قادر رنجبر نظرات شنبه 14 بهمن 1396 ، 10:49 ب.ظ




لبخندی زدم و شرمگین سرمو انداختم پایین..خاله اومد کنارم نشست..

گرفتم تو بغلش و گفت:
-حتما دوست نداری منو مامان صدا بزنی..عیب نداره گلم داشتم شوخی میکردم باهات..هرجور خودت راحتی صدام بزن..منم جای تو بودم با وجود سارا دیگه دوست نداشتم به کسی بگم مامان..

حتی یه ذره هم ناراحتی و دلخوری تو صداش نبود..کاملا مهربون و بدون هیچ ناراحتی و رنجشی این حرفو زد بهم..

چقدر این خانواده با محبت بودن..هرچی هم بخوام بازم نمیتونم این محبته خالصانه رو جبران کنم..

صورتشو بوسیدم و گفتم:
-این چه حرفیه مامان دنیا..

یه دفعه صورتش غرق خوشحالی شد..اوخی..چقدر از نداشتن دختر ناراحت بودن که حالا با مامان و بابا گفتنه منو بهار چقدر خوشحال میشدن..

باید همه سعیمو بکنم تا بتونم مثل یه دختره واقعی باشم براشون..محکم بغلم کرد و از ته دل خندید..

رو به بابا اردلان گفت:
-بفرما اقا اردلان..میگفتی باران به من میگه بابا اما به تو نمیگه مامان..دیدی چه دختر مهربونی داریم..

هممون به لحن حسود و بچگونه ش خندیدیم..خودشم خنده ش گرفت..بلند شد با مامانم رفتن تو اشپزخونه..

بهار و امیرمحمد همش از مسافرتشون میگفتن و اینقدر خاطرات با مزه تعریف میکردن که هممون غش غش میخندیدم..

اونجا هم دست از مسخره بازی برنداشته بودن و تا تونسته، اتیش سوزونده بودن..

این دوتا جفت همدیگه هستن..اخلاقاشون کپی همدیگه اس..اگه عشقشون به ثمر نمیرسید واقعا حیف بود..چون خیلی بهم میومدن..

بهار رو به امیرمحمد گفت:
-برو چمدون سوغاتی هارو بیار تا همه هستن بهشون بدیم!..
.

امیرمحمد سرشو تکون داد و بلند شد..چند دقیقه بعد با یه چمدون بزرگ برگشت..

گذاشتش جلوی بهار و خودشم نشست کنارش..بهار چمدون رو باز کرد و نشست روی زمین و مامانا رو صدا زد..

وقتی مامان سارا و مامان دنیا اومدن شروع کرد به دادنه سوغاتی ها..

یکی یکی سوغاتی هارو درمیاورد و یکم توضیح دربارش میداد بعد میرفت میداد به صاحبش..اول از همه یه کت شلوار سورمه ای شیک و خوش دوخت کشید بیرون..

بلند شد رفت پیش بابا اردلان صورتشو بوسید و کت شلوار و داد دستش گفت:
-قابله شمارو نداره باباجون!..

بابا هم بهارو بوسید و گفت:
-دخترم چرا زحمت کشیدی نیاز نبود خودتو بندازی تو زحمت..ممنون عزیزم..

بهار لبخندی زد:
-وظیفه بود بابا..

دوباره برگشت روی زمین نشست..دوتا کت دامن زنونه مشکی مثل هم بیرون اورد..با دوتا روسری و دو جفت صندل..لباسا کپی هم بودن..

یه دست کت دامن و یه روسری و یه جفت صندل رو داد دسته امیرمحمد و اون یه دست رو خودش برداشت..رفتن پیش مامانا..امیرمحمد مامان سارا رو بوسید و سوغاتی هارو داد بهش..

بهار هم مامان دنیا رو بوسید و اون یه دست رو داد بهش..اونا کلی بوسشون کردن و تشکر کردن و دوباره برگشتن سر جاشون نشستن..

یه پیراهن مردونه طوسی با شلوار پارچه ای همرنگش و یه جفت کفش بیرون اورد و دوباره سرشو کرد تو چمدون..یه تیشرت سفید و یه گرمکن مشکی با یه جفت صندل دراورد..

همه رو با هم گرفت تو بغلش و همینطور که میرفت سمت امیرعلی بلند گفت:
-مامانا و باباجون ببخشید ما یکم پارتی بازی کردیم و برای خواهر برادرمون بیشتر اوردیم..

همه خندیدیم و امیرعلی وقتی دید بهار میره پیشش بلند شد ایستاد..بهار همه اون لباسارو گذاشت روی مبل کناره امیرعلی و بغلش کرد..

امیرعلی هم با یه لبخند برادرانه بغلش کرد و روی موهاش بوسه زد..بهار از بغلش اومد بیرون و گفت:
-ناقابله داداشی..امیدوارم خوشت بیاد..

امیرعلی لبخند جذابی زد:
-راضی به زحمت نبودیم..معلومه که خوشم میاد..مگه میشه چیزی شما بخرین بد باشه..ممنون عزیزم!..
.

بهار از حرفای امیرعلی خرکیف شد و دوباره پرید تو هوا..

برگشت سمت چمدون و زیپشو کشید..همه با تعجب بهش نگاه میکردن..

سرشو بلند کرد تعجب همه رو که دید گفت:
-چرا اینجوری نگاه میکنین؟!..

کسی چیزی نگفت..فکر کنم چون برای من چیزی نیاورده بود بقیه متعجب و ناراحت شدن..

اما من که راضی نبودم تو زحمت بیوفته رفته بود مسافرت خوش بگذرونه نرفته بود که برای من سوغاتی بیاره..

همینکه برای امیرعلی اورده بود کفایت میکرد..امیرعلی یکم اخماش جمع شد..بهار بلند شد نشست روی مبل و به امیرمحمد یه علامت داد..

امیرمحمد بلند شد چمدون رو از روی زمین بلند کرد گذاشت جلو پای من و گفت:
-خوب خواهری..بقیه ش همه ماله توئه..

با تعجب بهش نگاه کردم..با حیرت گفتم:
-چیییی؟!..

خم شد پیشونیمو بوسید و گفت:
-هرچی واسه بهار گرفتم یدونه درست مثل همون هم برای تو گرفتم..امیدوارم خوشت بیاد..

با تعجب نگاهشون کردم..اخه چرا اینکارو کردن..اما نمیشد بگم چرا برام سوغاتی خریدین ناراحت میشدن..

لبخندی زدم و بلند شدم امیرمحمدو بوسیدم و رفتم سمت بهار گرفتمش تو بغلم و اروم گفتم:
-راضی نبودم اینقدر خودتونو تو خرج بندازین..ممنونم خواهری..

خندید و گفت:
-وظیفم بود عزیزدلم..

امیرعلی هم دوباره بخاطره سوغاتی هایی که برای من اورده بودن کلی ازشون تشکر کرد و بعد شام رو تو محیط شاد و صمیمی خوردیم..

اینقدر از دست بهار و امیرمحمد خندیدیم که دل من یکی درد گرفته بود و بعد از یکم نشستن هممون خداحافظی کردیم..

منو امیرعلی که میرفتیم خونه خودمون..امیرمحمد هم از مامان باباش عذرخواهی کرد که تنهاشون میذاره و رفت خونه مامانم اینا..

هرچی همه بهش تیکه انداختن و مسخره اش کردن اخر از خرش پیاده نشد و رفت همراهشون......
.


*******************************************
خودکارمو انداختم روی میز و گفتم:
-اقای محبی من به این بار مشکوکم خودم شخصا میام برای بازدید..

-نه نه چرا شما بیایین..من خودم میرم میبینم اگه مشکلی داشت خبرتون میکنم..

درسته بهش اعتماد داشتم اما تا این بار رو نمی دیدم اروم نمیگرفتم:
-کاملا بهتون اعتماد دارم اقای محبی..اما تا خودم از این بار بازدید نکردم به هیچ وجه نباید فرستاده بشه..

سرشو انداخت پایین و گفت:
-باشه..کِی بریم برای بازدید؟!..
-خبرتون میکنم..

خواست حرفی بزنه که گوشیم زنگ خورد..با دیدن شماره امیر تعجب کردم:
-بله؟!..

با صدای مضطربی گفت:
-الو باران کجایی؟!..

دلشوره ای که از صبح تو دلم افتاده بود بیشتر شد..از رو صندلی بلند شدم و گفتم:
-کارخونه ام..چیشده؟!..
-چیزی نشده..من بیرون ایستادم بیا بریم تا جایی!..

از ترس دلم لرزید..امیر اومده اینجا؟..حتما اتفاقی افتاده:
-امیر چیشده؟..من تا برسم میمیرم بگو بهم!..
-نگران نباش بیا میگم بهت..ماشینت مشکلی نیست همینجا بمونه؟!..

کیفمو برداشتم و دویدم سمته در اتاق تو همون حالت گفتم:
-نگهبان همینجا زندگی میکنه مشکلی نیست..الان میام بیرون..فعلا..

گوشیو قطع کردم..در اتاقو که باز کردم صدا محبی بلند شد:
-اتفاقی افتاده خانم راد؟!..

گیج برگشتم طرفش و گفتم:
-نمیدونم..من باید برم خدانگهدار..
.

دویدم از اتاق بیرون و از ساختمانم زدم بیرون..دلهره بدی به جونم افتاده بود..

پاهام تحمل وزنمو نداشتن اما باید میرفتم..باید میفهمیدم چیشده..با هر سختی بود خودمو رسوندم بیرونِ کارخونه..

امیر از ماشینش پیاده شده بود و تند تند راه میرفت و دست راستشو مشت کرده بود و میکوبید به دسته چپش..

دستمو گرفتم به دیوار و بی جون صداش زدم..برگشت طرفم و وقتی حال و روزمو دید دوید طرفم..زیر بازومو گرفت و نشوندم تو ماشین..

خودشم نشست تو ماشین و راه افتاد..چرخیدم طرفش..نمیتونستم بپرسم چیشده..میترسم خبره بدی بهم بده..

اونم برگشت بهم نگاه کرد..چشماش سرخ بود..رنگش سفید شده بود و لباش کبود..مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده..

زبونمو کشیدم رو لبای خشک شدم و نالیدم:
-امیر چیشده؟!..

با نگرانی بهم نگاه کرد و به سختی گفت:
-نمیدونم هنوز..درست خبر ندارم چیشده..

اشکم داشت در میومد..چنگ زدم به بازوش و گفتم:
-اتفاقه بدی افتاده..اره؟!..

چند لحظه نگام کرد بعد نگاهشو دوخت به جلو و جوابمو نداد..اما من جوابمو گرفتم..از چشمایی که پر از اشک شده بودن جوابمو گرفتم..

امیرعلی که بی خودی اشک تو چشماش جمع نمیشد..میشد؟!..با بهت خیره شدم به جلو..

نفهمیدم چقدر گذشت که با صدای امیر نگامو دوختم بهش:
-باران پیاده شو دیگه..

خودش زودتر از من پیاده شد اومد در طرف من و باز کرد و کشیدم بیرون..نگام که به تابلوی بیمارستان افتاد پاهام شروع به لرزیدن کردن..اگه امیر نگرفته بودم می خوردم زمین..

با چشمای گرد شده برگشتم طرفش و گفتم:
-بیمارستان چرا امیر؟..چیشده؟..چرا چیزی نمیگی؟!..

نگاهشو ازم گرفت و صورتشو چرخوند سمت مخالفه من..دوباره چنگ زدم به بازوش:
-برای کسی اتفاقی افتاده؟..امیرتورو خدا بگو چیشده؟!..

بدون اینکه جوابمو بده کشیدم سمت بیمارستان..با تکیه به امیر راه افتادم..از بیمارستان بدم میومد..خاطره تلخ از دست دادن بابامو بهم یاداوری میکرد..

تو یکی از همین بیمارستانا بود که بابامو اورده بودن..تو یکی از همین بیمارستانا بابام نفسای اخرشو کشید و برای همیشه تنهامون گذاشت..

وقتی رسیدیم به پذیرش امیر از پرستاری که اونجا بود پرسید:
-مراقبت های ویژه کدوم طبقه اس؟!..
.


با این سوالش جون از پاهام رفت و خم شدم روی زمین..اگه امیر وسط راه نگرفته بودم معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد..

امیر با نگرانی و تشویش رفت سمت صندلی ها نشوندم و گفت:
-اگه بخواهی اینطوری بی قراری کنی میبرمت خونه باران!..

سریع چرخیدم سمتش و گفتم:
-نه تورو خدا..فقط بهم بگو چیشده؟..

اما در مقابله این سوال فقط سکوت میکرد و جوابی نمیداد..همین سکوتش بیشتر داشت منو میکشت..

بدون توجه بهش با پاهای لرزون بلند شدم و رفتم سمت اسانسور..نمیتونستم از پله ها برم بالا..جونی نداشتم..امیر دنبالم اومد و دوباره بازومو گرفت..

تو سکوت سوار اسانسور شدیم و رفتیم طبقه سوم..از اسانسور که بیرون اومدیم با شنیدن صدا جیغی اشنا پاهام سست شد و با زانوهام خوردم زمین..

امیر هم دیگه نتونست نگهم داره..چند دقیقه منگ به صدای جیغ گوش دادم و زمینو نگاه کردم..

بعد به خودم اومدم سریع بلند شدم و لرزون رفتم جلو امیرهم دنبالم میومد..از یه پیچ که گذشتم کسی رو که جیغ میزد دیدم..

روی زمین نشسته بود خودشو میزد و جیغ میکشید..مستاصل به امیر نگاه کردم..میخواستم ببینم اون اشنا چرا اینطوری جیغ میکشه..

با دیدنه صورت غرق اشکِ امیر ناامید شدم و با صدای وحشتناکی دوباره خوردم زمین..جون نداشتم..صدای جیغ قطع شد و همه برگشتن طرفم..

تو زانوهام درد وحشتناکی پیچیده بود..بی توجه بهش کف دستامو گذاشتم روی زمین و سرمو اوردم بالا..

سعی میکردم اشکامو مهار کنم و به خودم دلداری بدم که هیچ اتفاقی نیوفتاده و بهار بی دلیل اینقدر جیغ میکشه و خودشو میزنه..

از روی زمین بلند شد با پاهایی لرزون همینطور که گریه میکرد و جیغ میکشید اومد طرفم..

سعی کردم بلند شم..نیمخیز شدم اما باز افتادم روی زمین..هیچ حسی تو بدنم نبود..

چشمام فقط بهارو میدید که داشت میومد طرفم و ضجه میزد:
-باران بی کس بودیم،بی کس تر شدیم..همون یکی هم که داشتیم تنهامون گذاشت..رفت پیش عشقش..منو تو رو گذاشت و رفت..تنها شدیم دوباره..دیگه هیچکی رو نداریم باران..چیکار کنیم؟..من میمیرم این دفعه..چطوری تحمل کنم..

جیغ کشید:
-چطــــــــــــوری؟!..
.


نرسیده به من بی حال پخش زمین شد و بیهوش افتاد...

امیرمحمد سریع بلندش کرد گذاشتش روی پاهاش و شروع کرد به سیلی زدن تو صورتش..چشمام گشاد شده بود..بهار چی میگه؟..

ما فقط مامان رو داشتیم..اما اون هیچوقت عزیزدردونه هاشو تنها نمیذاره..با این فکر رعشه ای به بدنم افتاد..

صدای بهار تو گوشم پیچید..
" باران بی کس بودیم،بی کس تر شدیم"

با ترس نشستم روی زمین..
" همون یکی هم که داشتیم تنهامون گذاشت"

اشکام ریخت روی صورتم..
" رفت پیش عشقش..منو تو رو گذاشت و رفت"

دستامو گذاشتم روی گوشم..نمیخواستم صدای بهارو بشنوم..نمیخواستم..اما میشنیدم..
" تنها شدیم دوباره..دیگه هیچکی رو نداریم باران"

دیگه هیچکی رو نداریم..هیچکی رو نداریم..هیچــــکی..

یهو به طور هیستریکی شروع کردم به جیغ کشیدن..دسته خودم نبود..دستامو گذاشته بودم روی گوشم و جیغ میزدم..

از ته گلوم جیغ میزدم..گلوم میسوخت..زخم شده بود..اما بازم جیغ میزدم..یکی گرفتم تو بغلش..

دستامو از روی گوشام برداشت اما من همچنان اشکام میریخت و جیغ میزدم..با سیلی که تو صورتم خورد جیغم قطع شد..

گیج به امیرعلی که جلوم زانو زده بود نگاه کردم..چرا گریه میکنه؟..این چه شوخیه میکنن..بهار چرا اینکارو با من کرد..

با اینا دست به یکی کرده منو بکشه؟..میخوان منو بکشن؟..چرا اینجوری؟..با یه چاقو راحتم میکردن..چرا اینجوری؟..

از ته گلوم جیغ کشیدم:
-چـــــــــــــرا؟!..
.


خودمم نمیدونستم چرا چی؟..چی ازشون پرسیدم؟..چیو میخواستم بفهمم..

صورتمو چرخوندم به بهار نگاه کردم تو بغل امیرمحمد بهوش اومده بود و مبهوت به دور و برش نگاه میکرد..

اخرین توانی رو که تو بدنم بود جمع کردم..باید میفهمیدم چه خاکی تو سرم شده..باید میفهمیدم کی تنهامون گذاشته..

چرا هرچی نگاه میکنم مامانم نیست؟..چرا نمیبینمش؟..چرا مامان سارای مهربونم نیست تا دختراشو اروم کنه..

همونطور نشسته چهار دست و پا خزیدم رفتم سمت بهار..جلوش زانو زدم..اونم نشسته بود..

گریه ش قطع شده بود..گیج و مستاصل به دور و برش نگاه میکرد..انگار داره دنباله همونی میگرده که من میخوام ببینمش..

دستمو کشیدم روی صورتش..برگشت نگاهم کرد..سوالی بهش نگاه کردم..نمیتونستم دهنمو باز کنم سوال بپرسم..

با صدای بهار تکونی خوردم:
-چیشده؟..چه بلایی سرمون اومده؟..

من اومده بودم از بهار بپرسم..نور امید تو دلم تابید..پس اون حرفا رو الکی زده بود؟..

نگاهمو چرخوندم رو صورت امیرمحمده گریون..سرمو تکون دادم یعنی چیشده..اما جواب نداد فقط سرشو انداخت پایین..

با نور امیدی که تو دلم تابیده بود یه ذره توان پیدا کردم و بلند شدم..باید یکی جوابمو میداد..امیرعلی پشت سرم بود..

جلوش ایستادم و سرمو تکون دادم..اما اونم سرشو انداخت پایین و شونه هاش لرزید..مشتای گره خوردم و اوردم بالا و زدم روی سینه ش..

جیغ کشیدم:
-چیشــــــده؟!..چرا هیچی نمیگین؟!..چه خاکی تو سرم شده؟..چرا مارو اوردین بیمارستان؟!..

اما تنها جوابی که گرفتم سکوت بود و سکوت..دوباره نشستم و مبهوت به زمین خیره شدم..

نمیخواستم باور کنم..نمیتونستم باور کنم..ما فقط یه نفرو داشتیم..مطمئنم منظوره بهار اون نبود..

با صدای جیغی که شنیدم سرمو بلند کردم..مامان دنیا و بابا اردلان از ته سالن بدو بدو میومدن و مامان دنیا گریه میکرد و جیغ میکشید..

چرا همه جیغ میکشن..پس مامان سارام کو؟..چرا همراهشون نیست؟..
.


همینطور با بهار روی زمین کناره هم نشسته بودیم و به مامان دنیا نگاه میکردیم که ضجه میزد و میومد طرفمون..زانو زدن جلوی منو بهار..

ماهم گیج فقط بهشون نگاه میکردیم..بابا اردلان منو کشید تو بغلش..مامان دنیا هم رفت سراغه بهار..

ما ساکت و مبهوت به بقیه نگاه میکردیم که یکی یکی میومدن..خاله تارا،شوهرش،دخترش اومدن..

اما من همچنان تو بغل عمو بودم و به بقیه نگاه میکردم..شوکه بودم انگار..یا شایدم ترجیح میدادم شوکه باشم و چیزی نفهمم..

با حرفی که مامان دنیا وسط گریه و جیغای بلندش زد،صدای جیغ بهار بلند شد و من بالاخره فهمیدم چیشده:
-ســـــارا جواب این دوتا دخترتو چی بدم؟..چی بهشون بگم؟!..چطوری ارومشون کنم؟!..

با شنیدنه اسمه مامانم هوش از تنم رفت و تو بغل عمو بی حال افتادم..بعدش سیاهی بود و سیاهی و سیاهی..............

به سرعت بلند شدم رو تختم نشستم..تمام تنم عرق کرده بود..چه خوابه وحشتناکی دیده بودم..

چقدر به واقعیت نزدیک بود..نکنه اتفاقی برای مامانم افتاده؟..

هیچ درکی از موقعیتی که توش بودم نداشتم..خواستم سریع از تختم بیام بیرون و بهشون زنگ بزنم............

نگاهی به دور و برم انداختم..چرا اینجا اینقدر غریبه برام..اینجا کجاس؟..

دستمو اوردم بالا تا بکشم رو صورتم اما دستم سوخت..نگاهی بهش انداختم با دیدنه سرم تو دستم چشمام گرد شد..

خواستم یکی رو صدا بزنم که دیدم امیرعلی سرشو گذاشته روی تختم و خوابیده..حتما تو خواب حالم بد شده اوردم بیمارستان..

با تکونایی که خوردم امیرعلی وحشت زده سرشو از روی تخت بلند کرد..

با دیدنش لبخندی زدم و خواسم بپرسم.."چیشده؟..چرا منو اوردی بیمارستان؟"..

اما با دیدن لباس مشکی که تنش بود لبخند روی لبام ماسید..با چشمای گرد شده به لباساش نگاه کردم..این چرا مشکی پوشیده؟..

با بهت زمزمه کردم:
-چیشده؟..چرا منو اوردی بیمارستان؟!..
.

تا خواست حرفی بزنه در اتاق باز شد و بابا اردلان اومد داخل..

با دیدنه لباس مشکی که تن اونم بود چشمام گردتر شد و بدنم بی حال تر..تکیه دادم به بالای تخت و نگاهمو بینشون چرخوندم تا بفهمم چیشده..

بابا اردلان دستی به صورتش کشید و گفت:
-خوبی باباجان؟..حسابی ترسوندی مارو..

نمیخواستم به خوابی که دیدم فکر کنم..مطمئنم اتفاقی نیوفتاده..

پس با خیال راحت سرمو تکون دادم و مظلوم گفتم:
-ببخشید باباجون..من چرا بیمارستانم؟..بهار و مامانم کجان که شما زحمت کشیدین اومدین بیمارستان؟!..

با این حرفم اشک تو چشمای بابا اردلان جمع شد و رفت از اتاق بیرون..ناراحت به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
-چیزی گفتم که بابا ناراحت شد؟..

لبخند خسته ای زد و دستی به موهام کشید و گفت:
-چیزی از دیروز یادت نمیاد؟!..

نمیخواستم یادم بیاد..من فقط تنها چیزی یادم میومد این بود که خواب بودم و یه خوابه وحشتناک دیدم..همین..

سرمو انداختم بالا و گفتم:
-فقط یادمه خواب بودم و یه خوابه خیلی بد دیدم..

اشک از چشماش ریخت پایین و گفت:
-خواب ندیدی بارانم..خواب ندیدی..بیچاره شدیم..

بلند خندیدم..یه خنده عصبی و هیستریک..کم کم خنده م به هق هق تبدیل شد..

هق میزدم و میگفتم:
-دروغه..دروغه..همتون دروغ میگین..میخواهین منو بکشین..

سرم و با سرعت اوردم بالا و گفتم:
-من باید برم..منو از اینجا ببر..باید برم خونمون امروز نرفتم مامان و بهار نگران میشن..

امیرعلی پیشونیمو بوسید و گفت:
-اره باید بریم..بزار برم ببینم دکترت چی میگه!..

سرمو تکون دادم..امیرعلی رفت بیرون..منم مسخ شده خیره شدم به دیواره رو به روم..

چند دقیقه بعد امیرعلی اومد و گفت:
-الان دکتر میاد..
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. شنبه 14 بهمن 1396 11:14 ب.ظ
    این پارت با پارت ۲۷یکی بود!
    • قادر رنجبر
      یکی نیست که فرق داره
  2. شنبه 14 بهمن 1396 11:05 ب.ظ
    تکراری بود ک!
    • قادر رنجبر
      چی تکراری بود ؟

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر