قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 6 دی 1396 ، 09:42 ب.ظ





نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و از جام بلند شدم
 به طرف در رفتمو به این فکر میکردم 
چرا یک لحظه هم نمیتونم استراحت کنم...

در اپارتمان نقلیمون رو باز کردم و با خانم کریمی همسایه طبقه بالاییمون روبه رو شدم...

لبخندی چاشنی لب هام کردم...

-سلام خانم کریمی...بفرمایید

خانم کریمی_سلام دخترم،حالت خوبه؟؟

-به مرحمت شما بله... شما خوب هستین؟
خانواده خوب هستن؟


خانم کریمی_شکر خدا...
عزیزم یکم آش درست کرده بودم،گفتم برای تو و اقا رامین هم بیارم

-خیلی ممنون،لطف کردین...


ظرف اش رو از دستش گرفتم و دوباره لبخندی زدم
_الان ظرفتونو میارم

خانم کریمی_عجله ای نیست دخترم...
باشه حالا...

-ممنون،اگه چند لحظه منتظر باشید میارم براتون...

خانم کریمی_باشه عزیزم

سریع به اشپرخونه کوچیک خونه رفتمو آش رو توی قابلمه ای که همه جاش غر شده بود ریختم... 
ظرف و زیر اب گرفتمو با بالاترین سرعتی که میشد شستمش...

چیزی تو خونه نبود که تو ظرف بذارم...پس بیخیال شدم و به طرف در اپارتمان رفتم 
 ظرف رو مقابلش گرفتم...

_بفرمایید خانم کریمی...
شرمنده چیزی...

اجازه نداد حرف بزنم و با اخم وسط حرفم پرید

خانم کریمی:این چه حرفیه دخترم...
توقع ندارم ازت

شرم زده سرمو پایین انداختم
خانم کریمی لبخندی زد و خداحافظی کرد
در اپارتمان و بستم و به طرف اتاق رفتم تا به بابا سر بزنم...
چند تقه به در زدمو در و باز کردم
بابا با دیدنم کتابشو بستو روی شکمش گذاشت...

بابا_کی بود بابا جون؟

-خانم کریمی، آش اورده بودند

بابا_دستشون درد نکنه

-شام بخوریم؟

بابا_اره باباجون

-پس من میرم سفررو بندازم،بعدش میام کمکتون میکنم
بابا تبسمی کرد و سرش رو تکون داد...
در جواب لبخندش لبخندی زدمو از اتاق خارج شدم 
سفره رو از روی اُپن اشپزخونه برداشتم

بابا_چیشد باباجون؟کار پیدا کردی؟؟

-نه بابا،بازم باید دنبالش بگردم...

خم شدم و سفره رو انداختم

بابا_منم شدم دردسر تو بابا...

همونطور که ظرفارو به همراه آش روی سفره میذاشتم ابروهام و تو هم فرستادم 

_باز شروع کردی بابا؟؟؟

بابا:مگه دروغ میگم دخترم؟تو دختر جوونی هستی و من با این پای علیل وبال گردنت شدم


به اتاق رفتمو ویلچرشو باز کردم:نزن این حرف هارو پدر من دختر بزرگ کردی برای همین...


نذاشت حرفمو ادامه بدم و ادامه بدم،طبق معمول وسط حرفم پرید و گفت
بابا:راحیل جان،بابا؟برای هزارمین بار میگم من دختر بزرگ نکردم که من علیل وبال گردنش باشم،دختر بزرگ کردم که خانومیش رو ببینم


-بابا انقدر از این کلمه استفاده نکنید لطفا،من الانم خانومی میکنم،خانومیه خونه شمارو پدر من،با کمک خودش روی ویلچر نشوندمش


بابا:شرمندتم بابا


-بابا جون؟بازهم میخواین با این حرفا اوقاتمو تلخ کنین؟؟توروخدا دیگه از این حرفا نزن


بابا سکوت کرده ولی چه فایده دوباره اعصابم بهم ریخته بود،همیشه شرمنده بود،اصلا از این شرمندگیاش خوشم نمیومد


ظرف اش و به سر سفره بردم و ظرف اش و جلوش گذاشتم


-بفرمایید سرورم


بابا:مرسی بابا جون


-نوش جونتون،دست خانم کریمی درد نکنه من که کاری نکردم


در سکوت مشغول خوردن اش شدیم،از زمانی که بدنیا اومدم،تو همین خونه بودیم با اینکه کوچیک بود اما همیشه صفا داشت،تک فرزند این خونواده بودم و جون مامان و بابام برام در میرفت تا یکسال پیش همه چیز خوب بود،درسته وضعه مالیه خوبی نداشتیم ولی بهتر از الان بود


یک سال پیش مامان حالش بد شده بود و بابا با موتورش اونو به دکتر برده برده بود ولی تو راه برگشت بخاطر بارش بارون زمین لغزنده شده بود و بابا نتونسته بود کنترلشو حفظ کنه و سر خورده بود،سر خوردو تصادف کرد


توی این تصادف مامان سرش با جدول کنار خیابون برخورد کرده بود و درجا فوت کرد ولی بابا فقط پاهاشو از دست داد


بابا:به چی فکر میکنی دخترم؟


-هیچی بابا یکی از استادای دانشگام ادرس یه شرکت و داده برای مترجمی،فردا باید برم،امیدوارم که قبولم کنن.


بابا:ولی تو که مترجم نیستی!


-ولی به لطف شما بلدم


بابا:پس وکالتت چی؟


-همینم از سرم زیاده بابایی،اصلا کار نیست

بعد اینکه سفره رو جمع کردم کنار بابا نشستم و مشغول دیدن فیلم شدم...
 تموم هزینه های این چند وقتو با کار تو خانه در میاوردم ...

 به خاطر همین چشام ضعیف شده بود ولی پولی نمیموند که برای ویزیت دکتر و عینک بدم....

وقتی به تلویزیون نگاه میکردم چشمام به شدت اذیت میشدند...
به ناچار از جام بلند شدم و گونه ی بابا رو بوسیدم...

_بابایی نمیخوای بخوابی؟

بابا_چرا دخترم

_پس بذارید کمکتون کنم...

ویلچر رو به اتاق بردم و کمکش کردم تا روی تخت اهنی بخوابه
پیشونیم رو بوسید

_شب بخیر بابا جون

بابا_شب بخیر دخترکم

چراغ اتاقو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم
خوابم نمیومد....
جلوی اینه وایستادم و به صورتم زل زدم....
چهرم رو دوست داشتم یه چهره ی بانمک و بچگونه بود 
با اینکه ۲۴ سالم داشتم ولی اصلا بهم نمیخورد و همه فکر میکردن نهایت ۲۰سال دارم
لبخند تلخی زدم وسرمو بالا گرفتم و رو ب خدا گفتم

_خدایا شکرت همین یه چهره رو واسه دلخوشیم گذاشتی حداقل...

به اشپزخونه رفتم و وضو گرفتم.جا نمازمو پهن کردم و شروع کردم به نماز خوندن
بعد از تموم شدن نمازم یه موتکا و شمد برداشتم و گوشه ای از پذیرایی دراز کشیدم...


با الارم گوشی 12 دو صفرم  از خواب بیدار شدم.باید به شرکتی که استاد صبوری معرفی کرده بود میرفتم...
استاد صبوری مرد بی نظیری بود...
با اینکه دو سال پیش دانشجوش بودم ولی هنوز هم هوامو داشت...
سریع مانتو ی ساده م رو به همراه شلوار کتان مشکی که رنگش رفته بود رو پوشیدم 
مقنعه مو سرم کردم و  صبحونه ی بابا که فقط نون و چایی شیرین بود رو بالای سرش ‌گذاشتم ...

از خونه بیرون رفتم 

راه خیلی طولانی بود ودو ساعت ونیم طول کشید تا برسم...

به برج شیک روبروم نگاهی انداختم و ذوق زده شدم
با اینکه مال من نبود ولی از زیباییش حس خوبی بهم القا میشد...

وارد اسانسور شدم ودکمه ی ۳۲ رو فشردم 

در دل دعا میکردم که قبولم کنند...
 با اینکه مربوط به رشتم نبود ولی غنیمت بود 

به لطف کلاسهایی که بابا فرستاده بودتم زبان انگلیسی و فرانسویو به خوبی مسلط بودم....


به طبقه 32که رسیدم از اسانسور خارج شدم،جلوی در شرکت وایسادم و دستی به لباسام کشیدم...
خیلی مضطرب بودم....

زنگ کنار در رو فشردم...
طولی نکشید که در توسط خانمی باز شد...

خانم_بله...بفرمایید؟

-سلام

خانم_سلام

-ببخشید من اریانا هستم،راحیل اریانا

خانم:خب؟خوشبختم،کارتون؟

تو دلم به خودم لعنت فرستادم بخاطر این طرز حرف زدنم

-خب من با اقای موحد کار داشتم

خانم_اهان،بفرمایید داخل،شما باید مترجمی باشید که ایشون منتظرشون هستند...

-اممم...بله

پشت میزش نشستو لبخندی زد،از سیستم روبروش میشد فهمید که منشیه شرکته...

منشی_الان بهشون خبر میدم

-ممنون

و از استرس شروع کردم به کندن پوسته های کنار ناخن هام


منشی_سلام اقای موحد،خانم اریانا تشریف اوردن

کمی سکوت کرد و بعد دوباره گفت

منشی_بله،حتما

گوشی رو روی دستگاه گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد

منشی_میتونید برید داخل،درضمن حیف دست های خوش فرمته که اون بلارو سرش میاری

-ببخشید

خندید_خدا ببخشه

از هول بودنم حرصم گرفته بود،به طرف دری که نشون داد رفتم،چند تقه زدمو وارد شدم

-سلام

اقای موحد_سلام خانم،خیلی خوش اومدید،بفرمایید داخل

روی مبلی که اشاره زد نشستم

اقای موحد:خب خانم اریانا،اقای صبوری سفارشتونو کردن و اصلا نیازی نیست که شما چیزی بگین ،فقط فرم های استخدامو پر کنید و از فردا میتونید کارتونو شروع کنید

ناباور با چشمهای درشت شده نگاهش کردم،باورم نمیشد،با حواس پرتی گفتم:

-مگه میشه؟

گوشه ی لبش بالا رفت مشخص بود که خندش گرفته و سعی داره جلوی خودش رو بگیره

اقای موحد_حالا که شده...


سعی کردم ذوق زده شدنمو بروز ندم


اقای موحد:خب این فرم هارو پر کنید بعدشم خانم راستین اتاقتونو بهتون نشون میدن

-واقعا ممنونم اقای موحد نمیدونم...

پرید وسط حرفم

اقای موحد_نیازی به تشکر نیست خانم

-این لطفتون...

دوباره وسط حرفم پرید

اقای موحد:من هیچ لطفی نمیکنم خانم اریانا،این شمایید که به من لطف میکنید

قبل از این که برخوردی باهاش داشته باشم فکر میکردم از اون پول دارای مغروره که از پولداری فقط ژست گرفتنشو بلده
ولی این مرد تمام معادلاتمو بهم ریخته بود...

لبخند شرمگینی زدم و فرم هایی که به سمتم گرفته بود و از دستش گرفتم 
و شروع کردم به پر کردنشون
 بعد از پر کردن فرم ها از منشی شرکت خواست  اتاقمو که قرار بود بشه اتاق کارم نشونم بده...
اونروز با مونا دوست شدم دختری خون گرم بود که از همون لحظه اول ازش خوشم اومده بود...

بعد از اشنا شدن با محل کارم به خونه برگشتم 

بابا روی تخت نشسته بود

-سلام بابایی

بابا:سلام بابا جون،خسته نباشی

-درمونده نباشی بابای خوبم

بابا:همیشه اینجوری کیفت کوک باشه بابا جون

روی تخت نشستمو گونشو محکم بوسیدم


-وایی بابایی قبولم کردن،قراره از فردا برم سره کار
بابا لبخندی زد و پیشونیمو بوسید

بابا_بسلامتی دخترم

-فقط بابایی باید برای شماهم یه فکری کنم...
برای ناهاراتون به مشکل میخوریم که به خانم کریمی میسپارم...خداکنه که قبول کنه

بابا_نمیخواد مزاحم خانم کریمی بشی عزیزم،خودم یکاریش میکنم

-نمیشه که اخه...

حرفمو قطع کرد 

بابا:میشه دخترم،اینطوری معذب میشم،پس دیگه ادامه نده دختر گلم

ناراحت سرمو زیر انداختم

بابا_راحیل انقدر نگران من نباش ،من از پس خودم بر میام

سری تکون دادمو به اشپزخونه رفتم...
۳تا تخم مرغ از یخچال بر داشتم و برای ناهار نیمرو درست کردم
تا خوده شب از  ذوق زیادم به یه نقطه نگاه میکردم و لبخند میزدم

بعد از خوابوندن بابا،جای خودمو انداختم و خوابیدم...
از ترس اینکه خواب نمونم زودتر از همیشه خوابیدم تا روز اول کاریم بی نظم نباشم...
طبق معمول صبح با الارم گوشیه سادم از خواب بیدار شدم

بابارو از خواب بیدار کردمو روی ویلچر نشوندم 
 صبحانش رو اماده کردم و جلوش گذاشتم...گونش رو بوسیدم

-من دیگه برم بابایی،مواظب خودت باش

بابا:برو به سلامت بابا،توام مراقب خودت باش

 
از اپارتمان خارج شدمو کفاشمو پوشیدم... تا خود شرکت زیر لب صلوات میفرستادم

زنگ رو فشردم و ایندفعه بر عکس دیروز یه مرد میانسال در رو باز کرد

مرد_ سلام... شما باید خانم اریانا باشید... بفرمایید

لبخندی زدمو وارد شدم

مرد_من جلیلی هستم ... حسابدار شرکت

_خوشبختم من هم اریانا هستم ... مترجم شرکت

اقای جلیلی لبخندی زد... به طرف اتاقم رفتمو واردش شدم ... چندتا پرونده روی میزم بود که اقای موحد سپرده بود تا اخر هفته تحویلش بدم

شروع کردم به خوندن متن و ترجمه کردنش... توی کارم غرق شده بودم که چند تقه به در خورد

مونا_به به خانم وظیفه شناس... میبینم که تو کارت غرق شدی خانم

_سلام عزیزم خوبی... خوب اینا زیادن و اقای موحد هم تا اخر هفته ازم میخوانشون

مونا_خوشبحال اقای موحد که کارمند به این خوبی و وظیفه شناسی گیرش اومده

اقای موحد_ بله واقعا خوش به حالم

با صدای اقای موحد رنگ از روی مونا پرید و من هم هول کرده از جا بلند شدم

اقای موحد وارد اتاق شد و لبخندی زد

اقای موحد_ من واقعا به وجود همچین کارمندی نیاز داشتم... 
باید از اقای صبوری سپاس گذار باشم برای معرقی شما به شرکتم

_اینجوریا هم که میگین نیست... این لطف شمارو میرسونه

ابرویی بالا انداخت و از اتاق خارج شد ولی صدای بلندش میومد

اقای موحد_ اقا قاسم لطفا صبحانه رو اماده کنید

متعجب به مونا نگاه کردم... اقا قاسم دیگه کی بود

مونا_ چشاتو چرا اونجوری کردی... مستخدمه شرکته... مرد خوبیه

_فقط ما چهار نفر اینجا کار میکنیم؟

مونا_اره چون این شرکت نوپا و تازه تاسیسه...


روزها از پی هم میگذشتن و من هر  روز بیشتر به کارو محل کارم وابسته میشدم.

با مونا خیلی صمیمی شده بودم دختر نازنینی بود و تو دل بابام حسابی جا باز کرده بود.

با خستگی دستامو ب سمت جلو کشیدم و با دو انگشت اشاره و سبابه ام چشمامو فشردم .

برگه های کاغذی ک هنوز نصف ترجمش مونده بود تا ترجمه کنم رو جلو کشیدم ولی با صدای مونا دوباره صاف نشستم و ب طرف جایگاه در برگشتم.



مونا_راحیل اقای موحد کارت داره.



-باشه عزیزم الان میرم پیششون.



از جا بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم چند تقه ب   در زدم.

اقای موحد_بفرمایید خانوم اریانا



لبخندی ک روی لبم اومده بود رو جمع کردمو درو باز کردم و وارد شدم.

همیشه میتونست تشخیصم بده و تا حالا هیچ وقت نشده بود ک حدسش اشتباه از اب در بیاد.

اقای موحد لبخندی زدو به مبل روبروش اشاره کرد تا بشینم



اقای موحد_خسته نباشی خانوم



-شما هم همین طور.
خانوم راستین گفتن ک کارم داشتین



اقای موحد_بله همین طوره


آقای موحد_یکی از دوستانم قراره به عنوان وکیل شرکت و انجام امور حقیقی به اینجا بیان ولی نیاز به یک دستیار دارن میخواستم بدونم شما میتونید قبول کنید؟

چشمام درشت تر از حد معمول شده بود با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم


_ من؟؟!!!



آقای موحد_بله شما...


صد در صد خیلی برام خوب میشد هم از نظر مالی هم از نظر کاری ولی میترسیدم بابا بیشتراز این تنها بزارم.
 مستاصل  نگاهی ب آقای موحد انداختم.


_خیلی دوست دارم آقای موحد ولی متاسفم!!!



آقای موحد_چراخانوم میتونم دلیلتونو بدونم؟



من_ب دلایل شخصی... 



آقای موحد_این دلایل شخصی رو نمیتونید بگید؟؟؟



اونکه از وضعیت بابا خبری نداشت من هم دوست نداشتم بدونه اینطوری بیشتر براش ترحم برانگیز میشدم.



_هم به دلیل اینکه پدرم تنها خونس و ساعت زیادی رو نمیتونم صرف کار کنم و هم اینکه شاید نتونم من هیچ سابقه ای تا الان در این کار نداشتم.



اقای موحد:دلیل اینکه خودتون و دست کم میگیرید و متوجه نمیشم خانم اریانا!و اینکه درباره ساعت کاریتون باید بگم که هیچ ساعتی به ساعت کاریتون اضافه نمیشه و نیازی نیست که شما نگران این موضوع باشید


-اخه...


اقای موحد نذاشت حرفمو تموم بشه و میون حرفم پرید


اقای موحد:اخه نداره،اصلا میدونید چیه؟این یه اجباره خانم اریانا


متعجب از لحنش بهش نگاه کردم،این لحن دور از لحن همیشگیش بود و برای اولین بار شیطنت تو چشماش برق میزد


اقای موحد:خب دیگه حرفی نمیمونه،شما میتونید برید سرکارتون،به خانم راستینم میگم که براتون یه قرارداد دیگه تنظیم کنه


-ولی من که قبول نکردم


اقای موحد:من رئیسم،پس من میگم که باید این کارو قبول کنید


از حرف زدنش حرصم گرفته بود و با اخم از جام بلند شدم و به طرف در رفتم


اقای موحد:خانم راحیل اریانا؟



به طرفش برگشتم


-بله رئیس؟


لبخندی رو لبهاش نشست


اقای موحد:چه شاکی،خانم اریانا؟باور کنید من بد شمارو نمیخوام


-بله رئیس،میدونم،میتونم برم؟


خندید و سری به نشونه تایید تکون داد


از اتاقش خارج شدم،مونا با دیدن قیافه پنچر شدم نگران جلو اومد


مونا:چیشده راحیل؟چرا اینطوری ای؟


-هیچی


مونا:بخاطر هیچی اینطوری غم برک زدی؟


-اقای رئیس میگن که من باید بجای دستیار وکیل شرکت هم کار کنم از این به بعد


مونا:وای اینکه خیلی عالیه،دیوونه ایا،چرا اینطوری ناراحتی حالا؟


-تو که میدونی وضعیت من و مونا


اقای موحد:خب بگید منم بدونم این وضعیت رو


ترسیده از حضور ناگهانیش دستم و روی قلبم گذاشتم،هنوزم ازش حرصی بودم،خیلی جدی به طرفش برگشتم


-متاسفم اقای موحد،این موضوع کاملا شخصیه.


اقای موحد:پس فقط من غریبه ام!


-شما غریبه نیستید ولی فقط رئیس شرکتی هستید که من توش کار میکنم


چشم های این مرد همیشه مهربون بود ولی در عین حال جدیت خاصی تو چشماش بود که خود به خود ازش میترسیدم ولی نمیدونستم این شجاعت امروزمو از کجا اورده بودم که اینطوری گستاخانه تو چشماش زل میزدمو جوابشو میدادم.


اقای موحد:اگر اینطوریه که...





برچسب ها راحیل ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. شیرین پنجشنبه 7 دی 1396 01:03 ق.ظ
    رمانآتون عالیه ولی بجای اینکه هی رمان بزارید پارتای رمانای قبلیرو کامل کنید ممنونتون میشم
    رمان دیانه ،گندم،خیلی دیر پارتاش رو میزارید

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر