قادر رنجبر نظرات شنبه 14 بهمن 1396 ، 10:40 ب.ظ

.



با سردرد شدیدی چشمام رو باز کردم
دیگه نباید به شرکت محمد میرفتم حوصله ی ماجرای جدید رو نداشتم

بی حوصله دوباره چشمام رو بستم و چنگی تو موهای بلندم انداختم
سر درد امونم رو بریده بود
نا خوداگاه صدام رو بالا بردم و شروع کردم به داد کشیدن

_اه ، همینم کم مونده بود تو اسیرم کنی

سعی کردم از جام بلند شم ولی سرم گیج رفت و دوباره روی تخت اهنی افتادم

نفسم رو با صدا بیرون فرستادم بدون اینکه دوباره سعی کنم چشمام رو بستم و سعی کردم دوباره بخوابم....
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

با صدای وحشتناک هوشیار شدم و سعی کردم چشمام رو باز کنم ولی انگار ۱سال بی خوابی کشیده بودم 
شخصص که پشت در بود بی مهابا به در می کوبید
به شختی چشمام رو باز کردم و به کمک در و دیوار خودم رو به در ورودی اپارتمان رسوندم 

با حرص صدا بلند کردم

_بله

محمد_راحیل؟!
خوبی، باز کن این درو ببینم


شالی روی سرم انداختمو در رو باز کردم 

_بله محمد

محمد با دیدنم نفس راحتی کشید

محمد_یوقت اون موبایل و تلفن کوفتستو جواب ندی ، دلم هزار راه رفت

شونه هامو بالا انداختم

_خوب چیشده مگه خواب بودم 

با چشمای اعصبانیش نگاهم کرد
محمد_اینجور وقتا کا نمیخوای بیای شرکت یه خیر بده بهمون

_خوب باشه الان خبرو میدم من دیگه نمیام شدکت تو

خم شد و کفش های کالجش رو از پا دراورد
جلوش ایستادم و مانع ورودش شدم
متعجب ابرویی بالا انداخت و کمی بعد اخم کل صورتشو پوشاند

محمد_این کارا چه ملنی میده

_هر حرفی داری همینجا بزن

با عصبانیت دستش رو تخت سینم گذاشت و هلم داد و وارد خونه شد
نگاه عصبانیم رو به چشماش دوختم

_مگه با تو نبودم محمد

در رو محکم بهم کوبید و بدون توجه به سمت پذیرایی رفت


محمد_با من لج نکن راحیل ، اومدم اینجا واسه ی اثبات حرفام

لب باز کردم ولی خیلی سریع دستشو جلوی صورتم گرفت

محمد_هیس هیچی نگو ، من این سری حرفامو کامل میزنمو میرم

در کیفش رو باز کرد و یه پوشه از داخلش بیرون اورد
چند قدم بهم نزدیک شد و پوشه رو روبروم گرفت

محمد_بیا اینارو خوب ببین ، همه ی حرفامو اثبات میکنه

دستم پیش نمیرفت برای گرفتنش با اخم های در هم پوشه رو جلوم تکون داد

محمد_بگیرش بهت میگم

به چشمان سیاهش زل زدم ، اگر حرفاش راست بود و خواهرش بودم پس چرا هیچ شباهتی بهش نداشتم

با دندون های کلید شده روی هم در پوشه رو باز کرد و برگه ای رو بیرون کشید

محمد_بیا ببین ازمایش DNA واسه هردومون یکیه...

چشمام سر خورد روی برگه  هنوز تو شک اولی بودم که برگه ی دوم رو از پوشه خارج کرد

محمد_این هم برگه ی پرورشگاه... خوب ببینش

ماتو مبهم برگه هارو از دستش گرفتمو به نوشته هاش چشم دوختم
باورم نمیشد همه چیز مثل یک کابوس بود
چشمام ناباور روی نوشته های کاغذ میچرخید
دستای محمد صورتمو قاب کرد بالا اورد
انگشتان شستش رو روی گونه هام کشید و اشک های جاری شده روی صورتمو پاک کرد

محمد_ باورت شد راحیل؟ باورت شد که خواهر کوچولوی خودمی

توی چشماش نگاه کردم

_گناهم چی بود که نخواستنم؟ چرا تو را خواستند منو نه؟ 

محمد_هییییس ... همه تو رو میخواستن و میخوان فقط ... فقط

پوزخندی زدم و گفتم

_فقط مادرم... کسی که بدنیام اورد منو نمیخواست

محمد_اره نمیخواست... ولی الان میخوادت

_هه ، زحمت کشیده ... زحمت کشیده ، حالم ازش بهم میخوره نمیخوام هیچوقت ببینمش

محمد دستای لرزونم رو توی دستاش گرفت

محمد_باش عزیز دردونه ی من ، نگران چیزی نباش هرچی که تو بخوای همون میشه


_چرا بهم گفتی محمد ... چرا نذاشتی همینطوری زندگی کنم

محمد_چون نمیخواستم بجای من امیر تکیه گاهت باشه

با دهانی باز نگاهش کردم 
دستی به پشت گردنش کشید

_خیلی خودخواهی ،

محمد_خوب چیکار کنم حسودیم میشد... البته این برای قبل مرگ پدرت صدق نمیکنه برای بعدشه
در اصل میخواستم خواهرمو واسه ی خودم داشته باشم ... من خیلی دوستت دارم کوچولو

اخم تصنعی روی صورتم شکل دادم

_کوچولو عمته

صدای خنده ی بلندش تو خونه پیچید... به خنده ی مردونه و بی عیبش خیره بودم که تو یک حرکت تو اغوشش جا گرفتم
بوسه ای روی سرم زد

محمد_خواهرم میمونی دیگه نه؟

دروغ چرا از ته دل خوشحال بودم که محمد برادرمه ... دیگه تنها نبودم

_شرط داره

تو گلو خندید....

محمد_شیطون ، هر شرطی باشه قبوله

_هیچوقت تنهام نذاری


 لبخندی رو لب هاش شکل گرفت و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و اروم لب زد

محمد_هیچوقت تنهات نمیذارم

تو سکوت به چشماش نگاه کردم ، لب باز کردم تا حرفی بهش بزنم ولی پشیمون شدم 
تیز تر از این حرفا بود 

محمد_چی میخواستی بگی؟ بگو

_هیچی

محمد_بگو خواهری... نمیخوام چیزی تو دلت بمونه

برای گفتنش دو دل بودم ... ولی دلو زدم به دریا و حرفمو زدم

_هیچوقت نمیخوام اون زنو ببینم... هیچوقت

تو هم رفتن صورتش و لبخند تلخش چیزی رو درون قلبم مچاله کرد

_هرچی تو بخوای تا هروقت نخوای ببینیش من هیچ اصرار ندارم براش

خیره به چشماش توی فکر رفتم

اصلا اون میخواد منو ببینه؟
تو دلم پوزخندی به خودم زدم

هع راحیل خانوم اون اصلا نمیخواد تورو ببینه اصلا وجودت براش مهم نیست اونوقت تو شرط هم میذاری


محمد_به چی فکر میکنی؟

_اممم هیچی ... میشه بریم سر خاک بابا

چشماش برق زد ...

محمد_چرا که نه ، با کمال میل

ابرویی بالا انداختم !

_حالا چرا انقدر خوشحال شدی؟

محمد_اخه فکر نمیکردم بابا رو انقدر زود و راحت بپذیری

دست به سینه شدم ، لبخندی زدم

_ولی من بابا رامینمو گفتم 

محمد خیلی سریع تغیر حالت داد و انگار که کشتی هاش غرق شد ، سری تکون داد

محمد_باشه عزیز حاظر شو میریم

قدمی جلو برداشتمو روی پنجه های پام بلند شدم 
بوسه ای کوتاه روی گونه ش نشوندم

دستش رو متعجب روی گونه اش گذاشت و ناباور گفت

محمد_راحیل...!


لبخندی زدم و به عقب برگشتم و به سمت اتاق رفتم

_میرم حاظر شم

وارد اتاق شدم و پشت سرم در رو بستم و بهش تکیه دادم 
دستمو روی قلبم گذاشتم
خوشحال بودم از ته قلبم ، اینکه هنوز خانواده داشتم لذت بخش بود

سریع یه مانتو و شلوار مشکی از بین  لباس هام برداشتمو  یه شال زرشکی روی سرم انداختم

چند تقه به در خورد و پشت سرش صدای مردونه ی محمد به گوشم رسید

محمد_من میرم تو ماشین ، شما هم حاضر شدی...

با باز شدن در حرفش قطع شد ... لبخندی زد و انگشتش رو روی بینیم زد

محمد_بیا

ریز خندیدم 
دستمو توی دستش گرفت و همزمان باهم از ساختمون خارج شدیم

در ماشین رو برام باز کرد و مسخره حساب تا کمر خم شد 

محمد_بفرمایید بانو

_دیوونه



"امیر"

روی کاناپه دراز کشیدمو دستی رو صورتم کشیدم
از دیشب مدام تو فکر راحیل بودم
وقتی به حرکتم فکر میکردم کل عصابم متشنج میشد

چیکار کرده بودم...
اولین باری بود که حس خوبی نداشتم
ناراحت بودم از ناراحت شدنش...
موبایلمو از تو جیبم دراوردمو روی شماره ی محمد ضربه زدم

طولی نکشید تا جواب داد

محمد_جانم داداش

_علیک سلام کجایی؟

محمد_ سلام از ماست برادر ، با راحیلم

_اها... قبول کرد

محمد_اره خدارو شکر... بالاخره خواهر دار شدم

_همیشه به شادی مزاحمت نمیشم

محمد_مراحمی... بیایم دنبالت

قبل از اینکه بخوام جوابشو بدم صدای بلند راحیل لالم کرد

راحیل_نه محمد

پوزخند صداد داری زدم

_مثله اینکه خواهر جونتون خوشش نمیاد
مراقبت کن
خداحافظ

عصبی گوشیم رو روی میز انداختم...


 چنگی تو موهام کشیدم و عصبانی با خودم شروع کردم به حرف زدن

_خاک تو سرت امیر .... خاک ، مردک احمق غرورتو گذاشتی زیر پات 
اونوقت یه دختر بچه برات ناز میکنه ... پست میزنه

کوسن روی مبل و برداشتم و به طرف دیوار پرت کردم فریاد کشیدم

_لعنت بهت راحیل که زندگیمو ریختی بهم

ارنجمو به زانوهام تکیه دادم و سرمو توی دستم گرفتم
انگار مغزم تازه داشت فعال میشد و بهم نهیب میزد که به راحیل هیچ ربطی نداره

ولی چشماش... لعنت به چشماش که مدام جلو چشمام بود

با زنگ موبایلم نگاهمو رو میز چرخوندم عکس سردار روی گوشی خودنمایی میکرد
دست جلو بردم و برش داشتم 

_سلام سردار

سردار_به سلام اقا امیر ... کم پیدایی جوون

لبم رو تو دهنم کشیدم و کمی مکث کردم 

_شرمنده سردار درگیره شرکت بودم

سردار_شرکت؟ نکنه خودت هم باورت شده وکیلی؟

شرمنده شدم ... من برای ماموریتم تو شرکت محمد مشغول به کار شده بودم و حالا خیلی از موضوع اصلی دور شده بودم

سردار _ باید ببینمت امیر ... حالت خوب نیست انگار


دستی روی چونه م کشیدم راست میگفت حالم خوب نبود 

سردار_ما هموز همون امیر جدی رو میخوایم که با کلی تلاش خودشو تو گروهمون جا کرد
یادت که نرفته دوسال زور زدی تا تونستی تو اطلاعات ایران وارد شی

نفس عمیقی کشیدم

_میدونم سردار ، میدونم ولی ....

تا پایان جمله م صبر نکرد و حرفم رو قطع کرد

سردار_بهونه نیار امیر من از همه چی خبر دارم 
اصلا شرکت اقای موحد بهونه ی خوبی نیست

سکوت کردم ...
حریف این مرد نمیشدم  مرد دوستداشتنی که هرچی تو ایران داشتم رو مدیونش بودم

_چشم سردار ... چشم

سردار _ فردا بیا ببینمت ... حتما ،فراموشت نشه ها غرق شغل وکالت نشی دیگه مارو هم یادت نیاد

خندیدم ... راست میگفتند ۷۰%شوخی جدی است این مرد شوخی شوخی جدی تیکه می انداخت

_خیالتون راحت

سردار _ خیالم راحته ... پس ، فردا ساعت ۴ بیا دفتر


_چشم 

سردار_چشمت بیبلا ، فردا میبینمت مواظب خودت باش خدا نگهدار



"راحیل"

اب رو روی سنگ قبر بابا ریختم و روشو دست کشیدم و شستمش
گ
گلبرگ های شاخه های رز رو پرپر کردم و روی سنگ مزارش ریختم

_سلام بابایی خوبی؟

بی توجه به بغض توی گلوم با انگشت هام ضربه ای به  سنگ زدم و شروع کردم به فاتحه خوندن

محمد هم متعاقب من خم شد و چند ضربه به سنگ زد و زیر لب فاتحه ای برای بابا خوند

چقدر دلن میخواست برای بابا حرف بزن ولی وجود محمد مانع این میشد

خیره به سنگ بودم و متوجه گذر زمان نبودم
با صدای محمد به خودم اومدم

محمد_خواهری هوا داره تاریک میشه بلند شو کم کم بریم

لب هام رو جمع کردم و لبخند کوچکی رو لب هام شکل دادم

از روی زمین بلند شدم و خاک مانتو و شلوارمو تکوندم

_بریم

دستمو توی دستش گرفت و به سمت ماشین رفتیم




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر