم بهشون بدم فقط سرمو تکون میدادم..میدونم بی ادبی بود اما واقعا نمیتونستم حرف بزنم..

دوست نداشتم برم اما امیر و دایی بالای سرم ایستاده بودن و همش میگفتن بلند شو بریم..هرچی التماس کردم گفتم بذارین بمونم تنهاس،قبول نکردن..

دستمو کشیدم روی خاکش و با بغض و گریه زمزمه کردم:
-رفیق نیمه راه نبودی هیچوقت مامان..چیشد یهو دوتا دخترتو وسط راه گذاشتی و رفتی؟..نمیترسی مامانی؟..دایی و امیر نمیذارن بمونم پیشت..من فردا زود میام باشه؟..من بی معرفت نیستم مامانی پس میام پیشت حتما..دلت اومد دختراتو بزاری و بری؟..دوست دارم مامان خوشگلم..مواظب خودت باش..به بابایی هم سلام برسون بگو دلم براش یه ذره شده..دلم برای خودتم تنگ شده عزیزدلم..اینجا که نتونستین زیاد باهم باشین امیدوارم اونجا تا ابد یه زندگی جاودانه داشته باشین..من دیگه میرم..صبح میام..خدانگهدارتون..

همه رفته بودن فقط منو دایی و امیر مونده بودیم..با فاصله از من داشتن حرف میزدن با هم..

بهار بیتابی میکرد برای همین امیرمحمد بردش خونه..بلند شدم برم پیششون..

اما بلند شدن همانا و سقوطم همان..چشمام سیاهی رفت و خوردم زمین..از حال رفتم........
.

********************************************
هفت روزه که مامان تنهامون گذشته..هفت روزه که همش تو بهشت زهرام..

الان برگشتیم خونه مراسم تموم شد..فقط فامیلای نزدیک موندن بقیه رفتن..هرجای خونه رو نگاه میکنم مامانمو میبینم..

هنوز نتونستم با مرگش کنار بیام..هنوز باور نکردم..هنوز منتظرم مامانم از در بیاد تو و بگه میخواستم اذیتتون کنم..

بگه من که دخترامو هیچوقت تنها نمیزارم..هفت روزه کلا اومدم خونه مامان اینا..

امیرعلی،امیرمحمد،دایی،زن دایی،مامان دنیا و بابا اردلان یک ثانیه منو بهارو تنها نمیذارن..همشون تو همین خونه کنارمون هستن..

شبانه روز با بهار گریه میکنیم..بی قراریم..دلتنگیم..دلتنگه کسی که میگفت هیچوقت تنهاتون نمیذارم..

کسی که با وجودش بهمون ارامش میداد..حالا که نبود هیچ کدوممون ارامش نداشتیم..با رفتنش ارامشه ماهم رفت........

بهار میگه هرچی منتظر شده دیده مامان بیدار نشده..اول فکر کرده خسته بوده خوابیده..

اما بعد از دو سه ساعت که دیده از اتاق نیومده بیرون رفته سراغش..میگفت بدنش گرم بوده..فکر میکرده حالش بد شده..

سریع زنگ زده به اورژانس بعدم به امیرمحمد و جریان رو براش گفته..مامان رو با اورژانس فرستاده بیمارستان خودشم با امیرمحمد دنبالشون رفتن..

نیم ساعت تو بیمارستان زنده بوده اما دکتر گفته تو خواب سکته کرده و شاید اگر زودتر میرسوندیش بیمارستان میشد کاری کرد..

گفته دیگه کاری از دسته ما برنمیاد..امیرمحمد سریع زنگ زده به امیرعلی و بابااردلان موضوع رو گفته..امیرعلی هم اومده دنباله من و.......

تو سالن نشستیم هممون..خاله تارا و خانواده ش هم هستن..خاله تارا مدام گریه میکنه..با هر قطره ی اشکش پوزخنده منم بزرگتر میشه..

تا وقتی بود به زور باهاش حرف میزد حالا اومده گریه میکنه براش..حالم داره از این همه تظاهر بهم میخوره..

سرمو خم کردم و گذاشتم رو شونه امیر و خیره شدم به خاله تارا..امیر وست دور کمرم پیچید..
.


خیره به خاله تارا،با گریه،زیر لب برای امیر زمزمه کردم:

"در حیرتم از مرام این مَردُم پَست..
از این جماعتِ زنده کشِ مُردِه پرست..
تا هست به ذلت بکشندش به جفا..
تا مُرد به حسرت ببرندش سر دست.."

امیر مثل خودم اروم گفت:
-اهمیت نده عزیزم..با این چیزا خودتو اذیت نکن..اصلا نگاه نکن بهش..بذار هرکار دوست داره بکنه..

با هق هق اروم گفتم:
-به زور باهاش حرف میزد..الهی بمیرم مامانم خیلی سعی کرد باهاش رابطه خوبی برقرار کنه..همیشه ناراحت بود میگفت نمیدونم چرا تارا اینجوری شده..میگفت دوست داشتم مثله بقیه با خواهرم برم گردش،برم بیرون،برم خرید..باهم رفت و امد کنیم..اما خاله همیشه مثله جزامی ها به ما نگاه میکرد..بمیرم برای مامانم..همین یدونه خواهرو داشت..داییم که اینجا نبود..اینم که به زور باهاش حرف میزد..دلش براش تنگ میشد..همیشه تو جشن هامون اولین نفر به خاله زنگ میزد دعوتش میکرد..همیشه دل تنگش بود..همیشه حسرت خواهر داشتن میخورد..جای خالی خاله تارا رو با خاله لیلا و مامان دنیا پر میکرد..

صدای امیر میلرزید:
-میدونم..مامان سارا قلب مهربونی داشت..هیچکس ازش بدی ندیده تا الان..اندازه ی مامانم دوسش داشتم..هیچ فرقی با مامانم نداشت برام..

هق هقم قطع نمیشد..اشکم بند نمیومد..دلم خون بود..نابود بودم..جیگرم میسوخت..یاده خوبی هاش اتیشم میزد..با رفتنش منم مردم..

-تورو خیلی دوست داشت..همیشه اسمت تو دهنش بود..غذا میخواست بخوره میگفت "امیرعلی تو شرکت ناهار میخوره؟یه وقت گشنه نمونه".......میخواست بخوابه میگفت "امیرعلی بچه م الان خسته معلوم نیست چیکار میکنه..چرا اینقدر از خودش کار میکشه بگو بیشتر استراحت کنه".......میخواستیم بریم بیرون میگفت "زنگ بزن امیرعلی هم بیاد باهامون..اونم دیگه از خودمونه باید همیشه همراهمون باشه"..........
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر