قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 22 تیر 1396 ، 03:40 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_307

بغضم و با درد قورت دادم...

باید انتقام کارهایی که شاهو کرده بود رو می گرفتم ،باید فکری می کردم .
 
مامان بعد از گلی گریه آروم شد و گفت:
_ببخشید توام ناراحت کردم.

سری تکون دادم... 

_اشکالی نداره الان آروم شدین؟!
لبخندی زد...

_آره عزیزم.

_با اجازتون من دیگه برم...!

_کجا عزیزم بمون...!

_دوباره بهتون سر می زنم...کمی کار دارم.

_باشه عزیزم.

بعد از خداحافظی از مامان از خونه زدم بیرون ...

سر بلند کردم نگاه آخر رو به خونه انداختم ،با قدم های آروم و پراز درد و دلتنگی از کوچه بیرون اومدم .

و تا سر کوچه پیاده رفتم سر کوچه تاکسی گرفتم 

تمام راه خونه رو فکر کردم .

با کلید در آپارتمان رو باز 
 و ووارد سالن شدم کلیدا رو روی مبل پرت کردم. 

و بلاخره بغضی که از صبح سعی در مهار کردنش داشتم سر باز کرد...

دستم هنوز بوی عطر مامان رو می داد.

خدایا چرا اینقدر سختی می کشم؛دلم مادرم رو می خواد...

خدا می دونه چقدر سعی کردم تا نگم منم ویدیا ...

خسته از یک روز کسل به تخت پناه بردم.

صبح آماده از خونه بیرون اومدم ،سوار ماشین شدم 

 کنار شرکت از ماشین پیاده شدم ...

اما با دیدن تعداد زیادی مرد تعجب کردم،از میونشون رد شدم و وارد ساختمون شرکت شدم .

با ورود به سالن ساشا و شاهو رو دیدم که هر دو سرگردون داشتن با مردی صحبت می کردن .

رفتم جلو...شاهو با دیدنم گفت:

_سلام ویدا جان.

ساشا نگاهی بهم انداخت ...نمی دونم چرا گر گرفتم و نگاهم رو از نگاهش گرفتم رو به شاهو کردم .

_چیزی شده؟!

مرد گفت:

_شما باید تمام خسارت رو بدین .

متعجب نگاه کردم ،ساشا کلافه گفت:

_آقای منصوری ما این همه پول رو از کجا تو این فرصت کم جور کنیم؟!

_من نمی دونم باید فکر اونجاش رو می کردین.

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_308

-میتونم ببرسم چى شده؟

-اجناسى كه به آقاى منصورى و بقیه ى عمده فروشها فروختیم جعلى و تقلبى از آب دراومده  و حالا باید خسارت بدیم. 

قیافه متفكرى به خودم گرفتم گفتم:

-ندارید؟

ساشا پوزخندى زد گفت: 

-به نظرتون اگه داشتیم الان باید چونه میزدیم؟

سرى به معنى تاكید تكون دادم. 

-پس مزاحمتون نمیشم و ازشون فاصله گرفتم. سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود. 

این بهترین فرصت بود تا سرباز و حركت میدادم و كیش و مات میكردم. 

از فكرى كه به سرم زد لبخندى روى لب هام نشست. باید صبر میكردم. 

توى اتاق بودم كه سر و صداى بیرون زیاد شد. 

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. بادیدن جمعیت و سر و صداشون خوشحال با لذت به صحنه ى رو به روم زل زدم. 

با دیدن شاهو از در فاصله گرفتم و با نگرانى گفتم: 

- اگه از دست من کمکی برمیاد بگید؟

شاهو لبخندى زد و خیره ى لب هام گفت:

-تو وجودت كمكه. 

توى دلم فحشى نثارش كردم اما لبخندى زدم گفتم:

-اما اگر كمك بخواین هستم به یه شرطى. 

شاهو چشم هاشو تنگ كرد گفت: 

-چه شرطى؟

دست به سینه شدم. 

-من تمام بدهى شما رو تسویه میكنم اما توى تمام شركت ها شریك و سهامدار میشم. 

-یعنى انقدر دارى كه تمام بدهى ها رو صاف كنى؟ 

-بله. 

چشم هاش برقى زد و كمى نزدیك تر شد گفت:

-تو بی نظیر و وسوسه كننده اى. 

لبخند پر از عشوه اى زدم گفتم: 

-تا شما قرارداد و آماده كنید منم حساب هاى بانكیم رو چك میكنم. 

-حتما، حتما

دستى تكون دادم و وارد اتاق شدم. لبخند پیروزمندانه اى روى لب هام نشست. 

گام اول رو برداشتم ...

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_309

از اینكه حساب هاى بانكیم به لطف بارما پر بود خیالم راحت بود. 

خودكار و توى دستم چرخوندم اما توى سرم هزاران فكر و خیال بود. 

بعد از مدتى حس لذت و قدرت میكردم. 

با صداى در درست نشستم و گفتم:

-بفرمائید. 

در اتاق باز شد و ساشا همراه شاهو وارد اتاق شدن. 

از جام بلند شدم و میز و دور زدم. رو به روى ساشا و شاهو روى مبل نشستم. پا روى پا انداختم. 

ساشا گفت: 

-شاهو میگه قراره شما شریك كارى ما بشید و در عوض بدهى رو پرداخت كنید. 

-بله. 

ساشا خیره نگاهم كرد گفت: 

-دلیل؟

نگاهم رو به نگاهش دوختم. باورم نمیشد ساشا انقدر نكته سنج شده باشه. 

-دلیلى نداره. اینطورى به نفع منم هست و البته اگه شراكت رو نخواستیم تمام پول من با سودش برمیگرده و شركت هاى شما هم همه مال خودتون. 

شاهو گفت: 

-به نظر من كه پیشنهاد خیلى خوبیه. 

ساشا اما هنوز دو دل بود و اینو میشد از نگاهش فهمید. 

-ساشا، یه نگاه به بیرون بنداز. پول این جمعیت و بدیم باید بریم خونه نشین بشیم. 

ساشا به مبل تكیه داد گفت: 

-قرارداد رو بخونید. 

قرارداد و برداشتم و نگاهى بهش انداختم. همون چیزى بود كه میخواستم. امضاء زدم. 

شاهو با ذوق دستشو گرفت طرفم. توى دلم پوزخندى زدم و دستشو محكم فشردم. گفتم:

-چك سفید امضائى بهتون میدم تا تمام بدهى ها رو پرداخت كنید. 

-عالیه. 

و هر دو سمت در رفتن كه لبخندى زدم گفتم:

-پس مهمونى كوچیكى بابت همكار شدنمون میگیریم منزل من. آقا شاهو حتما همسرتون و بیارید. 

چهره اش كمى تو هم رفت. بی میل گفت: 

-حتما. 

-و شما آقاى زرین میتونید دوست دخترتون رو بیارید. 

سرى تكون داد و از ...

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_310

اتاق بیرون رفتن. 
بشكنى زدم و خوشحال از این پروژه وسایلم رو جمع كردم تا برم و براى شب همه چیز و آماده كنم. 

با راننده به فروشگاه رفتم و بعد از خرید به خونه برگشتم. 

همه جا رو تمیز كردم. دسرها رو آماده كردم. غذا از بیرون سفارش دادم. 

گرامافون رو روشن كردم و وارد حموم شدم. دوش گرفتم. 

نگاهى به لباس كوتاه قرمز رنگم انداختم و لبخند خبیثى روى لب هام نشست. 

لباسم و پوشیدم و خم شدم تا صندل هام و پام كنم كه صداى زنگ آپارتمان بلند شد. 

نگاه آخر و تو آینه انداختم و سمت در رفتم. 

در و باز كردم كه با چهره ى خندان بهراد رو به رو شدم. 

كمى خم شد گفت:

-سلام بر بانوى زیبا. 

و گل ها رو گرفت طرفم. لبخندى زدم و گل ها رو از دستش گرفتم. 

-تنهائى؟

وارد سالن شد. 

-فعلا بله اما بقیه تو راهن. 

گل ها رو تو گلدون كریستالى گذاشتم كه گفت:

-چطور میتونم این محبت رو جبران كنم؟ 

-نیاز به جبران نیست. الان منم یكى از شركاء هستم. 

-آره اما كمك بزرگى كردى. 

با صداى زنگ بهراد رفت سمت در. 

حالا فقط نزدیك شدن به ساشا و بهم زدن رابطه ى شاهو و زنش مونده. 

با صداى سلام و احوالپرسى به سالن رفتم. شاهو و نازیلا بودن به همراه ساشا. 

خرامان به سمتشون رفتم. 

شاهو نگاهى به سر تا پام انداخت و لحظه اى خیره ى پاهاى خوش تراشم شد. 

-بفرمایید. 

نازیلا بی میل وارد خونه شد. اما شاهو چشم هاش برق میزد. 

ساشا به همراه دخترى وارد شد. 

لحظه اى از دیدن دختر همراه ساشا قلبم فشرده شد و تمام شوقم پرید. 

اما با یادآورى كارهام لبخندى زدم.

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_311

ساشا رو به دختر كرد گفت: 

-ایشون ویدا آریان همكار جدیدمون. 

دختره لبخندى زد گفت:

-منم نسترنم. و دستشو سمتم دراز كرد. 

بی میل دستشو فشردم و دعوت به نشستن كردم. 

وسایل پذیرایی رو روى میز چیده بودم. 

كنار بهراد نشستم. رو به ساشا كردم گفتم:

-ببخشید كه خونتون رو گرفتم. 

ساشا دستى به بازوى دختره كشید. از این كارش دل من زیر و رو شد. 

-عیب نداره. 

نازیلا با تعجب گفت: 

-ساشا چطور از این خونه دل كندى؟ 

-دل نكندم. فقط موقت به خانم آریان دادم. 

رو كردم به شاهو با عشوه گفتم: 

-شما فرزند ندارید؟ 

-نه فعلا علاقه اى به بچه ندارم. 

سرى تكون دادم. كمى راجب كار صحبت كردیم و از جشن لباسى كه براى شب یلدا قرار بود و چه سبكى اجرا بشه حرف زدیم. 

از جام بلند شدم كه زنگ در و زدن. 

-حتما غذا رو آوردن. 

نازیلا پوزخندى زد گفت:

-یعنى خودتون غذا بلد نیستید؟

-من وقت این كارها رو ندارم. 

بهراد رفت تا غذاها رو بگیره. 

سمت آشپزخونه رفتم و میز و چیدم كه صدایى از فاصله ى كمى به گوشم رسید. 

سر بلند كردم. شاهو تو چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود. 

لحظه اى یاد گذشته افتادم و ترس به دلم افتاد. 

با صداى لرزونى گفتم:

-كارى دارى؟

وارد آشپزخونه شد. با صداى بمى گفت: 

-نه  حتى در حال كار خونه هم جذاب و خواستنى هستى. 

لبخند تصنعى زدم و با ناز موهامو پشت گوشم زدم گفتم:

-شما لطف دارید اما حیف ...

-حیف چى؟

شونه اى بالا دادم و چشمكى زدم. 

-حیف همسر دارى. 

قهقهه اى سر داد. 

با ورود ساشا به آشپزخونه و اون اخم میون ابروهاش....

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_312 


سرم و پایین انداختم و میزو چیدم . 

بهراد غذاهارو آورد . 

بعد از شام ویسکی آوردم گفتم : _ به افتخار جشنمون . 

و لیوانارو پر کردم . 

خواستم لیوانو بردارم که ساشا گفت : _ میشه بگی جا سیگاری منو کجا گذاشتی ؟؟؟

ابرویی از تعجب بالا دادم و گفتم : _ الان براتون پیدا میکنم .

و به سمت آشپزخونه رفتم . 

جا سیگاری رو از تو آشپزخونه برداشتم و چرخیدم تا از آشپزخونه بیرون برم ؛

که تخت سینه ی کسی رفتم . 

سر بلند کردم که با نگاه جدی ساشا رو به رو شدم . 

قدمی عقب گذاشتم که کمرم به کابینت خورد . 

قدمی جلو گذاشت و دستشو از کنارم رد کرد و روی کابینت گذاشت . 

_ چیزی میخوای ؟

ابرویی بالا داد گفت : _ امشب تضمین نمیکنم مست بشی و کنارت باشم . 

اخمی بین ابروهام دادم _ یعنی چی ؟

سرش و آورد جلو کنار گوشم لب زد _ یعنی یهو هوس با من بودن نکنی که 

امشب خودم همراه دارم . 

و دستش و نرم از گردن تا کمرم کشید . 

با این کارش نفسم رفت و ضربان قلبم بالا گرفت .

دستم و روی سینه اش گذاشتم و با صدای مرتعشی گفتم : 

_ بهتون گفتم اون شب رو فراموش کنید هرچند من هیچی یادم نیست .

_ اگه میخوای فراموش کنم ، پس نخور تا مست نشی ....!

و ازم فاصله گرفتو زیر سیگاری رو از دستم کشیدو از آشپزخونه بیرون رفت . 

دستی به گردنم کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم . 

همه در حال بگو بخند بودن . 

ساشا نگاهی بهم انداخت و لیوان کوچیک توی دستش و بالا کشید .

روی مبل نشستم و از ترسم چیزی نخوردم . 

بهراد بلند شد گفت : _ ما دیگه بریم .

شاهو نازیلا هم بلند شدن .......

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_313

نازیلا تشکر خشکی کرد

اما شاهو از اینکه داشت می رفت کمی ناراحت بود گفت:

_دوست داشتم بیشتر بمونم اما مجبورم ‌برم.

چشمکی زدم  و به این همه ضعف و سست بودنش پوزخندی زدم.

کنار در ایستادم تا ساشا و دوست دخترشم برن که ساشا گفت:

_چرا کنار در ایستادی؟

چیزی نگفتم ادامه داد:

_ من و نسترن جایی نمیریم البته ببخشیدا یک شب رو بد بگذرون

 با دست بهشون اشاره کردم و گفتم: 
_یعنی شما می خواید اینجا بمونید

ساشا سری تکون داد

_ ایرادی داره

_نه نه راحت باشید من میرم اتاقم تا راحت باشید

از حرص و عصبانیت اگه دو دقیقه  می موندم صد درصد حالم رو می فهمید
وارد اتاق شدم و در رو بستم.

لعنتی لعنتی، کلافه سمت تخت رفتم.

 نشستم لبه تخت و سرم رو توی دستام گرفتم 

از اینکه اون دختر تا صبح با ساشا سر کنه حتی فکرشم دیونه ام می کرد موهامو تو دستام گرفتم.

حالم خوب نبود داشتم خفه میشدم عصبی اتاق رو بالا وپایین کردم اما خسته دوباره روی تخت نشستم.

تاصبح مثل مار زخمی تو خودم پیچیدم اما دم نزدم.

هوا روشن شد پرده رو کنار زدم و به آسمون آبی که کم کم  روشن میشد چشم دوختم.

قطره اشک سمجی که ولکن نبود روی گونه ام چکید. 

سرم رو به شیشه تکیه دادم و شونه هام  شروع به لرزیدن‌ کرد.

لب زدم:

_خدایا از عشق و دلبستگی بدم میاد بدم میاد اما می دونم  دچارش شدم  و با همه ی نفرتی که  از خانواده ی ساشا داشتم.

اما این مرد با آغوش همیشه گرم و نم اشکش دوست دارم

کاش ذره ای دوستم داشتی ساشا کاش...

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_314 

چیزى به جشن یلدا نمونده و همه در تكاپو بودیم تا به بهترین نحو اجرا بشه. 

همه چیز براى یک مراسم عالى آماده بود. لباس زیبایى براى جشن آماده كرده بودیم تا بپوشم. 

سالن بزرگ و مجللى براى برپایى مراسم در نظر گرفته بودیم. 

لباسم رو پوشیدم و آرایشگر موهامو همراه با صورتم درست كرد. 

توى اتاق بودم تا بطور كامل آماده بشم اما صداى خواننده ى زنى كه آورده بودن نشان از اومدن مهمونا می داد. 

در اتاق باز شد و ساشا تو چهارچوب در نمایان شد. 

از روى صندلى بلند شدم و دامن بلندم روى زمین كشیده شد نگاهى بهم انداخت گفت:

_آماده اى؟

سرى به معنى تأیید تكون دادم از جلوى در كنار رفت. 

باهاش هم قدم شدم دلم از این همه نزدیكى پر هیجان میزد و  زیر و رو میشد. 

چند تا پله ى كوتاه رو بالا رفتم و روى سن قرار گرفتم. 

تمام  افراد متمدن و مشهور  سراسر کشور تو این برپایی شو لباس حضور داشتن. 

از اینكه توى كشور خودم روى سن رفته بودم واقعا خوشحال بودم. 

بعد از دورى كه زدم از پله ها پایین اومدم. ساشا با قدم هاى بلند اومد سمتم. گفت:

-كارتون عالى بود. 

سر بلند كردم و نگاهى بهش انداختم كه نگاهش رو ازم گرفت. 

براى معرفى پیش بقیه رفتیم. هركس به نوعى تبریک می گفت و از نوع برپایی فستیوال.

شاهو جام مشروبى توى دستش بود و خیره به من، رفتم سمتش و لبخند دلفریبى زدم گفتم:

-سلام. 

لبخندى زد گفت:

-كارت عالى بود 

و خم شد ادامه داد: 

_خودت عالى تر،  هوش از سر آدم میبرى. 

خنده ى پر از عشوه ایی زدم

رمان ویدیا, [۱۳.۰۶.۱۷ ۲۱:۵۳]
#پارت_315

خم شد روى صورتم گفت: 

_چطورى میتونم داشته باشمت؟

با این حرفش خنده روى لبام ماسید. نگاهش كردم كه گفت:

_حس می كنم می خوامت. 

لبخند تصنعى زدم و دستم و روى سینه اش گذاشتم و كمى به عقب هولش دادم گفتم:

_من با مردى كه زن داشته باشه نمیتونم باشم. 

و چرخیدم برم كه مچ دستم و گرفت گفت:

_اگه طلاقش بدم چى؟

خنده ى دلفریبى كردم. 

_اون وقت راجبش فكر می كنم. 

و دستم و از تو دستش درآوردم قلبم آكنده از نفرت بود. 

فقط می خواستم به زمین بكوبمش هر طورى شده و به هر قیمتى. 

این مرد زندگیم رو نابود كرد حالا نوبت من بود که با زندگیش بازی کنم. 

گوشه ى سالن ایستادم و نگاهم رو به رقاصه اى كه داشت می رقصید دوختم. 

جام مشروب و بالا كشیدم و از تلخیش لحظه اى چشمام و روى هم گذاشتم اما خوب بود. 

دلم كمى رقص می خواست صداى زن زیبا و دلنواز بود. 

چرخى زدم و خرامان خرامان سمت سن رفتم چرخى زدم و تابى به كمرم دادم. 

لحظه اى همه بدون اینكه دست بزنن خیره ام شدن. 

تابى به گردنم دادم كه موهام روى هوا پخش شد. 

سر بلند كردم كه نگاهم به نگاه غضب آلود ساشا افتاد. 

قدم به قدم بهش نزدیک شدم و چرخى دورش زدم. 

صداى پاشنه كفش هام با ریتم آهنگ یكى شده بود. 

دستى زدم و خواننده...

شاهو اومد وسط و دستمو گرفت چرخى زد. 

از تحرک زیاد عرق كرده بودم اما هنوز دست بردار نبودم. 

دستى بازومو گرفت و كشید گفت:

_بسه هرچى هنرنمایى كردى!

چشمامو به چشماش دوختم و دستمو روى سینه اش گذاشتم و با صداى خمارى گفتم:

_امشب پیشم میمونى؟

گنگ نگاهم كرد سرى تكون داد گفت: 

_احمق كوچولو...

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]
#پارت_316

_ احمق کوچولو 

شنیدم اما با لذت چشم هامو بستم. چیزى تا پایان مراسم نمونده بود. 

ساشا پالتوى خزم رو روى شونه هام انداخت. گفت:

-خداحافظى كن. 

سرى تكون دادم و با همه خداحافظى كردم. 

از سالن كه بیرون اومدم سوز سردى خورد به صورتم. 

بغض توى گلوم نشست. سر بلند كردم و به اولین برفى كه بارید لبخند پر از دردى زدم. 

یكماه میشد ایران اومده بودم. دستى روى شونه ام نشست. 

سربلند كردم كه ساشا گفت:

-بریم. 

قدمى برداشتم و سوار ماشین شدم. ساشا به سرعت میروند. 

چیزى طول نكشید كه ماشین تو پاركینگ آپارتمان توقف كرد. هر دو پیاده شدیم. 

دستشو دورم حلقه كرد گفت: 

-خوبى؟

میدونستم هوشیارم اما خودمو به مستى زدم و با صداى خمارى گفتم: 

-نه، میخوام با تو خوب بشم. 

حرفى نزد و در آپارتمان و باز كرد. پالتومو درآوردم. 

ساشا سمت مبل رفت و نشست. 

خرامان رفتم سمتش و روى پاهاش نشستم. 

دستم و نرم روى سینه اش كشیدم. كلافه نگاهم كرد گفت:
-نكن. 

دكمه ى پیراهنش و باز كردم گفتم:

-مثل اون شب باهام باش. 

فشارى به كمرم آورد و چسبوندم به خودش گفت:

-اما من اون شب باهات نخوابیدم. 

همون یكم مستى هم كه داشتم از سرم پرید و سر بلند كردم. 

-اما تو گفتى با من رابطه داشتى. 

-من همونطورى گفتم. 

از روى پاهاش بلند شدم. دستى به موهام كشیدم. گیج بودم. یعنى ساشا هنوز خوب نشده بود؟

اما براى من مهم نبود باید نقشه ام رو عملى میكردم. 

لبخندى زدم و زیپ لباسم رو باز كردم.

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]
#پارت_317

قدمى سمتش برداشتم و خم شدم روى صورتش گفتم:

-اما من میخوام باهات باشم. 

و دستى به گردنش كشیدم. 

مچ دستم و گرفت كشید كه افتادم تو بغلش. 

-میدونى كه با من باشى باید قید خیلى چیزها رو بزنى؟

از اینهمه نزدیكى نفس نفس میزدم. دستى به بند لباسم كشید گفت:

-فهمیدى؟

سرى تكون دادم به معنى باشه. 

رو دستهاش بلندم كرد و سمت اتاقش برد. از اینكه داشتم گولش میزدم حالم خوب نبود اما باید نقشه ام رو اجرا میكردم، به هر قیمتى. 

ساشا روى تخت گذاشتم و پیراهنش و درآورد. اومد سمتم و خیمه زد روم. 

دستم و روى سینه ى برهنه اش گذاشتم.
 از بند لباسهام گرفت و كشید. لباس از تنم دراومد. 

نرم دستشو روى بدنم كشید و اومد بالا. خم شد. 

هر لحظه منتظر بودم ببوستم اما كنار گوشم لب زد:

-گفتى همه جوره باهامى؟

 سرى تكون دادم كه گفت: 

-پس، فردا میریم محضر و عقد میكنیم. 

سر چرخوندم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. دستش و روى گونه ام كشید. 

-چرا میخواى عقدم كنى؟

-اونش به خودم مربوطه. اگه نمیخواى ...

دستم و روى لبش گذاشتم. 

-میخوام اما یه شرطى دارم. 

اخمى كرد. 

-چه شرطى؟ 

-اینكه تا خانواده ام نیومدن كسى از اعضاى خانواده ات نفهمه. 

متعجب گفت:

-مگه تو خانواده دارى؟؟

لبخند پر از دردى زدم. 

-به موقع میبینیشون. 

سرى تكون داد و دستشو دور كمرم حلقه كرد. سرم و روى سینه اش گذاشتم و چشمهامو بستم. اما دلم شور میزد. 

اینكه چرا ساشا میخواد عقد كنه؟ 

اگه بهم علاقه داره چرا چیزى نمیگه؟ 

اما باید روى تمام احساساتم سرپوش میذاشتم و با شاهو همون كارى رو میكردم كه باهام كرد.

من باید تک تک این خانواده انتقام میگرفتم 
حتی ساشایی که دوستش داشتم 

وقتی یادم میاد با بی رحمی ولم کرد...
با درد چشمام و بستم

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]
#پارت_318

دست ساشا لغزید لاى موهام و آروم شروع به نوازش كرد. 

براى اولین بار بدون كابوس و تنش خوابم برد. 

با تابش نور كم خورشید از لاى پرده ى كنار رفته ى اتاق غلطى زدم اما با دیدن جاى خالى ساشا هراسون سرجام نشستم. 

نگاهى توى اتاق انداختم اما نبود. مثل دیوونه ها شدم. 

یعنى كجا رفته؟

سمت اتاقم رفتم و لباسى پوشیدم. نگاهى از پنجره به خیابونى كه برف سفیدپوشش كرده بود انداختم. 

بغضم شكست و اشكم روى گونه ام جارى شد. 

چقدر دل نازك شدم! منى كه خیلى چیزارو از دست دادم. 

سرم و به شیشه ى سرد پنجره چسبوندم. لب زدم:

-خدایا، من براى عاشقى نیومدم. براى انتقام از آدمهایى كه من و هرزه دونستن و به بدترین نحو ممكن از زندگیشون حذفم كردن اومدم. 

با صداى در سالن سریع از اتاق بیرون اومدم. با دیدن ساشا حالم دست خودم نبود. 

با دو قدم بلند خودمو بهش رسوندم و محكم بغلش كردم. 

با صدایى كه متعجب بود گفت:

اتفاقى افتاده؟

واقعا نمیدونستم چى بگم. 

اینكه من دوست دارم، عاشقتم؟ اما عشق دیگه براى من معنایى نداشت. 

الان باید انتقام تمام اون روزهامو بگیرم. 

از بغل ساشا بیرون اومدم گفتم: 

-ببخشید، یه لحظه احساساتى شدم. 

سرى تكون داد گفت:

-براى كارى بیرون رفته بودم و اینكه ...

سر بلند كردم و منتظر موندم تا ادامه بده كه گفت:

-با یه محضرى آشنا صحبت كردم و براى بعدازظهر وقت گرفتم. 

-میشه بدونم چرا میخواى با من ازدواج كنى؟

خیره نگاهم كرد گفت: 

-چون صدات و نگات منو یاد كسی میندازه كه از دست دادمش ...

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]
#پارت_319

با این حرفش چیزى توى دلم خالى شد. 

سر بلند كردم و نگاهم رو به اون چشم هاى نم دارش دوختم. لب زدم:

-اما من اون نیستم. 

كلافه دستى به موهاش كشید. 

-منم میدونم تو اون نیستى اما نگاهت و صدات كه شبیهش هست براى من كافیه. 

سرى تكون دادم. 

-من میرم بعدازظهر میام دنبالت. 

-باشه. 

با رفتن ساشا روى مبل نشستم. 

یعنى ساشا هنوز ویدیا رو یادشه؟ 

كاش میدونستم از گذشته چیا یادشه. اینطورى كارم خیلى راحت تر بود. 

سرم و به مبل تكیه دادم. از اینكه نمیدونستم آخر راهى كه میرم به كجاست هراس داشتم. اما باید این راه و تا تهش میرفتم. 

رفتم حموم دوشى گرفتم. كت و دامن ارغوانى رنگى پوشیدم. 

آرایشى انجام دادم. كلاهم رو گذاشتم. كیفم رو برداشتم. 

با صداى آیفون به سمتش رفتم. 

-كیه؟

-بیا پایین، منتظرم. 

-باشه. 

آیفون و گذاشتم و از واحدمون بیرون اومدم. 

پله ها رو پایین اومدم و از حیاط آپارتمان رد شدم. 

قلبم از هیجان محكم میزد و حالم خوب نبود. كمى استرس داشتم. 

ساشا در جلوى ماشین و باز كرد. سوار ماشین شدم. 

ساشا هم نشست. زیر چشم نگاهى بهش انداختم. 

كت و شلوارى پوشیده بود و با ته ریشى كه داشت انگار چهره اش جذاب تر بود. ماشین و روشن كرد. 

نگاهم رو به خیابون هاى شلوغ تهران در اولین روز برفى دوختم. 

دلم برف بازى میخواست. یاد روزهایى كه با شاه پرى و نازپرى تو حیاط برف بازى میكردیم افتادم. 

آهى كشیدم. 

ساشا ماشین و كنار محضر نگهداشت. 

از ماشین پیاده شدم و نگاهى به ساختمون كوچك رو به روم انداختم  كه سردرش نوشته بود: محضرخونه 143

رمان ویدیا, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۵:۰۷]
#پارت_320

همراه ساشا از پله هاى محضرخونه بالا رفتیم. 

 حالا که واقعا داشتیم عقد میکردیم دو دل بودم 
من دارم چیکار میکنم اصلا این کارم درست هست یا باز دارم به بی راه میرم 
اما من باید بدونم توی این خانواده چه خبره ...

وارد سالن كوچكى شدیم. مردى میانسال پشت میزى نشسته بود. 

با دیدن ما عینكش رو زد. با دست به صندلى ها اشاره كرد. 

-بفرمائید. 

هر دو روى صندلى ها نشستیم. مرد سرش و توى دفتر بزرگ جلوى روش انداخت گفت:

-پدر عروس خانم نیستن؟ 

نگاهى به ساشا و بعد به مرد انداختم. 

به اینجاش فكر نكرده بودم. چطور به ساشا بگم من دختر نیستم؟ چرا ساشا نپرسید ایا قبلا ازدواج کردم یا نه؟ اصلا با کسی بودم یا نه؟ 

این نپرسیدنش باعث میشه بترسم اون که نمیدونه من ویدیا و یه زمانی همسرش بودم 

با استرس لب پایینم رو خیس كردم گفتم: 

-من نیازى به اجازه ى پدر ندارم. 

مرد سر بلند كرد و نگاهى بهم انداخت. سرم و پایین انداختم. مرد دیگه حرفى نزد. 

ساشا سكوت كرده بود و هیچى نمیگفت. 

-خوب، آماده اید شروع كنم؟ 

هر دو لحظه اى بهم نگاه كردیم. مرد خطبه ى عقد و خوند. 

بله اى زیرلب گفتم. 

باورم نمیشد دوباره همسر ساشا شده بودم. مردى كه قلبم از وجودش سرشار بود. 

دفتر بزرگ جلوى مرد رو امضا كردیم و از دفترخونه بیرون اومدیم. 

هم هیجان داشتم هم استرس. 

-بریم دورى بزنیم؟

لبخندى زدم. بریم 

چرا ساشا نپرسید چطور می تونم بدون اجازه ی پدر ازدواج کنم چرا همه چی انقدر در هم پیچیده شده ؟  

تمام راه رو سکوت کردم و ذهنم درگیر بود 

بعد از مسافتى ماشین و پارك كرد. هوا سرد بود و سوز مى وزید. 

كنارم قرار گرفت. دستشو پشت کمرم گذاشت گفت:

-بریم؟

كمى بهش نزدیك شدم. حالا كاملا تو بغلش بودم. دستشو دور شونه هام حلقه كرد. 

صداى خواننده ى كوچه گرد دلنشین بود. 

بغض نشست توى گلوم. میدونستم روزى كه ساشا بفهمه من كیم و نقشه هام براى نابودى خانواده اش بوده حتما ولم میكنه پس بهتره الان از وجود و بودنش لذت ببرم. 

با دست مردِ دست فروش رو نشون دادم. 

-لبو بخریم؟

نگاهم كرد عمیق و خیره. 

-بخریم. 

دو تا لبو از مرد دست فروش خرید. 

همینطور كه راه میرفتیم با لذت لبو میخوردم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر