قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 28 دی 1396 ، 12:22 ق.ظ




نمیخواستم غرورم و بشکونم و منت کشی کنم برای همین گفتم:
-قرار بود جلوی بقیه نقش بازی کنیم..اینقدر تابلو بی محلی میکنی که مامان و خاله شک کردن..همش میپرسن با امیر مشکلی دارین،چرا باهم حرف نمیزنین،چیزی شده و از این سوالا..دیگه نمیدونم چی جوابشونو بدم..

البته هرچی گفتم حقیقت بود..مامان و خاله چندبار ازم پرسیدن اتفاقی افتاده اما من جواب سر بالا میدادم بهشون..

امیر پوزخندی زد و گفت:
-خوب بهشون میگفتی شوهرم میخواست بهم عیدی بده هرچی از دهنم دراومد بارش کردم..

با ناراحتی و اخمای درهم گفتم:
-من نمیدونستم میخواهی عیدی بدی بهم..تو باید منو درک کنی..وقتی قبول کردم که باهات همخونه بشم همه این حرفارو باهم زدیم..پس نباید دلخور بشی..

بازم با بی تفاوتی گفت:
-کی گفته من دلخورم؟!..تو اینجوری میخواستی منم شدم همونی که تو میخواستی پس دلیل این همه اصرار رو نمیدونم!..

-من اصراری ندارم اما دیگه از سوالای خاله و مامان کلافه شدم..

یکمی مکث کردم و ادامه دادم:
-حالا که اینجوری میخواهی مشکلی نیست..من فقط میخواستم به قول خودت نقش بازی کنم تا کسی به رابطمون شک نکنه اما حالا که برای تو مهم نیست پس واسه منم مهم نیست!..

به قدمام سرعت دادم و از کنارش رد شدم..هنوز زیاد دور نشه بودم که صداشو شنیدم:
-جلو مامان اینا میشیم مثه قبل..

نمیدونم چرا اما لبخندی نشست روی لبام..واقعا نمیتونستم اینطوری تحملش کنم..خیلی نچسب شده بود..تحمل کردنش سخت بود..

لبخندمو خوردم و با جدیت برگشتم سمتش و گفتم:
-اوکی..فقط جلوی بقیه!..
.

اخمای امیر دوباره رفت توهم و دیگه چیزی نگفت..خوب با همه این حرفا بازم نمیخواستم بهم نزدیک بشه..

قدمامو اروم کردم تا رسید بهم..بی حرف داشتیم همینجور میرفتیم جلو که گوشیش زنگ خورد..

از جیبش دراورد و نگاهی به صفحه اش انداخت..جواب داد:
-جانم؟!..
-...
نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
-شما کجایین؟!..نمی بینمتون!..
-...
-اوکی!..پس کناره ماشینا ببینینم همو..قربونت خدافظ..

گوشی رو قطع کرد نگاهی بهم انداخت و گفت:
-چیزی نمیخواهی دیگه؟!..

-نه..
-پس بریم کناره ماشینا بچه ها هم میان همونجا..

سرمو تکون دادم و دنبالش راه افتادم..تو سکوت کناره هم قدم برمیداشتیم..

وقتی رسیدیم به ماشین نگین و مهران اومده بودن اما از بهار و امیرمحمد خبری نبود..

یه ده دقیقه منتظر شدیم تا اومدن..دستای امیرمحمد پر از پاکت خرید بود و بهارم خونسرد داشت کنارش میومد..

وقتی رسیدن بهمون امیرمحمد پلاستیکای خریدو گذاشت تو صندوق عقب و گفت:
-خدا به داد شوهر این دختر برسه!..ورشکست میشه!..از اول تا اخر بازار هرچی دید خرید جیب منو خالی کرد تازه به خودشم زحمت نمیداد یکیو حمل کنه..همه رو انداخته تو بغل من..این دیگه پررویی رو رد کرده..

هممون خندیدیم و بهار مشتی زد تو بازوی امیرمحمد و بیشعوری نثارش کرد..دوباره مثل قبل تو ماشینا نشستیم و راه افتادیم سمت یه رستوران تا ناهار بخوریم..

بعد از اینکه نهار خوردیم رفتیم سمت خونه......
.

************************************
دو روز دیگه هم شمال بودیم که اتفاق خاصی نیوفتاد..بیشتر وقتمون رو لب دریا میگذروندیم..

شبا میرفتیم بیرون میگشتیم..رابطم با امیرعلی مثل قبل شده بود دوباره البته جلو بقیه..

وقتی تنها بودیم هیچ توجهی بهم نمیکردیم..خودم همینو میخواستم پس جای گله ای نبود..یه بار اومد تو ذهنم که چرا من باید بعد از یک سال طلاق بگیرم و بشم مطلقه..

چرا زندگیمو حفظ نکنم..اما بعد سریع زبونمو گاز گرفتم..من نمیتونستم تا اخر عمرم با شک و بی اعتمادی زندگی کنم..

اینکه تنها باشم ارزشش خیلی بیشتر از اینه که همش تو تنش زندگی کنم و تو فکر و خیالاتم منتظر باشم که امیر هم یه روزی تنهام بذاره..تنهایی رو به فکر مغشوش ترجیح میدم..

اونی که ادعای عاشقی میکرد چه گلی به سرم زد که حالا امیری که به اجبار با من ازدواج کرده بتونه بهتر از اون باشه..بالاخره اونم یه روزی از این زندگی اجباری خسته میشه..

پس نباید بزارم دوباره گذشته تکرار بشه..امیر با من خوشبخت نمیشه و همچنین من با امیر..چون این ازدواج از اول اشتباه بود..

بر پای اجبار بنا شد پس یه روزی هم ویرون میشه..شاید اون بخواد با کسی یه عمر زندگی کنه که عاشقشه..منم که وضعیتم کاملا مشخصه..

پر از شک و بدبینی و بی اعتمادی هستم..نمیتونم این چیزا رو از دلم بیرون کنم..همچنین احساسی هم ندارم که بتونم تقدیم امیر کنم..

واقعا به یقین رسیدم که احساس تو من مرده..وگرنه امیر یه مرد ایده ال برای هر دختریه اما این که من هیچ احساسی تو دلم بهش تا الان پیدا نکردم یکم دور از ذهن بود..

امیر تو همین مدت کم هیچی برام کم نذاشته بود..پس برای اینکه بتونم خوشبختش کنم باید از زندگیش برم بیرون..

وقتی من برم میتونه با خیال راحت هرکی رو که دلش میگه انتخاب کنه..

با این فکرا یکم اروم شدم..مصمم تصمیمو گرفته بودم..به موقع از زندگی امیر بیرون میرم........

تو راه برگشت بودیم..دوباره مثل قبل تو ماشینا نشسته بودیم با این تفاوت که بهارو نگین خر و پف شون رفته بود هوا..

از همون لحظه ای نشستیم تو ماشین دوتایی خوابیدن..دیگه داشت حوصله م سر میرفت..

تو راه یه استراحت کوتاه کردیم و دوباره راه افتادیم..بهار و نگین هم بیدار شده بودن اما هیچ حرفی نمی زدن انگار هنوز کسل بودن..

وقتی رسیدیم تهران یه گوشه ایستادیم هرکسی رفت تو ماشین خودش..نگین و مهران بعد از کلی تشکر خداحافظی کردن و رفتن..

خاله و عمو و امیرمحمد هم رفتن خونه شون..ماهم با ماشین امیرعلی رفتیم تا اول مامان اینارو برسونیم بعد خودمون بریم خونه..

وقتی رسیدیم جلوی خونه مامان هرچی تعارف کرد که بریم همونجا اما اینقدر خسته بودیم که قبول نکردیم و رفتیم خونه..

از فردا دوباره باید برمی گشتم سر کار..اما کلا خستگی این مدت از تنم خارج شده بود..هیچ خستگی احساس نمی کردم..

اب زیر پوستم رفته بود..خیلی سرحال شده بودم با خیال راحت و پر از انرژی میتونستم از فردا برگردم سر کارم.....
.

*************************************
سلانه سلانه از کارخونه اومدم بیرون..امروز همه مشکوک بودن..امیر از همه بدتر..

صبح نذاشت من ماشین بیارم گفت عصر خودش میاد دنبالم..اینقدر خیلی مظلوم شده بود دلم سوخت و قبول کردم..

قرار بود همین ساعت بیاد دنبالم منم اروم اروم همینجور که کیفمو گرفته بودم دستم راه افتادم سمت بیرون و به روز سیزده عید فکر کردم..

واقعا خیلی خوش گذشت..هممون رفتیم تو خونه باغ عمو اردلان..بیشتر فامیلای امیر همونجا بودن..

شمیم،سهیل،سپهر،شهاب،سوگل و سوگند،خاله حورا و سها و شوهراشون،عمه امیر و دوتا دخترش که اسمشون تینا و مینا بود..

شهاب هم پسر خونگرمی بود خیلی،درست مثل سهیل..سوگل و سوگند بی نهایت مهربون بودن..اینقدر زود باهم صمیمی شدیم که خودمم تعجب کردم..

سوگل همسن من بود و سوگند 22سالش بود..دخترای عمه امیر هم مینا 25سالش بود..تینا 20سالش..

خداییش خیلی مهربون بودن..خداروشکر صبا و رها نبودن..با دوستاشون رفته بودن یه جایی دیگه..

ناخوداگاه ازشون کینه به دل گرفته بود..البته بیشتر صبا!..اما عمو ارسلان و خانومش اومده بودن..نیما هم بود..پسرِ هیز خاک بر سر..

همش بین دخترا پیداش میشد..دیگه صدای همه ی دخترا در اومده بود و پسرا به سختی و با مسخره بازی میپیچوندن میبردنش..

بازی هم کردیم..دخترا یه گروه شدیم و پسرا هم یه گروه والیبال بازی کردیم..

تو گروه دخترا من وارد بودم چون از 16سالگی تا 22سالگی میرفتم کلاس..تو گروه پسرا هم سپهر خیلی وارد بود..بقیه زیاد حرفه ای نبودن..

اگه بخواهیم یه جورایی حسابش کنیم فقط منو سپهر بودیم که باهم رقابت میکردیم و بقیه فقط گاهی دستی زیر توپ میبردن اما بیشتر تشویق میکردن..

اخرم باهم مساوی شدیم و سپهر کلی از بازیم تعریف کرد..انگار خودش عضو تیم ملی والیبال بود..

بعد از اونم ما دخترا شروع کردیم به حرف زدن و پسرا هم رفتن تا ناهار اماده کنن..با کلی شوخی و خنده جوجه هارو سیخ میزدن و کباب میکردن..

امیرعلی هم همش یه تیکه می دزدید یواشکی میومد میداد من می خوردم و بقیه دخترا رو شور میکرد سر شوهرا یا برادراشون..

پسرا هم می ریختن سر امیرعلی و اینقدر بهش متلک می گفتن و غر میزدن که باعث خنده ی همه شده بودن..

بزرگترا هم نشسته بودن رو تراس و به ثمره های زندگیشون نگاه میکردن و لذت میبردن..مامانم و بهار رو هم عمو اردلان و خاله دنیا شخصا دعوت کرده بودن..

بهارم خیلی زود با دخترا صمیمی شد و شماره رد و بدل کردن تا بیشتر باهم اشنا بشن..از این قضیه خوشحال شدم چون خودم دیگه زیاد پیشش نبودم اینجوری از تنهایی در میومد..

بعد از ناهار که با کلی شوخی و خنده خورده شد و امیرعلی کلی بهم رسید و لقب زن ذلیل رو به جون خرید بزرگترا رفتن تو خونه استراحت کنن ما هم رفتیم دوباره تو حیات و دور هم جمع شدیم..

امیرمحمد درهای ماشینشو باز کرد و اهنگی گذاشت و همه ریختن وسط و شروع کردن به رقصیدن..

فقط منو امیرعلی و مینا هرچی بچه ها اصرار کردن نرفتیم وسط..فقط براشون دست زدیم و از شلنگ تخته انداختنشون هرهر می خندیدیم.......
.

به خودم که اومدم دیدم بیرون از کارخونه ام و کل مسیرو تو فکر بودم..

سرمو بلند کردم و یهو همون موتوری مشکوک نمیدونم یهو از کجا پیداش شد پیچید جلوم و راهمو سد کرد..

از ترس جیغ خفیفی کشیدم و یه قدم رفتم عقب..قلبم تو دهنم میزد..حالم داشت بد میشد..

اونجا هم خیلی خلوت بود کسی نبود به دادم برسه..وای امیرعلی نذاشتی ماشین بیارم ببین چیشد..

سریع از موتورش اومد پایین و دستاشو برد بالا و گفت:
-نترس نترس!..باور کن فقط میخوام باهات حرف بزنم..کاریت ندارم!..

با عصبانیت دستامو مشت کردم و تقریبا با صدای بلندی گفتم:
-تو کی هستی دیگه؟!..چی از جونم میخواهی؟!..

هنوزم کلاه رو سرش بود و نمیدونستم کیه..با همون صدای نامفهوم گفت:
-باور کن فقط میخوام باهات حرف بزنم..باید به حرفام گوش بدی!..

با همون عصبانیت که حالا به اوج رسیده بود و باعث شده بود به نفس نفس بیوفتم گفتم:
-من هیچ حرفی با تو ندارم..بایدی هم درکار نیست برو رد کارت..دست از سرم بردار..

اما اون یه قدم اومد جلو و گفت:
-تورو خدا به حرفام گوش بده..کلاهمو برمیدارم اما باید قول بدی وقتی دیدیم وایسی تا حرفامو بزنم..

از خدام بود بدونم کیه که مدام تعقیبم میکنه..اما نمیخواستم بفهمه که دوست دارم بدونم:
-نه میخوام ببینمت،نه حرفی باهات دارم..برو وگرنه زنگ میزنم پلیس!..

بی توجه به حرفم،دستاشو برد سمت کلاه ایمنیش و گفت:
-امروز باید به حرفام گوش بدی..

چیزی نگفتم..اونم منتظر حرفی از جانب من نشد و کلاهشو از سرش برداشت..با دیدنش چشمام گشاد شد و دهنم باز موند..چشمام سیاهی رفت..

دستمو گذاشتم رو سرم و تلو تلو خوران چند قدم رفتم عقب..نفرت همه ی وجودمو پر کرد..فکر میکردم اشتباه دارم میبینم اما خودش بود..

اینو صداش هم تایید کرد:
-باران خوبی؟!....

***************************************

کیف پول و سوییچ ماشینشو برداشت و از شرکت زد بیرون..گوشیشو از جیبش بیرون اورد و شماره ای گرفت و گوشی رو گذاشت کناره گوشش..

بعد از چندتا بوق طرف گوشی رو جواب داد:
-بله؟!..

-سلام بهار جان خوبی؟!..
-سلام مرسی..کجایی تو؟!..
.

همینجور که مینشست تو ماشین جواب بهارو داد:
-الان از شرکت اومدم بیرون دارم میرم دنبال باران..همه چی خوبه؟..چیزی نیاز ندارین بگیرم؟!..

-نه همه چیز هست..فقط زود بیایین!..
-باشه!..کاری داشتی زنگ بزن..

-اوکی..بای!..
-میبینمت!..

گوشی رو قطع کرد و انداخت رو صندلی کنارش..پاشو بیشتر رو پدال گاز فشرد..

تو راه یه دسته گل خیلی قشنگ و شیگ از گلهای رز ابی و سفید خرید و دوباره راه افتاد..برای دیدنش لحظه شماری میکرد..

دوست داشت هرچه زودتر بهش برسه و اولین کسی باشه که تولدشو بهش تبریک میگه..درست مثل یه پسر 18ساله هیجان داشت..

دستاش دور فرمون هر لحظه محکم تر میشدن و لبخند روی لباش عمیق تر..اهنگ شادی هم گذاشته بود تا هیچ چیز شادیشو خراب نکنه..

وقتی نزدیک شد خواست زنگ بزنه تا باران بیاد بیرون اما در لحظه اخر تماسو قطع کرد و با لبخند زمزمه کرد:
-بذار غافلگیرش کنم!..

وقتی جلوی کارخونه رسید با دیدن باران که تکیه داده بود به دیوار و خیره زمینِ جلوشو نگاه میکرد و کیفشم افتاده بود کناره پاش وحشت کرد..

دلش لرزید..نمیدونست چیشده که باران اینقدر بهم ریخته..از ماشین پیاده شد و با دو رفت پیشش..

اینقدر مسخ شده بود که متوجه امیرعلی نشد..امیر دستشو گذاشت رو بازوی باران و تکونش داد..باران با ترس و وحشت سرشو اورد بالا..

با دیدن امیرعلی چونه ش شروع کرد به لرزیدن..امیرعلی با دهن باز بهش نگاه میکرد..

نمیدونست چی شده که باران بغض کرده..بارانی که حتی اه و ناراحتیش رو هم ندیده بود..قلبش تو دهنش میزد..دهنش خشک شده بود نمیدونست چی باید بگه..

بازوی باران رو گرفت کشید طرف خودش و به زور دهنش رو باز کرد و گفت:
-باران چیشده؟!..

و بی معطلی باران رو کشید تو بغلش..اونم بدون هیچ مخالفتی سرشو گذاشت رو سینه ی امیرعلی و سعی کرد جلوی چونه لرزونشو بگیره..

تند تند نفس عمیق میکشید..امیرعلی سکوت کرده بود تا باران اروم بشه..

بعد از مدت طولانی که هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت باران با مشت کم جونش ضربه ارومی به سینه امیرعلی زد و با صدای گرفته و دلخوری گفت:
-چرا اینقدر دیر اومدی؟!..

امیرعلی با وحشت سر باران رو از رو سینه ش برداشت و گرفت بین دستاش..

نگاشو تو صورت باران چرخوند و گفت:
-چرا عزیزم؟..چیشده؟..کسی اذیتت کرده؟..کسی چیزی گفته؟..حرف بزن باران نصف جون شدم!..
.

خیره شد تو چشمای امیرعلی و با ناراحتی گفت:
-چیزی نشده!..فقط کاش زودتر میومدی!..

امیرعلی با درد چشماشو بست..چیزی تو نگاهه باران بود که داشت اذیتش میکرد..

پیشونیشو چسبوند به پیشونی باران و خیلی اروم گفت:
-نمیخواهی بگی چیشده؟..حتی لایق اینکه دردت رو بهم بگی نیستم؟!..

باران چشماشو بست و نفس عمیقی کشید:
-شاید یه روزی بهت گفتم!..

دوباره صدای اروم و گرفته امیرعلی بلند شد:
-تا اون روز که من هزار تا فکر و خیال میکنم!..

باران به ارومی سرشو بین دستای امیرعلی تکون داد و با ناتوانی گفت:
-نمیتونم!..نمیتونم!..

امیرعلی با محبت و مهربونی پیشونی باران رو بوسید و گفت:
-باشه عزیزم..باشه..اروم باش..نمیخواد چیزی بگی..فقط اروم باش عزیز دلِ من!..

باران خودشو کشید کنار و با لبخند گفت:
-مرسی..اروم شدم..بریم؟!..

امیرعلی لبخند پر از دردی زد و سرشو تکون داد..وقتی نشستن تو ماشین امیرعلی با سرعت حرکت کرد..از ایینه نگاهی به دسته گل روی صندلی عقب انداخت و برداشتش..

گرفت جلوی باران و با صدای بلند و لحنی که سعی می کرد شاد باشه گفت:
-تقدیم به خانوم خوشگلم..تولدت مبارک!..

باران با بهت یه نگاهی به امیرعلی و یه نگاهی به دسته گل انداخت..امیرعلی ماشین و کشید بغل خیابون و برگشت سمت باران گل رو جلوش تکون داد و گفت:
-نمیخواهی بگیریش دستم خسته شد!..

باران دسته لرزونش و جلو برد و دسته گل رو گرفت..با قدردانی و خوشحالی به امیرعلی نگاه کرد و با مهربونی گفت:
-وای مرسی امیر..حسابی غافلگیر شدم..اصلا یادم نبود امروز تولدمه!..

امیر دست باران رو گرفت تو دستش و گفت:
-خوب منو بهار باهم نقشه کشیدیم که تو نفهمی..حالا بریم کجا؟!..

باران با لبخندی که سعی میکرد واقعی باشه گفت:
-اومممم بریم خونه لباس عوض کنیم بعد بریم حسابی تورو بندازیم تو خرج!..

امیرعلی بلند خندید و گفت:
-امر بفرمایید بانو!..
.

ماشینو راه انداخت اما دست باران هنوز تو دستش بود..باران هم مخالفتی نمیکرد..

تو این موقعیت واقعا به یکی نیاز داشت تا بهش تکیه کنه..اینقدر خسته بود که ترجیح میداد تا خونه بخوابه که برای شب سرحال باشه..

اما میترسید یهو از خواب بیدار بشه و ببینه امیر کنارش نیست..میترسید از تنهایی..از بی تکیه گاهی..اعتراف میکرد که میترسید..

نگاهی به امیر انداخت که با لبخند محوی رانندگی میکرد و تو فکره این بود که برای باران چه اتفاقی افتاده که اینقدر حالش خراب بود..

ته دلش یه غم سنگین نشسته بود..ناراحتی باران ازارش میداد..دوست داشت این دختر رو همیشه قوی و شکست ناپذیر ببینه..

اما امروز وقتی باران رو تو اون حال دید فهمید هرچقدر هم که محکم باشه بازم یه دخترِ..

فهمید نیاز به تکیه گاه داره..همونجا قسم خورد تا وقتی که خود باران خواست پشتش باشه و تنهاش نذاره..

با صدای باران به خودش اومد:
-اجازه هست؟!..

با تعجب به باران نگاه کرد که سرشو خم کرده بود سمت امیرعلی و اجازه میخواست تا سرشو بزاره رو شونه ش..

امیرعلی لبخندی زد و گفت:
-خسته ای؟!..
-خیلی..ترجیح میدم تا خونه استراحت کنم که بعد خواستم جیب تورو خالی کنم سرحال باشم!..

امیرعلی خندید و نگاهی به باران انداخت که سعی میکرد با این شوخی ها غم نگاهشو پنهان کنه..

اما امیرعلی که باران رو از خودشم بهتر میشناخت خیلی راحت میتونست این غم رو ببینه..

باران دوباره با چشم و ابرو به شونه ی امیر اشاره کرد و گفت:
-نگفتی..اجازه هست؟!..

امیرعلی با چشمایی که برق میزد گفت:
-صاحب اختیاری بانو..ماله خودتونه!..
.

باران اول مشتی روی شونه ش زد و بعد با لبخند و خیال راحت سرشو گذاشت رو شونه ی امیرعلی و چشماشو بست..

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بخاطره فکره مشغولی که داشت و خستگی و عذاب امروزش به خواب عمیقی فرو رفت..

امیرعلی دست باران رو تو دستش اروم نوازش میکرد و چشم به جلو دوخته بود و با خودش فکر میکرد..

یعنی چیشده؟..نکنه کسی اذیتش کرده باشه؟..خودش گفت چرا زودتر نیومدی..

حالش خیلی خراب بود..فکر میکرد اون روز بهترین روز زندگیشون میشه..اما با این اتفاقی که نمیدونست چیه همه چی خراب شده بود..

با غصه نگاهی به صورت باران انداخت و زیر لب گفت:
-چت شده زندگی من!..

**********************************

با صدای امیرعلی چشمامو باز کردم..با لبخند داشت نگام میکرد..یکم تو جام جابه جا شدم که دیدم سرم رو شونه ی امیرعلیِ..

بدون اینکه به روی خودم بیارم سرمو از روی شونه ش برداشتم و گفتم:
-رسیدیم؟!..

-اره عزیزم..الان دقیقا یک ساعتِ که رسیدیم..گذاشتم یکم استراحت کنی بعد بریم داخل..

با تعجب نگاهی بهش انداختم..یک ساعتِ رسیدیم اما منو بیدار نکرده تا استراحت کنم؟..

لبخند غمگینی نشست روی لبام..امیرعلی یه مرد نمونه اس..

با همون لبخند گفتم:
-ممنون امیر خیلی خسته بودم..

لبخند شادی زد و گفت:
-امروز روز شماس..پس هرکار دوست داری میتونی انجام بدی...
.

با لبخند بدجنسی نگاش کردم و گفتم:
-هرکاری؟..

مشکوک نگام کرد و گفت:
-حالا فعلا بیا بریم داخل تا ببینم چی میشه!..

خندیدم و از ماشین دوتایی پیاده شدیم..امیر دستمو گرفت تو دستش و همینجور که میرفتیم تو خونه گفت:
-دیگه خسته نیستی عزیزم؟!..

تحت تاثیر اتفاقاتی که امروز برام افتاده بود،فکر میکردم خیلی تنهام برای همین لحنم مظلوم شده بود:
-امروز روز خیلی سختی رو گذروندم..اما الان عالیم..ازت ممنونم!..

امیر با پریشونی تو چشمام نگاه کرد و یهو کشیدم تو بغلش..با تعجب خواستم خودمو بکشم کنار که محکمتر گرفتم و گفت:
-باران تا منو داری نمیخوام دیگه چشمات و اینجوری ببینم..نمیخوام ته چشمات تنهایی رو ببینم..اگه منو قبول داری بزار کنارت باشم..قول میدم فقط پناهت باشم دیگه هیچی..به عنوان یه دوست..

دستام که تو بغلش از ارنج جمع شده بودن رو مشت کردم و گفتم:
-نمیخوام تورو قاطی مشکلاتم کنم!..

فشار دستاش بیشتر شد و گفت:
-اما من خودم دوست دارم کنارت باشم..
-بهم فرصت بده!..

یکم بی حرکت ایستاد و بعد دستاش و اروم شل کرد و منو از بغلش کشید بیرون و گفت:
-باشه عزیزم هرچی تو بگی..بریم داخل..
-بریم..
.




برچسب ها باران بهاری ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر