قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 28 تیر 1396 ، 02:52 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 



صحبت كردى؟

-آره. 

-این كه خیلى عالیه ... عكس العملشون چى بود؟

-خوشبختانه پذیرفتن؛ اما بارما، نمیخوام بازى كش پیدا كنه. 

-منم باهات موافقم اما میخواى چیكار كنى؟

تمام كارهایى كه می خواستم انجام بدم به بارما گفتم و کارهای که بارما  مى خواست انجام بده رو توضیح دادم. 

سمت اتاق خانم طهماسب رفتم. 

-سلام خانم طهماسب. 

-سلام. احوال خانم آریا؟

-مچكرم. عزیزم میشه ژورنال لباسهاتو بیارى؟ 

-بله حتماً. 

طهماسب با ژورنال لباس اومد. هر دو روى مبل نشستیم. نگاهى به لباسها انداختم. لباس قرمز بلندى نظرم رو جلب كرد. 

-این لباس و میخوام. 

-براى كِى؟

-تا دو روز دیگه به دستم برسه. 

-باشه، حتماً. 

از جام بلند شدم و سمت اتاق خودم رفتم. از صبح كه اومده بودم ساشا یا شاهو، هیچكدومشون رو ندیده بودم. 

تا عصر هم از هیچكدوم خبرى نبود. 

وسایلام رو جمع كردم و با تاكسى سمت خونه ى بارما رفتم. با كلیدى كه همراهم داشتم در و باز كردم. 

با چند گام بلند به در ورودى سالن رسیدم و وارد سالن شدم. بارما مشغول خوندن مجله بود و عایشه هم طبق عادتش داشت بافتنى مى بافت. 

-سلام به زوج خوشبخت خودمون. 

هر دو لبخندى زدن. بارما گفت:

-به نظر خیلى خوشحال میای! چیزى شده؟

روى مبل نشستم. 

-خوب، خبر كه زیاده. 

بارما ابرویى بالا داد گفت:

-امیدوارم همه به نفع تو تموم بشه. 

تموم اتفاقات رو براشون تعریف كردم. بارما با دقت به حرفهام گوش مى كرد. 

بعد از تموم شدن صحبت هام گفت:

-اینطور كه به نظر میاد چیزى تا پایان این بازى نمونده. 

-آره اما من استرس دارم و از اینكه عكس العمل ساشا چیه میترسم!

-منم نمیدونم اما امیدوارم خیلى بد نباشه. 

سرى تكون دادم كه بارما گفت:

-پس براى چند روز  دیگه یه جشن تو همین خونه.

-خیلى عالیه و من همه ى خانواده ى زرین رو دعوت مى كنم. 

-خیلى خوبه. موفق باشى. من میرم استراحت كنم. 

-برو. 

سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود. درگیر عكس العمل ساشا از اینكه اگر بفهمه تمام ورشكستگیشون نقشه ى من بوده. 

با ذهنى درگیر شب رو به صبح رسوندم. 

صبح مثل همیشه شركت رفتم و كارهام رو انجام دادم. ساعت چهار خیابان لاله زار، كافه شب قرار داشتم. 

وسایلم رو جمع كردم و از شركت بیرون زدم. با تاكسى به خیابان لاله زار رفتم. وارد كافه شب شدم. 

با نگاهم میزها رو از نظر گذروندم. 

با دیدنش كه روى میز كنار پنجره نشسته بود پوزخندى زدم و با گامهاى محكم سمت میز رفتم. 

رو به روش كنار میز ایستادم. با دیدنم از جاش بلند شد گفت:

-كارم دارى؟

لبخندى زدم. 

-اول اینكه سلام. 

-سلام ... من این روزا حالم خوب نیست. 

صندلى رو عقب كشیدم و نشستم. نگاهى بهش انداختم. 

چهره اش پژمرده تر شده بود. گارسون اومد سمت میز. سفارشات رو گرفت و رفت. 

دستامو روى میز گذاشتم و نگاهم رو به نازیلا دوختم. 

گفتم:

-من واقعاً متعجب شدم شما از آقاى زرین جدا شدین. 

نازیلا سرش رو پایین انداخت گفت:

-نمیدونم چرا شاهو این كار و كرد ... ما عاشق هم بودیم؛ خدا نبخشه اونى رو كه این وسط داره موش میدوئونه. 

-یعنى تو میگى شاهو عاشق زن دیگه اى شده؟

نازیلا عصبى گفت:

-حتماً براش ناز اومده!

-یعنى عشق آقاى زرین نسبت به شما انقدر كم بوده كه با یه ناز زن دیگه خودشو وا داده؟

-من منظورم این نبود. 

-مهم نیست منظورت چى بود.


گارسون اومد و سفارشات و روى میز گذاشت و رفت. قهوه ام رو جلو كشیدم و همینطور كه بی هوا هم میزدم گفتم:

-دلت میخواد تا دوباره پیش شاهو برگردى؟

-چطورى وقتى شاهو طلاقم داده؟

-كارى نداره ... بسپرش به من. 

-به تو؟!

پوزخندى زدم. 

-بله به من؛ اگر اعتماد ندارى همین الان پاشو برو و فكر شاهو رو هم از سرت بیرون كن. 

-نه، نه. هرچى تو بگى ... اما چطورى؟

-آفرین. ببین، من چند شب دیگه یه مهمونى تو خونه ام برگزار مى كنم. آدرس و همون روز و یكساعت قبل از اینكه بخواى بیاى برات مى فرستم. اونجا منتظرتم. 

كمى خم شدم روى میز. 

-اما یه چیزی ... هیچ كس نباید از ملاقات امروز ما چیزى بدونه، هیچ كس!

-خیالت راحت باشه. 

به صندلیم تكیه دادم. 

-دیگه كارى باهات ندارم، میتونى برى! منتظر باش. 

نازیلا از روى صندلى بلند شد و كیفش رو برداشت. تشكر كرد و از كافه بیرون زد. 

قهوه ام رو بو كشیدم و نگاهم رو از پنجره به رفت و آمد مردم تو یه غروب زمستانى دوختم. 

از اینكه قراره اون شب چه اتفاقاتى بیوفته استرس گرفتم. 

چند روزى از ملاقاتم با نازیلا میگذره و توى این مدت همه چى براى یك مهمانى آماده بود. 

امروز كارت دعوتى كه آماده كرده بودم رو خودم شخصاً میخواستم ببرم عمارت و به دستشون بدم. 

میدونستم امروز قراره بهرام رو از شركت بیرون كنه و چه بهتر اونجا باشم وقتى از همه جا بریده و دیگه پیش خانواده اش هم جای نداره. 

صبر كردم تا همه از شركت بیرون برن بعد برم. 

عجیب بود ساشا این روزها كم حرف شده بود.

وسایلم رو برداشتم و نگاه آخر رو به كارت دعوت انداختم. در اتاقم رو قفل كردم و از شركت بیرون اومدم. 

سوار ماشین شدم. آدرس عمارت رو دادم. 

با یادآورى روزهایى كه توى اون عمارت داشتم دوباره حالم بد شد و طعم گس حقارت رو زیر زبونم حس كردم. 

آهى كشیدم اما چیزى به پایان نابودى خانواده ى بزرگ زرین نمونده بود. دلم میخواست اون لحظه رو با چشم هاى خودم ببینم 

ماشین كنار عمارت نگهداشت. از ماشین پیاده شدم و نفسى كشیدم تا از التهابى كه توى قلبم بالا پایین مى شد كم بشه. 

دسته گل رو توى دستم جابجا كردم و زنگ رو فشردم. صداى ناشناسى توى كوچه پیچید. 

-كیه؟

-ویدا آریان هستم. 

-بله، چند لحظه ...

با باز شدن در، در و كمى به عقب هول دادم. نگاهى به حیاط بزرگ عمارت كه انگار تو خواب زمستانى فرو رفته بود انداختم. 

وارد حیاط شدم و در و پشت سرم بستم. 

چند گام بیشتر برنداشته بودم كه ساشا از عمارت بیرون اومد. گرمكن مشكى تنش بود. 

با دو گام بلند خودشو بهم رسوند و رو به روم قرار گرفت. لبخندى زدم. 

-سلام. 

-نگفته بودى قراره اینجا بیاى!!

-جواب سلام واجبه ها!

-علیك. براى چى اومدى؟

-ناراحتى از اینكه اومدم؟

-نه، اما چرا بیخبر؟

-چرا؟ چیزى شده؟ ... اومدم براى مهمونى دعوتتون كنم و خودم شخصاً از خانم بزرگ بخوام تا تشریف بیارن. 

ساشا انگار كلافه بود. دستى پشت گردنش كشید. 

-تعارف نمی كنى بیام داخل؟ هوا سرده. 

-چرا، بفرما داخل. 

چرخید و كنارم قرار گرفت.

با هم به سمت عمارت رفتیم. در سالن و باز كرد، كنار ایستاد و گفت:

-بفرما. 

وارد سالن شدم. هر جاى این عمارت رو نگاه مى كردم خاطره داشتم و همه ى خاطرات تلخ و گزنده. 

خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه بود. 

كاش جاى اینهمه كتاب خوندن كمى از خودخواهیش كم میشد و اطرافیانش رو به چشم ابزار نمى دید. 

با دیدنم عینكش رو برداشت گفت:

-سلام خانم آریا. 

سمتش رفتم و دستم و به احترام دراز كردم طرفش. دستم رو فشرد گفت:

-خوشحالمون كردى. 

-ممنون، لطف دارین. 

با تعارف خانم بزرگ روى مبل نشستم. ساشا رو به روم نشست. نگاهش عمیق و خیره بود. 

لحظه اى تپش قلب گرفتم. دلم عجیب مى خواست الان كنارش نشسته بودم. 

نگاهم رو ازش گرفتم. خدمتكار چاى و كیك آورد. دست تو كیفم كردم و كارت رو بیرون آوردم. طرف خانم بزرگ گرفتم. 

-خوشحال میشم تشریف بیارید. یه مهمونى دورهمى هست. 

خانم بزرگ لبخند پر غرورى زد گفت:

-حتماً. 

فقط من از همه دعوت كردم و دوست دارم این خانواده ى دوست داشتنى همشون تشریف بیارن. 

-تو به ما لطف دارى دخترم، حتماً میایم. 

لبخندى از سر آسودگى زدم و كمى از چائیم رو خوردم. كمى راجع به كار با خانم بزرگ صحبت كردم كه بهراد هم به جمعمون پیوست. 

با دیدنم لبخند دندون نمائى زد گفت:

-من چشم هام داره درست مى بینه و بهترین مدلینگ اینجاست؟

از روى مبل بلند شدم و لبخندى زدم. 

-بله، كم سعادتى شماست. 

بهراد سرى خم كرد گفت:

-عفو بفرمائید بانو آریا. 

و به گرمى دستم و فشرد. 

-خوشحالم مى بینمت. 

-ممنون. 

با صداى زنگ خونه ساشا نگاهى به ساعت انداخت. سریع از روى مبل بلند شد.

گفت:

-مى رم در و باز كنم. 

بهراد با صدایى كه تعجب توش موج میزد گفت:

-هستن كه باز كنن!

-نه خودم میرم. 

و سریع سمت در سالن رفت. بهراد شونه اى بالا داد و روى مبل كنارم نشست. 

من كه میدونستم كى پشت دره اما صبر كردم تا ببینم چى میشه. 

با بهراد شروع به صحبت كردیم اما تمام حواسم اون بیرون بود. كیفم رو برداشتم. 

-با اجازه من برم. 

-بودى. 

-نه دیگه برم ... فقط یادت نره حتماً بیاى. 

دو تا دستهاش رو گذاشت روى چشمهاش. 

-چشم، حتماً. 

با خانم بزرگ خداحافظى كردم. بهراد گفت:

-تا كنار در همراهیت مى كنم. 

لبخندى زدم و همراه بهراد سمت در سالن رفتیم. بهراد در و باز كرد گفت:

-بفرمائید ... 

اما با دیدن بهرام و زنش شوكه گفت:

-این اینجا چیكار مى كنه؟

ساشا عصبى داشت به بهرام چیزى مى گفت. بهرام سر بلند كرد و با دیدن بهراد گفت:

-سلام داداش. 

-سلام. تو اینجا چیكار مى كنى؟!

-خونه ى پدریمه ... نباید بیام؟؟

بهراد پوزخندى زد. 

-چرا اما یادت رفته با چه آبروریزى رفتى؟

-من اشتباه كردم اما حالا برگشتم. 

ساشا با صدایى كه سعى داشت عصبانیتش رو كنترل كنه گفت:

-تو غلط كردى ... از هر جا اومدى همون جا بر مى گردى. 

-اما ...

-همین كه شنیدى ؛ فكر كردى نمیدونم احتشام با چه خفت و خارى از شركتش پرتت كرده بیرون؟

-اما ساشا من جز اینجا جایى ندارم. 

-روزى كه رو در روى ما ایستادى باید فكر اینجاش رو مى كردى. 

با صداى خانم بزرگ به عقب برگشتم. عصاشو كوبید زمین گفت:

-دست زنت و میگیرى میرى، فهمیدى؟ من نوه اى به اسم تو ندارم!

-اما خانم بزرگ ...

-همین كه شنیدى.

بهرام نگاهى از سر عجز به خانم بزرگ انداخت. گفت:

-اما خانم بزرگ من هیچ كجا ندارم برم. 

-از همونجایی كه اومدى برو. من نوه اى به اسم تو ندارم. 

چرخید و داخل رفت. بهرام رو به ساشا كرد. 

-تو یه چیز بگو. من چیكار كنم؟

ساشا با تن صداى محكمى گفت:

-حرف منم حرف عزیزه ... شبى كه بهت گفتم دارى اشتباه مى كنى تو چیكار كردى؟ خیلى راحت ما رو پس زدى و رفتى، حالام دیگه توقع بخشش از ما نداشته باش. 

با قدم هاى بلند اومد كنار من و بهراد كه كنارم ایستاده بود. 

از ته چشمش نگاهى بهم انداخت گفت:

-میرى؟

-بله. 

سرى تكون داد و وارد خونه شد. بهرام هنوز تو حیاط ایستاده بود و به ما نگاه مى كرد. رو كردم به بهراد:

-من دیگه میرم. 

-خوشحالمون كردى. 

لبخندى زدم و با قدم هاى استوار سمت در حیاط رفتم. لحظه اى رو به روى بهرام و زنش مكث كردم. سرى تكون دادم و اون عمارت نفرین شده رو ترك كردم. 

نفسى كشیدم و از اینكه كارها اونطورى كه من مى خواستم داشت پیش مى رفت لبخندى روى لبم نشست. 

سمت خونه رفتم و تمام اتفاقاتى كه امروز افتاده بود رو براى بارما تعریف كردم. از استرسى كه داشتم حرف زدم. 

از اینكه تنها نبودم و بارما و خانواده ام این بار همراهم بودن ته دلم قرص بود و باعث مى شد تا كمتر دلم شور بزنه. 

همه چیز براى شب مهمونى آماده بود. بابا و مامان رو هم دعوت كرده بودم   

اما از اینكه بعد از این همه مدت این دو خانواده رو به روى هم قرار مى گرفتن و چه عكس العملى مى خواستن نشون بدن!

از هیجان و استرس زیاد شب بدى رو پشت سر گذاشته بودم و كمى كسل بودم. لباس پوشیده سمت شركت حركت كردم. 

كلى كار داشتم و استرس و هیجان مهمونى از همه بدتر بود. مثل همیشه تو اتاق نشسته بودم كه در اتاق بى هوا باز شد. 

سر بلند كردم. با دیدن شاهو ابرویى بالا دادم. لبخندى زد گفت:

-شنیده قراره مهمونى بگیرى، دلیلش چیه؟ 

دستامو قلاب كردم و روى میز گذاشتم. نازى به صدام دادم. 

-باید دلیل داشته باشه؟

گوشه ى ابروشو خاروند گفت:

-نه، خیلیم عالیه! 

پوزخندى زدم. دلم مى خواست اون لحظه اى كه مى فهمه من ویدیام رو ببینم چه عكس العملى نشون میده. 

بالاخره شب مهمونى رسید. از صبح استرس داشتم و دلم شور میزد. بیشتر از عكس العمل ساشا مى ترسیدم. 

لباسم رو پوشیدم و آرایشى انجام دادم. همه چى براى مهمونى آماده بود. 

در سالن باز شد و مامان همراه بابا وارد شدن. 

با دیدن مامان بابا لبخندى زدم و مامان و گرم به آغوش كشیدم. 

عطر تنشو بلعیدم. حس آرامش وارد تك تك سلول هاى بدنم شد. بارما با مامان بابا احوالپرسى كرد. عایشه فارسى نمى فهمید فقط در حد احوالپرسى. 

هرچى به اومدن خانواده ى زرین نزدیك تر مى شدیم استرسم بیشتر مى شد. 

با صداى زنگ در نفسم رو كلافه بیرون دادم. بارما لبخندى زد گفت:

-آروم باش. حتماً شبنم با عمه اش اومده. 

از روى مبل بلند شدم و كنار در منتظر موندم. در سالن كه باز شد چهره ى زیباى شبنم نمایان شد. 

لبخندى زدم و به سمتش رفتم. همو به آغوش كشیدیم. كنار گوشش لب زدم:

-این مدت كه ایران اومدم خیلى كمكم كردى.

شبنم لبخند مهربونى زد گفت:

-كارى نكردم، وظیفه ام بود. تنها كاریه كه براى دوستم مى تونستم انجام بدم. 

با عمه ى شبنم كه واقعاً خیلى كمكم كرده بود روبوسى كردم و به سمت سالن پذیرایى رفتیم. 

مامان و بابا با دیدن شبنم اول كمى تعجب كردن اما نذاشتم بیشتر فكرشون رو درگیر كنن. رو كردم به بابا:

-شبنم رو كه یادتونه؟ این مدتى كه ایران اومدم خیلى كمكم كرد و تا جائى كه تونست همراهم بود. 

مامان چهره اش گل انداخت و شبنم رو با محبت بغل كرد. شبنم با دیدن عایشه لحظه اى متعجب شد گفت:

-ایشون ...

خندیدم و سرى تكون دادم. 

-توام از شباهت من و عایشه تعجب كردى، درسته؟

-آره خیلى ... تو نگاه اول شبیه هم هستین. 

-آره خودمم براى بار اول كه دیدمش شوكه شدم. 

شبنم با بارما و عایشه هم احوالپرسى كرد و روى مبل ها جا گرفتیم. دلم شور میزد. میدونستم اتفاقات خوبى تو راه نیست. 

با صداى زنگ قلبم زیر و رو شد و چیزى ته دلم خالى شد. انگار حال بقیه هم دست كمى از من نداشت. 

با راهنمایى خدمتكار مامان و بابا به همراه شبنم و عمه اش و عایشه به سمت اتاقى رفتن. 

بارما دستش و پشت كمرم گذاشت گفت:

-آروم باش. 

-نمى تونم. 

-چیزى نیست. همراه من بیا. 

با هم به سمت در ورودى سالن رفتیم و كنار در ایستادیم. 

خدمه در سالن رو باز كرد. اول خانم بزرگ وارد سالن شد و به گرمى احوالپرسى كرد. 

بهراد با دیدن بارما لبخند دندون نمایى زد و گفت:

-احوال شما؟ خوشحالم اینجا مى بینمتون. 

بارما به گرمى دستش و فشرد. نگاهم به نگاه متعجب

ساشا و شاهو افتاد. انگار هر دو با دیدن بارما شوكه شده بودن. شاهو زودتر از ساشا به خودش اومد و رو كرد به بارما گفت:

-آقاى كاپور ... شما، اینجا؟ گفتم آدرس این خونه چقدر آشناست! 

بارما سرى به نشونه ى آشنایى مجدد خم كرد گفت:

-بنده هم خوشحالم از دیدار مجدد شما آقاى زرین. 

حالت چهره ى شاهو نشون میداد كه دنبال چیزى هست. ساشا توى دو قدمیمون ایستاد گفت:

-شما و خانم آریا چطور همو مى شناسید؟

بارما آروم روى شونه ى ساشا زد گفت:

-ویدا جان بهتون نگفته كه یكى از بهترین مدل هاى شركت من بوده و از بچگى زیردست خودم بزرگ شده؟

ساشا ابرویى از تعجب بالا انداخت گفت:

-یعنى از بچگى ایشون رو مى شناسید؟ 

بارما با خونسردى كامل سرى تكون داد. 

-بفرمائین. خیلى خوش اومدین. 

ساشا هنوز تو شوك بود و نگاهش گنگ بود. دستم رو به آرومى لمس كرد طورى كه كسى نفهمه زمزمه كرد:

-چرا حقیقت رو نمیگى؟

قلبم ضربان گرفت و ترسیده سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم كه چشم ازم گرفت و به سمت سالن رفت. 

اما من شوكه سر جام ایستادم. منظور ساشا از این حرف چى بود؟ نكنه فهمیده من ویدیام؟! 

اگر فهمیده پس چرا عكس العملى نشون نمیده؟ 

گیج شده بودم و استرس و هیجان زیاد باعث شده بود افت فشار پیدا كنم. 

سرانگشتام سرد شده بود و قلبم سنگین میزد. 

با گام هاى محكم و استوار سمت سالن رفتم و كنار بارما رو به روى خانواده ى زرین نشستم. 

خدمه شروع به پذیرائى كرد.




برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر