قادر رنجبر نظرات جمعه 29 دی 1396 ، 08:54 ب.ظ




"شهاب"


یه هفته از مراسم خواستگاری گذشته بود وهرروز روبا راحیل می گذروندم...باورم نمیشه که قبولم کرده مثل خواب و رویا بود ...

قرار بود ۲۰روز دیگه به عقد هم دربیاییم...خیلی سریع یه دست لباس اسپرت از کمد درآوردم و به تن کردم...

از اتاق بیرون رفتم که مامان رو حاضر و اماده روی مبل دیدم ابروم خود به خود بالا پرید 


_جایی میری مامان


مامان_اره دیگه با تو میام


_بامن؟


مامان_اره با تو...زود باش راه بیوفت عروسم معطل نشه


_اخه شما کجا میایی؟


مامان_پسره ی چشم سفید...دلم میخواد بیام عروسم رو ببینم...دوست ندارم تو خرید تنها باشه...مامانش نیست...


لبخندی زدم و پیشونی مامان بوسیدم


_قربون مامان مهربونم برم من...


مامان_خدا نکنه پسرم...زود باش راه بیفت


_چشم


مامان زودتر از من به پارکینگ رفت و سوار ماشین شد...از هول بودنش خندم گرفته بود...به ماشین که رسیدم سری تکون دادم و سوار شدم 

به طرف شرکت موحد راه افتادم...


مامان_باید تو همه چیز سنگ تموم بذاریم برای راحیل...دختر به این خوبی هیچ جا پیدا نمیشه


_داره حسودیم میشه ها


مامان_حسود هرگز نیاسود اقا شهاب


_شیطون شدی مامان خانم


مامان_عروس دار شدم کیفم کوکه


بلند و سرخوش خندیدم و ضبط رو روشن کردم وصداش را تا اخر زیاد کردم

مامان بااخم به طرفم برگشت و داد زد


مامان_دیوونه...کمش کن...چه خبره


سرعتم رو زیاد کردم و همونطور که شیطون ابرویی بالا و پایین انداختم و ازبین ماشینا لایی میکشیدم


مامان_من میخوام سالم به اونجا برسم شهاب...جون راحیل بس کن...


جون راحیل رو قسم خورده بود مگ میشد گوش ندم 

جلوب برج نگه داشتم که همون لحظه راحیل و امیر از لابی برج بیرون اومدند

مامان متعجب به امیر نگاه کرد و گفت


مامان_این پسره چقد برام اشناست


_اشتباه میکنی اونو جایی ندیدی


مامان_ولی چهرش خیلی اشناست...اسمش چیه


_امیر


مامان با شک به طرف پنجره ی سمت خودش برگشت و برای راحیل دست تکون داد


"راحیل"

بعد از ساعت کاری کیفم رو برداشتم و بعد از خداحافظی با همکارا از شرکت بیرون اومدم که امیر بیگ هم همون لحظه همراهم اومد...


_خسته نباشید اقای بیگ


امیر_تو هم خسته نباشی خانوم


سرم رو زیر انداختم و منتظر بالا اومدن اسانسور شدم... امیر هم با پای چپش به دیوار کنار در ضربه میزد

با رسیدن اسانسور هردو همزمان به سمتش رفتیم ولی طور امیر بیشتر بود و من به طرف دیگه ای پرت شدم

امیر همونطور که سوار اسانسور میشد خاک روی کت اسپرتش رو تکوند


امیر_حواست کجاست


حرصی بهش نگاه کردم و دندون هامو روی هم فشردم ... پامو روی زمین کوبوندم و سوار اسانسور شدم 
دست به سینه گوشه ای وایسادم و به روبرو زل زدم

لبخندش رو از توی اینه اسانسور دیدم

اخمام شدیدتر شد و تو دلم گفتم


_مرتیکه ی بیشعور منو مسخره میکنه

رومو برگدوندمو مشغول دید زدن خودم تو اینه شدم


امیر_حالا چرا حرص میخوری...


چشم غره ای بهش رفتمو رومو برگردوندم...

تا به لابی برسیم اون ریز ریز میخندید و من حرص میخوردم و تو دلم بهش بد و بیراه میگفتم

به لابی که رسیدیم سریع از اسانسور پیاده شدم که بازوم کشیده شد
اعصبانی به طرفش برگشتم و اخم کردم


_چیکار میکنید اقای بیگ


امیر_خب ... خب... اروم باش... چیزی نشده که

پوفی کردم تو صورتش زل زدم...


_چیه؟


امیر_ناراحت شدی؟

_نه


با عجله از ساختمون بیرون رفتم و امیر هم پشت سرم اومد...
با دیدن ماشین شهاب دستپاچه شدم

ترسیدم دوباره به امیر گیر بده

به امید نگاه کردم که با ماهیچه های منقبض و دست مشت شده به ماشین شهاب نگاه میکرو... با تعجب به ماشین شهاب نگاه کردم که هانیه جون برام دست تکون داد


دوباره به امیر نگاه کردم.... امیر به شهاب نگاه نمیکرد بلکه به مامان شهاب چشم دوخته بود


ناباور به امیر چشم دوختم چرا باید اینجوری به هانیه جون نگاه می کرد...شونه ای بالا انداختم 


_با اجازتون آقای بیگ...روز خوبی داشته باشین...خداحافظ


امیر با اخم سری برام تکون داد و به طرف تاکسی های کنار خیابون رفت


به دور شدن این مرد عجیب چشم دوختم... با بوقی که شهاب زد از جا پریدم و به طرف ماشین رفتم

 هانیه جون از ماشین پیاده شد و در آغوش کشیدمش


هانیه جون_چطوری عروس خوشگلم؟


_سلام...خوبم هانیه جون شما خوبین؟


هانیه جون_فدات بشم مگه میشه تو رو ببینمو بد باشم 
_خدانکنه


به سمت در عقب رفتم که هانیه جون دستمو کشید...


هانیه جون_عقب چرا؟بیا پیش نامزدت بشین


_نه اصلا امکان نداره...جای شماست 


هانیه جون_عه این حرفا چیه...


_باور کنید اذیت میشم هانیه جون لطفا بشینید جلو 


هانیه جون_آخه...


شهاب_مامان جان بشین شما حریف راحیل نمی شی...


لبخندی زدم و در عقب رو باز کردم و سوار ماشین شدم 


شهاب_سلام عرض شد 


_سلام عزیزم 


دستم رو توی دست دراز شدش قرار دادم و دستش رو فشردم


شهاب_خوبی خانوم خانوما؟


_خوبم... تو خوبی؟


شهاب_قربونت عزیزم... خسته نباشی


_سلامت باشی

از تو اینه چشمکی بهم زد و سوییچ رو چرخوند و استارت زد ... سرم رو به طرف هانیه جون چرخوندم و لبخند زدم


هانیه جون_چه خبرا عزیزم؟


_سلامتی... شهر در امن و امانه


هانیه جون_خداروشکر ... همیشه سلامت باشی عزیزدلم


_ممنون


لبخندی به روی هم زدیم و سکوت کردیم

قرار بود برای به سری از خرید ها به بازار بریم ...
شهاب صدای ضبط رو زیاد کرد و صدای زیبای حجت اشرف زاده تو سکوت ماشین رو شکست


تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره‌ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی‌ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره‌ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی‌ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره‌ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی‌ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی


شهاب ماشین رو جلوی خونه ی خاله نگه داشت،قرار بود آیناز هم باهامون بیاد...تلفنش رو از جلوی ماشین برداشت و به  آیناز زنگ زد


شهاب_سلام،بیا پایین


بعد از چند دقیقه ای در حیاط باز شد و آیناز به طرفمون اومد

 با دیدنش تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشم...این روزها اینقدر درگیر کار و شرکت بودم که خیلی کم ازش خبر داشتم...

از ماشین پیاده شدم و با لبخند در آغوش کشیدمش


_چطوری آیناز


آیناز_گمشو راحیل به من دست نزن نکبت


خندیدم...خوب می دونستم از کم پیدا بودنم ناراحته


_خب حالا خودتو لوس نکن...خوب میدونی که درگیر بودم


مشت محکمی به بازوم زد که ناله م دراومد


آیناز_خیلی بیشعوری یه زنگ که می تونستی بزنی


_خیلی وحشی شدی ها


با صدای خنده ی شهاب و هانیه جون به طرفشون برگشتیم


شهاب_حالا سوار شید... بقیه دعواهاتون رو بذارید تو راه


آیناز چشماش رو ریز کرد و رو یه شهاب گفت


آیناز_تو ساکت شو ...


در عوض با لبخند به طرف هانیه جون رفت و بغلش کرد 


آیناز_چطوری عشق من؟


هانیه جون_فداتشم عزیزدلم،مگه میشه تو رو ببینم و خوب نباشم


اونروز اکثر خرید هارو انجام دادیم با استرس به ساعت بسته شده روی مچم نگاه کردم
عقربه ها ساعت 10شب رو نشون میداد

 نگران بابا بودم...دلشوره ی عجیبی داشتم نا خوداگاه وایسادم و شهاب رو بلند صدا کردم:


_شهاب

شهاب_جونم...چیشده؟!


_بسه دیگه بریم خونه..بابا تنهاست
شهاب_شام....

_نه شهاب نگرانم..دلم شور میزنه


هانیه جون_به دلت بد راه نده عزیزم

شهاب_نوچ....بریم

آیناز دستمو توی دستش گرفت

آیناز_چیزی نشده که چرا شلوغش میکنی

_دلم شور میزنه آیناز


آیناز_ایشالا ک هیچی نیست عزیزم


_امیدوارم


به دلم بد افتاده بود و حسابی به هم ریخته بودم.. 
در عقب رو باز کردم و سریع روی صندلی عقب جا گرفتم...

از استرس زیاد گوشت دستم رو نیشگون  میگرفتم..

شهاب ماشینو روشن کرد و راه افتاد..
چشمش از تو آیینه مدام روی من بود 
خیلی یهویی داد کشید:


شهاب_بسه دیگه...چرا دستتو اینجوری میکنی


بغض کردم...مگه چی کار کرده بودم که اینطوری باهام رفتار میکرد؟

سرمو پایین بردم و دستام رو زیر پام مخفی کردم.‌‌

هانیه جون از شک در اومد وبه شهاب تشر رفت.

هانیه جون-چته؟چرا دیوونه شدی؟مظلوم گیر اوردی

سنگینی نگاه ایناز وشهاب رو به روی خودم به خوبی حس میکردم..‌.

تو دلم شروع کردم به حرف زدن با خدا

-خدا جونم.....خواهش میکنم این همه دلشوره 

الکی باشه وحال بابا خوب باشه‌‌‌...خواهش 

میکنم ازت...دیگه طاقت از دست دادن بابا رو 

ندارم...بیشتر از این تنهام نکن...بابا سالم ب

اشه یه ختم قران میگیرم...

درمونده شده بودم وبه خدا التماس میکردم...

با ثابت شدن ماشین جلوی در ساختمون مریم 

پیاده شدم وبعد از باز کردن در ساختمون پله 

هارو در تاریکی طی کردم وبا نفس های 

نامنظم در اپارتمان رو باز کردم


بابا روی ویلچرش بود... خوابیده بود...

نفس عمیقی کشیدم وبعدش نفسم رو فوت کردم..‌

خواستم صداش کنم که شهاب صدام کرد:راحیل؟

به طرفش برگشتم

شهاب-بابات حالش خوبه؟

-اره خوبه

شهاب-دیدی حالش خوبه

 این همه غربتی بازی نیاز داشت...

اخر کوفتمون کردی امروز رو

برخورد بهم..‌‌.یعنی چی؟این چه وضع حرف زدن بود؟

مگه چیکارش کرده بودم

-ناباور تو چشماش زل زدم.

خریدهارو جلوی در گذاشت.


شهاب-سلام برسون؛خداحافظ

رفت...از دستش ناراحت شدم..

مگه نگرانیم دست خودم بود

عصبانی قصد داشتم درو محکم ببندم 

ولی یادم افتاد که بابا خوابه 

ونخواستم بیدارش کنم

درو برخلاف میلم اروم بستم و

کلافه مقنعه ام رو از سرم دراوردم

وکش موهام رو باز کردم،انقدر موهام رو محکم

بسته بودم که ریشه موهام درد میکرد

باغرغر روی سرم رو ماساژ دادم 

وبه طرف بابا رفتم...بدون اینکه بیدارش کنم 

دسته های ویلچرش رو گرفتم وبه اتاق بردمش

...دست هاش رو گرفتم 

تا روی تخت بخوابونمش

اما از سردی زیاد دستاش قلبم زیرو رو شد...

تکونش دادم...بابا...بابا.‌‌..

جواب نداد...

اینبار محکم تر تکونش دادم وجیغ کشیدم

بابا...بابا...توروخدا جواب بده...بابایی

من جیغ میزدم 

و بابا با بی رحمی چشاش رو بسته بود...

جیغ میزدم وگریه میکردم

بهش التماس میکردم

 ولی انگار بابا قصد نداشت چشاش رو باز کنه

باصدای زنگ موبایلم به خودم اومدم

تماس رو قطع کردم وبا دستای لرزونم 

شماره 115رو گرفتم.

متخصص-بفرمائید

-سلام خانوم توروخدا کمک کنید بابام چشماش

رو باز نمیکنه.

متخصص-خونسردی خودتون رو حفظ کنید 

وباارامش علائم بینار رو بگید.

-سرده...بدنش سرده...هرچی صداش میکنم جواب نمیده




برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. ویزای شینگن شنبه 30 دی 1396 11:43 ب.ظ
    سلام ممنونم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر