قادر رنجبر نظرات جمعه 29 دی 1396 ، 08:57 ب.ظ



دوباره دستم و گرفت و رفتیم سمت خونه..در خونه رو با کلید باز کرد و رفتیم تو..چراغا خاموش بودن..

امیر دستشو دراز کرد و کلید برق رو زد..همزمان با روشن شدن خونه صدای جیغ،دست،سوت و تولدت مبارک رفت هوا...

شوکه به کسایی که با شادی شعر تولدت مبارک میخوندن نگاه کردم..

با حیرت برگشتم سمت امیرعلی..با لبخند دستشو گذاشت پشت کمرم و مجبورم کرد باهاش همقدم بشم..

تو همون حالت گفت:
-بریم پیش بقیه..

از حرکت ایستادم و برگشتم سمت امیرعلی..تو چشماش نگاه کردم با همه محبتی که از خودم سراغ داشتم..


با مهربون ترین صدایی که میتونستم گفتم:
-امیر خیلی ازت ممنونم..من هنوز تو شوکم..نمیدونم چی باید بگم..تو خیلی خیلی خوبی!..

امیر دستی به صورتم کشید و اروم گفت:
-تو هنوز نمیدونی چه جایگاهی برای من داری..بالاخره میفهمی!..برای خوشحالیت هرکاری میکنم..حالا هم بیا بریم پیش بقیه!..

همین که جمله ش تموم شد صدای اعتراض همه بلند شد..وای خدا..

اصلا حواسم نبود جلوی این همه ادم ایستادیم با هم حرف میزنیم..لبخندی به امیر زدم و رفتیم پیش بقیه..

بعد از نیم ساعت که همه بهم تبریک گفتن و منو امیر هم ازشون تشکر کردیم رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم..وقتی وارد شدم یه جعبه روی تختم بود..با کنجکاوی رفتم سمتش..

همین که دستمو دراز کردم ببینم چیه،چند تقه به در خورد و بعد از اون صدای امیر اومد:
-میشه بیام تو؟!..
-بیا امیر..
.

با لبخند اومد داخل و نگاهی به من انداخت گفت:
-میگم باران میشه اون لباسی که برات خریدم بپوشی؟!..
-کدوم لباس؟!..

به همون جعبه روی تختم اشاره کرد و گفت:
-همین که رو تختتِ دیگه!..

با لبخند نگاهی به جعبه انداختم..امروز هرچی امیر بگه همون میشه..این همه برام زحمت کشیده نباید بزنم تو ذوقش..

با همون لبخند سرمو تکون دادم و گفتم:
-باشه همین و میپوشم!..

-پس من میرم توهم اماده شو بیا..
-باشه..

امیر رفت بیرون..لباس رو از جعبه اوردم بیرون..یه پیراهن شب دکلته بلند نقره ای..

جنس پارچه ابریشم بود..اینقدر نرم بود که هی لیز میخورد..بلند بود تا مچ پام..از بالا تا پایین تنگ بود..

یه کت کوتاه هم داشت که سرشونه های برهنه م رو بپوشونه..فکر همه جا رو کرده..یه جفت صندل پاشنه 7سانتی نقره ای هم داخل جعبه بود..

از این همه دقتش لبخندی نشست روی لبام..سلیقه ش فوق العاده اس..لباس و گذاشتم رو تخت و رفتم یه دوش سریع گرفتم..

نشستم جلو اینه..موهامو خشک نکردم همینجور خیس بهشون یکم موس زدم تا موج دار بمونن..

یه سایه نقره ای پشت پلکام زدم و ادامه ش رو مشکی کردم..یه مداد نقره ای هم تو چشمام کشیدم و دور چشمامو خط چشم مشکی کشیدم..

یه رژگونه اجری و رژلب همرنگش ارایشمو تکمیل کرد..بلند شدم لباس رو پوشیدم..وقتی خودمو تو اینه دیدم شوکه شدم..

لباس تو تنم زیباییش صدبرابر شده بود..خیلی شیک و قشنگ بود..دلم میخواست بشینم جلوی اینه همش خودمو نگاه کنم..

نمیتونستم از اینه دل بکنم..کت رو پوشیدم و صندل ها رو هم پام کردم..یه نگاه دیگه تو اینه انداختم..همه چی عالی بود..

لبخندی زدم و درو باز کردم رفتم بیرون..از پله ها رفتم پایین..از صدای تق تق کفشام همه برگشتن سمتم..

تو جمعیت دنبال امیر گشتم..کنار شهاب و سهیل ایستاده بود و نگاهه خیره ش روی من بود و دهنش یکم باز مونده بود..

بهش لبخندی زدم که به خودش اومد..تکونی خورد و با قدمای سریع اومد سمتم..همه چشم شده بودن و به ما نگاه میکردن..

بهم که رسید لبخند خوشگلی زد و طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
-مثل فرشته ها شدی..
.


لبخندی زدم و دستمو گذاشتم تو دستش که دراز کرده بود طرفم..

نگاهی به تیپش انداختم..کت شلوار خاکستری پوشیده بود با پیراهن دودی و کراوات نقره ای..کراواتش همرنگ لباس من بود..

موهاشم که خیلی شیک درست کرده بود..شونه به شونه هم رفتیم پیش مهمونا و امیر ازشون تشکر کرد که دعوتش رو پذیرفتن..

بعد هم من رفتم پیش بهار اینا امیرعلی رفت پیش مردا..چشمم به خاله تارام اینا افتاد..ابروهام پرید بالا..چیشده که قابل دونستن اومدن جشن ما..

با تعجب برگشتم سمت بهار و گفتم:
-خاله اینا هم اومدن؟!..

سرشو تکون داد و زیر چشمی به خاله اینا نگاه کرد و گفت:
-امیرعلی گفت به همه زنگ بزنم..منم زنگ زدم دعوت کردم اونا هم اومدن!..

دوباره بهشون نگاه کردم..جوری به بقیه نگاه میکردن انگار جزام دارن..هیچ کس رو لایق هم صحبتی نمیدونستن..

فکر میکنن اسمون سوراخ شده این خانواده افتادن پایین..هیچ کس رو در حد و حدوده خودشون نمیدونن..

بزرگتر از مامانمه..یه دختر داره و یه پسر..دخترش که الان همراهشون بود اسمش سایه یه سال از من کوچیکتره..

پسرشم که به قول خودشون رفته ادامه تحصیل امریکا اسمش سبحان..سه سال از من بزرگتره..اصلا ازشون خوشم نمیاد..حتی سالی یکبار هم نمیان خونه ما..

مارو در حد خودشون نمیدونن..مامانم همین یدونه خواهر رو داره..خیلی هم دوسش داره اما اون اخلاقش یه جوریه..

مامانم قبلا خیلی تلاش کرد که باهاش یه رابطه خوب برقرار کنه اما اون همش کناره گیری کرد..مامانمم دیگه بی خیال شد..

یه دایی هم دارم که عاشقشم..دایی ماهانم..کانادا زندگی میکنه اما همیشه تلفنی باهامون حرف میزنه و هرموقع وقت کنه میاد پیشمون..

اخلاقش کپی برابر اصل مامانمه..خاله م حتی با داییم هم رابطه خوبی نداره..فقط با اونایی میپره که از خودشون بالاتر باشن..

هرچند هم ما هم داییم تقریبا وضع مالی خوبی داریم اما خوب برای هم صحبتی با خاله جان باید بالاتر میبودیم انگار..داییم خیلی سعی کرد برای عروسیم بیاد اما نتونست..

منم ازش گله ای ندارم چون میدونم همه سعیش رو کرده که بیاد اما نتونسته..داییم دوتا پسر داره فقط..آرمین و آرمان..

دوقلو های همسان هستن..هردوتا شباهت زیادی به داییم دارن..هم ظاهری هم اخلاقی...

زن داییم خیلی مهربونه اما داییم یه اخلاقای خاصی هم داره که پسراش هم مثل خودش شدن..از فکر اومدم بیرون و نگاهی به اطراف انداختم..چند نفری وسط داشتن میرقصیدن..

صدای اهنگ کر کننده بود..داشتم با لبخند به شمیم و سهیل نگاه میکردم که داشتن میرقصیدن..

سهیل همش مسخره بازی درمیاورد شمیم هم پاشو لگد میکرد..خیلی زوج باحالی بودن....
.


یهو صدای اهنگ قطع شد و همزمان صدای اعتراض اونایی که وسط بودن هم بلند شد..چراغای خونه هم یکی یکی خاموش شدن..

با تعجب یه نگاهی به اطراف انداختم تا امیرعلی رو پیدا کنم ببینم چرا چراغا رو خاموش کردن..یهو دستی از پشت، دور کمرم حلقه شد..

سرمو برگردوندم دیدم امیرعلیِ..با تعجب گفتم:
-چرا چراغا خاموش شدن؟!..

منو با خودش برد سمت میز و گفت:
-الان متوجه میشی عزیزم!..

تا اومدم دهن باز کنم جوابشو بدم دیدم امیرمحمد با یه کیک که کلی شمع روش بود داره میاد سمتمون..

با هیجان برگشتم سمت امیر و گفتم:
-وای امیر..

دیگه نتونستم چیزی بگم..خیلی هیجان زده بودم..این کار امشب امیرعلی دنیایی برام ارزش داشت..اینکه به فکرم بوده کلی هیجان زده م میکرد...

امیرمحمد کیک رو گذاشت روی میز جلومون..منو امیرعلی باهم نشستیم رو مبل..همه یک صدا شعر تولدت مبارک میخوندن..

دست امیر رو گرفتم تو دستم و گفتم:
-باهم فوت کنیم؟!..

چشماش رو باز و بسته کرد..خم شدم که فوت کنم یهو سوگل از بین جمعیت با اون صدای خوش اهنگش گفت:
-اول ارزو کن عزیزم!..

لبخندی بهش زدم و چشمامو بستم..نمیدونستم چه ارزویی کنم..تو دلم گفتم:
"خدایا هرچی صلاحمه همون بشه"

چشمامو باز کردم..دست امیر رو تو دستم فشردم و دوتایی خم شدیم و شمع هارو فوت کردیم..

با خاموش شدن شمع ها همه شروع کردن به دست زدن و امیرمحمد چراغها رو روشن کرد..شمع هارو از روی کیک برداشتیم..تازه تونستم کیک رو ببینم..

یه کیک مستطیل شکل بزرگ..که یه عکس از منو امیر روش بود..این عکس رو روز سیزده عید گرفتیم..

کناره هم ایستادیم و امیر یه دستشو حلقه کرده دور شونه هام منم سرمو از بغل تکیه داده بودم به سینه ش و هردومون به دوربین نگاه کردیم و لبخند زدیم..خیلی قشنگ شده بودیم تو این عکس..

لبخندی به امیر زدم و گفتم:
-چقدر کیکش قشنگ شده..

سرشو اورد کناره گوشم و اروم گفت:
-مگه میشه عکس تو روش باشه و قشنگ نباشه؟!..
.


ضربان قلبم رفت بالا..نفساش که به گوشم خورد مور مور شدم..امیر چرا امروز اینجوری شده..

نکنه چون تو اون حال جلوی کارخونه دیدم دلش برام سوخت؟..وای نه!.. من از ترحم متنفرم..یعنی این کاراش فقط از روی دلسوزیه؟..

یه غم عجیبی نشست روی دلم..من نیاز به دلسوزی کسی نداشتم..با لبخند بی جونی جواب امیر رو دادم..

یه کارد دادن دستمون دوتایی کیک رو بریدیم و یه تیکه گذاشتیم تو بشقاب..بچه ها همش میگفتن اینکارو بکنین اینکارو نکنین..

یه تیکه کیک زدم سر چنگال و با خنده گرفتم جلوی امیر..خم شد اول یه بوسه اروم زد روی دستم که جلوی دهنش گرفته بودم و بعد کیک رو خورد..

با این کارش قشنگ لرزش دستمو حس کردم..اخه چرا اینجوری میکنه امروز..یه چیزیش شده..

اونم یه تیکه گذاشت تو دهن من تا بالاخره بچه ها رضایت دادن دست از سرمون بردارن..خاله دنیا و مامانم کیک رو بریدن و پخش کردن بین مهمونا..

بعد از خوردن کیک نوبت رسید به هدیه ها..اول از همه عمو اردلان و خاله دنیا اومدن بهم هدیه دادن..یه سرویس طلای سفید..خیلی قشنگ بود..

مامانمم اومد جلو منو امیر رو بوسید و یه پاکت داد دستمون..بازش که کردم دیدم یک میلیون پولِ..کلی بوسش کردم و ازش تشکر کردم..بعد از اون بهار اومد..

یه پیراهن سفید تا بالای زانو پوشیده بود..یقه پیراهن کاملا بسته بود..استین حلقه ای بود و تا کمر تنگ..از اونجا به بعد چین دار میشد..

یه جفت کفش پاشنه ده سانتی سفید هم پوشیده بود..کفشاش بند میخوردن تا زیر زانوش..موهاشم فر ریز کرده بود..خیلی خوشگل شده بود..

بهار هم یه ساعت خیلی خوشگل برام خریده بود..ازش تشکر کردم و بوسیدمش..

اونم به منو امیر تبریک گفت و دوتامونو بوسید و رفت..نفر بعدی امیرمحمد بود..یه جعبه ی تقریبا بزرگ داد دستم..وقتی بازش کردم دیدم لپتابِ..

اومد جلو لپمو بوسید و گفت:
-یادمه چند روز پیش گفتی لپتابت مشکل پیدا کرده میخواهی یکی دیگه بگیری..گفتم خودم برات بگیرم..
.


با خنده بوسش کردم و ازش تشکر کردم..بقیه هم اکثرا یا پول میدادن یا سکه..

فقط هدیه سوگل خیلی خاص بود..وقتی دیدمش دهنم از تعجب باز موند..حالا میفهمم سوگل چه دختر هنرمندیه..

علاوه بر خوشگلی دیوونه کننده ش هنرمند هم هست..نقاشی منو امیر رو از روز عروسیمون کشیده بود..

یکی از عکسایی که تو باغ گرفته بودیم رو به اندازه 100در70 کشیده بود و قاب گرفته بود..

امیر از پشت منو گرفته بود تو بغلش..دستاش دور کمرم حلقه شده بود و روی شکمم نگه داشته بود..چونه ش رو گذاشته بود رو شونه م..

منم پشت سرمو تکیه داده بودم به سینه ش..دسته گلم رو هم گرفته بودم جلوم..دوتامون به یه نقطه خیره شده بودیم..حالتش فوق العاده بود..

حالا که نقاشی هم شده بود دیگه چشم هرکسی رو خیره میکرد..با هیجان به عکس نگاه کردم..نمیدونستم چه جوری باید ازش تشکر کنم..

سوگل با خنده گفت:
-البته یکم هول هولی کشیدم تا امروز بتونم بهتون بدم..امیدوارم خوشتون بیاد..اهان درضمن عکسو هم از امیرعلی گرفتم..

سوگل رو گرفتم تو بغلم و گفتم:
-دختر تو محشری..من اصلا نمیدونم چی باید بگم..خیلی خیلی ممنونم عزیزم..

صورتمو بوسید و از بغلم اومد بیرون گفت:
-کاری نکردم که..اینم یه یادگاری از طرف من..هرموقع دیدینش یاد من بیوفتین..راستی پشتش یه چیزی براتون نوشتم بخونین..

سریع پشت قاب رو نگاه کردم..با خط زیبایی نوشته بود:

"تقدیم به پسرخاله عزیزم و همسر دوست داشتنیش..امیدوارم در کنارِ هم همیشه خوشبخت و خوشحال باشین..
باران عزیزم تولدت مبارک..از خدا برات سال هایی پر از شادی رو ارزو میکنم..
آرزومنده خوشبختی شما : سوگل"

یه امضا هم زده بود..با شادی گفتم:
-ممنون عزیزدلم..

-امیدوارم سالهای سال زنده باشی گلم..من دیگه برم پیش بقیه..
.


دوباره با امیرعلی ازش تشکر کردیم اونم رفت پیش شهاب..

خداییش خیلی دختر مهربونی بود..شهاب باید هرروز خداروشکر کنه که همچین فرشته ای رو خدا بهش داده..

همه منتظر بودن امیرعلی هدیه ش رو بهم بده..خودمم خیلی هیجان داشتم ببینم چی برام گرفته..

با لبخند داشتم نگاهش میکردم که دست کرد تو جیبش و یه جعبه اورد بیرون و داد دستم..با لبخند ازش گرفتم و تشکر کردم..

جعبه رو که باز کردم دیدم یه پلاک و زنجیر برام گرفته..زنجیرشو گرفتم تو دستم و اوردمش بیرون..جلو صورتم نگهش داشتم..

با دیدن پلاکش چشمام گرد شد..با بهت نگاهی به امیر انداختم که با لبخند نگام میکرد..دوباره به پلاک نگاه کردم..

پلاکش اسم منو امیرعلی به لاتین بود..اسم امیرعلی بود بعد زیرش یدونه & بود بعد زیر اونم اسم من بود..

اسم من و امیرعلی با & بهم وصل شده بود..عجب ابتکاری بود..واقعا که قشنگ شده بود..

با ذوق نگاش کردم و گفتم:
-وای امیر تو فوق العاده ای..این خیلی قشنگه..

امشب خیلی چیزا دیدم که از شانس خوبم بوده شاخ در نیاوردم..امشب برام یه شب پر از خاطره و هیجان شد..

بهترین تولدی بود که داشتم..امیرعلی زنجیر رو از دستم گرفت و قفلشو باز کرد..موهامو جمع کردم رو شونه چپم تا امیر راحت برام ببنده..

وقتی قفلش رو باز کرد دستاشو برد پشت گردنم خودشم خم شد روم..نفساش که به گردن میخورد داشت دیوونه م میکرد..

نمیدونم چرا اینقدر طول کشید..دیگه رو به موت بودم که امیر دستاشو برداشت و رفت عقب..دستی به پلاک روی گردنم کشیدم..

امیر خم شد روی صورتم پیشونیمو بوسید و گفت:
-تولدت مبارک خانوم من!..امیدوارم همیشه دیگه خودم برات تولد بگیرم!..

لبخندی بهش زدم و با چشمایی که ستاره بارون بود ازش تشکر کردم..دوست داشتم بفهمه این کارایی که امشب کرد چقدر برام ارزش داشت..

دوست داشتم بدونه امشب با همه شبها برام فرق داشت..نمیدونم چرا اینکارو کردم......اما....


سریع خم شدم طرفش و لبامو گذاشتم روی گونش و بوسیدم..

تند رفتم عقب و سرمو انداختم پایین..همه شروع کردن به دست و سوت زدن..زیر چشمی به امیر نگاه کردم..

با دهن باز و شوکه داشت نگام میکرد..بیشتر خجالت کشیدم..اخه این چه کاری بود من کردم..

بعد از چنددقیقه کم کم از شوک خارج شد و لبخند قشنگی نشست روی لباش..نگاهی بهم انداخت وقتی دید دارم نگاش میکنم چشمکی بهم زد..

خندم گرفت..امشب حسابی شیطون شده بود..اصلا با اون امیری که روز خاستگاری دیده بودم کلی فرق داشت..

اون روز اینقدر پوزخند مسخره تحویلم داده بود که دلم میخواست کله اش رو بکنم اما امیر دقیقا برعکس اون چیزی بود که اون روز نشون میداد..

خیلی دوست داشتنی بود..واقعا خوش به حال کسی که بعد از من قراره باهاش زندگی کنه..

امیر با من اینده ش خراب میشد..من نمیتونستم جواب همه ی محبتاشو بدم پس نباشم اون خوشبخت تره........

بعد از هدیه ها امیر علی رفت سمت سیستم و بعد از چندتا اهنگ عقب و جلو کردن یه اهنگ گذاشت و اومد دست منو گرفت برد وسط..

با شنیدن اهنگ خندم گرفت..همه دست زدن و رفتن عقب..همراه با شروع شدن اهنگ ماهم شروع کردیم به رقصیدن..

«جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست..
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره..
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره
امشب خونمون پر از طنین دلنوازه
تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک

امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی
راستی که گل سرسبده محفل مایی
امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست
آرزوی ما بخت بلند در طالع توست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک»
(تولدت مبارک..اندی)
.


همه محکم دست زدن برامون..همون وسط وایستاده بودیم و بهم لبخند میزدیم..امیرعلی دستمو گرفت و رفتیم عقب..

سوگند اومد پیشمون و گفت:
-تا بقیه مشغول رقص هستن بیایین چندتا عکس بگیرین..حیفِ عکس دوتایی نگیرین..

امیرعلی نگاهی مردد به من انداخت و منتظر نگام کرد..لبخندی زدم و گفتم:
-عالیه..فقط کجا بگیریم عکسارو؟!..

سوگند با شادی گفت:
-خوب معلومه دیگه..اتاق خوابتون..

با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-تو اتاق خواب مگه میشه؟..

چشمکی زد و گفت:
-پس چی..منو دست کم نگیر..

امیرعلی دستمو گرفت و گفت:
-سوگند عکاسی میخونه!..

با لبخند و تعجب گفتم:
-اِ واقعا؟..

سوگند:
-اره عزیزم..بیایین بریم دیگه!..

دنبالش راه افتادیم..رفت تو اتاق من..اخه اتاق اصلی که بقیه فکر میکردن اتاق خوابمونه مالِ من بود..سوگند در اتاق رو بست و دستور داد کت رو لباسمو دربیارم..

کت رو دراوردم و منتظر وسط اتاق وایستادم..اول به امیرعلی گفت یه گوشه وایسه تا از من چندتا تکی بگیره..

با اینکه هنوز دانشجو عکاسی بود اما خیلی حرفه ای کار میکرد..منو نشوند لب تخت..هرکار میگفت منم انجام میدادم..
.


کف دستامو گذاشتم جلوم روی تخت..خودمو یکم کشیدم بالا و به همون اندازه هم سرمو گرفتم بالا..

چشمامو بستم و لبم نیمه باز موند..هرکدوم از عکسارو از چند زاویه میگرفت..

از روی تخت بلند شدم بردم جلوی میز ارایش..صندلیشو یکم کشید عقب و گفت یکی از پاهامو بذارم روش..

پای راستمو اوردم بالا و گذاشتم روی صندلی..کمی دامن لباسمو زد بالا که کفشم و کمی از پام معلوم شه..

ساعد دست راستمو گذاشتم روی پام و کمی خم شدم..دست چپمو از ارنج جمع کردم کف دستمو گذاشتم روی شونه م..به رو به رو خیره شدم..

سوگند هم تند تند عکس میگرفت..یکی هم از جلو چسبیدم به دیوار و دوتا دستمو بالا سرم تکیه دادم به دیوار..برگشتم عقب و به دوربین لبخند زدم..

چندتا دیگه هم تکی ازم گرفت و وقتی دید امیرعلی حوصله اش داره سر میره دیگه شروع کرد به گرفتن عکسهای دوتامون..

اول عکسهای معمولی میگرفت..مثلا من روی صندلی بشینم امیر بالای سرم وایسه..یا دوتامون کناره هم بایسیم..

اما بعد شروع کرد به گرفتن عکسهای خاک بر سری..اگه میفهمیدم قراره همچین بلاهایی سرمون بیاره اصلا قبول نمیکردم عکس بگیره..

خودش که خجالت نمیکشید،ماهم که خجالت میکشیدیم هرهر میخندید بهمون و مسخرمون میکرد..

سوگند دستور میداد همین که مخالفت میکردیم همچین تشر میزد که دهنمون بسته میشد..من وسط اتاق ایستاده بودم امیر هم پشت سرم..

یه دستش روی پهلوم بود دست دیگه ش رو اورده بود بالا و موهامو با دستش داده بود کنار..

سوگند خندید و گفت:
-سرتو ببر تو گردنش..انگار داری میبوسیش..

طاقت نیاوردم یه چشم غره توپ براش رفتم که اصلا به روی خودش نیاورد و فقط بلند خندید..امیرعلی سرشو فرو کرد تو گردنم..

نفساش که به گردنم خورد اتیش گرفتم..دوباره نفس عمیق کشید و ناخوداگاه چشمام بسته شد و دستمو اوردم بالا گذاشتم روی دستش که روی پهلوم بود..

امیرعلی اروم دستشو از زیر دستم کشید بیرون و دستمو گرفت تو دستش و همونجا کنار پهلوم نگه داشت و اروم و لرزون صدام زد:
-باران؟..

مثل خودش اروم جواب دادم:
-بله؟..

سوگند هنوز داشت عکس میگرفت اما ما اصلا حواسمون نبود..

بوسه ای که به گردنم زد باعث شد ته دلم یهو خالی بشه..دستش اینقدر داغ بود که حس میکردم دستمو داره میسوزونه..کارام دیگه دست خودم نبود..

نامحسوس رفتم عقب تر و بیشتر چسبیدم بهش..یکم سرمو چرخوندم طرفش..نیم رخم رو می دید..فشار دست امیر روی دستم و پهلوم بیشتر شد..

دستمو محکم تو دستش گرفته بود و دست دوتامون رو فشار میداد به پهلوم..لباشو کشید رو گردنم که.......
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر