قادر رنجبر نظرات دوشنبه 16 بهمن 1396 ، 06:19 ب.ظ




هردو سوار ماشین شدیم و بعد از بست کمربند های ایمنی محمد ماشین رو استارت زد

محمد_خوب کجا بریم

چشمام رو درشت کردم 

_مگه قراره جایی بریم؟

محمد_اره دیگه ، تا شب قراره بریم خوش بگذرونیم

لب هام اویزون شد

_محمد ، چرا از اول نگفتی ببین لباسامو 

اول متعجب بهم نگاه کرد ولی طولی نکشید که صدای خنده ی بلندش سکوت ماشین رو در بر گرفت
با اخم های مصنوعی و لب های اویزون نگاهش کردم ، 

_چی انقدر خنده داری که تو اینجوری میخندی؟

در جواب سوالم مهربون نگاهم کرد و دستمو گرفت ، یه ابرومو بالا بردم و ریز نگاهش کردم

محمد_چقدر جات خالی بود تو زندگیم راحیل ، چقدر خوبه که الان هستی

خجالت زده لبخندی زدم و به پشتی صندلی تکیه دادم

_گفته باشمااا اینجوری نمیتون حواسمو پرت کنی ، حق نداری منو ببری از اونجاهای با کلاسی که همیشه میری ها
با این ریخت و لباس ها از ماشین پیاده نمیشم


محمد_تخس

_خودتی

سری از روی تاسف تکون داد من هم دست به سینه به روبرو خیره شدم

ماشین رو راه انداخت و همونطور که دور میگرفت گفت:

محمد_پس با این حساب باید بریم خرید

_نوچ،بریم خونه

محمد_ بیخود،پوسیدی تو اون خونه

_میخواستی زودتر بگی تا من یه لباس درست و درمون بپوشم

محمد_میریم خرید تا لباسات درست و درمون بشن

با اخم بهش خیره شدم

_چرا همون اول نگفتی بهم 

محمد_خوب من که کف دستمو بو نکرده بودم.حالا اشکال نداره این واست میشه درس عبرت تا از این به بعد شیک و تر و تمیز بیای بیرون

پر رویی نثارش کردم و رومو برگردوندم

سرخوش خنده ای کوتاه کرد و صدای ضبط رو زیاد کرد

 Puzzle Band
 Delaaram (Ft Hamid Hiraad)
#PuzzleBand

برد آرام دلم یار دلارام کو آنکه آرام برد 
از دلم آرام کو آنکه آرام برد عشق من 
و جان کو آنکه عاشقش شدم جانان 
جانان کو وای وای وای دل من شده 

عاشق نگاش وای که نمیدونستم 
میشم پریشون چشاش وای وای 
وای دل من شده دیوونه ی اون دل 
دیوونه ی من اسیر مست موی اون

وای وای وای دل من شده عاشق 
نگاش وای که نمیدونستم میشم 
پریشون چشاش وای وای وای دل 
من شده دیوونه ی اون دل دیوونه ی 

من اسیر مست موی اون من یه حس


عاشقانه در تو تو یه عشق جاودانه در
من من بی بال و پرم بدون رویات بی 
تاج سرم بدون دنیات من با تو خوشم 

که بی قرار دلم من با تو خوشم آروم 
نداره دلم بی قرارتم یار من با تو خوشم 
که بی قرار دلم من با تو خوشم آروم 
نداره دلم بی قرارتم یار وای وای وای 

دل من شده عاشق نگاش وای که 
نمیدونستم میشم پریشون چشاش 
وای وای وای دل من شده دیوونه ی 
اون دل دیوونه ی من اسیر مست 

موی اون وای وای وای دل من شده 
عاشق نگاش وای که نمیدونستم 
میشم پریشون چشاش وای وای 
وای دل من شده دیوونه ی اون دل 
دیوونه ی من اسیر مست موی اون



ترافیک تهران آدم رو مریض میکرد نیم ساعت بود که هنوز از جامون تکون نخورده بودیم

تو صندلی فرو رفته بودم و با اخمای تو هم رفته به روبرو خیره بودم.

چرخیدن سر محمد به طرفم رو از گوشه ی چشم دیدم.

محمد_انقد اخم نکن سر درد میگیری

نفسمو محکم بیرون فرستادم

_از ترافیکای تهران متنفرم نیم ساعته که هنوز همینجا وایستادیم
خسته شدم

لبخند مهربونی رو لبهاش شکل گرفت

محمد_تو هم بلدی غر بزنی پس
چقدر اون موقع ها بدم میومد ک مظلوم بودی
امیر همیشه بهت زور میگفت

_چقد هم که ازم دفاع میکردی

ضربه ی آرومی به پام زد 

محمد_از کجا میدونی دفاع نکردم خانوم خانوما؟

اگر دفاع میکردی کع دیگه اذیتم نمیکرد

محمد_امیر اخلاقاش خاصه من که الان ۸ ساله که باهاش دوستم نمیشناسمش

به تماس امروزش فکر کردم محمد میخواست دعوتش کنه ولی من جلوشو گرفته بودم


سرمو تکون دادم 
امشب اصلا حال و حوصله ی این ترافیک رو نداشتم 
نالان به سمت محمد برگشتم

_محمد میشه امشب قید خرید و بیرون رفتن رو بزنی ؟
اصلا حوصله ی این ترافیک رو ندارم الان....
بریم خونه ی من اونجا باهم میمونیم


محمد به صورتم چشم دوخت بعد از کمی مکث شونه شو بالا انداخت

محمد_باشه میریم ،ولی....

حرفش رو ادامه نداد و دستی تو موهای پرپشتش کشید
منتظر بودم تا ادامه ی حرفش رو بزنه
ولی انگار پشیمون شده بود

_ولی چی محمد؟

با کمی مکث روشو به طرفم چرخوند

محمد_ولی... ولی میخوام که بیای خونه ی من زندگی کنی از این ببعد

با دهانی باز به صورتش چشم دوختم
درست بود که خیلی زود قبولش کردم اون هم بخاطر شواهدی که داشت....
ولی قرار نبود به این زودی کنار بیام

مخصوصا با وجود اون زن 

اخمام رو توهم فرو بردم و دست به سینه شدم 
لب باز کردم....


_محمد ، درسته که من خیلی زود کنار اومدم با این موضوع 
ولی قرار نیست به همین زودی همه چیز رو بپذیرم
خیلی برام سخته که جمع خانواده ی جدید رو به همسن زودی کنارم حس کنم
یکم باید بهم فرصت بدی....
و من خیچوقت پا تو خونه ای نمیذارم که خانم اون خونه منو نخواسته باشه

اب دهانم رو قورت دادم و نم اشک تو ی چشمم رو گرفتم

_نمیخوام هیچوقت تو کل زندگیم باهاش روبرو بشم ... هیچوقت هیچوقت

محمد دست سردمو توی دستش گرفت  و خیلی جدی به حرف اومد

_منو مامان با هم زندگی نمیکنیم راحیل
من خیلی وقته که مستقل شدم... ولی هر هفته اخر هفته ها میرم پیش مامان
نمیخوام الان حرفی از حس و وضعیتش بزنم تا هروقت که خودت بخوای بدونی
اگر الان نمیخوای بیای پیش من مشکلی نیست

با مکث نگاهی کرد و با جدیت بیشتری شمرده شمرده  ادامه داد

_ولی ... فقط... یه مدت کوتاه وقت داری تا کنار بیای
چون من دیگه نمیتونم بذارم تنها زندگی کنی و انقدر نزدیک به امیر


نگاه متعجبمو به چشماش دوختم 
چرا پای امیر رو میکشید وسط ؟
به امیر چه ربطی داشت؟

لب باز کردم تا از خودمو امیر دفاع کنم 
ولی محمد با اخم کوچیکی روی صورتش دستمو کمی فشرد که فقط ۱لحظه احساس درد کمی کردم


محمد_نمیذارم امیر به همین اسونیا بدستت بیاره.... 
اون باید انقدر برای بدست اوردنت سختی بکشه که تا عمر داره قدرتو بدونه
امیر تنوع طلب ترین مردیه که تا به حال دیدم

احساس کردم چیزی از درونم تکون خورد...
اگر امیر واسه ی همیشه منو میذاشت کنار چی؟
اب دهنم رو با صدا قورت دادم که باعث شد اخم محمد غلیظ تر شه

محمد_دستات سرد بود ... حالا یخ شده
لابد باز هم میخوای بگی بین تو و امیر هیچ حسی نیست

_نیست

اینبار محکم تر دستم رو فشرد 
لب به دندون گرفتم تا صدایی از گلوم خارج نشه

محمد_به من دروغ نگو خواهر جون
من تو رو از بحرم
امیر رو هم کاملا میشناسم چندین سال باهاش زندگی کردم

سرم رو پایین انداختم ... اگر هم حسی بود یک طرفه بود و از جانب من

همونطور که با یک دست فرمون رو گرفته بود دستش رو زیر چونم برد و سرم رو به طرف بالا هدایت کرد

محمد_هیچوقت دلم نمیخواد مظلوم باشی
اینو مطمئن باش تا عمر دارم پشتتم

لبخندی از دلگرمیش زدم خوب بود كه یكی حواسش بهم باشه 

به محض رسیدن به خونه نفس راحتی كشیدم 


_چه عجب بالاخره رسیدیم 


محمد:دم عیده خیابونا شلوغه


همینطور كه در ماشینو باز میكردم خطاب بهش گفتم 


_تهران همیشه شلوغه 

او هم از ماشین پیاده شد 


محمد:اره ولی ولی دیگه نه به این اندازه 


شونه ای بالا انداختمو كلیدو از كیفم در اوردم 


_ترافیك ترافیكه ،چه فزقی داره 


و كلید رو تو قفل در خرخوندم و كنار كشیدم و به محمد اشاره زدم تا بره داخل ولی محمد دستش رو پشت كمرم گذاشت و هلم  داد 



محمد:خانما مقدم ترند خانم خانما 


سری تكون دادمو بالا رفتم 

محمد تا بعد شام پیشم موند و بعدش هم با كلی سفارش به خونه خودش رفت بعد از رفتن محمد تنها حسی كه داشتم ارامش بود  ته دلم محكم شده بود

"امیر"


ژل خیسم رو روی دستم خالی کردمو دستامو بهم مالیدم  و داخل موهام بردم

با برس گرد موهامو حالت دادم
به سمت روشویی اشپزخونه رفتم و دستامو شستم
اگر مرسا کنارم بود قطعا مو روی سرم نمیذاشت

خیلی حساس بود به شستن دستای کثیف توی ظرف شویی
با یاد اوری مرسا لبخندی رو لب هام شکل گرفت

با همون لبخند روی لب هام اور کتمو از روی چوب لباسی برداشتم
 با پوشیدن کفش هام از خونه بیرون زدم

وارد پارکینگ شدم و دزدگیر  ماشین رو زدم و همزمان شماره ی محمد رو گرفتم

پشت فرمون نشستم
بوق اول
دنده رو خلاص کردم
بوق دوم
استارت

محمد_جانم امیر

_سلام ، حال و احوال جناب موحد؟

محمد_عالی ، تو چطوری داداش؟
کیفت کوکه

_اره امروز عالیم

محمد_ این حال عالیتو مدیون کی هستیم 

دنده رو گذاشتم رو یک و پامو از رو کلاژ بالاتر اوردم

_مدیون خواب راحت دیشبمس

ریموت در پارکینگ رو زدم و از پارکینگ خارج شدم


محمد_ خوب پس لطفا همیشه مثل دیب بخواب

فرمون رو پیچوندمو ماشین رو به سمت راست هدایت کردم

_بسه دیگه زیاد حرف زدی ...
زنگ زدم بگم که امروز نمیام شرکت

محمد_عه ؟ مربوط به همون خوابه دیشبته؟

سشتمو گوشی لبمو کشیدمو از اینه پشت رو دیدم
لبخندی رو لبم شکل گرفت و ابرومو بالا انداختم

_کم فک بزن عزیزم ... برو با خواهرتو منشی عزبزت خوش باش
بای هانی

بدون اینکه منتظر باشم تا جواب خداحافظیمو بده تماس رو قطع کردم 
سرعتمو کمتر کردمو گذاشتم ۲۰۶ البالویی رنگ نزدیکم شه ... 

شیشه ی ماشین رو پایین تر دادم

_نسوزه چراغات ... کشتی خودتو

دختر_ای جون بخورمت ... تو فقط حرف بزن 

تک خنده ای کردم .... نا خوداگاه راحیل تو ذهنم شکل گرفت
راحیل کجا و این دختر کجا

سرم رو به سمتش چرخوندم

_دوست داریا

دختر_چی؟

_ بخوری دیگه

چشمای متعجبشو که دیدم پوزخندی زدم 

_داوطلب زیاده بدون ماشین وایسا کنار خیابون خودشون میان دیگه نیاز نیست چراغ بزنی

پا روی گاز گذاشتم و با سرعت ازش جلو زدم

تا رسیدن به اداره پا به پام اومد ولی هر دفعه ماشین رو جلوش میکشیدم و نمیذاشتم  برسه بهم

جلوی پارکینگ اداره به نگهبان نور بالا دادم تا اهرم جلوی پارکینگ رو بالا ببره

با دیدنم سری به نشونه ی سلام تکون داد و اهرم رو بالا فرستاد

ماشین رو یه گوشه پارک کردمو به سمت اسانسور رفتم

طبق قولی که به سردار داده بودم امروز برای دیدنش اومدم
هنوز سرخوشی دهن به دهن با اون دختر زیر دندونم بود و لبخند روی لب هام

نهایت خیلی داشت ۱۸ سال بود

با باز شدن در اسانسور با چهره ی مهدیار مواجه شدم
تو دلم زار زدم

((خدایا خوشی به ما ندیدی ها ، با اظهار این عجل معلق عیشمونو زدی کور کردی))

با دیدنم نیشخندی زد
او مخالف ترین فرد برای ورود من به این پرونده بود

مهدیار_به سلام اقای بیگ

سلامش رو بی جواب گذاشتمو به سمت اتاق سردار رفتم



وارد سالن مخصوص سردار شدم و احمدی با دیدنم از جاش بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد

احمد_به به جناب سرگرد ... چه عجب از این طرفا

لبخندی زدم و دستش رو فشرد

_چطوری احمدی؟

احمدی_ قربان شما جناب سرگرد ما هم میگذرونیم یه جوری
 ولی نه مثل شما که هر روزمون عالی تر از دیروز باشه

خندیدم از همون روز اول رابطه ی خوبی باهم برقرار کرده بودیم 

پسر خوش مشربی بود که تقریبا همه باهاش جور بودن

احمدی_ با سردار کارداری؟

سری تکون دادم و به در اتاقش نگاه کردم

_من که کاری ندارم ولی فکر کنم سردار میخواد دمار از روزگارم دراره

احمدی_اتفاقا امروز خیلی خوش اخلاقن ...
گرچه باید دمار از روزگارت دراره که نری حاجی حاجی مکه 

سری تکون دادم و لبخندم رو روی لبام حفظ کردم  
با ابرو شاره ای به در کردم 

_هماهنگ کن باهاشون ببین اجازه رو صادر میکنند یا خیر

احمدی خندید و همانطور به طرف در اتاق سردار میرفت به من صورتم نگاه میکرد

احمدی _خاطرت پیش سردار خیلی عزیزه
 همین که رسیدند گفتن قراره امروز بیای و هروقت اومدی بدون معطلی بری داخل

چند ضربه به در زد و دستگیر رو پایین کشید و در رو باز کرد


دستش رو برد طرف سرش که اخم های سردار مانعش شد و متعاقب ان صدایش بلند شد

سردار_هزار دفعه گفت نیازی به احترام نظامی نیست

احمد دشتی به ریش های فرضیش کشید و سری تکون داد که با عث لبخند سردار شد

سردار_از دست تو احمدی اخر سر با این شوخ طبعیت کار دست خودت میدی

احمدی_خدا کنه کارای خوب خوب باشه سردار
حضرت عالی اقای امیر بیگ تشریف فرما شدند و اذن دخول میخواهند

همانطور که میخندیدم نزدیک رفتمو دستمو روی شونه ش گذاشتم 

سردار با دیدنم از گفتن حرفی که برای گفتنش دهانش رو باز کرده بود  منصرف شد و لبخندی زد و از جایش بلند شد

خیلی سریع احترام نظامی انجام دادم که با رسیدنش بهم پس گردنی محکمی نثارم کرد که خنده ی احمدی را دراورد

با لبخند تخسی پشت گردنمو با دست مالیدم

_ای بابا چرا میزنی سردار

اخم مصنوعی رو صورتش نقش بست

سردار_به این بچه بگم به تو هم بگم ؟ 
ای بابا 

مانند بچه های حرف گوش کن سر به زیر مقابلش ایستادم 
طولی نکشید تا به اغوشی کشیدتم

سردا_ستاره ی سهیل شدی بی معرفت ها




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر