قادر رنجبر نظرات شنبه 24 تیر 1396 ، 06:52 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


تلفن رو گذاشتم. باید مى دونستم بیمارى ساشا خوب شده یا نه اما از كى باید این سؤال رو مى پرسیدم؟ 

سرم و روى دستام گذاشتم. تمام دل نگرانى هاى عالم سرازیر شد توى قلبم. 

دیگه نمى كشیدم فقط مى خواستم زودتر تموم شه اینهمه ترس و تنش اما میدونم خیلى ها رو از دست میدم. 

با صداى در اتاق سرم رو از روى دستام برداشتم. نگاهم به ساشا افتاد و قلبم دوباره بازیش گرفت. 

از جام بلند شدم. این مرد و عجیب دوست دارم. 

رفتم  سمتش. توى دو قدمیش ایستادم. 

بوى عطرش پیچید توى دماغم. نفس عمیقى كشیدم و عطرشو با تمام وجود بلعیدم. 

دستش اومد سمت صورتم. سرانگشتش رو نرم زیر پلكم كشید. لب زد:

-چشمهات میخوان چیزى بگن.  

سرى تكون دادم. 

-نه. 

دستشو دور كمرم حلقه كرد. از خدا خواسته سرم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم و با دستم گوشه ى كتش رو لمس كردم. 

دستش و نرم روى كمرم كشید. لب زدم:

-ساشا ...

-بله؟

-تو عاشق شدى؟

فشار دستش و روى كمرم بیشتر كرد گفت:

-قرار نشد شیطونى كنى. 

-ساشا ...

دستشو روى لبم گذاشت گفت:

-چیزى نپرس فقط آروم توى بغلم بمون. 

دهنم بسته شد و سرم و روى سینه اش بیشتر فشردم. 

چند دقیقه هر دو توى سكوت توى بغل هم موندیم. 

بازوهام رو گرفت. سر بلند كردم و نگاهش كردم. 

-ویدا 

دلم مى خواست بگم "جانم" اما خودمو كنترل كردم گفتم:

-بله؟

-فكر كنم اشتباه كردیم و عجولانه رفتیم عقد كردیم. 

از این حرفش شوكه شدم و سؤالى نگاهش كردم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

-منظورت چیه؟

دستشو روى لبم كشید گفت:

-حس مى كنم این بودن اشتباهه. 

ازش فاصله گرفتم و با صداى سردى گفتم:

-هنوز دیر نشده ... مى تونى

مكثى كردم گفتم:

مى تونى این عقد و فسخ كنى. 

قلبم سنگین و محكم میزد. احساس كردم غرورم براى چندمین بار شكست از اینكه از سمت ساشا پس زده شده ام. 

منتظر جواب ساشا بودم كه صداى باز و بسته شدن در اتاق اومد. 

چشم هامو روى هم فشار دادم و قطره اشك سمجى روى گونه ام چكید. با نفرت اشكم و پاك كردم. 

مطمئن قدم برداشتم. باید همه چیز رو پایان میدادم. زودتر از همیشه از شركت زدم بیرون. 

با قلبى مملو از درد وارد خونه شدم. نگاهى به آپارتمان انداختم. یاد دو شبى كه توى آغوش ساشا شب رو به صبح رسوندم افتادم. 

چمدونم رو از بالاى كمد برداشتم و لباس هام رو بدون اینكه تا كنم توى چمدون انداختم و در چمدون رو بستم. 

هرچى وسیله داشتم از دور و اطراف خونه جمع كردم. 

شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق صداى گرم و دوست داشتنى بارما پیچید توى گوشم. 

-سلام بارما

-سلام، ویدیا توئى دختر؟ خوبی؟

-بارما

صداى بارما نگران شد گفت:

-چیزى شده ویدیا؟ صدات یه جوریه!

بغضم و قورت دادم گفتم:

-اون خونه اى كه تو ایران داشتى هنوز داریش؟

لحظه اى ساکت  شد. گفت:

-آره. براى چى؟

-كسى توش زندگى مى كنه؟

-فقط سرایدارش. 

-پس زنگ میزنى كلید بیاره؟

-میشه بگى چى شده؟ اونجا چه خبره؟ ویدیا تو مگه خونه ى ساشا نیستى؟

بغضم شكست. نالیدم:

-اون منو نمى خواد. بسه هرچى خودمو كوچك كردم و تحقیر شدم. از اولم حسم به ساشا اشتباه بود. 

-ویدیا عزیزم اما ...

-هیچى نگو بارما فقط هر چى زودتر كلید اون خونه رو بهم برسون. 

-باشه آروم باش. 

-تو كى میاى؟ 

-میایم عزیزم به زودى.

نفسم رو عمیق بیرون دادم گفتم:

-كارى ندارى؟

-ویدیا ...

-بله؟

-مراقب خودت باش. به هیچى فكر نكن. 

-نمیتونم بارما، شكستم. 

-اما تو قوى هستی. به این فكر كن. 

-سعیم رو میكنم. 

-آفرین. وقتتو نمیگیرم. زنگ میزنم سرایدار كلید و بیاره. 
اصلاً چرا تاكسى نمى گیرى و نمیرى؟ منم زنگ میزنم و توضیح میدم. 

-خیلى خوبه بارما. من همین الان میرم. 

گوشى رو گذاشتم. چمدون هام رو برداشتم. نگاه آخر رو به آپارتمان انداختم. حس خفگى بهم دست داد. 

این خونه مال ساشا بود و عطر وجودش اینجاست حتى اگه خودش نباشه. 

كلید و توى مشتم فشردمو در آپارتمان رو بستم. به سختى چمدون ها رو از پله ها پایین آوردم و از ساختمون بیرون زدم. 

هوا داشت تاریك میشد. سر خیابون دست بلند كردم و تاكسى ایستاد. سوار شدم. 

نگاهى به كاغذ توى دستم انداختم و آدرس و براى راننده خوندم. 

نگاهم رو از شیشه ى ماشین به خیابون هاى شلوغ و پر رفت و آمد تهران دوختم اما ذهنم درگیر بود و قلبم شكسته. 

اینكه ساشا گفته بود این بودن اشتباهه! 

آهى كشیدم و با پیچیدن ماشین تو كوچه باغ بزرگى از فكر و خیال بیرون اومدم. 

ماشین كنار در آهنى ایستاد. 

كرایه رو حساب كردم و چمدون ها رو جلوى پام گذاشتم. نگاهم رو به در آهنى بزرگ رو به روم دوختم. 

یه زمانى توى همین خونه پاى قمار فروخته شدم. چه دنیاى عجیبىیه! دوباره به همین خونه برگشتم. 

دستم و روى زنگ گذاشتم. با صداى قدم هائى كه به گوشم رسید دست از روى زنگ برداشتم. 

در باز شد و قامت مرد میانسالى تو چهارچوب در نمایان گشت. 

-سلام. 

-سلام بابا، كارى دارى؟

-من از طرف آقاى كاپور اومدم پدر. 

مرد كمى فكر كرد گفت:

-آها، شما ویدا خانم هستین؟

لبخندى زدم. 

-بله. 

-بیا تو باباجان. 

دسته ى چمدون رو گرفتم كه گفت:

-بذار اون یكیش رو من میارم. 

-دستتون درد نكنه. 

وارد حیاط شدم. نگاهى به حیاط پیش روم انداختم. یه حیاط پر از درخت.

 برف شاخه هاى بى برگ درختان رو سفیدپوش كرده بود. پیرمرد جلوتر رفت گفت:

-بیا بابا جان كه هوا سرده. 

از دنبالش راه افتادم. اگه هوا سرده چرا من انقدر گرممه و احساس مى كنم بدنم گُر گرفته؟

در ساختمون رو باز كرد. 

-تا آقا زنگ زد همه چیز رو آما ه كردیم اما چون كسى توش نبوده، بخارى ها رو تازه روشن كردم. 
البته شومینه رو هم روشن كردم. اگر چیزى خواستى به من یا به همسرم مینو بگو. 

-دستتون درد نكنه. 

-من دیگه میرم. 

-ممنون فقط اسمتون؟

-اسمم صمده. 

-بله آقا صمد ممنونم. 

آقا صمد رفت. در سالن و بستم. چمدون هام و همون جا كنار در گذاشتم و قدمى برداشتم. 

نگاهى به سالن بزرگ و مجلل رو به روم انداختم. روى تمام مبل ها ملحفه هاى سفید انداخته شده بود. 

صداى سوختن چوب تو شومینه سكوت سالن رو مى شكست. نگاهم دور تا دور سالن چرخید و یاد اون شب كذائى دوباره تداعى شد. 

صداى گریه ها و التماس هام هنوز تو گوشمه. التماس هایى كه جز حقارت چیزى نداشت. 

احساس سرما كردم. دلم یه نوشیدنى گرم مى خواست. سمت آشپزخونه رفتم و مثل معتادهایى كه دنبال مواد باشه تمام كابینت ها رو به دنبال قوطى قهوه گشتم. 

داشتم ناامید میشدم كه توى كابینت كنار گاز پیداش كردم. لبخندى زدم و قهوه جوش رو روى گاز گذاشتم. 

ماگ بزرگ و پر از قهوه كردم. بوى تلخ قهوه مشامم رو پر كرد. نفسى از عطر قهوه كشیدم و با قدم هاى آروم سمت شومینه رفتم. 

روى تشكچه اى كه كنار شومینه پهن بود نشستم.

دستامو دور ماك حلقه كردم و نگاهم رو به شعله هاى آتیش دوختم اما فكرم درگیر حرف امروز ساشا بود. 

دروغه اگه بگم دلتنگش نیستم. قطره اشكى از چشم روى گونه ام چكید. 

عجولانه جلو رفتم. عشق باعث شد تا خیلى چیزها رو نبینم. 

اشتباهم هم همین بود اما دیگه نمیذارم عشق برام تصمیم بگیره. خودم راهم رو انتخاب میكنم. 

همونجا كنار شومینه دراز كشیدم و چشم هامو بستم. دلم مى خواست حتى شده براى ساعتى از دنیا و آدم هاش كنده بشم. 

به هیچ چیز و هیچ كس فكر نكنم. چشم هام گرم شد. با احساس سرماى شدید چشم باز كردم. 

نور از لاى پرده ها سالن به داخل سرک می کشید و سالن رو  روشن كرده بود. سریع سر جام نشستم كه گردنم رگش گرفت 

از درد اخمام توى هم رفت. دستمو روى گردنم گذاشتم و آروم شروع به ماساژ كردم. 

نگاهم به ساعت افتاد. با دیدن عقربه هاى ساعت كه ٨ رو نشون میداد از جام بلند شدم. 

شومینه خاموش شده بود. 

باید مى رفتم شركت اما با این وضع ..... 

چمدونم رو باز كردم. كت و شلوار خوش دوختى از لاى لباس هام برداشتم. باید دوش مى گرفتم. 

نگاهى به سالن بزرگ انداختم. یعنى حموم كجا بود؟ شاید توى یكى از اتاق ها باشه. 

سمت اتاقى رفتم و درش و باز كردم. درى توى اتاق دیدم. سمت در رفتم. حموم بود. 

بعد از یه دوش عجولانه حوله پوشیده بیرون اومدم. 

موهامو خشك كردم. لباسامو پوسیدم و كمى به صورتم رسیدم. 

كلاهم رو گذاشتم و پالتوى خز مشكیم رو از روى كتم تنم كردم. 

كفش هاى ورنیم رو پام كردم و كیفم رو برداشتم. باید هرچى زودتر ماشین مى خریدم. 

از ساختمون بیرون اومدم. هواى سرد ...

دیماه پوستم رو نوازش كرد. قدم زنان تا سر كوچه رفتم تا به خیابون اصلى رسیدم. 

ماشینى جلوى پام ایستاد. سوار شدم و آدرس شركت رو دادم. 

ماشین كنار شركت ایستاد. از ماشین پیاده شدم. وارد شركت شدم. 

سلامى به كارمندا دادم. سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم و راهم رو به سمت اتاق ساشا كج كردم. 

پشت در اتاقش نفس عمیقى كشیدم تا ضربان قلبم كم بشه. دو تا تقه به در اتاق زدم. 

-بفرمایین. 

لحظه اى از صداش چشم هام رو باز و بسته كردم و دستم دستگیره ى سرد در رو لمس كرد. 

آروم دستگیره رو پایین دادم و در باز شد. وارد اتاق شدم. 

ساشا پشت میزش نشسته بود. با دیدنم سر بلند كرد. 

ناخودآگاه یكى از ابروهاش رو بالا داد و به پشتى صندلى تكیه داد. 

-سلام آقاى زرین. 

از جاش بلند شد و با قدم هاى محكم و پر صلابت اومد سمتم. توى دو قدمیم ایستاد گفت:

-جالبه، آقاى زرین شدم!

سربلند كردم و لحظه اى نگاهم رو به چشم هاى همیشه نمدارش دوختم. گفتم:

-بله چون شما همكار بنده هستین و نیازى نمى بینم صمیمى تر بشم. 

فاصله ى بینمون رو پر كرد. حالا كاملا چسبیده به هم بودیم و گرمى تنش رو حس مى كردم. دوباره قلبم ضربان گرفت. 

با صداى نسبتاً عصبى گفت:

-فكر نمى كنى ما یه نسبت دیگه اى هم با هم داشته باشیم؟! 

سرد نگاهش كردم. 

-نه، فكر نمى كنم. اون عقد  یه فرمالیته بود و نه شما به من حس دارى و نه من به شما. 
عجله اى نیست، هر وقت ، وقت داشتین میریم فسخش مى كنیم. 

خیره نگاهم كرد و با اخم سرى تكون داد گفت: 

-یعنى حرف آخرت اینه؟

-حرف من؟ خودتون دیروز گفتید اشتباه بوده. پس نیازى نمى بینم رابطه اى كه شروع نشده رو ...

كش بدم و ادامه داشته باشه. پس بهتره تمومش كنیم. 

ساشا فقط خیره نگاهم كرد. همراه با اخم چرخیدم تا از اتاق بیرون برم اما پشیمون شدم و روى پاشنه ى پا چرخیدم. 

دوباره رو به روى ساشا قرار گرفتم. دست توى جیب پالتوم كردم و كلیدهاى آپارتمان رو درآوردم و گرفتم جلوى صورت ساشا. 

پوزخندى زدم گفتم: 

-اینم كلیدهاى آپارتمانتون. 

لحظه اى نگاهش رنگ تعجب گرفت اما سریع به حالت اولش برگشت. 

پوزخند صدادارى زد كه گوشه ى لبش كج شد گفت:

-یه شبه خونه دار شدین بانو؟

-فكر نمى كنم لازم باشه زندگى شخصیم رو به همكارم بگم. 

با دستهاى سرد دستش و لمس كردم و كلید رو كف دستش گذاشتم. 

-ممنون از اینكه مدتى مزاحم شما شدم. روز خوش. 

و با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم. گونه هام داغ كرده بود و قلبم محكم به سینه ام میزد. 

سمت اتاقم رفتم. پالتوم رو درآوردم و روى جالباسى گوشه ى اتاق آویزون كردم. پشت میزم نشستم. 

سرم و توى دستهام گرفتم. حالم خوب نبود. بغض توى گلوم بالا و پایین مى شد. 

عصبى پرونده ى جلوى چشمم رو باز كردم. نگاهى بهش انداختم. كمى حالم بهتر شد و قلبم آروم تر. 

پرونده رو برداشتم و سمت اتاق شاهو رفتم و دو تا ضربه به در زدم. 

منتظر پاسخ نموندم و دستگیره رو كشیدم. 

شاهو با دیدنم لبخندى زد گفت:

-سلام. چیزى شده؟

-نه، راجب این پرونده و كار جدید من الان باید بفهمم؟

شاهو اومد سمتم و پرونده رو از دستم گرفت. نگاهى بهش انداخت گفت:

-دیدم عالیه. نمى دونستم ناراحت میشى. 

-فكر نمى كنید بنده هم اینجا سهمى دارم؟!

شاهو بازومو‌لمس کرد و گفت:

- باشه نمی دونستم ناراحت می‌شی.

از برخورد دستش به بازوم مور مورم شد و حس بدی بهم دست داد. این توجه و این نزدیکی رو نمی خواستم.

قدمی به عقب برداشتم و خیلی جدی گفتم:

- امیدوارم دیگه تکرار نشه.

شاهو سری تکون داد

- حتما

خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:

- تا یادم نرفته برای فردا شب مراسم ‌خونه ی یکی از سرمایه دار های تهران هست از ما هم دعوت شده.

_باشه. ساعت و آدرسشو بدین خودم میام.

- حتما

از اتاق شاهو بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم. 

تا عصر به تمام کارها رسیدگی کردم. این بار با دقت تا بفهمم توی شرکت چه اتفاقایی می افته که من خبر ندارم.

عصر وسایلم و جمع کردم و از شرکت بیرون‌ اومدم. 

دلم نمی خواست کسی آدرس خونه ی بارما پیدا کنه و براشون شک و شبهه بوجود بیاد.

خسته وارد خونه شدم. شومینه روشن بود و بوی غذا از آشپزخونه به مشام می رسید‌.

ابرویی بالا انداختم که زن میانسالی از آشپزخونه بیرون‌ اومد با دیدنم‌ گفت:

- تشریف آوردین!

- سلام

- سلام مادر، برات غذا درست کردم. چای هم دم کردم.

- دستتون درد نکنه، چرازحمت کشیدین.

- کاری نکردم مادر، آقا زنگ زده بود و کلی سفارشتون رو کرد.

از این همه محبت زیر پوستی بارما دلم‌ گرم شد و لبخند کم رنگی روی لب هام نشست.

حتی بدون این‌که اجازه بده اسمش رو بپرسم‌از خونه بیرون رفت.

لباسمو عوض کردم و لیوان بزرگی چای برای خودم ریختم. کنار شومینه نشستم.

با یاد آوری امروز و برخورد سرد ساشا، آه پر از دردی کشیدم و سری تکون دادم. من برای عاشق شدن نیومدم.

باید لباس مناسبی برای فردا شب آماده می کردم. دلم می خواست بدرخشم.

از جام بلند شدم و سمت اتاق طبقه ی بالا رفتم.

چمدون هام جلوی در نبود. پس حتما جا به جا کرده بودن. به دو تا از اتاق ها سر زدم اما وسایلم نبود. 

سمت اتاق تقریبا ته سالن رفتم، در اتاق  و باز کردم یه اتاق بزرگ و نمای شیک از چیدمان اتاق خوشم اومد. 

سمت کمد دیواری اتاق رفتم با دیدن لباس هام که تو کمد چیده بود لبخندی از سر آرامش زدم.

پرده ی حریر اتاق کنار زدم و از پنجره نگاهی به حیاط ساختمون که از این بالا به خوبی قابل دید بود نگاه کردم. پرده رو انداختم. 

نگاهی به لباس هام که توی کمد بود  انداختم. لباس بلند مشکی نظرمو جلب کرد. برای فردا شب مناسب بود.

شامم رو در آرامش کامل خوردم و زودتر از دیشب به تختم پناه بردم.

به پهلو شدم‌و دوباره یاد دو شبی که ساشا کنارم‌بود افتادم و دوباره همون حس لعنتی به سراغم اومد.

عصبی بالشت روی سرم‌ کوبیدم و چشمام رو بستم.

زودتر از روز های دیگه از شرکت بیرون‌ اومدم.

باید آماده می‌شدم، دوش گرفتم و با آرامش شروع به آرایش کردم.

لباس مشکی بلند و با کفش های مشکی پوشیدم.

عطر زدم و زیورآلاتم رو به دستم کردم.  خز زمستانه ای روی لباسم‌ پوشیدم.

چرخی دور خودم زدم. با رضایت لبخندی روی لب هام نشست.

ساعت هشت شب رو نشون‌می داد و بهترین وقت برای رفتن بود.

از قبل به آژانس زنگ زده بودم از خونه بیرون ‌زدم.

ماشین کنار در منتظر بود. سوار ماشین شدم‌ و آدرس خونه ی آقای شاهپور یکی از سرمایه دارهای بزرگ تهران رو دادم.

ماشین بعد از مسافتی کنار خونه ی شیک و بزرگی ایستاد. از ماشین ‌پیاده شدم.

و دسته گلى رو كه خریده بودم دستم گرفتم. در حیاط باز بود و نگهبانى كنار در ایستاده بود. با دیدنم گفت:

-خوش اومدین. 

لبخندى زدم. 

-مچكرم. 

و وارد حیاط بزرگى شدم. نمایه خونه بى نظیر و خیره كننده بود. با قدم هاى آروم سمت در سالن رفتم. 

دو تا خدمه با لباس فرم كنار در ورودى سالن ایستاده بودن. یكیشون گفت:

-خوش اومدین ... اسم شریفتون؟

-ویدا آریان از شركت مد و فشن زرین. 

خدمه سرى تكون داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه همراه مردى نسبتاً میانسال، قد متوسط و كت و شلوارى اومدن سمتم. 

مرد با دیدنم لبخند زد گفت:

-خیلى خوش اومدین بانو. باورم نمیشه شما رو اینجا و تو خونه ى خودم ملاقات كنم. 

لبخندى زدم گفتم:

-منم از دیدن مرد موفقى مثل شما خیلى خرسندم. 

و دسته گل رو طرفش گرفتم. گلها رو از دستم گرفت گفت:

-خودتون گلید. 

-خواهش مى كنم. ناقابله

خنده اى كرد گفت:

-تعریفتون رو زیاد شنیده بودم. بفرمائید. 

خز زمستانه ام رو از روى دوشم برداشتم و همراه كلاهم به خدمه دادم. همگام با آقاى شاهپور شدم و با مهمون هایى كه اومده بودن سلام و احوالپرسى كردم. 

آقاى شاهپور سمت میزى كه شاهو، ساشا و چند نفر دیگه ایستاده بودن رفت. ساشا كت و شلوار سرمه اى پوشیده بود. 

با دیدنم اخمى كرد اما شاهو لبخندى زد. آقاى شاهپور رو كرد بهشون گفت:

-بالاخره با خانم آریا آشنا شدم. واقعاً برازنده و زیبا هستن. 

لبخندى زدم گفتم:

-شما لطف دارید.
 
-نه، اصلاً. واقعاً تعریفى هستى. حیف كه زرین ها زرنگ بودن و زودتر قرارداد همكارى باهات بستن وگرنه پیشنهاد كارى بهت میدادم

ابرویى بالا دادم گفتم:

-پس به ضرر شما شده. 

خنده ى معنى دارى كرد گفت:

-فكر كنم. 

و چشمكى زد و ادامه داد:

-از خودتون پذیرایى كنید تا بنده به بقیه مهمونها برسم. 
سرى خم كردم. 

-بفرمائید. 

با رفتن شاهپور، شاهو گفت:

-مثل همیشه زیبا و جذاب. 

لبخندى زدم كه اخم هاى ساشا توى هم رفت. توجهى نكردم كه گفت:

-بفرمائید خانم آریا. 

سر بلند كردم و نگاهمون بهم گره خورد. ساشا زودتر نگاهش رو گرفت. نگاهى به جمع انداختم. 

تنها جاى خالى كنار ساشا بود. توى دلم لعنتى اى به این شانس دادم و روى مبل كنار ساشا نشستم. 
سعى كردم تا بدن هامون با هم تماسى نداشته باشن اما ساشا تكونى خورد كه باعث شد چسبیده بهم بنشینیم. 
خدمه سینى رو جلوم گرفت. نگاهى به لیوان هاى توى سینى انداختم گفتم:

-آب پرتقال

 اگه دارید. 

-بله خانم. 

زیر چشمى به ساشا نگاه كردم كه انگار حواسش به من بود. تصمیم گرفته بودم تا اون كوفتى رو نخورم تا دوباره حالم بد نشه. 

خدمه لیوان آب پرتقالى برام آورد. مهمونى كم كم شلوغ شد و آقاى شاهپور از هیچى كم نذاشته بود و یكى از بهترین خواننده هاى كاباره رو أورده بود. 

صداى آهنگ و رقص و پایكوبى شروع شد. نگاهم به جمع بود كه احساس كردم ساشا دستش و پشت سرم روى مبل گذاشت. 

حالا رسماً تو بغلش بودم و عطر تنش با ادكلنى كه زده بود وسوسه كنن ه بود. 


قلبم شروع به تپیدن كرد. دلم مى خواست ازش فاصله بگیرم اما میدونستم مى فهمه. دلم نمى خواست بغضم رو نبینه. 

سر انگشت هاش  روى بازوى لختم نشست. لحظه اى از تماس دستش به بازوم نفسم تو سینه حبس شد و قلبم زیر و رو شد. 

دستش و نرم روى بازوم كشید.

دیگه تحمل نداشتم. با صداى مرتعشى كه لرزش توش داشت لب زدم:

-میشه دستت رو بردارى؟ 

سرش رو نزدیك سرم آورد. آروم كنار گوشم لب زد:

-اگه برندارم؟؟

گرمى نفس هاش به لاله ى گوشم مى خورد. امشب این مرد قصد جون من و كرده. 

نفسم رو كلافه بیرون دادم. بهتر بود چیزى نگم شاید خودش خسته بشه. 

حرفى نزدم و رو كردم به شاهو. سعى كردم با شاهو راجب كار صحبت كنم تا فراموش كنم كه الان تو بغل ساشا هستم و گرمى تنش رو دارم احساس مى كنم. 

شاهو بلند شد گفت:

-ویدا، یه لحظه میاى؟

متعجب نگاهش كردم. سر چرخوندم تا عكس العمل ساشا رو ببینم كه اخمى كرد و دستش رو از روى مبل برداشت. 

از جام بلند شدم و همراه شاهو به گوشه ى سالن رفتیم. 

-چیزى شده؟

كلافه نگاهم كرد گفت:

-نمى خوام اینقدر ساشا بهت نزدیك باشه. 

دست به سینه شدم گفتم:

-زندگى شخصى من به خودم مربوطه و فكر كنم شما خودتون همسر داشته باشین!

-بهت گفته بودم طلاقش میدم پس دوست ندارم ساشا بهت نزدیك بشه. 

پوزخندى زدم. 

-فكر نكنم شما حالا حالاها از همسرتون جدا بشید.
 
-تو هنوز منو نشناختى ... تا حالا به هر چى خواستم رسیدم. پس مطمئن باش طلاق دادن نازیلا براى من كارى نداره. 
فقط میخوام كارى كنم خودش بره نه كه من طلاقش بدم. 

ابرویى بالا انداختم. این مرد خود شیطان بود. قدمى برداشتم. 

-هروقت ازش جدا شدى خبرم كن. 

و از كنارش رد شدم. قلبم سنگین تو سینه ام مى توپید. 

هنوزم از شاهو و نقشه هاش هراس داشتم. سمت ساشا رفتم.

و روى مبل نشستم كه ساشا با صداى سردى گفت:

-چیكارت داشت؟ 

نگاهش كردم. مثل خودش به سردى گفتم:

-نیازى نمى بینم به شما بگم. اگه مى خواستیم شما بدونین همین جا مى گفتیم. 

دستشو از پشت رد كرد و روى پهلوم گذاشت. فشارى به پهلوم آورد. از درد لحظه اى نفسم پس زد. 

با صداى آرومى گفتم:

-دستت و بردار. 

-اگه نخوام بردارم چى؟

لحظه اى فكرى به سرم زد. سرم و آروم بردم جلو. دقیقاً سرم وسط گردنش قرار داشت. 

نفسم رو توى گردنش فوت كردم و نوك رماغم رو زیر لاله ى گوشش زدم. 

با صداى بمى گفت:

-دارى چیكار مى كنى؟

-هیچى، دلم كمى شیطنت میخواد. 

و سرم رو نزدیك تر بردم كه سریع از جاش بلند شد. 

لبخندى روى لبم اومد. تا آخر مجلس دیگه ساشا نزدیكم نشد. 

نگاهى به ساعت انداختم. باید مى رفتم. به راننده گفته بودم تا دنبالم بیاد. 

سمت آقاى شاهپور رفتم. با دیدنم لبخندى زد گفت:

-بودین بانو. 

-ممنون، دیرم شده. 

-اینجورى كه خیلى بده. مى تونیم دوباره همو ببینیم؟

-باید دید چطور دیدارى؟

خندید گفت:

-دوستانه. 

-با كمال میل. امرى نیست؟

دستشو سمتم دراز كرد. بی میل بهش دست دادم كه خم شد و پشت دستم رو بوسید. سریع دستم رو كشیم و خداحافظى كردم. 

نگاهى به ساشا و شاهو كه در حال صحبت با چند نفر بودن انداختم. از فرصت استفاده كردم و سریع از سالن بیرون زدم. 

دستى روى دستم كشیدم. از مردهاى سست و هرزه متنفر بودم. ماشین كنار در منتظرم بود. 

سوار شدم و راننده حركت كرد. 

ماشین كنار خونه نگهداشت. پیاده شدم و كرایه رو حساب كردم. 

با كلید در حیاط رو باز كردم. 

وارد اتاقم شدم و لباس هام رو درآوردم.

چند روزى از مهمونى آقاى شاهپور میگذره و این مدت سعى كردم تا فكرم رو بیشتر متمركز كارم كنم. 

ساشا رو این چند روز اصلاً ندیده بودم. توى اتاقم مشغول كار بودم كه در اتاق یهو باز شد. سر بلند كردم. 

نگاهم به چهره ى عصبى ساشا افتاد. متعجب از رو صندلى بلند شدم. 

-سلام. 

پوزخندى زد. 

-كار خودتو كردى؟

متعجب چشم بهش دوختم. 

-چیکار؟!

دستى گوشه ى لبش كشید و سرى تكون داد. 

-باور كنم تو از چیزى خبر ندارى؟

عصبى شدم. 

-میشه واضح حرف بزنین آقاى زرین؟

-شاهو نازیلا رو طلاق داد. 

باورم نمیشد انقدر زود همچین كارى رو كرده باشه. چهره ى متعجبى به خودم گرفتم. 

-چرا باید همسرش رو طلاق بده؟

-منم اومدم از تو بپرسم. 

-فكر نكنم زندگى شخصى دیگران به من مربوط باشه. 

-امكان نداره اشتباه كرده باشم. من میدونم شاهو داره كارى میكنه تا تو رو بگیره. 

دست به سینه شدم و نگاهش كردم. گفتم:

-به نظرت بده؟

-خفه شو ویدا ... جرأت دارى به مردى فكر كن! من كه آخر اون خراب شده اى كه رفتى رو پیدا مى كنم. 

اومد جلو و خم شد رو میز گفت:

-اصلاً از كجا معلوم شاهو برات خونه پیدا نكرده باشه! 

دست به سینه شدم گفتم: 
-مگه نگفتى من و نمیخواى و تصمیمت عجولانه بوده؟ 

-ببین دخترجون، اینو خوب تو گوشت فرو كن. اگر با اشتباه یا عجولانه هم عقد كرده باشیم تو الان قانونى زن من هستى، میفهمى؟ 
كارى نكن دادگاه برم شكایت كنم كه تمكین نمیكنى.

خم شدم و صورتم رو به روى صورتش قرار گرفت. نفس هامون به صورت هم میخورد. 

نفس هاى گرمش که به صورتم می خورد حالم و یه جوری میکرد

نفس های گرمش  به صورتم مى خورد قلبم  زیر و رو می شد. 

 خیره نگاهش كردم و با صدایى كه طنازى توش موج میزد لب زدم:

-شما چیزى خواستى تا تمكین نشه؟!

احساس كردم نفس هاش تند شد. چشمكى زدم. 

-پس حرفى نمیمونه. 

اومدم بدنم و بكشم كنار كه دستشو پشت سرم گذاشت و تا به خودم بیام لبهاى گرمش روى لبهام نشست و با حرارت شروع به بوسیدنم كرد. 

قلبم سنگین و پر از هیجان میزد. شوكه شده بودم و هیچ عكس العملى نمى تونستم از خودم نشون بدم. 

لبهاشو از روى لبهام برداشت. با صداى مرتعشى گفت:

-حالا فهمیدى تو زن منى؟

انگشت اشاره اش رو روى هوا تكون داد گفت:

-حواست باشه. 

و از اتاق بیرون رفت. پاهام توانائى نگهدارى وزنم رو نداشت. روى صندلى نشستم. 

گرمى لبهاش رو هنوز روى لب هام احساس مى كردم. 

قلبم سنگین و محكم میزد. هواى اتاق برام خفه كننده بود. 

چرا این مرد تمام مجهولات ذهنم رو بهم مى ریزه؟ 

سرم و روى دستهام كه روى میز گذاشته بودم گذاشتم. چشمهام رو بستم و دوباره یاد بوسه ى ساشا افتادم. 

چیزى توى دلم تكون خورد. كلافه از روى صندلى بلند شدم و سمت پنجره ى قدى اتاق رفتم. 

نگاهم رو به خیابون پر رفت و آمد دوختم. ذهنم درگیر طلاق شاهو و نازیلا بود. 

دلم مى خواست نازیلا رو میدیدم و بهش ثابت مى كردم كه دنیا عجیب گرده! 

یه روزى من با خفت و خارى از اون عمارت بیرون شدم و امروز نوبت توئه. 

پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم. چیزى تا پایان بازى نمونده. 

هر چى به پایان بازى نزدیك تر مى شم استرس بیشترى میگیرم. 

اینكه بفهمن آدمى كه این مدت باهاش كار مى كردن ویدا آریان نبوده!




برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر