قادر رنجبر نظرات شنبه 14 بهمن 1396 ، 10:46 ب.ظ




وارد کلبه شدم هوا به شدت سرد بود. سمت شومینه رفتم. 

خدا رو شکر چوب بود. آتیش شومینه رو به سختی روشن کردم. 

پتویی برداشتم و کنار شومینه دراز کشیدم. از فرط خستگی زیاد زود خوابم برد. 

با نوری که خورد به چشمم، چشم باز کردم. اول متعجب نگاهی به اطرافم انداختم. 

با یادآوری اتفاقات اخیر نفسم رو مثل آه بیرون دادم. شومینه خاموش شده بود. 

بلند شدم. باید شکار می رفتم. اینطوری از گرسنگی می مردم. 

چاقو و تفنگم رو برداشتم. از کلبه بیرون اومدم. هوا سرد بود اما بارندگی نبود. 

میدونستم کجا باید شکار برم. بعد از کمی پیاده روی پشت درختی مخفی شدم. 

فقط چند تا پرنده لازم داشتم. بعد از سه تا نشانه گیری پرنده ها رو برداشتم و سمت کلبه حرکت کردم. 

پرنده ها رو پوست گرفتم. شومینه رو روشن کردم. یکی از پرنده ها رو روی آتیش به میخ کشیدم. 

کنار شومینه نشستم. زانوهام رو به بغل کشیدم. نگاهم رو به آتیش شومینه دوختم. 

کاش پدر بود ازش می پرسیدم من کیم؟ هویتم از کجاست؟ اصلاً چرا پدر و مادرم ولم کردن و رفتن؟ 

دوباره بغض نشست توی گلوم. کلافه نفسم رو بیرون دادم. 

پرنده ی کباب شده رو از روی آتیش برداشتم و همونطور داغ شروع به خوردن کردم. 

با هر لقمه ای که می خوردم بغضم رو هم قورت می دادم. 

باید قوی باشم. آینده معلوم نیست چه اتفاقاتی برام قراره رقم بزنه.



چند روزی می شد که توی کلبه زندگی می کردم. باید کم کم طوری که کسی نفهمه به شهر می رفتم. 

شاید اونجا می تونستم راهی برای زندگی پیدا کنم. از این همه سرگردانی و بلاتکلیفی خسته شده بودم. 

اینکه هیچ هویتی نداشتم آزارم می داد. کاش پدر می گفت مادر و پدرم کی بودن. اینطوری راحت دنبال هویتم می رفتم. 

اما حالا چطور بدونم کی هستم و از کجا هستم؟ 

آتیش شومینه رو زیاد کردم تا صبح خاموش نشه. مثل تمام شبها کنار شومینه دراز کشیدم. 

چشمهام گرم خواب بود که با صدای بدی بیدار شدم. شوکه شده بودم. 

در کلبه با صدای بدی باز شد. نگاهم به پوتین های مردونه ای افتاد و تفنگی که سرش پایین بود. 

ترسیده نگاهم چرخید اومد بالا. با دیدن شهریار و اخمی که کرده بود اشهدم رو خوندم. 

با دو گام بلند وارد کلبه شد. عصبی غرید:

-پس توی حرومزاده اینجایی و من یک هفته ی کامل دنبالت بودم؟

از ترس زبونم بند اومده بود. برای اولین بار از یک نفر انقدر ترسیده بودم. 

-فکر کردی منم اون پدر احمقم هستم که لی لی به لالات میذارم و تویی که معلوم نیست پدر و مادرت کیه رو روی سرم میذارم؟ 

چوب بزرگی که داشت سر شومینه آتیش می گرفت رو برداشت. شعله های آتیش از سر چوب زبانه می کشیدن. 

سمت رختخوابهای گوشه ی کلبه رفت و چوب رو زیر رختخواب ها گرفت.


انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم. 

تمام تنم می لرزید. خشم از چهره اش مشخص بود. 

چوبی که هنوز آتیش ازش شعله ور بود رو گرفت و با چند گام بلند و سنگین اومد سمتم. 

از جام بلند شدم. فاصله ی بینمون رو کم کرد. گرمی آتیش به صورتم می خورد. 

سرش رو آورد جلو:

-توی حروم زاده که نه پدرت معلومه نه مادرت، سر من و شیره می مالی و فرار می کنی؟ فکر کردی هر کی هر کیه و دستم بهت نمیرسه؟ الان توی همین آتیش زنده زنده می سوزونمت. 

چوب رو پرت کرد وسط کلبه. رختخوابها آتیش گرفته بود و داشت سمت فرش می رفت. 

با اون چکمه های بلندش رفت سمت در کلبه. 
در کلبه رو باز کرد. تو چهارچوب در ایستاد. 

با غرور سر بلند کرد و نگاه نافذش رو تو چشمهام دوخت. 

-دیدن دست و پا زدنت تو آتیش چه لذتی داره!

خودم رو به دیوار چوبی کلبه چسبوندم. آتیش هر لحظه زیادتر می شد. 

قلبم انگار تو دهنم می زد. عرق سردی روی کمرم احساس می کردم. 

بیرون کلبه رو به روم ایستاده بود. نمیدونستم چیکار کنم؟ مغزم انگار قفل کرده بود. 

اومدم از دیوار فاصله بگیرم که کف پام سوخت. 
ناخواسته صدای دادم بالا رفت.


برای اولین بار از اینکه دختر بودم و کاری نمی تونستم بکنم از خودم بدم اومد. 

اما من گندم بودم، دختر خان!کسی که همه ازش می ترسیدن. 

با این فکر انگار ذهنم قوت گرفت. از روی آتیش پریدم و به سمت در حرکت کردم. 

شهریار دستی زد و با صدای بلند گفت:

-آفرین ... آفرین ...

تا اومدم از در بیام بیرون، در و بست و پشت در موندم. آتیش هر لحظه بیشتر می شد. دیگه واقعاً ناامید شده بودم. 

هیچ راهی برای نجات خودم نداشتم. از استرس زیاد فشارم هر لحظه داشت می افتاد. دستم و روی در گذاشتم. 

سر سنگین از دردم رو روی دستم گذاشتم. دیگه همه چیزرو تموم شده میدونستم. بوی دود تمام کلبه رو برداشته بود. 

نفسم هر لحظه بیشتر تنگ می شد. یهو در کلبه با شدت باز شد و به سرم خورد. درد بدی توی سرم پیچید. 

شهریار دستم رو گرفت و کشید. پرت شدم بیرون. هوای تازه وارد ریه هام شد اما سرم همچنان درد می کرد. 

موهای بلندم رو گرفت. صورتش رو آورد نزدیک صورتم و با صدایی که پر از صلابت بود غرید:

-دیدم حیفهبذارم بمیری ... تو حالا حالاها باید عذاب بکشی، گمشو راه بیوفت. 

و محکم هولم داد. سرم درد می کرد. حال نداشتم. 

خوردم زمین که اومد سمتم و طنابی رو به دستهام بست و دنبال خودش کشید. 

بی جون دنبالش کشیده می شدم.


میدونستم شرایط سختی جلوی روم دارم. به هر سختی بود وارد ده شدیم. با ورودمون انگار غلغله شده باشه. 

تمام مردم روستا تو کوچه ها ریخته بودن. عده ای بالای پشت بوماشون ایستاده بودن و با هم پچ پچ می کردن. 

نگاهم با نگاه نگران شاهین گره خورد. سری از روی تأسف برام تکون داد. 

شهریار وسط میدون ده پرتم کرد. دست توی کت مردونه اش کرد و با صدای محکمی گفت:

-همه ی شماها میدونید من، شهریار، پسر بزرگ خان هستم و حالا که پدر به رحمت خدا رفته، من خان این ده هستم. بعد از چندین سال شماها فهمیدین این دختر 

و با لگد به پهلوم زد. 

-دختر پدر من نبود، اصلاً معلوم نیست پدرش کیه ... مادرش کیه ... اما من بخاطر وصیت پدرم می خواستم با این آدم ازدواج کنم. اما این برخلاف وصیت قانون های ما فرار کرد و تمام دخترانگیش رو با چندین مرد تقسیم کرد! 

با این حرفش سرم رو بلند کردم. خشم تمام وجودم رو گرفته بود. بلند شدم. 

با خشم فریاد زدم:

-دهنت و آب بکش ... چیزهایی که لایق خودت هستش رو به من نسبت نده! تو یه ...

اما نذاشت ادامه بدم و کشیده ای به صورتم زد. 
-ساکت شو دختره ی هرزه! تو چطور جرأت می کنی که در برابر خان ات بایستی؟ تو هیچی نیستی، فهمیدی؟ 

-داره دروغ میگه.



شهریار پوزخندی زد و رو کرد به روستائی ها. 

-نمی بینین چطور از کار زشت و شرم آورش امتناع می کنه؟ نمیدونه ما شاهد داریم. 

متعجب و شوکه نگاهش کردم. 

-چه شاهدی؟

-بیارینش. 

مردی قد بلند و درشت هیکل اومد سمتمون. پوست برنزه اش لحظه ای من و یاد یزداد انداخت. شهریار رو کرد بهش:

-شاهرخ تو بگو چی دیدی؟

مرد اومد کنار شهریار ایستاد. نگاهی بهم انداخت. 

-شهریار خان، چند وقت پیش که شکار رفته بودم از همون کلبه ای که آدرسش رو بهتون دادم صدای خنده و صحبت می اومد. کنجکاو شدم. رفتم جلو دیدم همین دختر با چند مرد داشت رابطه برقرار می کرد و حرف های رکیک هم به شما می زد. 

صدای پچ پچ مردم روستا بالا گرفته بود. انگار لال شده بودم. 

نمی تونستم چیزی بگم. خشم تمام وجودم رو گرفته بود. شهریار گفت:

-شما می گید من چیکار کنم؟ 

صدای مردم روستا توی سرم اکو می شد. 

-باید سنگسارش کنید ... این دختر مایه ی ننگه ... سنگسارش کنید!

فریاد زدم:

-ساکت باشین؛ این مرد داره دروغ میگه. 

شهریار اومد سمتم و بازوم رو محکم توی دستش گرفت. فشاری به بازوم آورد و با صدای پر از پیروزی گفت:

-به اینجاش فکر نکرده بودی؟

سرم و بلند کردم. نگاهم رو


به نگاهش دوختم. تمام آب دهنم رو توی صورتش تف کردم. 

-بی غیرت!

با پشت دست صورتش رو پاک کرد. محکم زد توی صورتم. درد توی تمام تنم پیچید. 

-شاهرخ ببرش طویله تا به زودی سنگسارش کنیم. 

شاهرخ اومد سمتم. 

-به من دست نزن!

-ساکت شو، زیاد حرف می زنی!

دستم رو پشت کمرم با طناب بست و بلندم کرد. 

نگاهم توی جمعیت به نگاه زنی گره خورد که صورتش رو پوشیده بود اما انگار نگاهش برام آشنا بود. 

سرم رو بالا گرفتم. نباید جلوی این جماعت کم می آوردم. من تربیت کرده ی خان بودم. 

پرتم کرد توی طویله. اومد سمتم. کنارم روی زمین روی هر دو پا نشست. 

تف کردم رو زمین که قهقهه ای زد و دستی گوشه ی لب خیسم کشید. 

همون انگشتش رو کرد توی دهنش. متعجب نگاهش کردم. 

-تو خیلی جذابی، خیلی!

و بلند شد و از طویله بیرون رفت. در طویله بسته شد. نور کمی از بیرون وارد طویله می شد. 

به سختی روی زمین نشستم. باورم نمی شد شهریار چنین آدمی باشه. 

اگر سنگسارم می کردن چی؟ تازه فهمیدم چه سرنوشت شومی قراره برام رقم بزنن. 

سرم رو روی زانوهام گذاشتم. تمام خاطرات کودکیم جلوی چشمهام بودن. محبتهای بی دریغ پدر.




برچسب ها گندم ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر