قادر رنجبر نظرات جمعه 23 تیر 1396 ، 12:04 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_٣٢١

ساشا اما آروم بود. 

لبوم تموم شد اما ساشا هنوز لبوش دستش بود. روى سكوى سنگى نشستیم. 

نگاهم به لبوى ساشا بود. برد سمت دهنش. 

نگاهى به اطراف كردم. كسى نبود. از فرصت استفاده كردم و نیم خیز شدم. 

صورتمو بردم جلو و نیمه اى از لبوى ساشا رو گاز زدم. 

لحظه اى لبهامون روى هم قرار گرفت. دلم زیر و رو شد. 

هول كردم و لبو پرید توى گلوم. 

به سرفه افتادم. با دستش آروم زد  پشتم گفت: 

-تا تو باشى سهم دیگرى رو نخورى. 

اخمى كردم كه كشیدم توى بغلش. سرم روى سینه اش بود. آروم لب زد:

-ویدیا كجائى؟

سرم و بیشتر به سینه اش فشار دادم و بغضم رو قورت دادم. 

نمیدونستم از اینكه هنوزم بهم فكر میكنه خوشحال باشم یا نه. 

دستشو آروم روى كمرم كشید گفت:

-بریم. 

-بریم. 

از جاش بلند شد. دستمو دور بازوش حلقه كردم و با هم راه رفته رو برگشتیم. 

سوار ماشین شدیم. هوا تاریك شده بود. 

ماشین و كنار ساختمون نگهداشت. سؤالى نگاهش كردم كه گفت:

-فعلا آمادگى این و ندارم كه كنارت باشم. 

دسته ى كیفم رو مشت كردم. سرى تكون دادم. 

-باشه. 

و در ماشین و باز كردم. دست گرمش نشست روى دستم. 

سر بلند كردم و سؤالى نگاهش كردم. 

دستش و از روى دستم برداشت. آروم گفت:

-شب بخیر. 

در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. با قدم هاى آروم سمت آپارتمان رفتم. 

با صداى موتور ماشین كه روشن شد سر بلند كردم. 

كوچه رو دور زد و رفت. آهى كشیدم. 

كى میخواست زندگیم سر و سامون بگیره؟ 

كى اینهمه نفرت از دلم بیرون میره؟ 

تمام شادى عصرم پرید و توى دلم غم لونه كرد. 

وارد خونه شدم و در و پشت سرم بستم. 

توى دوراهى گیر كردم. نمیدونم كدوم راه درسته كدوم راه غلط. فقط میدونم باید برم و انتقام بگیرم از تك تك اونایى كه تحقیرم كردن.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_322

كیفم رو گوشه ى سالن پرت كردم و بی میل روى مبل نشستم. 

دستم و بالا آوردم و به جاى خالى حلقه ام نگاهى انداختم. پوزخندى روى لبم جا خوش كرد. 

بدون اینكه حلقه اى داشته باشم یا یه بزرگترى شاهد عقدمون باشه به عقد ساشا دراومدم. 

كوسن مبل و بغل كردمو به دیوار رو به روم چشم دوختم. 

دلم میخواست همون كارى كه شاهو با من كرد با خودش میكردم. این مرد براى من كم كارى نكرد. 

از فكر و خیال زیاد سردرد گرفته بودم. سمت اتاقم رفتم و خسته روى تخت دراز كشیدم. 

كى این تنهائى ها به پایان میرسید؟ 

كم كم چشم هام گرم خواب شد. دوباره كابوس دوباره فریاد. با هق هق رو تختم نشستم و به تاریكى اتاق زل زدم. 

زانوهام و بغل كردم و سرم و روى زانوهام گذاشتم. 

چه شبهائى كابوس دیدم و كسى نبود تا آرومم كنه. 

نگاهى به ساعت انداختم. چیزى تا روشنى هوا نمونده بود. 

یاد بارما افتادم. از جام بلند شدم. تمام تنم كوفته بود. 

تلوخوران از اتاق بیرون اومدم. 

سمت تلفن رفتم و شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق صداى عایشه پیچید توى گوشى. 

به هندى شروع به صحبت كردم. 

عایشه با شنیدن صدام با ذوق گفت:

-ویدیا خودتى؟ 

لبخندى روى لبم نشست. چقدر دلتنگشون بودم. 

-سلام عایشه. 

-سلام عزیزم، خوبى؟ كجایى دختر؟

خندیدم. 

-خوبم. سر كار. تو و بارما چطورین؟

-ما هم خوبیم. 

-خدا رو شكر. بارما كجاست؟

-رفته ورزش. 

-كى برمیگرده؟

-الانا برمیگرده. ویدیا...

-بله؟

-مطمئنى كه حالت خوبه؟

بغضم و قورت دادم. 

-آره خوبم. 

-اما صدات ...

-تازه از خواب بیدار شدم. 

-باشه عزیزم. مراقب خودت .......
اهی کشیدم انگار زندگیم رو دور تند بود 
هضم این اتفاقات اخیر برام سخت بود 

شراکتم با خانواده ی زرین عقد پنهانیم با ساشا 
ندونستن گذشته باید کاری میکردم

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_323

با صدای عایشه به خودم اومدم
_  گوشى رو به بارما میدم. 

-ممنون عزیزم 

-سلام بر بانوى شرقى. 

با شنیدن صداى بارما دلم گرم شد. این مرد و عجیب دوست داشتم. 

-چطورى دختر؟

روى مبل نشستم. 

-خوب نیستم بارما. 

-چرا؟ چى شده؟ اتفاقى افتاده؟

-من ...

مكثى كردم. 

-تو چى؟ 

-من با ساشا عقد كردم. 

بارما لحظه اى سكوت كرد و گفت:

-خوب الان چرا ناراحتى؟ 

-اما بارما من اومدم انتقام بگیرم از تمام آدمهایى كه اذیتم كردن و ننگ هرزگى بهم زدن. 

-آروم باش ویدیا، آروم باش. چرا به خوشبختى فكر نمیكنى؟ تو مگه ساشا رو دوست ندارى؟ 

با درد نالیدم:

-من زمانى خوشبخت میشم كه زانو زدن شاهو رو ببینم. نابودی خانواده ی زرین و ببینم .
اینطوری فقط آتیش نفرتم  خاموش میشه. 

-ویدیا مراقب باش این آتیش دامن خودتم نگیره. 

-گیجم. 

-دركت میكنم عزیزم. میخواى بیام؟

-نه اما به وقتش خودم میگم تا همراه عایشه بیاین. 

-حتما، توام خیلى مراقب خودت باش. نذار نفرت خاكسترت كنه. 

زیر لب زمزمه كردم:

-خاكستر شدم. 

بعد از خداحافظى با بارما سمت آشپزخونه رفتم. سرم درد میكرد. 

باید قهوه ى تلخى میخوردم. 

قهوه جوش رو گذاشتم قهوه اماده رو توی ماک ریختم 
روی صندلی نشستم بوی قهوه تمام اشپزخونه رو برداشته بود .
اما ذهنم درگیر بود کلافه  قهوه ام رو خوردم .

نمیدونستم امروز چطور باید با ساشا برخورد میكردم. این مرد همیشه قلبم رو به لرزه درمیاره. 

ادكلن مورد علاقه ام رو زدم. نگاهى به ساعت انداختم. 

راننده منتظرم بود. در و بستم و از پله ها پائین اومدم 

با دیدن ماشین به سمتش رفتم. راننده در عقب و باز كرد. 

سوار شدم. 

هوا سوز بدى داشت و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ میكرد. 

راننده ماشین و روشن كرد.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_324

بعد از مسافتى ماشین كنار شركت نگهداشت. از ماشین پیاده شدم. 

دربان در و برام باز نگهداشت. با قدمهاى محكم وارد شركت شدم. 

همه در حال انجام كار بودن. 

خبرى از ساشا و شاهو نبود. سمت اتاقم رفتم. 

دلم میخواست ساشا رو ببینم. دروغه اگه بگم از دیشب تا حالا دلتنگش نشدم. 

پشت میزم نشستم و نگاهى به پرونده هاى روى میز انداختم. 

غرق پرونده هام بودم كه چند ضربه به در خورد. 

سر بلند كردم. 

-بفرماین. 

در اتاق باز شد و شاهو با لبخندى به لب وارد اتاق شد. 

از جام بلند شدم و لبخند تصنعى زدم و از پشت میز بیرون اومدم. 

دستشو سمتم دراز كرد. 
بی میل دستم و توی دستش گذاشتم 

-سلام. 

اون یكى دستش و روى دستم گذاشت و نوازش كرد. 

از این كارش مورمورم شد و حس تهوع بهم دست داد. اما ظاهرمو حفظ كردم. 

گفتم:

-چه خبرا؟

نگاهش رو به نگاهم دوخت. 

-بی قرارتم، میخوامت. 

دستمو از توى دستش درآوردم. 

-نشد دیگه ... قرار شد شما اول از همسرت جدا شی بعد من بهت فكر كنم. 

كلافه دستش و به موهاش كشید. 

-چطورى؟ به چه بهونه اى طلاقش بدم؟ 

كمى بهش نزدیك شدم و گوشه ى یقه ى پیراهنش و گرفتم. 

عشوه اى به صورت و صدام دادم گفتم:

-یعنى باور كنم مردى به زرنگى تو از پس یه كار كوچك برنیاد؟

دستى به زیر چونه ام كشید. 

-براى داشتن تو همه كارى میكنم. 

لبخندى زدم. 

-پس ببینم چیكار میكنى. 

و ازش فاصله گرفتم. 

-بهتره برم. وقتى كنارتم وسوسه میشم. 

و نگاهى به تمام هیكلم انداخت. سرى با ناز تكون دادم و شاهو از اتاق بیرون رفت.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_325

با رفتن شاهو عصبى و پر از بغض روى مبل توى اتاق نشستم. حالم از این ویدیا بهم میخورد. 

حس خیانت به ساشا بهم دست میده وقتى اینهمه عشوه براى شاهو میام. 

كلافه سرم و توى دستهام گرفتم. با باز شدن در اتاق سر بلند كردم و نگاهم به ساشا افتاد. 

سریع از رو مبل بلند شدم. اومد سمتم. نگاهى بهم انداخت. 

-خوبى؟

رفتم سمتش. الان واقعا به آغوش گرمش نیاز داشتم. 

توى دو قدمیش ایستادم و نگاهش كردم. 

نمیدونم از نگاهم چى خوند كه دستشو دور كمرم حلقه كرد. 

از این كارش نفسم رفت. خودمو بیشتر بهش نزدیك كردم و دستم و روى سینه اش گذاشتم. 

كمرم و نوازش كرد. گفت:

-كلافه به نظر میای!

رو پنجه ى پا ایستادم و زیر گلوش رو بوسیدم. 

لبهام كه روى گردنش نشست چنگى به كمرم زد. 

اومدم فاصله بگیرم كه نذاشت و سرش و توى گردنم فرو كرد. 

نفس عمیقى كشید. بوسه ى ریزى زیر گردنم زد. 

چشم هام بسته شد. دلم پر از بغض بود. 

كاش میتونستم باهاش حرف بزنم. تو خلسه بودم كه ازم فاصله گرفت و دستى به گونه ام كشید. 

-چند روزى نیستم. 

-جایى میخواى برى؟

-آره اما زود بر میگردم. 

قیافه ام تو هم رفت. خم شد روى صورتم و با صداى بمى گفت:

-این قیافه یعنى باور كنم دوستم دارى؟ 

سرم و پائین انداختم و گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. 

دستش و نرم روى لبم كشید. زمزمه كرد:

-وسوسه ام نكن. 

سر بلند كردم و نگاهم رو به اون دو گوى نم دار دوختم. 

ساشا هم انگار كلافه بود. ازم فاصله گرفت. 

-مراقب خودت باش تا برمیگردم. 

و چشمكى زد از اتاق بیرون رفت. 

نفسم و با درد بیرون دادم و كلافه دستامو قلاب گردنم كردم. 

یعنى ساشا كجا قراره بره؟

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_326

از اینكه انگار همه چى دست به دست هم داده بود كلافه شده بودم. تا غروب توى شركت بودم. وسایلم رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم. 

انگار همه رفته بودن. در اتاق شاهو باز شد. گفت:

-دارى میرى؟

لبخند پر از استرسى زدم. 

-بله

-صبر كن برسونمت. 

-نه خودم میرم. 

اخمى كرد. 

-راننده نیست منم نمیتونم بذارم تنها برى. 

دسته ى كیفم رو تو مشتم فشردم و منتظر موندم تا بیاد. 

شاهو كتشو پوشید و از اتاق بیرون اومد. 

همراه هم از شركت خارج شدیم. در جلوى ماشین و باز كرد. 

-بفرما بانو. 

-ممنون. 

روى صندلى نشستم. شاهو ماشین و دور زد و سوار شد. 

از پنجره خیره ى خیابونا بودم كه شاهو گفت:

-ناراحت نشى اما همه اش فكر میكنم جایى دیدمت. 

ترس افتاد تو وجودم. هول و كلافه گفتم:

-نمیدونم؟ 

خندید و دستشو روى پام گذاشت. دستامو مشت كردم تا خطای، ازم سر نزنه و دستش و پس نزنم. 

فشارى به رون پام آورد گفت:

-من میخوامت ویدا، خیلى میخوامت. 

نفسم رو بیرون دادم. دستشو از روى پام برداشت و خنده اى كرد. گفت: 

-اما به زودى بدست میارمت. 

ماشین و كنار آپارتمان نگهداشت. دستم رفت سمت دستگیره. 

-میخواى اگه اینجا رو دوست ندارى جاى بهترى ببرمت؟

-نه، خوبه. ممنون من برم. 

-تعارف به یه چائى نمیكنى؟ 

خنده ى مصنوعى كردم و چشمكى زدم. 

-اونم به موقعه اش. 

و از ماشین پیاده شدم. همین كه هواى تازه خورد به صورتم حالم بهتر شد. 

هواى ماشین داشت خفه ام میكرد و چیزى نمونده بود از وجود منحوسش حالت تهوع بهم دست بده. 

با كلید در آپارتمان رو باز كردم. لباسام و تند درآوردم و انداختم تو سطل زباله. 

سمت حموم رفتم و دوش آب و باز كردم.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_327

زیر دوش ایستادم. احساس میكردم همه ى وجودم نجسه و جاى دست شاهو هنوز روى رون پامه. 

لیف و برداشتم و محكم روى پام كشیدم. همینطور كه لیف میزدم اشكام روى گونه هام مى افتاد. 

لیف و گوشه ى حموم پرت كردم و روى دو زانو كف حمام افتادم. 

هق زدم:

-خدایا، تاوان چى رو دارم تو زندگیم پس میدم؟ 

سخته از كسى متنفر باشى ولى براش عشوه بیاى. 

دلم مادرمو میخواست. خانواده ام رو میخواست. 

از جام بلند شدم و حوله ام رو پوشیدم. وارد اتاق شدم. 

موهامو خشك كردم. 

دو دل بودم برم یا نه اما حس تنهائى مثل خوره افتاده بود تو وجودم. 

لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. هوا تاریك شده بود. 

با دیدن تاریكى هوا متزلزل شدم. اما اون حسى كه منو ترغیب به رفتن میكرد و نمیتونستم مهار كنم. 

ماشینى گرفتم و سر راه شیرینى خریدم. آدرس خونه ى بابا رو دادم. 

بعد از طى مسافتى كه براى من مثل یك قرن گذشت، ماشین كنار خونه ى بابا اینا ایستاد. 

از ماشین پیاده شدم. قلبم تند میزد و دوباره كف دستهام عرق كرده بود. 

استرس داشتم. سمت زنگ رفتم. دست دراز كردم تا زنگ و بزنم اما پشیمون شدم. 

آخه چى میگفتم؟ 

از اینكه از روى احساسم تصمیم گرفتم و اومدم پشیمون شدم. 

میدونستم بابا هیچ وقت منو قبول نمیكنه. 

گل و شیرینى رو پشت در گذاشتم و زنگ و زدم. 

با بغض پشت كردم به خونه و راه اومده رو بركشتم. با باز شدن در لحظه اى سر جام ایستادم اما دوباره به راهم ادامه دادم. 

اومدنم اشتباه بود. سر بلند كردم و به آسمون شب نگاه كردم. لب زدم:

-منم خدائى دارم. 

ماشین گرفتم و به آپارتمان برگشتم. 

بدون اینكه چیزى بخورم براى خواب به سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت328

در اتاق ساشا رو باز كردم. با یادآورى شبى كه كنارش خوابیده بودم لبخندى زدم و سمت تخت رفتم. 

گوشه ى تخت دراز كشیدم و متكایى كه ساشا زیر سرش میذاشت و محکم بغل كردم و چشم هامو بستم. 

قطره ى اشكم روى بالشت چكید. این روزها چقدر دل نازك شده ام!

با گرم شدن چشمهام به خواب رفتم. 

دو روز از رفتن ساشا میگذشت. توى این دو روز حس میكردم چیزى توى قلبم خالیه. 

شاهو سعى در نزدیكى داشت. 

توى اتاقم مشغول كار بودم كه صدایى از بیرون اومد. 

كمى گوشهامو تیز كردم. سریع از جام بلند شدم. نازیلا!!

با گامهاى بلند سمت در اومدم و در اتاق و باز كردم. 

كارمندها كنار هم ایستاده بودن. نازیلا با گریه گفت:

-شاهو، بذار توضیح بدم. 

ابرویى بالا دادم. چی رو میخواست توضیح بده؟ 

اما شاهو اخمى كرد گفت:

من همه چیزو دیدم. برو نازیلا. 

نازیلا جلوى پاى شاهو زانو زد گفت:

-شاهو

نگاه شاهو به من افتاد. رو كرد به نازیلا:

-برو خونه میام صحبت كنیم. 

نازیلا از روى زمین بلند شد و سالن شركت رو ترك كرد. 

شاهو داد زد: 

-چه خبره؟ برید سر كارتون. 

پوزخندى زدم و وارد اتاق شدم كه شاهو هم از دنبالم وارد اتاق شد. چرخیدم و دست به سینه نگاهش كردم. 

لبخندى زد. ابرویى بالا دادم گفتم:

-ببینم چیكار كردى اون بیچاره رو كه به پات افتاده بود؟

اومد طرفم و توى دو قدمیم ایستاد. گفت:

-كارى كه باید میكردم. 

دستش اومد سمت صورتم. آروم گفت:

-خودتو آماده كن كه بعد از طلاق نازیلا قراره عشقم رو بگیرم. 

نگاهش كردم. 

-یعنى به همین راحتى میخواى ...

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_329

طلاقش بدى؟ 

دستى زیر چونه اش كشید. 

-به زودى یه مهمونى دعوتت میكنم. 

چشمكى زد. 

-میاى؟ 

دستى رو هوا تكون دادم. 

-مهمونى باشه و نیام؟ 

خندید رفت سمت در اتاق. 

-پس منتظر باش. 

سرى تكون دادم. بعد از رفتن شاهو روى مبل نشستم و نگاهم رو به در دوختم. 

این مرد خیلى زیرك بود. هر كارى ازش برمیومد. 

باورم نمیشد به این زودى بخواد نازیلا رو از زندگیش پس بزنه. 

باید هر چه زودتر كارها رو میكردم وگرنه شاهو همه چى رو خراب میكرد. 

مثل هر روز خسته به خونه برگشتم. شماره ى بارما رو گرفتم. بعد از چند بوق برداشت. 

-سلام. 

-سلام عزیزم. 

-بارما میتونى با عایشه بیاین ایران؟

بارما نگران شد. 

-چیزى شده ویدیا؟

-نمیدونم بارما اما به وجودت نیاز دارم. 

-باشه تو آروم باش. ما هفته ى آینده میایم ایران. 

لبخندى روى لبم نشست. گوشى رو گذاشتم. 

متفكر دستى به لبم كشیدم. میدونستم تصمیمم عجولانه است. 

میدونستم شاید براى همیشه ساشا رو از دست بدم اما باید انتقام اون روزهایى كه بى گناه به دار كشیده شده ام رو میگرفتم. 

باید مثل شبى كه شاهو و ساشا من و فروختن، اشك ریختم اما فقط خندیدن رو میدیدم. 

من كه همه چیزم و از دست دادم. بدنم داغ كرده بود و حالم خوب نبود. 

وارد حموم شدم و زیر آب سرد ایستادم. 

از سردى آب لحظه اى نفسم پس زد اما كم كم عادت كردم. 

از زیر دوش بیرون اومدم. حوله پوشیدم و سمت اتاق ساشا رفتم. 

اما با دیدن بار كوچیكى گوشه ى سالن راهم رو به اون سمت كج كردم. 

شیشه ویسكى رو برداشتم. خاطرات گذشته دوباره داشت آزارم میداد.

رمان ویدیا, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۲۱]
#پارت_330

بند خوله ام رو باز كردم. حوله رو زمین افتاد. 

قدمى برداشتم كه موها ى نم دارم روى كمر برهنه ام خورد. 

در شیشه رو باز كردم. صداى گرامافون كه آهنگ الهه ى ناز رو پخش میكرد دردم رو بیشتر میكرد. 

تو چشمهام اشك حلقه زده بود. 

سر بطرى رو روى لبهاى سردم گذاشتم و چشم هام و بستم كه قطره اشكى روى گونه ام چكید. 

چرا انقد ضعیف شدم منی که یک سال تو سختی 
زندگی کردم لب به این چیزا نزدم چرا حالا می خوام برای فراموشی خیلی چیزا دارم خط قرمزامو رد میکنم 

هق زدم و خوردم. از گوشه ى لبم ویسكى ریخت روى بدن برهنه ام. 

قهقهه اى میون گریه ام زدم و بطرى رو گوشه ى اتاق پرت كردم. 

سمت تخت رفتم. سرم و كج كردم لب زدم:

-نمیخواستم اینطور بشه. من نمیخوام از دست بدمت. 

بالشت ساشا رو بغل زدم. آروم نجوا كردم:

-كجائى؟

خاطرات داشت دیوونه ام میكرد. بدنم گُر گرفته بود. 

سرگیجه امونم و بریده بود اما باز هم خاطرات سرسختانه در حال هنرنمائى بودن. 

سرم و توى دستهام گرفتم. فریاد زدم:

-برید، برید خواهش میكنم برید ...

هق زدم و اشك ریختم. بدنم بی رمق شد. احساس سرماى شدید میكردم. 

لحاف و روى بدن برهنه ام كشیدم و مثل جنینى توى خودم مچاله شدم. 

نمیدونم چند ساعت گذشته بود اما حال خودم و نمیفهمیدم. 

دلم فقط یه جاى گرم میخواست. 

با بالا رفتن لحاف زیر لب زمزمه كردم:

-سردمه

با نشستن دست گرمى روى كتف برهنه ام  لبخندى زدم. 

-ساشا برگشتی؟

میدونستم دارم هذیون میگم اما دلم میخواست یه شب براى خودم باشم و رویابافى كنم. 

به پهلو شدم و سرم و روى سینه اش گذاشتم و دستم و محكم دورش حلقه كردم و عطرشو بلعیدم. 

با نوازش دستش روى كمر برهنه ام حالم بد شد و زمزمه كردم:

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]
#پارت_٣٣١

زمزمه کرد _ یكم شیطونى كنیم؟

با دستهاى لرزون دكمه هاى پیراهنشو باز كردم. اما دستم جون نداشت. 

مشت بى جونى به سینه اش كوبیدم گفتم:

-چرا باز نمیشه این لعنتى؟ 

نچ كرد و دستم و گرفت. سر بلند كردم و لبخند پر از دردى زدم گفتم:

-كاش واقعى بودى اما عیب نداره، رویاتم قشنگه!

-باز زیاده روى كردى؟ 

خندیدم بلند و پر از درد. سر تكون دادم. 

-نه، نه. من فقط نمیخوام به گذشته فكر كنم. 

سرم و جلو بردم. 

-بذار ببوسمت. 

احساس كردم خندید. 

دستم و روى صورتش كشیدم. آروم روى لبش كشیدم. 

روى تخت نشست و پیراهنشو از تنش درآورد. 

مثل كودك بى پناهى خزیدم تو بغلش. گرمى تنش گرمم كرد. 

دست كشیدم روى سینه اش. 

حالم دست خودم نبود. قطعا دیوانه شده بودم. 

چرخوندم روى تخت و خیمه زد روم. 

دست كشیدم روى گردنش و رد كردم روى كمرش گذاشتم و بیشتر بهش نزدیك شدم. 

-ساشا سردمه ...

دستش و نرم روى بدنم میكشید و حالم و بدتر میكرد. 

-ساشا سردمه ...

-اما تو كه بدنت داغه ...

توی بغلش جمع شدم. 

-نه، سرده. بغلم كن، سفت بغلم كن. 

دستشو دورم حلقه كرد. دلم میخواست این رویا حقیقت داشت و واقعا ساشا اینجا میبود. 

بوسه اى روى سینه اش زدم كه حلقه ى دستهاش و تنگ تر كرد. 

بوسه ام كم كم بالا رفت تا به سیبك گلوش رسیدم. 

سیبك گلوش و آروم بین لبهام گرفتم. فشارى به پهلوهام آورد. 

صداش توى گوشم طنین انداخت. 

-نمیخوام تو مستى باهات باشم. 

سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. 

-اما من مست نیستم. 

اخمى كردم. 

-تو رویاى منى پس باید امشب رو با من باشى كه فردایى نیست.

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]
#پارت_332

-دارى هذیون میگى. 

سرم و بردم جلو و لبهام و روى لبهاش گذاشتم. چشم هام و بستم و شروع به بوسیدن كردم. 

لحظه اى گذشت كه شروع به بوسیدنم كرد و كم كم بوسه هاش تا زیر گلوم اومد. 

دستم و لاى موهاش فرو كردم. لب زدم:

-من و ببخش. 

و دیگه هیچى نفهمیدم. 

با سوزش چیزى توى دستم با درد چشم باز كردم. با گیجى چشم چرخوندم و نگاهم به سرم توى دستم افتاد. 

دستم و روى پیشونیم گذاشتم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقى افتاد. 

حموم رفتم، ویسكى خوردم، سردم شد، خاطراتم، حس بودن ساشا. 

با آوردن اسم ساشا سر جام نشستم. 

نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. اما من دیشب لباس تنم نبود! 

زدم رو پیشونیم. نكنه ساشا دیشب برگشته و تمام اون اتفاقات رویا نبود بلكه حقیقت بود؟! 

واى خدا كنه هذیون نگفته باشم. سرنگ و از دستم درآوردم و دستم و جاى سرم فشردم تا خون بیرون نزنه. 

از تخت پایین اومدم. پیراهن ساشا تا زیر باسنم بود. 

موهام پریشون دورم ریخته بود. با قدم هاى آروم از اتاق بیرون اومدم. دوباره آهنگ الهه ى ناز. 

نگاهى تو سالن انداختم اما كسى نبود. سمت آشپزخونه رفتم. اونجا هم كسى نبود. 

گیج شده بودم. اگه این سرم توى دستم نبود باورم میشد دیشب هذیون دیدم. 

اما این سرم میدونستم كار ساشاست. 

اما خودش كجاست؟؟

بی حال روى مبل نشستم. در سالن باز شد. 

سر چرخوندم و نگاهم به ساشا كه دستش پر بود افتاد. 

از روى مبل بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت. 

هول كردم. زیر لب سلامى گفتم. 

که گفت : من نمیدونم دخترى به...

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]
#پارت_333

 - من نمیدونم خانم با این همه ضعیفى چطور تو هواى سرد نیویورك دوام آوردی؟

از دنبالش سمت آشپزخونه رفتم. با دودلى پرسیدم:

-دیشب تو ...

نذاشت ادامه بدم. چرخید سمتم و دستشو دور كمرم حلقه كرد. با اون یكى دستش موهاى ریخته شده روى صورتم رو پشت گوشم زد گفت:

-من چى؟

از اینهمه نزدیكى قلبم محكم به سینه ام میزد. سرشو روى صورتم خم كرد و خیره ى چشم هام شد. گفت:

-برعكس چیزى كه نشون میدی كه قوى هستى اما درونت خیلى ضعیفى. 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم و با صدایى كه سعى داشتم محكم باشه گفتم: 

-اگر دیشب هرچى از من شنیدین نشنیده بگیرین. همه اش هذیون بوده. 

و اومدم از بغلش بیرون بیام كه كمرم و محكم تر چسبید گفت:

-مگه من گفتم تو دیشب هذیون گفتى؟ 

كلافه شدم. داشت دستم مینداخت. 

لعنتى، دوبار تا حالا بدون اینكه بفهمم چه خبره ساشا كنارم بوده. 

معلوم نیست چیا گفتم. حالم از اینهمه ضعف خودم  بهم مى خوره. 

این یكسال سختى نكشیدم كه حالا ضعف نشون بدم. باید همه چیزو میفهمیدم. 

باید میفهمیدم ساشا حافظه اش رو بدست آورده یا نه؟ 

اون بیمارى هنوز باهاش هست یا نه؟ 

ذهنم درگیر بود. ساشا بازومو فشارى داد. 

-دارى به چى فكر مى كنى؟ 

سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم. لبخندى زدم. 

-هیچى. 

موشكافانه نگاهم كرد. بحث و عوض كردم گفتم:

-این چند روز كجا بودى؟ 

بازوهامو ول كرد گفت:

-تو چیزى راجب من نمى دونى؟

نگاهش كردم و گیج سر تكون دادم. 

-اما دلم میخواد بدونم. 

ازم فاصله گرفت. 

-به زودى مى فهمى. فعلا بشین صبحانه ات رو بخور. چند روز فقط نبودم، چه بلایى سر خودت آوردى؟

رمان ویدیا, [۲۰.۰۶.۱۷ ۱۱:۰۰]
#پارت_334

روى صندلى نشستم. 

ساشا لیوان بزرگ شیر و جلوم گذاشت و میز و چید. روى صندلى رو به روم نشست. 

دستم و دور لیوان شیر حلقه كردم و نگاهم رو به ساشا دوختم. 

-چیزى میخواى بپرسى؟

سرى تكون دادم و بی مقدمه گفتم:

-به نظرت عشق و نفرت كنار هم مى تونه قرار بگیره؟ 

دستش و زیر چونه اش زد گفت:

-تجربه نكردم. 

نگاهم رو به لیوانم دادم. آهى كشیدم و آروم زمزمه كردم:

-خیلى خوبه كه تجربه نكردى. 

-چیزى گفتى؟

سر بلند كردم و لبخندى زدم. 

-نه، مهم نیست. 

-یعنى مثل دیشب دارى هذیون میگى؟

پشت چشمى نازك كردم كه خندید. 

-ساشا

خنده اش جمع شد و نگاهم كرد. نمیدونم توى نگاهش چى بود؟ عشق... دلتنگى... حسرت...

-بله؟

دلم میخواست میگفت جانم. دستى به موهام كشیدم. 

-منتظرم

سری تکون دادم
_ منتظر چى؟

-سؤالتو بپرسى. 

-آها، میشه یه كم راجب خودت و خانواده ات بگى؟ 

به صندلیش تكیه داد. دستاشو توى هم قلاب كرد. 

-خوب... از كجا شروع كنم؟ 

شونه اى بالا دادم. 

-نمیدونم. 

كاش میتونستم از لابلاى حرفهاش به نتیجه برسم. 

-ما پنج تا برادریم و من بزرگه هستم. خیلى بچه بودیم كه پدر و مادرمون رو از دست دادیم و آقا بزرگ و خانم بزرگ ، پدر و مادر پدرم، بزرگمون كردن. 
آقا بزرگ یه سال بیشتره كه فوت كرده و بهزاد و بهرام و شاهو هم كه ازدواج كردن. دیگه چى؟

دستى دور لبه ى لیوانم كشیدم. 

-الان شركت ها مال كیه؟ 

-چطور؟

شونه اى بالا دادم. نباید حساسش میكردم. 

-همینطورى. حالا مهم نیست.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر