قادر رنجبر نظرات یکشنبه 25 تیر 1396 ، 03:08 ب.ظ


رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]
#پارت_349

با لحنى محكم و صداى بمى گفت:

-از دیشب تا حالا كجا بودى؟

از اینهمه نزدیكى قلبم تند و بى وقفه میزد. هرم نفس هاى گرمش به صورتم مى خورد و حالم رو دگرگون كرده بود. 

با صدایى كه سعى كردم مرتعش نباشه گفتم:

-خونه ى دوستم بودم. 

ابرویى بالا داد. 

-هه دوستت! نگفته بودى دوست دارى؟!

-نپرسیدى تا بگم. 

عصبى فریاد زد:

-الان مى پرسم، كدوم دوستت؟

نمیدونستم چى بگم. اگه منم مثل خودش فریاد میزدم اوضاع بدتر میشد. پس باید خونسرد می بودم و با آرامش موضوع رو حل مى كردم. 

دستم و روى بازوش گذاشتم. 

-خونه ى مادر یكى از دوستهام كه نیویورك تحصیل مى كنه رفته بودم. نمیدونستم نگران میشی. 

بازوش رو از توى دستم درآورد و با صداى سردى گفت:

-من نگرانت نشدم اما ...

دستشو جلوى صورتم گرفت گفت:

-دفعه ى بعد بدون اطلاع جایى نمیری. اوضاع مملكت رو دارى میبینى. همه جا شبها حكومت نظامیه. 

از این حرفش ته دلم گرم شد از اینكه ساشا شاید دوستم داشته باشه. 

با عشوه قدمى برداشتم و توى دو قدمیش ایستادم. كمى رو پنجه ى پا بلند شدم و دستامو دور گردنش حلقه كردم. 

فاصله ى صورت هامون قد یه بند انگشت بود. خیره و متعجب نگاهم كرد. 

چشمكى زدم و خم شدم نرم گوشه ى لبشو بوسیدم. سرم و كنار گوشش بردم و آروم زیر گوشش لب زدم:

-مرسى كه حواست بهم هست. 

نفس هاش تند شده بود. نفس هاى خودمم تند شده بود. دستم و از گردن تا كتفش نرم كشیدم. 

دلم میخواست بغلم كنه محكم انقدر كه توى آغوشش حل بشم. 

اومدم فاصله بگیرم. كمرم و محكم چسبید و كشیدم سمت خودش.

رمان ویدیا, [۲۴.۰۶.۱۷ ۰۰:۴۳]
#پارت_350

دستم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم. قلبش زیر دستم بود و با ریتم میزد. 

نگاهش كردم. نگاهم كرد. هر دو خیره ى هم بودیم. سرش خم شد كنار سرم روى گردنم. 

كلاهم رو از روى سرم برداشت. دست برد لاى موهاى بلندم. احساس كردم نفسى لاى موهام كشید. 

لب زد:

-دوست ندارم زنم شب بیرون از خونه باشه. 

چیزى توى دلم تكون خورد از این حرفش و بغض نشست توى گلوم. كجا بودى روز و شب هایى كه تنها سر كردم؟

آروم پشت كمرم رو نوازش كرد گفت:

-برو آماده شو بریم شركت. 

لبم و به دندون گرفتم و ازش جدا شدم. سمت اتاق رفتم. وارد اتاق شدم. عطر تنش هنوز لابلاى موهام بود. 

با یه حركت ساشا تمام معادلاتم بهم مى ریزه. اینكه انقدر عاشقشم و در برابرش احساس ضعف میكنم خیلى بده. 

اگه بدونه تمام اتفاقات اخیر كار من بوده بازم دوستم داره؟ 

سرى تكون دادم و لباسهام رو عوض كردم. 

همراه ساشا از خونه زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم. 
ساشا ماشین و روشن کرد 
رو کردم بهش گفتم : 
-اوضاع چطوره؟

-مثل قبل. راستى امشب بهراد دور همى داره، میاى؟ 

-عمارت؟

-آره. 

-اگه تو ازم دعوت كنى حتماً. 

نیم نگاهى بهم انداخت گفت:

-پس شب آماده باش میام دنبالت. 

خنده ى پر از عشوه اى كردم. صداى خنده ام تو فضاى بسته ى ماشین پیچید. 

ساشا نگاهم كرد كه گفتم:

-الان دعوتم كردى؟

لبخندى زد گفت:

-تو اینطور فكر كن. 

سرى تكون دادم. با هم وارد شركت شدیم. مستقیم سمت اتاقم رفتم. 

الان بهترین موقع براى اجراى یكى از نقشه هام بود. گوشى رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم. 

بعد از دو بوق برداشت.

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]
#پارت_351

-امشب كار و تموم كن. آفرین. 

گوشى رو گذاشتم و نگاهم رو به رو به رو دوختم.

  از اینكه به زودى قراره یكى دیگه شون از بازى خارج بشه لبخندى روى لبم نشست. 

نازیلا رو كه خود شاهو باید از بازى بیرون كنه. 

حالا نوبت بهرام و زنش بود تا از بازى خارج بشن و چه شبى بهتر از امشب؟ 

تا عصر كارهام و انجام دادم و عصر با راننده به آپارتمان برگشتم. 

مستقیم حموم رفتم و دوشى گرفتم و یكى از بهترین لباسهام رو پوشیدم. آرایش ملایمى كردم. 

با صداى آیفون نگاهى به ساعت انداختم. كیف دستیم رو برداشتم. در آپارتمان و قفل كردم و از پله ها پایین اومدم. 

ساشا كنار ماشین ایستاده بود. با دیدنم در جلو رو باز كرد. سوار شدم. چرخید و پشت رل قرار گرفت. نیم نگاهى بهم انداخت. گفت:

-میشه كمتر به خودت برسى؟

نگاهى به سر تا پام انداختم. 

-من كه خوبم! 

-خیلى با اون دامن كوتاهت!!

نگاهى به پاهام و دامنم كه بالاى زانو بود انداختم و توى دلم قند اب شد  از توجه ساشا. 

ماشین و روشن كرد. بعد از مسافتی 
ماشین و کنار در عمارت نگهداشت 

نگاهى به در بزرگ فلزى عمارت انداختم. 

از این عمارت بزرگ و مرمرین متنفر بودم. دلم میخواست یه پیت نفت بردارم و آتیشش بزنم. 

با بوقى كه زد در عمارت باز شد. ماشین و تو حیاط بزرگ و پر از درخت عمارت پارك كرد. از ماشین پیاده شدم. 

نگاهى به حوض بزرگ عمارت انداختم كه بخاطر سردى هوا آبش یخ بسته بود. 

جاده ى سنگى رو طى كردیم و به در سالن عمارت رسیدیم. 

ساشا در عمارت و باز كرد و كنار ایستاد. گفت:

-بفرما. 

نفسم رو نامحسوس بیرون دادم و وارد سالن عمارت شدم. 

هواى گرم عمارت گونه هاى سردم رو نوازش كرد.

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]
#پارت_352

نگاهى به سالن بزرگ عمارت انداختم و خاطرات اون روزها دوباره جلوى چشم هام زنده شد. 

خانم بزرگ اومد سمتم. با لبخند دستشو دراز كرد. 

لبخندى زدم و دستم و توى دستش گذاشتم. 

-خوش اومدى دخترم. 

-ممنونم. 

-بفرما. 

بهراد اومد جلو گفت:

-سلام بر بانوى زیبا. از این ورا! كم پیدائى!

-سلام. تو پیدات نیست وگرنه من سرجامم. 

خنده اى كرد گفت:

-از دیدنت خوشحالم. دلم برات تنگ شده بود. 

چشم هامو با ناز تنگ كردم گفتم:

-باور كنم؟

نرم به بازوم زد گفت:

-شیطون نشو. 

قهقهه اى زدم. شاهو اومد سمتمون گفت:

-بهراد به ویدا چى گفتى كه صداى خنده اش كل سالن رو برداشته؟

-اگه قرار بود تو بدونى تو جمع می گفتم برادر من. 

شاهو اخم مصنوعى كرد و دستشو گرفت سمتم گفت:

-خوش اومدى. 

با اكراه دستم و تو دستش گذاشتم. فشارى به دستم آورد. نگاهش كردم كه چشمكى زد و دستم و ول كرد. 

نگاهى به اطراف انداختم. ساشا كجا رفته بود؟

بهرام و بهزاد همراه زناشون با دیدن ما از جاشون بلند شدن. نازیلا نبود. خیلى سرد احوالپرسى كردن. 

روى مبل نشستم. دو تا از دوست هاى بهراد هم بودن. خدمه اى براى پذیرایى اومد. 

در حال حرف زدن بودیم كه ساشا از پله ها پایین اومد. 

بلوز سفید همراه شلوار مشكى پوشیده بود و آستین هاش و تا آرنج تا كرده بود. 

اومد به سمتى كه نشسته بودیم و با مهمونا احوالپرسى كرد و روى مبل تكى نشست.

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]
#پارت_353

دلم میخواست بدونم نازیلا كجاست و چطوره كه امشب نیست اما باید وقتى با شاهو تنها شده ام بپرسم. 

همه در حال صحبت و خوش و بش بودن. نگاهى به ساعت توى دستم انداختم. 
رو کردم به ساشا و شاهو گفتم : 
-هنوز نفهمیدین آتیش سوزى كار كى بوده؟

ساشا پا رو پا  انداخت گفت:

-نه، اما براى تحقیق كسی رو گذاشتم. قراره اطلاع بده. 

سرى تكون دادم. با صداى زنگ تلفن شاهو از جاش بلند شد. 

نگاهم دوباره کشیده شد سمت ساعتم  و لبخندى روى لبم نشست. به موقع زنگ زده بود. 

چون تلفن دور بود صداى شاهو رو نمیتونستم بشنوم و فقط از حالت چهره اش مى تونستم بفهمم چى داره میشنوه. 

كمى ابرهاش تو هم رفت و نگاهى به بهرام انداخت. 

بعد از چند دقیقه تلفن رو قطع كرد. با قدمهای محكم اومد سمتى كه ما نشسته بودیم. 

چهره اش به شدت عصبى به نظر مى رسید. از جام بلند شدم گفتم:

-چیزى شده؟ 

با این حرف من بقیه هم نگاهشون به شاهو افتاد. بهرام با دیدن حالت صورت شاهو رفت سمتش گفت:

-حالت خوبه؟ چیزی ....

هنوز حرفش كامل نشده بود كه صداى سیلى كه شاهو زد تو صورت بهرام توى سالن اكو شد. 

لحظه اى چشمهام و بستم. صداى فریاد خانم بزرگ بلند شد. همه تو شوك بودن. 
شاهو نفس نفس میزد. 

ساشا عصبى گفت:

این چه كارى بود كه كردى؟

شاهو پوزخندى زد. 

-از این بپرس. 

بهراد رفت سمت دوستاش و عذرخواهى كرد. دوست هاى بهراد رفتن. 

ساشا رفت سمت بهرام كه ساكت دستشو روى صورتش گذاشته بود. گفت:

-چیزى شده؟

بهرام سرى تكون داد. 

-نمیدونم چه اشتباهى كردم!!

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]
#پارت_354


شاهو عصبی داد زد 

_ تو نمیدونی چه اشتباهی کردی ؟؟

تو نمیدونی چه ضرری به ما زدی ؟! 

_ درست توضیح بده چی شده ؟؟

خانم بزرگ اومد جلو : _ تو حقی نداشتی دست روش بلند کنی .

_ حق نداشتم ، اما این دودمان مارو به باد داده . 

تمام داراییمون سوخت و نابود شد . 

نگاهم بین شاهو و بقیه در رفت و آمد بود که شاهو گفت :

_ آقا رفته با رقیب ما هم دست شده . 

ساشا عصبی دستی لای موهاش کشید گفت : 

_ چه ربطی به آتیش سوزی انبار داره ؟؟

_ خیلی داره ؛ اون کسی رو که واسه تحقیق گذاشته بودیم ، 

زنگ زده میگه آتیش سوزی کار بهرامه ....! 

بهرام سر بلند کرد گفت : 

_ داری چی میگی ؟؟ من برای چی باید زندگی خودمو خراب کنم ؟! 

_ حالا که کردی ، اون مرد معتادی که نگهبان انبار کرده بودی ، میدونی کی بوده ؟؟

یکی از زیردست های شرکت آقای محتشم بوده . 

اما جرات داری برو شکایت کن . 

_ پس آتیش سوزی چرا باید کار من باشه ؟؟

شاهو عصبی یقه ی بهرام و چسبید گفت : 

_ چون تو زیادی خوردی و محتشم گفته بهرام خودش خواسته با ما همکاری کنه ، 

نگو که دروغه ...؟

بهرام ساکت بود . 

نگاهش کردم . 

پس آقا قول همکاری به آقای محتشم رو داده بوده . 

ساشا شوکه گفت : 

_ بهرام شاهو راست میگه تو قول همکاری به محتشم رو دادی آره ؟؟! 

بهرام عصبی گفت : 

_ چیکار میکردم ؟ وقتی هیچ چیز برامون نمونده ؛ 

بعدش من بعد آتیش سوزی قرارداد همکاری رو بستم ، آتیش سوزی هیچ ربطی 

به همکاری ما نداره ......

رمان ویدیا, [۲۵.۰۶.۱۷ ۰۹:۳۶]
#پارت_355

_ تو چطور تونستی برادرت و ول کنی و بری با اون مردک همکاری کنی؟؟

 
_هه... برادر؟از اون همه سرمایه چی به من رسید؟؟هیچی....

دستم و زیر چونه ام گذاشتم.

شاهو حمله کرد سمت بهرام که ساشا دستش و گرفت.

خانم بزرگ مثل اسپند روی اتیش شده بود.

عصاشو کوبید زمین و گفت:

_تو چکار کردی بهرام؟تن اقابزرگ رو توی گور لرزوندی و رفتی با دشمنش قرارداد همکاری بستی.


_میگی چیکار میکردم؟خانم بزرگ من میخوام پیشرفت کنم.


تا کی بابد زیر دست ساشا و شاهو باشم؟البته دیگه شرکتی نمونده،یه مد و فشن هست که نصف بیشترش مال خانم اریا هست.


شاهو عصبی فریاد زد:

_یا میری قرارداد رو فسخ میکنی یا دیگه توی این عمارت زندگی نمیکنی.


_هه...فکر کردی کار به اون خوبی رو ول میکنم و اینجا رو میچسبم؟نه برادر من میرم.


خانم بزرگ با صدای لرزونی گفت:

_اما بهرام تو این کارو نمیکنی.

_خانم جان خواهش میکنم شما دیگه به کار های ما دخالت نکنید،من خودم صلاح خودم و میدونم.

_اما....

با صدای جدی ساشا خانم بزرگ ساکت شد.

_خانم بزرگ بذار بره صلاح خویش خسروان داند، اما اقا بهرام رفتی دیگه پشت سرتو نگاه نمیکنی و برای همیشه میری ما برادری به اسم بهرام نداریم .


_باشه اما زمانی که حتی این عمارت هم براتون نموند نیاین بگین بهرام.

ساشا پوزخندی زد.

و بهرام جلوی چشم ناباور همه دست زنش رو گرفت رفت سمت در سالن که
 بهراد گفت:

_اشتباه میکنی بهرام مطمئن باش.

بهرام دستی روی هوا تکون داد و از سالن بیرون رفت.

خانم بزرگ بی حال روی صندلی نشست.

ساشا و شاهو دو طرفش ایستادن.....

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_356

خدمه لیوانى آب آورد. ساشا آب و گرفت و به لبهاى خانم بزرگ نزدیك كرد. 

خانم بزرگ كمى آب خورد گفت:

-كاش مرده بودم و این روز شما رو نمى دیدم. 

ساشا شونه ى خانم بزرگ و ماساژ داد گفت:

-خانم جان آروم باش. چیزى نشده، درست میشه. 

اما خانم بزرگ فقط سر تكون مى داد. وسایلم رو برداشتم و رفتم سمتشون. ساشا با دیدنم گفت:

-دارین میرین؟

-بله. 

-این وقت شب، تنها؟

-نمى خوام مزاحمتون باشم. مثل اینكه اوضاع اینجام خیلى مساعد نیست. 

خانم بزرگ گفت:

-شب رو همینجا بمون دخترم. 

نگاهش كردم عمیق. توى دلم لب زدم:

"من دختر هیچ كس نیستم"

به ناچار لبخندى زدم. 

-ممنونم باید برم. 

بهراد گفت:

-من مى رسونمت. 

از همه خداحافظى كردم و همراه بهراد از عمارت بیرون اومدیم. 

در جلو رو باز كرد. سوار شدم. بهراد هم سوار شد. 

ماشین و روشن كرد. نگاهم رو به تاریكى شب دوختم. گفتم:

-خانواده ى پیچیده اى دارى. 

بهراد تك خنده اى كرد گفت:

-آره، خیلى. 

-چند ماهه دارم باهاتون كار مى كنم اما هنوز هیچى راجب خانواده ى بزرگ زرین نمیدونم. 

بهراد نیم نگاهى بهم انداخت گفت:

-آقا بزرگ زمانى كه زنده بود اخلاقش این بود كه لازم نیست كسى از زندگى شخصى ما اطلاع پیدا كنه و این همیشه آویزه ى گوش ما شد.

اما متأسفانه بعد از مرگ آقا بزرگ اوضاع خونه ى ما هم بهم ریخت و امیدوارم از اینى كه هست بدتر نشه. 

سرى تكون دادم. بهراد ماشین و كنار آپارتمان نگهداشت.
 
-زحمت كشیدى. 

-كارى نكردم. 

در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. بهراد بوقى زد و رفت. 

در آپارتمان و باز كردم و وارد خونه شدم.

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_357

كیفم رو روى مبل گذاشتم و روى مبل سه نفره ولو شدم. 

ساعتم رو از مچ دستم باز كردم. نگاهم رو به عقربه هاى ساعت دوختم. 

همه جا توى سكوت فرو رفته بود و صداى تیك تاك ساعت سكوت شب رو مى شكست. 

ساعت و روى میز گذاشتم و از جام بلند شدم. چیزى تا پایان این قصه نمونده بود. 

خسته روى تخت دراز كشیدم. فردا باید سرى به خونمون میزدم. 

چشم هامو بستم و با فكرى پریشان به خواب رفتم. 

صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیده از خونه بیرون زدم. 

سوز سرد دیماه صورتم رو نوازش كرد. تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. 

ماشین كنار خونه ى پدریم ایستاد. از ماشین پیاده شدم. 

نفسى تازه كردم و دستمو روى زنگ گذاشتم. 

صداى نازپرى پیچید توى كوچه. 

-كیه؟

-منم. 

مكثى كرد گفت:

-ویدا ...

در با صداى تیكى باز شد. در و هل دادم و وارد حیاط شدم. 

نازپرى روى پله هاى ورودى سالن ایستاده بود. 

قدم هامو بلند برداشتم. با دیدنم لبخندى زد و گونه ام رو بوسید. 

-كجا رفتى دختر  . 

دستم و پشت كمرش گذاشتم. 

-درگیر كار. 

-دركت مى كنم. خیلى خوشحالم كردى. آخه هیچ آدرسى ازت نداشتم. 

با هم وارد سالن شدیم. نگاهى تو سالن انداختم. 

-مادر نیست؟

-نه، رفته خونه ى شاه پرى. 

رفت سمت آشپزخونه. دنبالش راه افتادم. نگاهم كرد. 

-میخواى تو سالن بشینى؟

-نه، میخوام كنار تو باشم. 

نگاهش غم گرفت گفت:

-نمیدونى دلم براى ویدیا یه ذره شده. ما با هم خیلى صمیمى بودیم. 

-میدونم. 

سینى چاى رو برداشت با هم سمت سالن رفتیم. روى مبل ها نشستیم. نگاهش كردم. 

-ناز؟

سربلند كرد. 

-بله؟

یه چیز بگم قول میدى بین خودمون دو تا بمونه؟

سرى تكون داد. 

-قول میدم.

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_358

كمى خودشو كشید جلو گفت:

-اتفاقى براى ویدیا افتاده، اره؟

سرى تكون دادم. 

-نه، چیزى نشده نترس. اول تو بگو ببینم چیكار كردى؟ 

بی میل گفت:

-این چند روز خیلى تحقیق و پرس و جو كردم و كمى اطلاعات بدست آوردم. 

قلبم سنگین و پر از هیجان میزد. مى خواستم زودتر بدونم چه اتفاقى افتاده در نبود من. 

-خوب، مثل اینكه ساشا چند ماه بعد از رفتن ویدیا حافظه اش رو به دست آورد و همه میگن گاهى دنبال ردى از ویدیاست. اما چقدر حقیقت داره نمیدونم!
 و اینكه طى این یكسال كانون خانواده شون بهم ریخته. متأسفانه اطلاعات كاملى نتونستم بدست بیارم. 
میدونى، خانواده ى خیلى مرموزى هستن و تا حالا نشده كسى اطلاعات كاملى از این خانواده داشته باشه. 

سرى تكون دادم. 

-ایرادى نداره همینم خوبه. پس ساشا حافظه اش رو بدست آورده!

-آره، حالا میشه بگى چى میخواستى بگى؟

لبخندى زدم. 

-قول میدى بین من و تو بمونه؟

-به جون ویدیا قول میدم. 

لبخند غمگینى زدم. 

-اگه بدونى من ویدیام چى؟

شوكه نگاهم كرد. سرى تكون داد. 

-نه، امكان نداره. صورت تو با ویدیا فرق میكنه. 

-ویدیا مگه یه خال كوچك سفید روى شكمش نداره؟ 

سرى تكون داد. 

-آره. 

پیراهنم رو كمى بالا دادم. از چهره اش معلوم بود استرس داره. 

نگاهم كرد. اشك حلقه زد توى چشمهاش گفت:

-نه تو ویدیا نیستى. باورم نمیشه نشناخته باشمت. آخه چطور امكان داره تو ویدیا باشى؟ 

از جاش بلند شد. ناباور دستشو جلوى دهنش گرفت. 

چرخى دور خودش زد. از روى مبل بلند شدم. 

اومد سمتم. چشمهاش پر از اشك بود. نگاهى به سر تا پام انداخت. 

با صداى مرتعشى گفت: 

-پس بگو چرا صدات انقدر آشنا بود!

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_359


یهو محكم بغلم كرد گفت:

-باورم نمیشه تو ویدیا باشى ... خواهر رنج كشیده ى من!

دستامو دورش حلقه كردم. 

ازم فاصله گرفت و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت. 

-بذار به مامان خبر بدم. 

-نه نازپرى

-آخه چرا نمیخواى بدونن؟؟

-فعلاً نه. شما از هیچى خبر ندارین. 

دستمو گرفت و كشید. هر دو روى مبل دو نفره نشستیم. 

-از خودت بگو، چرا صورتت ...

بغضم و قورت دادم و تمام اتفاقاتى كه برام افتاده بود رو مو به مو براش تعریف كردم.

 نفسم رو با آه بیرون دادم. دستامو گرفت بوسید و گفت:

-چقدر سختى كشیدى .. چقدر زجر كشیدى .. چقدر تنها بودى ...

 خانواده داشتى اما انگار نداشتى. چقدر دلت بزرگه كه ما رو یخشیدى و دوباره اومدى. 

-این حرف و نزن نازپرى. من به امید شما و برگشتن به ایران تمام سختى ها رو تحمل

 كردم. حالام اینجام تا انتقام بگیرم. 

نازپرى نگران و مشوش پشت دستمو نوازش كرد گفت:

-ویدیا من از این خانواده مى ترسم. 

دستمو روى دستش گذاشتم. با اینكه توى دلم غوغا بود لبخندى زدم گفتم:

-نگران نباش همه چى درست میشه. 

نازپرى سرش و روى شونه ام گذاشت گفت:

-هنوزم باورم نمیشه اینجایى. تو میدونى این یكسال چقدر براى ما هم سخت گذشت؟ 

بابا شكست. 

بعد از رفتنت فهمید نباید پشتت رو خالى مى كرد اما دیر بود و ما هیچ آدرس و نشونى از

 تو نداشتیم. 

-دل منم براى شماها تنگ مى شد چه شب ها كه با اشك حسرت خوابیدم اما لحظه اى نشد

 به انتقام فكر نكنم. 

تا این خانواده رو نابود نكنم آروم نمیشم. 

-من میترسم ویدیا

-نترس فقط حواست باشه تا موقعى نگفتم پدر و مادر چیزى نفهمن. 

-باشه. 

از جام بلند شدم. 

-من برم، باید یه سر شركت برم و به چند نفر زنگ بزنم. 

-آدرس میدى بیام پیشت؟

-فعلاً نه اما به زودى همه چى مشخص میشه!

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_360



نازپرى سرى تكون داد. گونه اش رو نرم بوسیدم. 

-زود میام. 

لبخندى زد. از خونه زدم بیرون. سر بلند كردم. 

نگاهى به آسمون ابرى انداختم. آهى كشیدم. 

حتى نتونستم به نازپرى بگم ساشا رو بین تمام نفرتى كه نسبت به خانواده اش دارم دوست

 دارم و مى خوامش. 

وارد شركت شدم. دلم مى خواست ساشا رو ببینم. یهو چه دلتنگش شدم! 

سمت اتاقم رفتم كه شاهو از اتاقش بیرون اومد. با دیدنم اومد سمتم آروم گفت:

-سلام خانم. 

به ناچار لبخندى زدم گفتم:

-سلام. 

و در اتاق و باز كردم. وارد اتاق شدم. شاهو هم به دنبالم وارد اتاق شد. 

سؤالى نگاهش كردم كه گفت:

-ویدا من همه ى كارهامو كردم و فقط جواب بله ى تو مونده. 

ابرویى بالا انداختم. 

-چیكار كردى؟

-به موقعه اش بهت میگم فقط بدون الان هیچ مانعى براى رسیدن به تو ندارم. 

و چشمكى زد. 

-سربسته حرف میزنى ... گیجم كردى!

-فضول نباش. به وقتش مى فهمى. 

و از اتاق بیرون رفت. دستى به صورتم كشیدم. 

یعنى داشت چیكار مى كرد؟ منظورش از مانع نازیلا بود؟

هنوزم مرموز بود این مرد و آدم از كارهاش نمى تونست سر در بیاره. 

به سمت تلفن رفتم و شماره اش رو گرفتم. بعد از دو تا بوق صداش تو گوشى پیچید. 

-بله؟

-سلام آقاى محتشم. 

-به ... خانم آریا ... احوال شما؟ 

-مچكرم. چه خبرا؟ مثل اینكه دیشب كولاك كردین!

-همونطور كه خواسته بودین انجام دادم. 

-خودكار و روى میز چرخوندم گفتم:

-كارتون عالى بود. فعلاً یكم بهش بها بدین تا به موقعه اش بگم چیكار كنید. 

-هرچى شما بگید بانو. امرى نیست؟

-نه، ممنون.

رمان ویدیا, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۰۹]
#پارت_361

تلفن رو گذاشتم. باید مى دونستم بیمارى ساشا خوب شده یا نه اما از كى باید این سؤال رو مى پرسیدم؟ 

سرم و روى دستام گذاشتم. تمام دل نگرانى هاى عالم سرازیر شد توى قلبم. 

دیگه نمى كشیدم فقط مى خواستم زودتر تموم شه اینهمه ترس و تنش اما میدونم خیلى ها رو از دست میدم. 

با صداى در اتاق سرم رو از روى دستام برداشتم. نگاهم به ساشا افتاد و قلبم دوباره بازیش گرفت. 

از جام بلند شدم. این مرد و عجیب دوست دارم. 

رفتم  سمتش. توى دو قدمیش ایستادم. 

بوى عطرش پیچید توى دماغم. نفس عمیقى كشیدم و عطرشو با تمام وجود بلعیدم. 

دستش اومد سمت صورتم. سرانگشتش رو نرم زیر پلكم كشید. لب زد:

-چشمهات میخوان چیزى بگن.  

سرى تكون دادم. 

-نه. 

دستشو دور كمرم حلقه كرد. از خدا خواسته سرم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم و با دستم گوشه ى كتش رو لمس كردم. 

دستش و نرم روى كمرم كشید. لب زدم:

-ساشا ...

-بله؟

-تو عاشق شدى؟

فشار دستش و روى كمرم بیشتر كرد گفت:

-قرار نشد شیطونى كنى. 

-ساشا ...

دستشو روى لبم گذاشت گفت:

-چیزى نپرس فقط آروم توى بغلم بمون. 

دهنم بسته شد و سرم و روى سینه اش بیشتر فشردم. 

چند دقیقه هر دو توى سكوت توى بغل هم موندیم. 

بازوهام رو گرفت. سر بلند كردم و نگاهش كردم. 

-ویدا 

دلم مى خواست بگم "جانم" اما خودمو كنترل كردم گفتم:

-بله؟

-فكر كنم اشتباه كردیم و عجولانه رفتیم عقد كردیم. 

از این حرفش شوكه شدم و سؤالى نگاهش كردم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

-منظورت چیه؟

دستشو روى لبم كشید گفت:

-حس مى كنم این بودن اشتباهه. 

ازش فاصله گرفتم و با صداى سردى گفتم:

-هنوز دیر نشده ... مى تونى




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر