قادر رنجبر نظرات یکشنبه 25 تیر 1396 ، 03:08 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


طبق تمام این روزها با احتیاط ماشین گرفتم و سمت خونه رفتم. 

چند روزى میشد كه از بارما خبر نداشتم. خسته وارد خونه شدم. 

در ساختمان رو باز كردم اما با دیدن بارما و عایشه متعجب و شوكه سرجام ایستادم. 

باورم نمیشد بارما و عایشه اینجا باشن. 

عایشه اومد سمتم و محكم بغلم كرد گفت:

-دلم برات تنگ شده بود. 

دستامو دورش حلقه كردم. 

-دل منم برات تنگ شده بود. 

بارما اومد و رو به روم قرار گرفت. هر دو خیره ى هم بودیم. 

دروغه اگه بگم دلم براى این مرد تنگ نشده بود. لبخند كجى زد و دستهاش و از هم باز كرد. گفت:

-میدونم دلت میخواد بغلم كنى ... پس منتظر چى هستى؟

خنده اى كردم و خزیدم تو بغلش. روى سرم رو بوسید گفت:

-چطورى؟

-خوبم. 

اخمى كرد گفت:

-خوبى كه اینطور لاغر شدى؟

آهى كشیدم. عایشه دستشو پشت كمرم گذاشت گفت:

-ویدا باید چند بار غذاى پر ملات هندى رو بخوره تا دوباره جون بگیره. 

دستامو بهم مالیدم گفتم: 

-آخ گفتى ... از كیه نخوردم. 

بارما گفت:

-حواست باشه ما مهمونیم. 

-بارما

بارما خندید. 

-بیا تعریف كن كه این مدت چكار كردى و چى ها شده؟

-لباسامو عوض كنم، چشم. 

به سمت اتاقم رفتم. از اینكه تو بدترین شرایط بارما كنارم بود ته قلبم از وجودش گرم شد. لباسام و عوض كردم و پایین اومدم. 

بارما و عایشه كنار هم نشسته بودن. همسر سرایدار میز و براى پذیرایى چیده بود. 

روى مبل روبروى بارما و عایشه نشستم. بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:

-كار و بار چطوره؟

-خوب از كجا باید شروع كنم؟ كار كه فعلاً خوبه اما ...

مكثى كردم. 

-اما چى؟

-اما همه چى بهم ریخته. 

بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:

-موضوع كار تو رو اینطور بهم نمى ریزه. اون چیزى كه داره اذیتت مى كنه رو بگو. 

سرم و پایین انداختم. 

-ویدیا ...

سربلند كردم گفتم:

-من نمیخواستم عاشق باشم اما اومدنم به ایران و وجود ساشا ...

بارما لبخندى زد گفت:

-یادت نیست زمانى كه عایشه رو دیدم چى بهم گفتى؟

سرى تكون دادم. 

-من بخاطر حرف تو یه بار دیگه عشقم رو امتحان كردم و حالا خوشحالم. ساشا كه نمیدونه

 تو ویدیا هستى، پس بهش حق بده كه دو دل باشه. 

تو باید بهش نزدیك بشى، بهش محبت كنى و اونو سمت خودت بكشى. میدونى بدترین

 انتقامى كه مى تونى از اون خانواده بگیرى همین ساشاست. 

الان عمارت و اون شركت فقط مال ساشاست. پس داشتن ساشا یعنى انتقام از تمام اون

 خانواده. 

متفكر نگاهم رو به میز رو به روم دوختم. چرا به فكر خودم نرسیده بود؟؟ 

اینكه مى تونم با داشتن ساشا تمام خانواده ى زرین رو از بین ببرم. 

لبخندى روى لبم نشست كه بارما گفت:

-من این حرفها رو نزدم تا تو انتقامت رو بگیرى، مواظب باش انقدر غرق انتقام نشى كه

 دوست داشتن یادت بره. 

اینا رو گفتم تا ساشا رو با تمام وجودت بخواى و داشته باشیش. تو لیاقت خوشبخت شدن

 رو دارى. 

-سعیم رو مى كنم. 

-حواست باشه ویدیا. 

-باشه. 

شام رو در كنار بارما و عایشه خوردم. حالا كه بارما و عایشه اوده بودن دلم گرم بود. 

حس مى كردم منم خانواده دارم و تو هر شرایطى پشتم هستن. 

روى تختم دراز كشیدم اما با یادآورى بوسه ى امروز ساشا ته دلم چیزى تكون خورد. 

دستى روى لبم كشیدم. چشم هام رو بستم و یاد خاطراتى كه با ساشا داشتم افتادم.

چند روزى از اومدن بارما و عایشه میگذره. تو این مدت عجیبه كه شاهو رو ندیدم. اینكه

 كجاست، چرا نیست؟

سخت درگیر كارهاى شركت بودم و قراردادهایى كه باید مى بستم. 

با صداى تلفن سر از پرونده ى جلوى روم برداشتم و دست بردم و گوشى رو گرفتم. 

-بله؟

-سلام ویدیا. 

با شنیدن صداى نازپرى لبخندى روى لبم نشست. 

-سلام ناز، خوبى؟ مامان بابا خوبن؟

-همه خوبیم اما ...

-اما چى؟

-اما بابا كمى حالش خوب نیست. 

نگران شدم و با صدایى كه نگرانى توش مشهود بود گفتم:

-چى شده بابا؟

-نگران نباش ویدیا، یادته بابا ناراحتى قلبى داشت؟ ... نمیدونم دیشب چه اتفاقى افتاده كه

 قلبش دوباره گرفت؟

-الان حالش خوبه؟

-آره، آره نگران نباش. خوبه. 

آهى كشیدم. 

-نازپرى ...

-جونم خواهرى؟

-بیام دیدنش؟

-نه، یعنى الان نه. صبر كن بیاریمش خونه اون وقت. من اگر تو بخواى باهاشون كم كم

 صحبت مى كنم. 

-باشه فقط یادت نره بهم خبر بدى. میدونى چقدر نگرانشونم ...

-باشه عزیزم. كارى ندارى؟

-نه، مراقب مامان بابا باش. 

-چشم، فعلاً. 

گوشى رو قطع كردم اما نگران حال بابا بودم. 

اگه براش اتفاقى مى افتاد چى؟ سرى تكون دادم. 

از جام بلند شدم و پرونده ى جلوى رومو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم. 

هنوز به در نرسیده بودم كه در اتاق باز شد. با دیدن شاهو لحظه اى شوكه شدم. 

لبخند پر از استرسى زدم. اشاره به در كردم گفتم:

-در داره. 

خندید گفت:

-دیگه نیازى به در زدن ندارم. 

-اون وقت براى چى؟

اومد جلو و رو به روم ایستاد و نگاهى به صورتم انداخت و روى لب هام ثابت شد.

نمیدونستم چه عكس العملى نشون بدم. هول كرده بودم. 

دستى به گردنم كشیدم. نگاهش به دست و گردنم كشیده شد گفت:

-دیدى گفتم بالاخره مال خودم میشى!

چهره ى متفكرى به صورتم دادم. 

-اونوقت چطور؟

كمى خم شد روى صورتم گفت:

-شرطت مگه جدایى من و نازیلا نبود؟ طلاقش دادم. 

-باورم نمیشه به این زودى تونسته باشى همچین كارى رو بكنى!!

دستش و تو جیب شلوارش كرد گفت:

-بهت گفته بودم از من همه كارى برمیاد. 

لبخندى زدم با كنایه گفتم:

-پس باید ازت دورى كنم. 

خندید كه دندون هاى یك دست سفیدش نمایان شد گفت:

-كى جرأت داره به شما چپ نگاه كنه بانو؟ 

پوزخندى توى دلم زدم گفتم:

-اگر قبل از شناخت این حرفا رو مى زدى باور مى كردم اما حالا شناختمت كه چه مار خوش خط و خالى هستى. 

-خوب كى بریم؟

-براى چى؟

-براى عقد. 

گوشه ى پیشونیم رو خاروندم. به اینجاش اصلا فكر نكرده بودم. 

-حالا وقت زیاده. 

-میدونم وقت هست اما دل من كم طاقته. 

-به دلت بگو یكم دیگه صبر كنه. 

-باشه اما دل من فقط یك هفته صبر مى كنه. بعدش دیگه تو مال من میشى. 

به اجبار لبخندى زدم. 

-باشه ... حالا میذارید به كارم برسم؟

سرى تكون داد گفت:

-روز خوش عزیزم. 

و سمت در اتاق رفت. با خروجش از اتاق نفسم رو آسوده بیرون دادم. كلافه بودم و نمیدونستم چیكار كنم. 

از وجود این مرد متنفر بودم اما باید تحملش مى كردم. 

با یادآورى ساشا و اون آغوش گرمش لبخندى روى لبم نشست. 

با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق ساشا رفتم.

لحظه ای پشت در اتاقش مكث كردم 

قلبم تند خودشو به سینه ام می كوبید،

 دو تا ضرب به در زدم 
صدای گرمش پیچید توی گوشم و وسوسه ام كرد.

اروم دست گیره رو كشیدم و در اتاقش رو باز كردم؛ 

با باز شدن در اتاقش عطرش پیچید

 توی دماغم لحظه ای چشم هام رو بستم و از اعماق وجودم عطرشو بلعیدم

 این ادم با روح و روانم  چیكار كرده كه دیونه وار دوستش داشتم. 

وارد اتاق شدم ساشا با دیدنم ابروی بالا داد.

 لبخندی زدم و در پشت سرم بستم؛ 

با كام های بلند به سمت میزش رفتم.

ساشا از روی صندلی بلند شد و میزش و دور زد. 

حالا رو به روم هم قرار داشتیم و با فاصله ی كم؛

 سر بلند كردم و نگاهم رو به چشم های نم دارش دوختم

 ، با صدای سردی گفت:

_كاری داری؟

پرونده رو سمتش گرفتم. 

پرونده رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت گفت:

_كار ها خوب پیش رفته

_بله و مشكل مالی بر طرف شده

سری تكون داد؛

دست دست كردم و در اخر گفتم:

_چیزی توی اپارتمانت جا گذاشتم 

سرش  رو از توی پرونده  بلند كرد و نگاهش رو بهم دوخت،

 نمیدونم دنبال چی بود.

 هر دو خیره ی هم بودیم كه یهو  سرش خم شد روی صورتم.

حالا فاصلمون قد یه بند انگشت هم نبود  و گرمی نفس هاش به صورتم می خورد.

حالم دست خودم نبود.

بدون اینكه حرفی بزنیم 

هر دو خیره ی هم بودیم نفس های هردومون تند شده بود

 و اینو از نفس های تندش كه روی صورتم می خورد حس كردم

لب پایینم و  کشیدم تو دهنم. 

نگاه ساشا چرخید و روی لبم ثابت موند از نگاهش هول کردم و خواستم برم که مچ دستمو گرفت و کشید، 
چون کارش یهویی بود پرت شدم توی بغلش.

دستم و روی سینه ی  مردونه اش گذاشتم.
سرش خم شد و کنار لاله ی گوشم روی شونه ام ثابت موند.

با صدای گرم و مردونه اش آروم لب زد:

- مگه کلید آپارتمان نمی‌خوای؟

از این همه نزدیک بودن گرمم شده بود و گونه هام احساس می کردم قرمز شده.

سری تکون دادم که دستش اومد بالا و کلید و گرفت جلوی صورتم.

دستمو بردم بالا و کلیدا رو از دستش گرفتم.

اومدم برم که بازومو محکم چسبید. سر بلند کردم و سوالی نگاهش کردم که گفت:

- یادت نره هر جای دنیا بری بازم جات این‌جاست.

و با دستش به سینه اش اشاره کرد، از این حرفش ته دلم خالی شد و بدنم‌گر گرفت.

یاد آغوش گرمش افتادم، دستم و ول کرد. مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده سمت در اتاق پر کشیدم و در باز کردم.

نفسم رو کلافه بیرون دادم، دستم و روی بازوم‌کشیدم. گرمی دست ساشا رو هنوز روی بازوم احساس می‌کردم.

چشمامو بستم و صداش توی سرم پیچید"جات این‌جاست" 

لبخندی زوی لبم نشست و ته دلم گرم شد از این تحکم صدای ساشا، این مالکیتش نسبت به خودم.

کلید و توی دستم فشردم و به سمت میزم رفتم.

دلم ساشا را می‌خواست با تمام وجود...

بعدازظهر وسایلم رو جمع كردم. دلم مى خواست امشب رو خونه ى ساشا بمونم. 

از شركت به بارما زنگ زدم و اطلاع دادم كه شب رو خونه نمیرم. 

با تاكسى به آپارتمان ساشا رفتم. از ماشین پیاده شدم. نگاهى به ساختمون رو به روم انداختم؛ 

در حیاط و باز كردم و پله ها رو بالا رفتم. 

نفسى پشت در آپارتمان كشیدم و با كلید در و باز كردم. وارد سالن شدم. نگاهى به اطرافم انداختم. همه جا بهم ریخته بود. 

از این بهم ریختگى تعجب كردم. كیفم رو روى مبل گذاشتم و پالتوم رو درآوردم. شروع به جمع كردن سالن كردم. 

سمت آشپزخونه رفتم. آشپزخونه از سالن بدتر بود. نفسم رو كلافه بیرون دادم. اینجا چه خبر بود؟!!

ظرف ها رو شستم و دستى به گاز كشیدم. سمت اتاق ساشا رفتم. درشو باز كردم اما اتاق تمیز بود. 

ابرویى بالا انداختم ... چه عجب یه جا تمیز بود!!

سمت اتاقى كه براى من بود رفتم. درشو باز كردم اما چشمم به اتاق بهم ریخته و تختى كه نشون میداد كسى روش خوابیده و مرتبش نكرده افتاد. 

اتاق رو هم جمع كردم. دیگه از كت و كول افتاده بودم. 

چاى دم كردم. دلم مى خواست برم دوش بگیرم اما لباس نداشتم. 

نگاهم به پیراهن سفید مردونه ى ساشا افتاد. لبخندى روى لبم نشست. لباس رو برداشتم و با حوله ى كوچكى سمت حموم رفتم. 

لباسام رو درآوردم و آب كشیدم چون كثیف شده بودن. دوشى گرفتم و پیراهن مردونه ى ساشا رو پوشیدم. 

موهامو توى حوله ى كوچك جمع كردم. لباسا رو توى تراس رو رخت آویز پهن كردم و در تراس رو بستم كه در سالن باز شد. 

شوكه سرجام ایستادم. ساشا وارد سالن شد. 

نگاهى به سالن انداخت و ...

نگاهش چرخید سمت من. از پاهام شروع كرد تا نگاهش روى صورتم ثابت موند. سلامى گفتم كه گفت:

-براى چى با این وضع روى تراس رفتى ... نمیگى یكى میبینه؟

دستى به پایین پیراهنم كشیدم و قدمى برداشتم. 

-كسى نبود. 

-مگه باید باشه تا درست برى روى تراس؟

ته دلم از این غیرتى شدنش غنج رفت. حرفى نزدم و سمت آشپزخونه رفتم. گفتم:

-خونه ات جنگ بود؟

صداش از پشت سرم بلند شد. 

-میخواستم كارگر بگیرم، نشد. 

دو تا فنجون برداشتم و گفتم:

-آهان. 

صندلى رو كشید و روش نشست. دو تا چاى روى میز گذاشتم كه گفت:

-چرا زحمت كشیدى؟

روى صندلى نشستم و نگاهش كردم. 

-از كثیفى خوشم نمیاد. البته مجبورم امشب اینجا بمونم چون لباسى ندارم بپوشم. 

احساس كردم خوشحال شد از این حرف چون گفت:

-زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن. 

-خیلى خوبه چون منم خسته شدم. 

حرفى نزد و چائیشو خورد. چائیم رو خوردم. ساشا بلند شد. سؤالى نگاهش كردم. 

-میرم لباسم رو عوض كنم. 

از آشپزخونه بیرون رفت. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت مبل رفتم و روش نشستم. ساشا از اتاقش بیرون اومد. یه دست لباس راحتى تو خونگى تنش كرده بود. 

پا روى پا انداختم كه نگاهش سمت پایین تنه ام كشیده شد. نگاهم آروم پایین اومد و روى پاهاى برهنه ام ثابت شد. 

هول كردم و پیراهن مردونه رو كمى پایین كشیدم. گوشه ى لبش كج شد گفت:

-با اجازه ى كى لباس منو پوشیدى؟

ابروم بالا پرید و شوكه نگاهش كردم. اومد جلو و رو به روم ایستاد و گفت:

-پیراهنم رو دربیار. 

از روى مبل بلند شدم. حالا هر دو رو به روى هم قرار داشتیم.

قدمى برداشت و فاصله ى بینمون رو كم كرد. با جدیت گفت:

-پیراهنم و دربیار. 

نگاه متعجبم رو بهش دوختم گفتم:

-شوخى مى كنى؟

ابرویى بالا داد گفت:

-شوخى ندارم ... دربیار!

واقعاً نمیدونستم چیكار كنم!! چشم هام رو كمى تنگ كردم گفتم:

-دربیارم تو مشكلى ندارى؟

دست به سینه شد گفت:

-نه، دربیار. 

-باشه. 

و دستم رفت سمت دكمه هاى پیراهن. أروم و با ناز دكمه ى اول رو باز كردم و همینطور دكمه دوم، سوم تا به دكمه ى آخر رسیدم كه ساشا گفت:

-نمى خواد بازش كنى. 

-نه دیگه گفتى درش بیار. لبه هاى پیراهن و گرفتم و از هم بازش كردم كه ساشا گفت:

-درش نیار. 

تا اومدم لباس و از تنم دربیارم صداى آژیر خطر اومد و برق ها رفت. 

ترسیده جیغى كشیدم كه كشیده شدم تو آغوش گرم ساشا. 

دستشو دورم حلقه كرد و صداى گرمش كنار گوشم بلند شد. 

-هیس، آروم باش. چیزى نیست. 

همه ى سالن تو تاریكى فرو رفته بود. قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید. 

دست ساشا آروم و نوازش گونه روى كمرم بالا پایین مى شد و با هر حركتى كه میكرد قلبم از اینهمه نزدیكى و گرمى آغوش به وجد مى اومد. 

سرم رو بیشتر توى آغوشش فرو كردم كه صداش دوباره از كنار گوشم بلند شد. 

-جات خوبه؟

تن صداش كمى چاشنى خنده داشت و باعث مى شد دلم گرم بشه. حرفى نزدم كه گفت:

-بذار برم آشپزخونه شمع بیارم. 

پیراهنش و توى دستم مشت كردم گفتم:

-نه! 

-نمیشه كه ... بیا با هم بریم. 

چرخیدم و از پشت تو بغل ساشا خودمو جابجا كردم. 

دستشو دور شكمم حلقه كرد و آروم با هم به سمت آشپزخونه رفتیم.

ساشا كورمال كورمال دنبال شمع تو كابینت ها رو مى گشت و من هنوز چسبیده بهش بودم. 

بالاخره شمع پیدا كرد و دو تا برداشت و روشن كرد. 

با روشن شدن شمع ها نور كم حالى آشپزخونه رو روشن كرد. از ساشا فاصله گرفتم. نگاهى بهم انداخت گفت:

-با این اوضاع از شام خبرى نیست. 

-نون دارى؟

-آره. 

-پس نون پنیر بخوریم. 

ابرویى بالا انداخت. 

-میخورى؟

سرى تكون دادم. 

-از گرسنگى بهتره. 

ساشا سمت یخچال رفت و پنیر و نون آورد. بلند شدم و چائى آوردم. هر دو توى سكوت مى خوردیم ولى به نظرم خوشمزه ترین غذاى عمرم بود. 

ساشا بلند شد گفت:

-برقا كه فكر نكنم امشب بیاد ... انگار بیشتر از بقیه مواقع طول كشیده!!

از روى صندلى بلند شدم. 

-میاى اتاق من؟

موهامو پشت گوشم زدم. دودل بودم اما دل و به دریا زدم و گفتم:

-اگه مزاحم نباشم. 

مچ دستم و گرفت كشید گفت:

-الان دارى ناز مى كنى؟ بهت گفته بودم ناز كشیدن بلد نیستم. 

دستش رو دور گردنم حلقه كرد و سمت اتاقش رفتیم. قلبم محكم به سینه ام مى كوبید از اینكه یه شب دیگه رو تو آغوش گرم ساشا سر مى كنم. 

شاید این آخرین شبى باشه كه تو آغوشش شب رو صبح مى كنم. وارد اتاق شدیم. ساشا پیراهنش و درآورد و سمت تخت رفت. 

با قدم هاى آروم سمت تخت رفتم و گوشه ى تخت دراز كشیدم كه از پشت تو بغل ساشا فرو رفتم. 

سرش روى گردنم بود و گرمى نفس هاش به پشت گردنم مى خورد. 

چیزى توى دلم زیر و رو مى شد با هر نفسى كه مى كشید. گرمى لبهاش كه روى گردنم نشست. 

نفسم براى لحظه اى تو سینه ام حبس شد و چشم هام بسته. 

قلبم كوبنده به سینه ام مى كوبید.

صداش تو گوشم پیچید. 

-بخواب. 

لبخند أرامش بخشى روى لب هام نشست و چشم هام رو بستم. فردا خیلى كار داشتم. 

صبح زودتر از ساشا بیدار شدم. میز صبحانه رو چیدم و آماده شدم. 

كلیدهایى كه ساشا بهم داده بود رو توى كیفم گذاشتم و پاورچین وارد اتاق ساشا شدم. دمر روى تخت خوابیده بود. 

آروم روى صورتش خم شدم. موهاش روى پیشونیش ریخته بود و حالت چهره اش رو معصوم تر نشون میداد. 

دلم مى خواست لمسش كنم اما مى ترسیدم بیدار بشه. 

آروم از اتاق خارج شدم و در آپارتمان و آروم باز كردم. 

از خونه بیرون اومدم. نگاهى به آسمون ابرى انداختم. هواى سرد آخر دى ماه رو نفس كشیدم. 

تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. امروز براى من روز بزرگى بود. اینكه بعد از مدت ها قرار بود به عنوان دختر خانواده ام به خونه شون برم. 

نفهمیدم مسافت خونه ى ساشا تا خونه ى بابا اینا چطور گذشت؛ 

ماشین كه كنار خونه ى بابا اینا ایستاد به خودم اومدم. كرایه رو حساب كردم و از ماشین پیاده شدم. 

استرس داشتم از رویارویى با بابا و عكس العملش اما باید این قایم موشك بازى به پایان مى رسید و بابا مى فهمید كه من بى گناهم و تقاص بى گناهیم رو پس دادم. 

دست لرزانم رو روى زنگ گذاشتم. صداى نازپرى تو آیفون پیچید:

-كیه؟

-منم ناز.
 
-توئى ویدیا؟

و دكمه ى آیفون رو زد و در با صداى تیكى باز شد. 

با دلشوره پا تو حیاط گذاشتم و در و آروم پشت سرم بستم. 

در سالن باز شد و نازپرى با قدم هاى بلند خودشو بهم رسوند.

نگاه پر از استرسم رو بهش دوختم كه بازوهامو تو دستاش گرفت. لبخند دلگرم كننده اى زد گفت:

-آروم باش عزیزم ... همه چى آماده است. 

-ناز، تو گفتى؟

نازپرى یه دور چشم هاش رو آروم بست و باز كرد گفت:

-تا اونجا كه به من مربوط میشد رو براشون توضیح دادم. بقیه اش با خودته. بیا بریم تو ؛

با نازپرى همگام شدم. نازپرى در سالن رو باز كرد. وارد سالن شدم اما با دیدن مامان و چشم هاى پر از اشكش سرجام ایستادم. 

توانایى قدم برداشتن رو نداشتم. قلبم بیقرار میزد. مامان خودشو بهم رسوند و كشیدم توى بغلش. 

عطر تنش كه نشست توى بینیم چشم هام بسته شد و آرامش توى وجودم سرازیر گشت. 

صداى هق هق مامان بلند شد. 

-اینقدر غریبه بودیم كه نگفتى تو ویدیاى خودم هستى؟ بیقراریم رو ندیدی؛ چطور دلت اومد نگى؟؟

با صداى لرزونى لب زدم:

-میخواستم بگم مامان اما ترسیدم ... ترسیدم قبولم نكنین ... ترسیدم دوباره تنها شم. 

مامان دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و خیره ى صورتم شد گفت:

-ما با تو چیكار كردیم كه انقدر ازت دور موندیم؟!

نازپرى بهمون گفت )

-تو این مدت چه بلاهایى سرت اومده!

-میدونم همه اش تقصیر من و پدرته. 

-این حرف و نزن مامان. مهم الانه كه قبولم دارین ... دلتنگتون بودم. 

سرم و روى سینه ى مامان گذاشتم و مامان روى موهامو نوازش كرد گفت:

-خدا رو شكر كه صدامو شنید و دخترم دوباره برگشت. 

نفس عمیقى كشیدم و عطر تن مامان رو بلعیدم. 

-مامان؟

-جون مامان؟

-بابا؟

مامان لبخندى زد. 

-بابات روش نمیشه ببیندت. 

-مامان چه حرفیه؟ من دلتنگم. دلتنگ مهربونیاش؛ الان كجاست؟

-تو اتاقشه. 

چرخیدم و سمت اتاق بابا رفتم. با هر قدمى كه برمیداشتم احساس مى كردم ...

قلبم از سینه ام میزنه بیرون. اینكه بعد از دوسال داشتم پدرم رو میدیدم چیز كمى نبود. 

لحظه اى پشت در اتاق مكث كردم. آروم در و باز كردم. بابا پشت به در رو به روى پنجره ى قدى اتاق ایستاده بود. 

با دیدن قامت خمیده اش قلبم زیر و رو شد. اشك توى چشم هام حلقه زد. توانایى قدم برداشتن نداشتم. بغض داشت خفه ام مى كرد. 

با صداى لرزونى لب زدم "بابائى"

بابا با شنیدن صدام چرخید. نگاهم كه به صورت چروكیده اش افتاد اشكم روى گونه ام جارى شد. 

احساس كردم چونه ى بابا لرزید. قدمى برداشتم اما پاهام یاریم نكرد و با زانو روى زمین افتادم. 

با فرو رفتن تو آغوش امن بابا هق زدم و دستهام رو دورش محكم حلقه كردم. 

با صداى مرتعشى كه حاصل بغض تو گلوم بود گفتم:

-بابائى تنهام نذار ... فقط پشتم باش، بذار بدونم تو هر شرایطى هوام رو دارى. 

دست بابا روى موهام نشست. با صداى گرم مردونه اش گفت:

-تو فقط بخواه باباجان ... دیگه تا زنده ام پشتتم، تو فقط این پدر خطاكارت رو ببخش. 

-این حرف و نزنین بابا. من هیچ كینه اى از شما ندارم ... شما پدرمین. 

بابا پیشونیمو بوسید. حس امنیت و آرامش با همین بوسه سرازیر شد تو وجودم و لبخند روى لبم جا خوش كرد. 

صداى مامان باعث شد چشم باز كنم. 

-هرچى پدر و دختر خلوت كردین بسه. بیاین كه میخوام یه چاى دور هم بهتون بدم. 

بابا لبخند زد گفت:

-پاشو عروسك بابا. پاشو كه یه عالمه حرف باهات دارم. 

از روى زمین بلند شدم. همراه بابا سمت در اتاق رفتیم اما با صداى هق هقى سرجام ایستادم. 

نگاهم به ماه پرى افتاد كه افتان و خیزان داشت مى اومد سمت اتاق.

قدمى برداشتم. میون گریه هق زد:

-باورم نمیشه این توئى ویدیا، خواهر من. پس چرا چهره ات عوض شده؟ این همه مدت كجا بودى؟ نگفتى دلمون برات تنگ میشه؟ نگفتى خواهرت دق میكنه؟؟!

-باید میرفتم تا الان باورم مى كردین كه بی گناه بودم. 

مشت ظریفى به شونه ام زد گفت:

-من هیچ وقت به خواهر خودم شك نداشتم. 

كشیدم تو آغوشش ...

-اما خوشحالم كه هستى اینجا در كنار ما ... خیلى خوشحالم. 

-دخترت كو؟ 

لبخندى زد. 

-گذاشتمش پیش مادرشوهرم. وقتى نازپرى گفت ویدیا برگشته، نمیدونى با چه حالى خودم رو تا اینجا رسوندم. 

پشت دستم رو نوازش كرد. 

-خواهرت بمیره كه درداتو نبینه. 

-خدا نكنه. 

با صداى نازپرى به سمت سالن رفتیم. وسط مامان بابا نشستم و نازپرى و ماه پرى رو به روم نشستن. 

نگاهى به جمع خانوادگیم انداختم و از اینكه دوباره داشتمشون خدا رو شكر كردم. 

یه دستم توى دست بابا بود و یه دستم توى دست مامان. بابا گفت:

-بعد از رفتنت فهمیدم اشتباه كردم. فهمیدم از اینكه پشت و پناهت نبودم شكستم. دختر من از برگ گل هم پاك تر بود اما من كور شده بودم. 
با رفتنت دنیا روى سرمون خراب شد. كارم شد از این شهر به اون شهر دنبال یه نشونه، یه خبر از تو اما نبودى. 
دیگه تحمل این دورى رو نداشتم تا اینكه نازپرى گفت زنده اى و برگشتى ؛ 
باورم نمى شد. فكر مى كردم بخاطر حال خراب من داره میگه اما وقتى تمام اتفاقاتى كه برات افتاده بود رو برام تعریف كرد فهمیدم راست میگه. 
اما از رو به رو شدن باهات خجالت مى كشیدم. من برات پدرى نكردم اما خدا دوباره تو رو بهم برگردوند. 

خم شدم و دست بابا رو بوسیدم. 

-خوشحالم بابایى از اینكه یه بار دیگه همه با هم و دور هم جمع هستیم. 

مامان با نگرانى گفت:

-اما ویدیا تو دارى تو شركت زرین كار مى كنى، این ...

-من نگرانتم ویدیا.

-نگران نباش مامان جون. من الان یكى از سهامدارهاى اونجام. 

بابا گفت:

-اما ویدیا، شاهو خیلى زیركه!

-پدر جان، این یكسال و خورده اى من و ساخته؛ نگران نباشید. به زودى همه چیز معلوم میشه. 

-خدا كنه عزیزم ... ما دیگه نمیخوایم تو رو از دست بدیم. 
لبخندى زدم. 

-من اومدم اینجا تا همه با هم باشیم. 

از اینكه كنار مامان بابا بودم خیلى خوشحال بودم و احساس آرامش مى كردم. از جام بلند شدم. 

-من باید برم به كارهام برسم. 

مامان ناراحت نگاهم كرد. 

-نمیشه بیشتر بمونى؟

-الان نه مامان جان ... به كارهاى عقب افتاده ام باید برسم اما قول میدم به زودى بیام و كلى پیشتون بمونم. 

بابا به سرم دست كشید. 

-برو دخترم. مراقب خودت باش. 

مامان و بقیه رو بوسیدم. از خونه بابا اینا بیرون اومدم. 

نفس عمیقى كشیدم و لبخند روى لبم نشست. ماشین گرفتم و به شركت برگشتم. 

مستقیم سمت اتاقم رفتم. شماره اش رو گرفتم. 

-سلام آقاى احتشام. 

-به، خانم آریا ... چه عجب یاد ما كردى!

-شرمنده، كم سعادتى از من بود. 

-در خدمتم. 

-آقاى احتشام الان وقتشه و شما مى تونید بهرام و از شركتتون بیرون كنید. 

-باشه، طبق نقشه، هفته ى آینده بهرام و به عنوان یه خیانتكار از شركت بیرون مى كنم. 

لبخندى روى لبم نشست. 

-عالیه. 

-امرى نیست؟

-نه ممنون. خداحافظ. 

گوشى رو قطع كردم و لبخند پیروزمندانه اى زدم. مهره ها یكى پس از دیگرى داشت رو مى شد. 

هم ترس داشتم و هم از اینكه به زودى شاهو محو میشد خوشحال بودم. 

شماره ى خونه ى بارما رو گرفتم. 

-سلام. 

-سلام ویدیا، كجائى تو؟

-همینجا. امروز خونه ى خودمون رفته بودم. 

-یعنى با خانواده ات ...




برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر