قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 28 دی 1396 ، 12:29 ق.ظ







عمیق نگاهم کرد. انقدر نگاهش عمق داشت که تاب نیاوردم و سرم رو پایین انداختم. دستم رو ول کرد گفت:

-راست میگی، یادم رفته بود تو یه خدمتکار بیشتر نیستی!

کمرم رو صاف کردم و نفسم رو نامحسوس بیرون دادم. ازش فاصله گرفتم. 

-از پس فردا باید یاد بگیری خودت بری و بیای. بیکار یا خدمتکارت نیستم هر روز بیام دنبالت، فهمیدی؟

-بله آقا. 

سمت پله ها رفتم. وارد اتاق شدم. بهارک خواب بود. در تراس رو باز کردم. 

باد سردی به صورتم خورد. آروم وارد تراس شدم. همه جا تاریک بود. 

کنار لبه ی تراس ایستادم. نگاهم رو به دوردست ها دوختم. 

ناراحت بودم اما دلیلی برای ناراحتیم پیدا نمی کردم. 

احمدرضا راست می گفت؛ من یه پرستار یا به گفته ی خودش خدمتکار بیشتر نبودم. 

همین که اجازه داده بود دانشگاه برم برام کافی بود. نگاهم به تراس خونه ی رو به رومون افتاد. 

تو تاریک روشن تراس مردی ایستاده بود و نور کم سیگارش از اینجا معلوم بود اما چهره اش توی تاریکی مشخص نبود. 

با یادآوری اینکه چیزی روی سرم نیست سریع دستم رو روی سرم گذاشتم و چرخیدم. 

وارد اتاق شدم. همزمان با ورودم توی اتاق، در اتاق باز شد. هول کردم. 

احمدرضا نگاهی به من و نگاهی به پشت سرم انداخت. 

آروم دستم رو از روی سرم برداشتم.



با دو گام بلند اومد سمتم. با تنه ای از کنارم رد شد و وارد تراس شد. 

نمیدونم چرا ترسیدم! پشت سرش وارد تراس شدم. 

مرد ناشناس خونه ی رو به روئی چرخید و رفت. با چرخیدن احمدرضا سمتم چیزی ته دلم خالی شد. 

اخمی کرد. 

-چیه؟ معشوقه ی جدیده؟

متعجب لبم رو خیس کردم. 

-بله؟

-خودت رو به اون راه نزن. می بینم با پارسا خوب دل و قلوه میدی! 

آه از نهادم بلند شد. چرا یادم رفته بود خونه ی رو به رو خونه ی پارساست؟ پوزخندی زد. 

-چیه؟ موهات و باز گذاشتی تا بیشتر براش دلبری کنی؟ 

-به خدا من ...

نذاشت ادامه بدم. عصبی دستش رو روی لبهام گذاشت. 

-هیس، ساکت شو. نمی خوام صدات رو بشنوم. 

همونطور به عقب هولم داد. عقب عقب وارد اتاق شدم. در و بست و پرده رو محکم کشید. 

-یکبار دیگه ببینم این پرده کنار رفته کاری می کنم تا خودت از کرده ات پشیمون بشی. 

از اتاق بیرون رفت. هاج و واج به جای خالیش خیره شدم. 

باز چی شده بود که اخلاقش عوض شده بود؟؟

سمت تخت رفتم و کنار بهارک خوابیدم. صبح وقتی بیدار شدم رفته بود. 

تمام روز به کارهایی که باید انجام می دادم رسیدگی کردم. 

شب تا دیروقت بیدار بودم اما نیومد. مجبوراً سمت اتاقم رفتم و خوابیدم تا صبح زودتر بیدار بشم.



با صدای زنگ ساعت هراسون از خواب بیدار شدم. ساعت ۷:۳۰ بود. 

از اتاق خارج شدم و پله ها رو دو تا یکی پایین اومدم. 

سریع میز رو چیدم. چائی دم کردم. لقمه ای برای خودم برداشتم. 

وسایل مورد نیاز بهارک رو توی ساک مخصوصش گذاشتم. 

مانتو شلوارم رو پوشیدم. لباسهای بهارک رو تنش کردم. آروم سمت اتاق احمدرضا رفتم. 

درش رو باز کردم. مثل همیشه دمر روی تخت خوابیده بود و لباسهاش هر کدوم یه طرف اتاق پخش و پلا بود.

دست بهارک رو گرفتم. نگاهی به میز آماده انداختم و از خونه خارج شدم. هوا کمی سرد بود. 

تا سر کوچه پیاده رفتم. باید ک‌چه رو رد می کردم تا به خیابون اصلی می رسیدم. 

بهارک رو بغل کردم تا احساس خستگی نکنه. کنار خیابون ایستادم اما دریغ از یه سواری. 

می ترسیدم شخصی سوار شم. اولین بارم بود که تنهائی جایی می رفتم. کمی استرس داشتم. 

داشت دیر می شد. با ایستادن ماشین مشکی غول پیکری جلو پام ترسیده قدمی به عقب برداشتم. 

شیشه های دودیش پایین اومد و صدایی که گفت:

-می رسونمت. 

سر بلند کردم. نگاهم به مردی افتاد که این روزها احمدرضا به شدت ازش نفرت داشت. 

ترسیدم و با هول گفتم:

-نه ممنون. خودم میرم. 

پارسا نگاهم کرد. 

-چیه؟ از چی می ترسی؟ اینکه آقات دعوات کنه؟ خیالت راحت، اون مهمونی که آقات رفته و تا خرخره خورده لنگ ظهر از خواب بیدار بشه هنر کرده!


از شنیدن اینکه دیشب احمدرضا مهمونی بوده و نوشیدنی خورده احساس بدی بهم دست داد. 

-مگه دیرت نشده؟ بیا سوار شو می رسونمت. 

با اکراه و دودلی سمت ماشین رفتم. خواستم در عقب رو باز کنم که خم شد و زودتر در جلو رو باز کرد. 

به ناچار سمت در جلو رفتم. به سختی روی صندلی جلو جا گرفتم. بهارک رو روی پاهام گذاشتم. 

بوی عطرش پیچید توی مشامم. نه تلخ بود نه شیرین. 

-دانشگاه میری؟

سر چرخوندم و به نیمرخش خیره شدم. چهره ی بدی نداشت؛ مردونه و گیرا. 

-بله. 

-خوبه، موفق باشی. 

ممنونی زیر لب گفتم. ماشین و کنار دانشکده نگهداشت. 

تعجب کردم از اینکه چطور بدون دادن آدرس من و آورد اما حرفی نزدم. 

-ممنون. 

-خواهش می کنم. 

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. سمت در ورودی دانشکده رفتم. بهارک رو مهد گذاشتم. 

پا تند کردم تا به کلاسم برسم. همینطوریم دیرم شده بود. 

همینطور که می رفتم زیپ کوله ام رو باز کردم تا برنامه ام رو چک کنم که محکم به کسی برخوردم. 

چیزی نمونده بود تا پخش زمین بشم که دستی دور کمرم حلقه شد. با ترس دستم رو به لباسش گرفتم. 

قلبم محکم تو سینه ام می زد. چشم هام رو باز کردم اما با دیدن مرد رو به روم ابروهام از تعجب بالا پرید. 

اون اینجا چیکار می کرد؟! انگار اونم تعجب کرده بود. هر دو با تعجب بهم خیره بودیم. 

زودتر به خودم اومدم. دستم رو از روی پیراهنش برداشتم که به خودش اومد و



متعجب با اون صدای خشدارش گفت:

-تو اینجا چیکار می کنی؟

ازش فاصله گرفتم. 

-درس می خونم. 

-نگفته بودی!!

نگاهم رو سؤالی بهش دوختم. 

-باید می گفتم؟

-آره، مثلاً فامیلیم!

-فامیل من نه، شما فامیل آقا هستین. 

اومد حرفی بزنه که سریع گفتم:

-من باید برم، کلاسم دیر شده. 

-باشه. 

از کنارش رد شدم و سمت سالن پا تند کردم اما فکرم درگیر صدرا بود. 

اون اینجا چیکار می کرد؟ سر تکون دادم. 

پشت در اتاقی که کلاسم برگزار می شد ایستادم. در بسته بود. استرس گرفتم. نکنه استاد اومده باشه! 

همین اول صبحی بدبیاری؛ لعنتی! با صدایی از پشت سرم به هوا پریدم. صدرا پشت سرم ایستاده بود. 

-کلاست اینجاست؟

-بله اما فکر کنم استاد اومده باشه. 

-اما من فکر می کنم استادتم مثل خودت تنبله و دیر اومده!

ابروهام پرید بالا. صدرا دستش رو روی دستگیره گذاشت و رو به پایین کشید. 

-برو داخل. 

-اما ...

-هیسس، برو تو. 

قدمی جلو گذاشتم. نگاهی به کلاس شلوغ انداختم که هر کی با یکی دیگه حرف می زد. 

پس استاد هنوز نیومده بود. صدرا پشت سرم وارد شد که گفتم:

-استاد نیومده، شما می تونین برین. 

لبخندی زد گفت:

-استاد منم. 

با این حرفش از خجالت سرم رو پایین انداختم و سمت ته کلاس رفتم. با صدای صدرا همه ساکت شدن. 

روی صندلی خالی ته کلاس نشستم. صدرا کنار میزش ایستاد. 

نگاهی به کل کلاس انداخت و شروع به صحبت کرد. 

هیچی از حرفهاش رو نمی فهمیدم چون تمام حواسم پیش بهارک و احمدرضایی بود که خواب بود.



صدای پچ پچ دخترا به خاطر وجود استاد جوون و خوشتیپ کلاس دیدنی بود. کتابم رو باز کردم. 

یکساعت کامل صدرا راجع به نحوه ی تدریسش و کتاب صحبت کرد. 

بعد از تموم شدن کلاسش از بچه ها خداحافظی کرد. لحظه ی آخر سر بلند کرد و نگاهش رو بهم دوخت. 

سرم رو پایین انداختم. صدرا برادر زن امیر حافظ بود. 

تا ظهر کلاس داشتم. بعد از تموم شدن کلاس هام بهارک رو گرفتم و سوار ماشین شدم. 

با کلیدی که داشتم در حیاط رو باز کردم. وارد حیاط شدم. با دیدن ماشین احمدرضا تعجب کردم. یعنی نرفته بود؟! 

پا تند کردم. در ورودی سالن رو باز کردم. صدائی از آشپزخونه می اومد. سمت آشپزخونه رفتم. 

مردی با لباس اسپورت پشت بهم در حال درست کردن قهوه بود. 

-آقا!

مرد سر چرخوند. با دیدن هامون، دوست احمدرضا، لبخندی زدم. 

-سلام آقا هامون. شما، اینجا؟! 

-سلام. احمدرضا کمی ناخوش بود. از صبح رستوران نیومده بود. اومدم دیدنش. دانشگاه خوش میگذره؟

-بله ممنون. الان حالش چطوره؟ 

-خوبه. دیشب تولد اون دختره ... اسمش چیه دوست دخترش؟... المیرا، زیاده روی کرده معده اش دوباره ملتهب شده. 

با آوردن اسم المیرا احساس کردم ته دلم خالی شد. با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

-الان حالشون خوبه؟ 

-بهتره. بالا دراز کشیده. 

ممنونی زیر لب گفتم و با قدم های نامتعادل سمت پله های طبقه بالا راه افتادم اما تمام ذهنم درگیر بود. 

پس دلیل دیر اومدن دیشبش بخاطر تولد المیرا بوده!




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. Armin یکشنبه 1 بهمن 1396 07:20 ب.ظ
    سلام خیلی دیر به دیر پارت هارو میزارید خیلی قشنگه ولی خدایشش زمانش اشتراک گزاری خیلی زیاده لطفا پارت های بعدی رو زود تر بزارید ❤❤❤
    • قادر رنجبر
      منم مث شما منتظر پارت های جدیدم
  2. FazR.D.T پنجشنبه 28 دی 1396 03:35 ق.ظ
    رمان بسیار خوبیه ولی چه خوب میشد اگه پارتای بیشتری میزاشتین. با تشکر از فریده بانوی عزیز .

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر