قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 22 تیر 1396 ، 03:40 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


زمزمه کرد _ یكم شیطونى كنیم؟

با دستهاى لرزون دكمه هاى پیراهنشو باز كردم. اما دستم جون نداشت. 

مشت بى جونى به سینه اش كوبیدم گفتم:

-چرا باز نمیشه این لعنتى؟ 

نچ كرد و دستم و گرفت. سر بلند كردم و لبخند پر از دردى زدم گفتم:

-كاش واقعى بودى اما عیب نداره، رویاتم قشنگه!

-باز زیاده روى كردى؟ 

خندیدم بلند و پر از درد. سر تكون دادم. 

-نه، نه. من فقط نمیخوام به گذشته فكر كنم. 

سرم و جلو بردم. 

-بذار ببوسمت. 

احساس كردم خندید. 

دستم و روى صورتش كشیدم. آروم روى لبش كشیدم. 

روى تخت نشست و پیراهنشو از تنش درآورد. 

مثل كودك بى پناهى خزیدم تو بغلش. گرمى تنش گرمم كرد. 

دست كشیدم روى سینه اش. 

حالم دست خودم نبود. قطعا دیوانه شده بودم. 

چرخوندم روى تخت و خیمه زد روم. 

دست كشیدم روى گردنش و رد كردم روى كمرش گذاشتم و بیشتر بهش نزدیك شدم. 

-ساشا سردمه ...

دستش و نرم روى بدنم میكشید و حالم و بدتر میكرد. 

-ساشا سردمه ...

-اما تو كه بدنت داغه ...

توی بغلش جمع شدم. 

-نه، سرده. بغلم كن، سفت بغلم كن. 

دستشو دورم حلقه كرد. دلم میخواست این رویا حقیقت داشت و واقعا ساشا اینجا میبود. 

بوسه اى روى سینه اش زدم كه حلقه ى دستهاش و تنگ تر كرد. 

بوسه ام كم كم بالا رفت تا به سیبك گلوش رسیدم. 

سیبك گلوش و آروم بین لبهام گرفتم. فشارى به پهلوهام آورد. 

صداش توى گوشم طنین انداخت. 

-نمیخوام تو مستى باهات باشم. 

سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. 

-اما من مست نیستم. 

اخمى كردم. 

-تو رویاى منى پس باید امشب رو با من باشى كه فردایى نیست.

-دارى هذیون میگى. 

سرم و بردم جلو و لبهام و روى لبهاش گذاشتم. چشم هام و بستم و شروع به بوسیدن كردم. 

لحظه اى گذشت كه شروع به بوسیدنم كرد و كم كم بوسه هاش تا زیر گلوم اومد. 

دستم و لاى موهاش فرو كردم. لب زدم:

-من و ببخش. 

و دیگه هیچى نفهمیدم. 

با سوزش چیزى توى دستم با درد چشم باز كردم. با گیجى چشم چرخوندم و نگاهم به سرم توى دستم افتاد. 

دستم و روى پیشونیم گذاشتم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقى افتاد. 

حموم رفتم، ویسكى خوردم، سردم شد، خاطراتم، حس بودن ساشا. 

با آوردن اسم ساشا سر جام نشستم. 

نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. اما من دیشب لباس تنم نبود! 

زدم رو پیشونیم. نكنه ساشا دیشب برگشته و تمام اون اتفاقات رویا نبود بلكه حقیقت بود؟! 

واى خدا كنه هذیون نگفته باشم. سرنگ و از دستم درآوردم و دستم و جاى سرم فشردم تا خون بیرون نزنه. 

از تخت پایین اومدم. پیراهن ساشا تا زیر باسنم بود. 

موهام پریشون دورم ریخته بود. با قدم هاى آروم از اتاق بیرون اومدم. دوباره آهنگ الهه ى ناز. 

نگاهى تو سالن انداختم اما كسى نبود. سمت آشپزخونه رفتم. اونجا هم كسى نبود. 

گیج شده بودم. اگه این سرم توى دستم نبود باورم میشد دیشب هذیون دیدم. 

اما این سرم میدونستم كار ساشاست. 

اما خودش كجاست؟؟

بی حال روى مبل نشستم. در سالن باز شد. 

سر چرخوندم و نگاهم به ساشا كه دستش پر بود افتاد. 

از روى مبل بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت. 

هول كردم. زیر لب سلامى گفتم. 

که گفت : من نمیدونم دخترى به...

 - من نمیدونم خانم با این همه ضعیفى چطور تو هواى سرد نیویورك دوام آوردی؟

از دنبالش سمت آشپزخونه رفتم. با دودلى پرسیدم:

-دیشب تو ...

نذاشت ادامه بدم. چرخید سمتم و دستشو دور كمرم حلقه كرد. با اون یكى دستش موهاى ریخته شده روى صورتم رو پشت گوشم زد گفت:

-من چى؟

از اینهمه نزدیكى قلبم محكم به سینه ام میزد. سرشو روى صورتم خم كرد و خیره ى چشم هام شد. گفت:

-برعكس چیزى كه نشون میدی كه قوى هستى اما درونت خیلى ضعیفى. 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم و با صدایى كه سعى داشتم محكم باشه گفتم: 

-اگر دیشب هرچى از من شنیدین نشنیده بگیرین. همه اش هذیون بوده. 

و اومدم از بغلش بیرون بیام كه كمرم و محكم تر چسبید گفت:

-مگه من گفتم تو دیشب هذیون گفتى؟ 

كلافه شدم. داشت دستم مینداخت. 

لعنتى، دوبار تا حالا بدون اینكه بفهمم چه خبره ساشا كنارم بوده. 

معلوم نیست چیا گفتم. حالم از اینهمه ضعف خودم  بهم مى خوره. 

این یكسال سختى نكشیدم كه حالا ضعف نشون بدم. باید همه چیزو میفهمیدم. 

باید میفهمیدم ساشا حافظه اش رو بدست آورده یا نه؟ 

اون بیمارى هنوز باهاش هست یا نه؟ 

ذهنم درگیر بود. ساشا بازومو فشارى داد. 

-دارى به چى فكر مى كنى؟ 

سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم. لبخندى زدم. 

-هیچى. 

موشكافانه نگاهم كرد. بحث و عوض كردم گفتم:

-این چند روز كجا بودى؟ 

بازوهامو ول كرد گفت:

-تو چیزى راجب من نمى دونى؟

نگاهش كردم و گیج سر تكون دادم. 

-اما دلم میخواد بدونم. 

ازم فاصله گرفت. 

-به زودى مى فهمى. فعلا بشین صبحانه ات رو بخور. چند روز فقط نبودم، چه بلایى سر خودت آوردى؟

روى صندلى نشستم. 

ساشا لیوان بزرگ شیر و جلوم گذاشت و میز و چید. روى صندلى رو به روم نشست. 

دستم و دور لیوان شیر حلقه كردم و نگاهم رو به ساشا دوختم. 

-چیزى میخواى بپرسى؟

سرى تكون دادم و بی مقدمه گفتم:

-به نظرت عشق و نفرت كنار هم مى تونه قرار بگیره؟ 

دستش و زیر چونه اش زد گفت:

-تجربه نكردم. 

نگاهم رو به لیوانم دادم. آهى كشیدم و آروم زمزمه كردم:

-خیلى خوبه كه تجربه نكردى. 

-چیزى گفتى؟

سر بلند كردم و لبخندى زدم. 

-نه، مهم نیست. 

-یعنى مثل دیشب دارى هذیون میگى؟

پشت چشمى نازك كردم كه خندید. 

-ساشا

خنده اش جمع شد و نگاهم كرد. نمیدونم توى نگاهش چى بود؟ عشق... دلتنگى... حسرت...

-بله؟

دلم میخواست میگفت جانم. دستى به موهام كشیدم. 

-منتظرم

سری تکون دادم
_ منتظر چى؟

-سؤالتو بپرسى. 

-آها، میشه یه كم راجب خودت و خانواده ات بگى؟ 

به صندلیش تكیه داد. دستاشو توى هم قلاب كرد. 

-خوب... از كجا شروع كنم؟ 

شونه اى بالا دادم. 

-نمیدونم. 

كاش میتونستم از لابلاى حرفهاش به نتیجه برسم. 

-ما پنج تا برادریم و من بزرگه هستم. خیلى بچه بودیم كه پدر و مادرمون رو از دست دادیم و آقا بزرگ و خانم بزرگ ، پدر و مادر پدرم، بزرگمون كردن. 
آقا بزرگ یه سال بیشتره كه فوت كرده و بهزاد و بهرام و شاهو هم كه ازدواج كردن. دیگه چى؟

دستى دور لبه ى لیوانم كشیدم. 

-الان شركت ها مال كیه؟ 

-چطور؟

شونه اى بالا دادم. نباید حساسش میكردم. 

-همینطورى. حالا مهم نیست.

-یعنى تو قبلاً ازدواج نكردى؟ 

خم شد روى میز گفت:

-سؤال اولت بنا به دلایلى همه ى شركت ها به اسم خودمه و سؤال دومت، شاید ازدواج كرده باشم. 

خم شدم روى میز. حالا صورت هامون رو به روى هم قرار داشت. 

-مى تونم بپرسم چى شد كه همسرت فوت كرد؟ 

كلافه از روى صندلى بلند شد. 

-كى گفته فوت كرده؟

بلند شدم و پشت سرش قرار گرفتم. دستم و نرم روى كتفش گذاشتم. 

-حدس زدم. 

-حدس الكى نزن، صبحانه ات رو بخور. 

صدام و صاف كردم. 

-باشه، مهم نیست. 

و چرخیدم كه دستهاش دورم حلقه شد. 

سرش و روى شونه ام گذاشت. كنار گوشم لب زد:

-از گذشته ام هیچ چیز نپرس همونطور كه من نپرسیدم. 

دستم و روى دستش كه دور شكمم حلقه شده بود گذاشتم. 

-باشه. 

لاله ى گوشم و به دندون گرفت. از این كارش شونه ام جمع شد. 

ازم فاصله گرفت. اما ذهنم درگیر بود. 

نمى تونستم هیچ حرفى از ساشا بكشم. باید شانسم رو جاى دیگه اى امتحان مى كردم. 

با ذهن درگیر صبحانه خوردم. 

-امروز شركت نیا. حالت بهتر شد بیا. 

از جام بلند شدم. 

-خوبم، گفتم كه فراموش كن. 

خیره نگاهم كرد. از طرز نگاهش هول كردم. 

-میرم آماده بشم. 

حرفى نزد. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقم رفتم. 

وارد اتاق شدم. قلبم تند میزد. 

دستم و روى قلبم گذاشتم. چشم هامو بستم. لحظه اى یاد دیشب افتادم. 

نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. لبخندى روى لبم نشست. 

اما با یادآورى اینكه من فقط براى انتقام اینجام، لبخندم محو شد. 

باید هرچى زودتر به كارهام سر و سامون مى دادم.

لباس پوشیده از اتاق بیرون اومدم. 

ساشا با دیدنم از جاش بلند شد. با هم از خونه بیرون اومدیم. 

هوا سوز سردى داشت. ساشا نگاهى بهم انداخت. 

-مطمئنى حالت خوبه؟

سرى تكون دادم. 

-حالم خوبه. 

حرفى نزد و ماشین و روشن كرد. فكرم درگیر بود. 

نمیدونستم آیا اشتباه كردم به عقد ساشا دراومدم یا نه؟

ماشین و كنار شركت نگهداشت. 

با هم به سمت شركت رفتیم. خانم طهماسب اومد سمتمون گفت:

-سلام آقاى زرین، یه جلسه ى فورى باید تشكیل بدیم. 

-چیزى شده؟

-حقیقتش جنس هایى كه آوردین ....

و مكثى كرد. 

-چى شده؟ 

-انبار آتیش گرفته. 

ساشا فریاد زد. 

-چـــــــى؟؟!!

هاج و واج به طهماسب و ساشا نگاه مى كردم. 

-یعنى چى انبار آتیش گرفته؟؟

-ما هم تازه خبردار شدیم. شاهو پیش پاى شما رفت. 

ساشا سرى تكون داد و چرخید بره كه از دنبالش راه افتادم. 

نگاهى بهم انداخت. 

-بمون. 

-فكر كنم به منم مربوط باشه و منم شریكم. 

پوزخندى زد. 

-بله، یادم رفته بود خانم آریا. 

نگاهش كردم. باید ضعف رو كنار میذاشتم. متقابلاً پوزخندى زدم. 

-خوبه كه فهمیدین. 

و از شركت بیرون زدم. سوار ماشین شد. 

در جلو رو باز كردم و سوار شدم. بعد از چند دقیقه ماشین كنار در بزرگ انبار ایستاد. 

از ماشین پیاده شدم. شاهو همراه كارگرها و چند تا پلیس كنار در انبار ایستاده بودن. 

شاهو با دیدن ما اومد سمتمون گفت:

-بدبخت شدیم. 

-تو كجا بودى مگه؟ 

شاهو عصبى گفت:

-تو دنبال اون دختره نمى رفتى، این اتفاق نمى افتاد! پاى من ننداز. 

منظورش از دختره كى بود؟ ساشا این چند روز كجا بود مگه؟

نگاه شاهو به من افتاد و گفت:

-تو چرا اومدی اینجا، برای تو خوب نیست!

لبخندی زدم:

_خوب من هم شریکم و باید بدونم که چه اتفاقی افتاده

_می بینی که تمام دارایی هامون به باد رفت.

نگاهی به انبار نیمه سوخته انداختم، راست می گفت چیزی ازشون نمونده.

پوزخندی زدم کارشون خیلی عالی و بی نقص بوده.

قیافه ام رو کمی ناراحت کردم و رو به شاهو کردم گفتم:

-آخه کار کی می تونه باشه؟

شاهو شونه ای بالا انداخت

_منتظریم که یه سر نخی به دست بیاد.

پلیس ها بعد از استعلام و ثبت رفتن.

اوضاع بهم ریخته بود همراه شاهو و ساشابه شرکت برگشتیم.

جلسه فوری تشکیل دادن دور میز مذاکره جمع شدیم و هر پنج برادر روبه روم. 

ساشا عصبی و کلافه بود، شاهو اخم کرده بود، بهزاد و بهرام گیج بودن اما بهراد خیلی خونسرد به بقیه نگاه می کرد.

 تنها شریک کارشون من نبودم.

ساشا دستاشو توی هم قلاب کرد گفت:

-الان با این وضعیت باید شرکت هارو واگذار کنیم.

شاهو اخمی کرد 

-یعنی چی؟

ساشا پوزخندی زد و گفت:

-یعنی همین، اگه یک سال پیش فکر این جا ها رو می کردی الان این  اوضاع ما نبود‌.

شاهو به صندلیش تکیه داد

_هه اون موقع که اون دختره آبروی همه ما رو برد، آقابزرگ سکته داد و

 تو هم حافظه ات رو از دست دادی، من باید چیکار می کردم؟

بهراد سرفه ی مصلحتی کرد و با سر به من  اشاره کرد.

از حرفای شاهو دوباره حالم منقلب شد و نفرت تو تمام سلول های بدنم انباشته شد.

دستم و مشت کردم با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

-اگه می خواین بیرون برم تا راحت تر بتونید حرف بزنید؟

ساشا خیلی جدی گفت:

-نیازی نیست بمونید.

بهزاد رو کرد بهشون گفت:

-مرور گذشته هیچ سودی نداره اون دختر از زندگی ما رفته الان باید چیکار کنیم؟

شاهو پوزخندی زد.

-اون رفته اما از وقتى ساشا حافظه اش رو بدست آورده در به در دنبالشه، نمیدونه شركت ها مهم ترن نه اون. 

نگاهى به ساشا انداختم لحظه اى نگاهمون بهم گره خورد. چیزى توى دلم خالى شد. 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم گفتم:

-تصمیمتون چیه؟

ساشا با سردترین صداى ممكن گفت:

-تصمیمى نداریم باید در مورد شركت ها اعلام ورشكستگى كنیم. 

چهره ى متعجبى به خودم گرفتم. 

-یعنى راهى ندارین؟

ساشا سرى تكون داد. 

-نه، تمام داراییمون آتیش گرفت و بدهى ها هنوز موندن. بفهمن محصولات آتیش گرفته همشون می ریزن توى شركت ها. 

خودكار توى دستم رو تكون دادم. 

-یعنى فقط شركت مُد و فشن می مونه؟

بهرام عصبى گفت:

-اوضاع ما رو باش. از عرش به فرش اومدیم. 

از جاش بلند شد. 

-ترجیح میدم دیگه كار نكنم و كارهاى اقامتم رو انجام بدم. 

با گام هاى بلند از اتاق بیرون رفت. 

نگاهى به جمع پریشونشون انداختم و از این همه درگیرى كه داشتن، دروغه اگه بگم لذت نبردم. 

ساشا بلند شد گفت:

-بهزاد دنبال كارها باش و اعلام ورشكستگى كن. 

و با دو گام بلند از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم. 

دلم می خواست می رفتم و كمى دلداریش می دادم اما ترجیح دادم سكوت كنم. 

اما ذهنم درگیر بود یعنى ساشا داره دنبال من مى گرده؟ 

چند روزى از آتیش سوزى انبار مى گذشت و این خبر مثل بمب تو تمام مجلات خبرى پخش شد.

 علی رغم سختى اى كه داشت، ساشا اعلام ورشكستگى كرد و جز شركت فشن شو بقیه شركت ها رو واگذار كرد تا بدهى كه بالا آورده

 بودن رو بدن.

 واقعا برای خانواده زرین اعلام کردن ورشکستی یعنی سرشکستگی.

از دست دادن اون همه ابهت و اقتدار بین شرکت ها و سهامداران بزرگ، کسی باورش نمی‌شد که خاناندان زرین بزرگ یک روز ورشکسته بشه.

از پنجره اتاقم به بارش برف نگاه می کردم، اما ذهنم درگیر بود.

تازه اول راهه باید روزی ببینم که هیچ چیزی از خانواده زرین نمونده باشه.

در اتاق باز شد.

پرده رو انداختم و چرخیدم. نگاهم به شاهو افتاد، ابرویی بالا انداختم، لبخندی زد و قدمی جلو اومد.

- چیزی شده؟

- نه دلم برای عشقم تنگ شده بود.

پوزخندی توی دلم‌ زدم و روی صندلی نشستم. اومد جلو

- ویدا چیکار کنم تا داشته باشمت؟!

به صندلیم تکیه دادم.

- قبلا هم بهت گفته بودم من همسر مردی که خودش متاهل هست نمی‌شم.

- می‌ خوام طلاقش بدم اون وقت فقط من می‌ مونم و تو و گسترش این شرکت. چطوره؟

ابرویی بالا انداختم و با عشوه گفتم:

- نکنه منو به خاطر شراکتم می‌خوای؟

اخمی کرد و خم شد روی میز، حالا صورتامون روبه رو هم قرار داشت. چشم به نگاهش دوختم، جز حس نفرت هیچ حسی نسبت به این مرد نداشتم.

- دیگه نبینم فکر کنی تو رو  که به خاطر شرکات می‌خوام! از روزی که وارد این شرکت شدی حس کردم که دوست دارم و مطمئن باش یه روزی به دستت میارم. چون دوست دارم. به زودی مال خودم می‌شی.

لبخندی زدم و گفتم:

- عزیزم

شاهو دستشو روی دستم قرار داد. که ادامه دادم:

- یه سوالی چند وقته که ذهنمو درگیر کرده!

_خوب بپرس اگر بتونم جوابت رو می‌دم.

- برادرت ساشا چرا حافظشو از دست داده بود؟!

- قصه اش طولانیه.

- اگر اذیتت می کنه می‌خوای نگو.

- یه روز بهت میگم ولی الان می‌خوام فقط لمست کنم.

متعجب نگاهش کردم که تقی به در خورد   و یهو در باز شد.

شاهو روى میز خم بود و با باز شدن در سرش چرخید. 

با دیدن ساشا لحظه اى ترسیدم. با دیدن شاهو و اینكه روى میز خم شده بود اخمى كرد. 

با كنایه گفت:

- انگار مزاحمتون شدم. 

هول كردم و از روى صندلیم بلند شدم. 

- نه بفرمایین. آقاى زرین هم بخاطر مشورت كارى اومده بود. 

گوشه ى لبش از پوزخند كج شد گفت:

- معلومه!

فهمیدم عصبیه. 

شاهو دستى به لبه ى كتش كشید گفت:

- خانم آریان پس بهتون اطلاع می‌دم. 

و از اتاق بیرون رفت. ساشا اومد جلو گفت:

- شما عادتته به همه ى مردهاى خانواده ى زرین نخ بدى؟ 

ابروم از این حرفش ناگهانی بالا رفت. اخمى كردم گفتم:

- منظورت چیه؟

شونه اى بالا داد و با صداى سردى گفت:

- از خودت بپرس. 

نفسى كشیدم تا خونسرد باشم. واقعا این حرفش بهم برخورد. 

مثل خودش به سردى گفتم:

- فكر نمی كنم در مورد كار صحبت كردن ایرادى داشته باشه و این كه فكر نكنید چون دوبار اشتباهاً با شما راحت بودم، پس با همه راحتم. 
اون دو دفعه هم اشتباه كردم. 

دستى به چونه اش كشید گفت:

- منظورت از این حرف چیه؟ 

- منظور خاصى ندارم. 

دو گام باقیمونده رو طى كرد و تو دو قدمیم ایستاد. حالا رخ به رخ هم بودیم. هر دو نفس نفس می‌زدیم. 

چشماشو تنگ كرد گفت: 

- از این كه با من عقد كردى پشیمونى؟ 

خیره نگاهش كردم مى خواستم ببینم از نگاهم چى مى‌خونه. 

- ازت سؤال پرسیدم! 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم. مچ دستم رو محكم گرفت. 
از برخورد دست داغش قلبم زیرو رو شد 
 
- جواب من سكوت نیست. نكنه بهتر از من پیدا كردی؟

سر بلند كردم و با اخم چشم بهش دوختم.

- آقاى زرین بهتره حرفى كه می‌زنى رو اول مزه كنید و اینكه نیازى نمی بینم راجب كارهام به دیگران توضیح بدم. 

- این‌طوریه؟

- بله. 

چرخید رفت سمت در و گفت:

- باشه. 

و در و محكم بست. از صداى در چشمام رو روى هم گذاشتم. 

دستمو مشت كردم عصبى روى صندلى نشستم. 

می دونستم باهاش بد حرف زدم اما ساشا هم با من بد حرف زد. 

سرم و لاى هر دو دستم گرفتم. ساعت كاریم تموم شد. 

وسایلام رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم. 

با كارمندا خداحافظى كردم و از شركت زدم بیرون. 

سوز سرد دی ماه خورد به صورتم. لبه های پالتومو به هم نزدیک كردم. 

نگاهى به بارش برف انداختم و شروع به قدم زدن كردم. دلم از همه جا گرفته بود. 

دلم آرامش می خواست. دلم هواى مادرم رو كرد. 

بى هوا دست بلند كردم و تاكسى گرفتم. تا كى باید قایم باشک بازى مى كردم؟ 

امشب تكلیفم رو با خانواده ام روشن مى كنم. برف به شدت مى بارید. 

ماشین داخل كوچه ى پدریم شد. كرایه رو حساب كردم. قلبم دوباره شروع به تپیدن كرد. 

به سمت در رفتم. مردد شدم اما چشمامو بستمو دستم و روى زنگ گذاشتم. 

صداى گرم مامان پیچید توى آیفون. 

- كیه؟

صدامو صاف كردم. 

- سلام. 

لحظه اى صدا نیومد اما بعد از ثانیه اى گفت:

- شما؟

- منم ویدا، اون روز...

- تویى دخترم؟ بفرما. 

و صداى باز شدن در اومد. در و آروم هول دادم و وارد حیاط شدم. 

چراغ هاى پایه بلند روشن بود و نم برف روى درخت كاج نشسته بود. 

در سالن باز شد و مامان توى چهارچوب در نمایان شد. 

با دیدنش دلم پر كشید براى آغوش گرمش. چقدر نیازمند این آغوش بودم.

گام هاى بلندى برداشتم و به در ورودى سالن رسیدم. لحظه اى ایستادم و نگاهش كردم. 

موهاى كوتاه بلوطى رنگش، كت و دامن یاسى و شال بافتى كه روى شونه هاش انداخته بود. لبخندى زد و گفت:

- باورم نمی‌شه دخترم، از این ورا؟ 

لبخندى زدم. 

- ببخشید. 

دستاشو از هم باز كرد. از خدا خواسته پر كشیدم سمت آغوشش. 

محكم دستاشو دورم حلقه كرد گفت:

- تو بوى ویدیاى منو می‌دی. 

عطر تنشو بلعیدم و با بغض توى دلم نالیدم:

‌- منم دلتنگ آغوشتم مامان

از بغل مامان بیرون اومدم. دستشو پشت كمرم گذاشت. 

- بیا تو عزیزم. 

- بد موقع كه مزاحم نشدم؟

- این چه حرفیه؟ نازپرى حتما از دیدنت خوشحال می‌شه. 

با آوردن اسم نازپرى حس كردم چقدر دلتنگشم، خواهر ته تغاریم. دلم كمى شور می‌زد. 

با دو دلى پرسیدم:

- همسرتون نیستن؟

- فعلاً نیومده. 

از رو به رویى با بابا دلشوره داشتم. همین كه پام و توى سالن گذاشتم هواى گرم خونه گونه هاى سرد سرمازده ام رو نوازش كرد. 

بوى زندگى توى خونه جریان داشت. با دیدن نازپرى كه از پله ها پایین اومد سرجام ایستادم. 

اونم لحظه اى روى پله ها موند. هر دو خیره ى هم بودیم و هنگ نگاهش كردم. 

از پله ها پایین اومد و با حالتى كه معلومه شوكه است گفت:

- ایشون كیه مادر؟

مامان لبخندى زد گفت:

- دختر جدیدمه! ابروى نازپرى بالا رفت گفت:

- دختر؟

- آره، قراره بشه ویدیاى من. 

- مادر؟

مامان با صداى پر از بغضى گفت:

- چیه؟ نگو كه ویدیایى نیست. ببین، حتى اسمش شبیهه ویدیاى منه. بیا، بیا بغلش كن. بوى ویدیا رو می‌ده. 

ناز قدمى سمتم برداشت گفت: 

- خوشبختم از دیدنت عزیزم. 

دستم و به سمتش دراز كردم.

مردد دستش و توى دستم گذاشت. فشارى به دستش آوردم. گرمى دستش دلم رو گرم كرد. 

چونه اش لرزید. با بغض گفت:

-چرا صدات انقدر آشناست؟

بغضم و قورت دادم گفتم:

-نمیدونم. 

لبخند تلخى زد گفت: 

-مامان حق داره دوستت داشته باشه. چشمهات و صدات مثل خواهرمه. 

و پشت بند این حرفش چشمهاش پر از اشك شد. طاقت نیاوردم. بغلش كردم. 

انگار منتظر همین لحظه بود كه دستاش و محكم دورم حلقه كرد گفت:

-دلم براش تنگ شده. 

هق زدم:

-دل اونم تنگ شده. 

یهو از بغلم بیرون اومد گفت:

-منظورت چیه؟ 

-مگه نگفتى دلت براى خواهرت تنگ شده؟ 

-آره اما تو اونو و ...

مامان با شوق گفت: 

-تو ویدیا رو مى شناسی؟ بگو دخترم. 

-مى تونم بشینم؟

مامان دستش و پشت كمرم گذاشت. 

-آره عزیزم. 

روى مبل سه نفره نشستم و مامان و نازپرى دو طرفم. هر دو با دلهره منتظر بودن. حال خودم از هر دوشون بدتر بود.
 
-بگو دخترم، تو ویدیاى منو كجا دیدی؟

نفسم رو بیرون دادم. 

-خوب، من و ویدیا توى هند با هم آشنا شدیم. 

نازپرى متعجب گفت: 

-هند؟ اونجا براى چى؟

-راستش گفت كه خانواده ى همسرش به آقاى كاپور، مرد هندى فروخته بودنش. 

مامان فریاد زد:

-چى؟ اما اونا به ما گفتن ویدیا خودش گذاشته رفته. حتى از اینكه آبروى اونا رو برده هم از ما شاكى بودن!

گوشه ى لبم رو لاى دندونم گرفتم تا حرفى نزنم. دستم و روى دست مامان گذاشتم. 

-آروم باشین. ویدیا همه ى زندگیش رو براى من تعریف كرده. اینكه شب اول ازدواجش چه اتفاقى براش افتاده. 

مامان سرى تكون داد. 

-دخترم بدبخت شد.

-چرا شما پشتش نموندین و تنهاش گذاشتین؟

مامان سرشو پایین انداخت. 

-میدونم ما هم باهاش نبودیم و تنهاش گذاشتیم اما تقصیر من نیست. پدرش نخواست دیگه ببینتش ...

-پس الانم دلتون نمیخواد ببینیدش؟

مامان سریع سرى تكون داد. 

-نه دخترم الان همه ى ما دلتنگشیم. 

 نازپری گفت:

-ویدیا الان حالش خوبه؟

خیره و عمیق نگاهش كردم. 


و عمیق لب زدم به نظرت باید خوب باشه؟

سرش و پایین انداخت. 

-یعنى دیگه برنمى گرده؟

-نمیدونم. اما من اینجام براى یه كار دیگه. 

مامان نگاهم كرد. 

-چه كارى؟

-خانواده ى زرین. 

-اونا براى چى؟

-خوب من شریك كاریشونم. 

-یعنى چى؟

-ببین ناز پرى جان من از طرف آقاى كاپور اینجام براى همكارى با شركت فشن این خانواده اما من چیز زیادى راجب این خانواده نمى دونم تا همون اندازه اى كه ویدیا به من گفت. 

-خوب تو میخواى چى بدونى؟

-اینكه فكر كنم ساشا همسر ویدیا حافظه اش رو از دست داده بود. الان به دست آورده. 

-ویدیا بهت گفت كه ناخواسته هولش داده؟

متعجب نگاهشون كردم. 

- اما ویدیا، فكر كنم این خانواده همه چیز رو به شما اشتباه گفتن. 

و شروع به تعریف ماجرا كردم. تمام اون خاطرات دوباره پیش چشم هام زنده شدن و حالت بدى بهم دست داد. 

با صداى لرزونى گفتم: 

-یه كم آب میدین؟

نمیدونم چهره ام چطور بود كه نازپرى ترسیده گفت:

-حالت خوبه؟

سرى تكون دادم. 

-خوبم، فقط كمى آب. 

نازپرى رفت سمت آشپزخونه. مامان دستم و نوازش كرد گفت:

-چطور مادرى هستم كه تو سختى هاى دخترم كنارش نبودم؟

نگاهش كردم. لب زدم:

-از این به بعد كنارش باشین.

-اگه ویدیا ما رو نبخشه چى؟

-نه، مى بخشه. 

-الان هنده؟

مكثى كردم و سرى تكون دادم. دلم مى خواست مى گفتم كه الان كنارته اما زود بود براى گفتن. 

ناز لیوان شربت آلبالو رو گرفت سمتم. 

-بیا برات شربت آوردم. 

لبخندى زدم و زیر لب تشكر كردم. كمى از شربت رو خوردم. گفتم:

-ویدیا ساشا رو هول نداده بلكه كار شاهو بود. 

و تمام رفتارهایى كه طى مدتى كه توى خانواده ى زرین بودم رو سرم آورده بودن براى ناز و مامان تعریف کردم 

هر دو اشك ریختن و مامان خانواده ى زرین رو نفرین كرد. 
_باورم نمیشه شاهو انقدر پست و نامرد باشه 
توی دلم پوزخند زدم گفتم :بدترین بلاها رو سرم اورده)

-حالا ازتون میخوام یه كارى كنید. 

-چیكار؟

-كمى اطلاعات راجب خانواده ى زرین براى من پیدا كنید. اینكه ساشا كى حافظه اش رو به دست آورده و طى این یكسال توى اون عمارت چه خبر بوده؟

مامان اشكش و پاك كرد گفت:

-یكساله كه دیگه با اونا رفت و آمد نداریم. 

نازپرى گفت:

-من برات تمام اطلاعاتى رو كه میخواى پیدا  مى كنم. فقط بهم مهلت بده. 

لبخندى زدم گفتم:

-باشه. 

-اما میشه شماره اى چیزى از ویدیا بدى؟

-نه نمى تونم اما به موقعه اش آدرسش رو بهتون میدم. اون نمیدونه من اومدم اینجا. 

-دخترك بیچاره ام حق داره نخواد ما رو ببینه. آخه با چه رویى باهاش روبرو بشم. 

-ویدیا هنوز دوستتون داره. 

نگاهى به ساعت كردم. دیروقت بود. 

-من برم. 

-كجا دخترم؟ این موقع شب خطرناكه. حكومت نظامیه. 

به دلشوره افتادم. 

-میشه شب رو اینجا بمونى؟

از رویارویى با بابا استرس داشتم. 

-اما ...

با صداى تلفن حرفم نصفه نیمه موند. مامان سمت تلفن رفت و گوشى رو برداشت. 

-سلام ... باشه ... نه ...

حواسم و به تلفن مامان دادم كه گوشى رو گذاشت.




برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر