قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 29 آذر 1396 ، 09:23 ب.ظ





پشت میز کارم نشسته بودم و حسابهای این ماه کارخونه رو بررسی میکردم تا مشکلی نداشته باشه..به کارمندا نمیشه اعتماد کرد..زیاد جدی نمیگیرن کارو..گوشیم زنگ خورد..از رو میز برداشتمش نگاهی بهش انداختم..از خونه بود..سریع جواب دادم:
-جانم؟  
صدای گرم و مهربون مامانم اومد:
-سلام دخترم..

لبخندی نشست رو لبام..تکیه دادم به صندلیم و گفتم:
-سلام مامان جونم..خوبی قربونت برم؟
-فداتشم دخترم..خسته نباشی..
-مرسی مامانم..کاری داشتی؟
صداش یکم هول بود..سعی کرد خودشو جمع و جور کنه گفت:
-اره عزیزم..زنگ زدم بگم زود بیایی خونه..

رادارام به کار افتادن..چشمامو ریز کردم و گفتم:
-چرا؟..اتفاقی افتاده؟
-اتفاق بد نه عزیزم..خانوم سالاری تماس گرفت دیروز وقت خواستگاری خواست برا پسر بزرگش..منم واسه امشب گفتم بیان..دیشب خیلی خسته بودی همینجور که رسیدی رفتی خوابیدی صبح هم که سریع رفتی از خونه بیرون نشد بهت بگم..الان زنگ زدم بگم زود بیایی..
با صدای بلند گفتم:
-چـــــــــــی؟..اخه مادر من چرا بدون اینکه به من بگی قراره خواستگاری گذاشتی؟

-دخترم نمیشه که تا اخر عمرت مجرد بمونی بالاخره باید ازدواج کنی..تا کی میخواهی پاسوز منو خواهرت بشی..تو هم دیگه باید تشکیل خانواده بدی..اینا هم خانواده خوبی هستن..حالا بزار بیان پسره رو ببین شاید خوشت بیاد ازش..
نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم:
-من از الان جوابم منفیه مامان..الکی قرار گذاشتی..من بهت گفته بودم نمیخوام ازدواج کنم..

صدای مامانم یکم رفت بالا:
-من نمیزارم خودتو به پای منو بهار بسوزی..باید ازدواج کنی..حرفم نباشه..از تو نظر نخواستم فقط گفتم زود بیایی خونه..ابرو منو جلو اینا نبری..من جلو خانواده سالاری ابرو دارم..شب زود میایی به خودت میرسی تو مراسم حاضر میشی..اگه یه دلیل محکم برا جواب منفیت داشتی من حرفی ندارم اگه نداشتی باید روش خیلی خوب فکر کنی..

بعدم گوشی رو قطع کرد..اجازه نداد چیزی بگم..با حرص گوشی رو پرت کردم رو میز و دندونامو رو هم فشار دادم..خانواده سالاری رو میشناختم..زنش از دوستای صمیمی مامان بود خیلی وقتها تو خونمون دیده بودمش..همیشه میومد پیش مامانم..زن مهربونی بود..اما هیچ از نگاه هایی به من مینداخت خوشم نمیومد..الان فهمیدم معنی اون نگاه ها چیه..منو برا گلپسرش کاندید کرده بود..

میگم چرا همیشه تا منو میدید شروع میکرد از پسرش حرف زدن..از یه خانواده سطح بالا بودن که دوتا پسر داشتن..اسماشونو نمیدونستم..هه کور خوندن اگه فکر کنن من ازدواج میکنم..من احساسی نداشتم که به کسی بدم..احساس من خیلی وقته کشته شده..سعی کردم بهش فکر نکنم..بقیه کارامو در کمال ارامش انجام دادم بلند شدم..

اگه دیر میرفتم خونه مامان غوغا میکرد..حوصله غرغرهاشو نداشتم..تصمیم گرفتم تو مراسم حاضر شم اما بعد یه بهونه بیارم مثل خواستگار ها دیگه ردشون کنم..میزمو جمع و جور کردم بلند شدم..کیفمو برداشتم راه افتادم به سمت در اتاق..رفتم بیرون به منشی گفتم:
-من دارم میرم..شما تا پایان ساعت اداری میمونی به کارات میرسی..خدانگهدار..


خانوم سماواتی منشی من بود و خیلی هم مورد اعتمادم بود..دختره خوشگل،مهربون و مظلومی بود..بخاطره شهریه دانشگاهش مجبور بود کار کنه..از خانواده متوسطی بود و باباش نمیتونست شهریشو بده..سرشو انداخت پایین و گفت:
-چشم..روز خوش..

مثل همیشه با غرور سرمو گرفتم بالا و با اخما درهم راه افتادم..تو راه چندنفر از کارمندامو دیدم که سلام کردن فقط سرمو براشون تکون دادم و رد شدم..رفتم از کارخونه بیرون..سوار پورشه قرمزم شدم و تمام حرصمو سر گاز خالی کردم..با اخرین سرعت روندم سمت خونه..وقتی رسیدم درو با ریموت باز کردم رفتم داخل..لکسوز سفید بهار هم پارک بود..پس از دانشگاه اومده..

کیفمو از رو صندلی کنارم برداشتم پیاده شدم..در خونه رو که باز کردم موجی از گرما خورد تو صورتم..با لذت چشمامو بستم..چقدر بیرون سرد بود..اما اینقدر عصبانی بودم که سرمارو هم حس نکردم..در خونه رو بستم..خونه که نمیشد اسمشو گذاشت قصری بود واسه خودش..مامانم جلوم ظاهر شد:
-سلام دخترکم خسته نباشی..

هیچ موقع نمیتونستم در برابره مامانم مقاومت کنم..همیشه این من بودم که باید کوتاه میومدم..الانم نتونستم از دستش عصبانی باشم..لبخند جایه اخمامو گرفت و گفتم:
-سلام مامان گلم..خوبی؟
-ممنون عزیزدل مامان..بدو برو دوش بگیر اماده شو..

با یاد اوردی خاستگاری باز دلم پر از غصه شد..اگه من نخوام ازدواج کنم کیو باید ببینم..مامانم از صورتم فهمید ناراحت شدم..اومد کنارم گرفتم تو بغلش و گفتم:
-دختر عزیزم من صلاحتو میخوام..تا کی میخواهی خودتو تو کار غرق کنی و به خودت فکر نکنی؟..من برا تو ارزوها دارم برا دختره ارشدم هزار تا فکر دارم..نمیتونم ببینم بخاطره منو خواهرت قید زندگی خودتو بزنی..

دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
-مامان کی گفته من بخاطره شما و بهار قید زندگیمو زدم؟..بزرگترین هدف من خوشبختی و رضایت شما بوده و هست این درست..اما من بخاطره دل خودم نمیتونم ازدواج کنم..مامانی من هیچ احساسی ندارم که به کسی بدمش..

دستشو کشید رو شالم و گفت:
-دختر من محکم بوده و میمونه..دختر من تو بدترین شرایط خودشو کشید بالا و شد پشتوانه مامان و خواهرش..تو باید از تجربه تلخی که داشتی درس بگیری نه اینکه بخاطرش قید زندگیتو بزنی..اون نامرد لیاقت تو و عشقتو نداشت..نمیخوام هیچوقت به اون فکر کنی..

من هرچقدر هم که محکم باشم بازم یه دخترم..بازم ظریف و شکننده ام..این محکم بودن هیچ چی از دختر بودنم کم نمیکنه..چونم شروع کرد به لرزیدن اما سعی کردم جلو اشکایه احتمالی رو بگیرم..من الان 4ساله یه قطره اشکم نریختم پس دیگه هم نمیریزم..

با صدایی که بی نهایت میلرزید و از این لرزش متنفر بودم گفتم:
-مامان من هیچوقت عاشق اون نبودم..فقط یه دلبستگی ساده بود..اون منو عادت داده بود به محبتهاش،به کاراش..اسم اون احساس حماقت بود نه عشق..
-خوب دخترم خودت که میگی حماقت بود پس چرا بخاطرش داری ایندتو تباه میکنی؟..بزار امشب خانواده سالاری بیان من مطمئنم از پسرش خوشت میاد..


پوزخنده تلخی نشست رو لبام..من دیگه در قلبمو به روی جنس مخالف بسته بودم اما مامان نمیخواست اینو باور کنه..من الان اگه سرپا هستم فقط بخاطره مامان و بهارِ..

من ازدواج کنم یکی دیگه هم به پایه من میسوزه..اونم مادره میخواد خوشبختی منو ببینه..پس منم دلشو نمیشکنم تو مراسم حاضر میشم بعد رو پسره یه عیب میزارم ردش میکنم..خودمو از بغل مامان کشیدم بیرون..سعی کردم لبخند بزنم..اما اینقدر تلخ بود که مزه تلخش دهنمو هم تلخ کرد:
-باشه مامان..میرم اماده شم..

صورت مامان پر از شادی شد..نگامو دزدیدم تا این شادی رو نبینم..تا نبینم که مامانم برا عروس کردن من شاد شده..راه افتادم سمت اتاقم..از پله ها که رفتم بالا بهار پرید جلوم..با صورت شاد همیشگیش و چشمایی که برق میزد گفت:
-سلام بر خواهر من..خوبی عزیزِ اجی؟

سعی کردم همه غصه هامو فراموش کنم..من اگه الان اینی که هستم فقط بخاطره بهار و مامان بوده پس نباید مشکلاتم رو رفتارم با اونا تاثیر بزاره..با لبخند شادی مثل خودش جوابشو دادم:
-سلام بر عشق من..خوبم عزیزم تو چطوری؟..دانشگاه خوش گذشت؟

بهار 2سال از من کوچیک تر بود 24سالش بود..دندونپزشکی میخوند و خیلی هم به رشته اش علاقه داشت..چسبید بهم چلپ چلپ بوسم کرد و گفت:
-همه چی عالیه خواهر قشنگم..
بوساشو بی جواب نزاشتم و گفتم:
-من بهت افتخار میکنم..

یکم نگام کرد بعد چشماش پر از اشک شد..با چونه لرزون گفت:
-من باید به داشتن خواهری مثل تو افتخار کنم..اگه تو نبودی معلوم نبود چی به سره ما میومد..
بغلش کردم و گفتم:
-بهارم هیچوقت،هیچوقت نمیخوام این حرفارو بشنوم..باشه؟

سریع با پشت دستش اشکایی که داشتن میریختنو پاک کرد و گفت:
-چشم چشم نفسم..
میخواستم حالشو عوض کنم..با ناله گفتم:
-بهار امشبم خواستگاریه..من از دسته این مامان چیکار کنم؟

بهار زد زیر خنده..اینقدر خندید که اشک از چشماش سرازیر شد..منم با لبخند نگاش میکردم..عاشق خواهرم و مامانم بودم..حاضر بودم اونا بشن دوتا بُت من بپرستمشون..بهار یه اخلاقی داشت وقتی ناراحت میشد خیلی زود همه چی یادش میرفت و شروع میکرد به شادی کردن..خیلی انرژی داشت..این اخلاقشو خیلی دوست داشتم..

وقتی خنده هاش تموم شد گفت:
-خواهری تو که بلدی بپیچونی..این یکی هم مثله بقیه بپیچون بره..
چشمکی بهش زدم و گفتم:
-من واردم..اما انگار این یکی خیلی جدیه..مامان گفته تا دلیل قانع کننده ای نداشته باشم نمیزاره خاستگاری رو بهم بزنم..

بهار چندبار زد رو شونم و گفت:
-اوه اوه پس گاوت زاییده دوقلو..برو لباس رزم بپوش که قراره بری جنگ..
-وای بهار تو دلمو خالی نکن..
-قربونت برم شوخی میکنم..
-باشه من برم اماده شم..
-چیزی نیاز داشتی صدام کن..
-باشه..
.

من رفتم تو اتاقم بهار رفت پایین پیش مامان..در اتاقمو که باز کردم..اولین چیزی که به چشمم خورد تخت دونفره مشکی با رو تختی سفیدم بود که رو به رو در ورودی بود..ست اتاق مشکی سفید بود..خودم میخواستم کلا مشکی بگیرم اما مامان اجازه نداد گفت دلت میگیره تو این همه سیاهی..منم نتونستم ناراحتش کنم یه خورده از وسیله هارو سفید گرفتم..

سمت راسته تختم کمد لباسی مشکیم بود..سمت چپش میز کامپیوتر مشکی و لپتاب سفیدمم روش بود..یه صندلی گردون مشکی هم جلوش بود..یه قالی سفید مشکی اسپرتی هم پهن بود تو اتاق..کناره در ورودی سمت چپ هم میز ارایش مشکیم بود که سِت تختم بود..

سمت راست در ورودی هم یه کمد سفید بود که یه طرفش کتابخونه بود طرف دیگش کلا شیشه بود که چندتا دکوری چیده بودم داخلش..بین میز کامپیوتر و میز ارایشم سیستم صوتیم بود..یه تلویزیون و یه سیستم بزرگ..وسط اتاق هم یه کاناپه سفید بود که کوسن ها مشکی داشت..
اتاقم دستشویی حموم هم داشت..مامانم معماری و نقشه کشی خونده بود اما کار نمیکرد..

نقشه خونمونم خودش کشیده بود که واقعا هم خیلی حرفه ای و قشنگ بود..وقتی من 8سالم بود وبهار 6سالش بود این خونه اماده شد ما اومدیم اینجا..قبلا مامانم خودش کارا خونه رو انجام میداد اما الان چندسالی میشه که نمیتونه زیاد کار کنه برا همین دوتا خدمتکار گرفته بودیم..

مانتو و شالمو در اوردم انداختم رو تخت..حولمو برداشتم رفتم حموم..اب سردو باز کردم با همون لباسا رفتم زیر دوش..لرز افتاد تو بدنم اما بعد از چندمین عادی شد..همینجور ثابت زیر دوش وایستادم تا یکم سرحال بیام و فکرایه بیخود از سرم بره بیرون..
اصلا به این خاستگاری حس خوبی نداشتم..یکم بعد لباسامو در اوردم ابو ولرم کردم خودمو تمیز شستم..حولمو پوشیدم اومدم بیرون..نشستم جلو میز ارایشم سشوارو روشن کردم موهامو خشک کردم..

بعد رفتم جلو کمدم تا یه لباس واسه امشب پیدا کنم..اول خواستم یه لباس بد بپوشم تا از من خوششون نیاد برن..اما بعد فکر کردم گفتم شخصیته هرکسی از رو لباساش معلوم میشه چرا با این کاره بچگانه شخصیت خودمو بیارم پایین..با این فکر تند تند لباسارو کنار زدم تا یه چیز شیک پیدا کنم که سنگین و باوقار نشونم بده..

دستم رو کت شلوار سورمه ایم ثابت موند..اره این بهترین گزینه اس..درشون اوردم یکم نگاشون کردم..اره همینا خوبه..یه کت شلوار خوش دوخت و شیک..شلوارش راسته بود..یه تاپ سفید زیرش میخورد تا قفسه سینم معلوم نشه..یه کت کوتاه و اندامی هم روش بود..انداختمشون رو تخت تا یکم ارایش کنم بعد بپوشمشون..

زیاد اهل ارایش نبودم اما یکم لازم بود..کرم که اصلا نزدم چون پوستم اینقدر صاف و سفید بود که احتیاج نداشت..چندتا مو زیر ابروهام در اومده بود که با موچین تند کندمشون..یکم ریمل زدم و یه رژگونه طلایی و یه رژ کالباسی مات..فقط یه حالت محوی از ارایشم معلوم بود..

موهامو که تیکه تیکه کوتاه کرده بودم کریستال زدم باز گذاشتم دورم و جلوشونو کج ریختم تو صورتم..اهل حجاب نبودم پس شال یا روسری فِرت ..لباسمو پوشیدم یه صندل سفید پوشیدم رفتم جلو ایینه..وقتی خودمو تو ایینه دیدم لبخنده رضایت بخشی زدم..خوب شده بودم...
.

دوستا و اشناها می گفتن من و بهار خوشگلیم اما من همیشه میگفتم کاش یکم به جایه خوشگلی شانس داشتم..کف دستامو گذاشتم رو میز ارایش و خم شدم سمت ایینه،خیره شدم تو صورت خودم..
باران راد،فرزند ارشد یه خانواده 4نفره..26سالمه..4سال پیش بابام تو تصادف فوت کرد و کمر هممونو شکست..زندگی بدون بابا واقعا سخت بود..همیشه تمام مشکلاتمونو بابا حل میکرد..

مامانم و بابام عاشق هم بودن..وقتی بابام فوت کرد مامانم دیگه سرپا نشد..بهار هم که شدید به بابام وابسته بود برا همین یه مدت تو بیمارستان بستری شد..با اینکه خودمم خیلی به بابام وابسته بودم و فقط 22سال داشتم اما باید خودمو سرپا نگه میداشتم..
اگه منم کمر خم میکردم معلوم نبود چی به سره زندگیمون میومد..مجبور شدم بلند شم..مجبور شدم بشم بزرگ خانواده..مجبور شدم بشم تکیه گاهه خانوادم..تکیه گاهه خواهر و مادری که عاشقشون بودم..

بابام تنهامون گذاشت اما من میتونستم ادامه بدم..منو پارسا راد بزرگ کرده بود..منو مثل خودش درکناره شیطنت یه مرد بار اورده بود..برا همین بلند شدم..قد راست کردم بخاطره خواهرم و مامانم..با اینکه همون موقع شکست بدی خوردم اما بازم نزاشتم بشکنم..
نخواستم دشمنامون شاد بشن..همون سال لیسانس مدیریت گرفته بودم برا همین کارم راحت بود..مدیریت کارخونه بابامو به دست گرفتم و از همون روز شدم یه سنگ..

شدم یه دختره محکم و شکست ناپذیری که اجازه ورود هیچ مردی رو به زندگیش نمیده..از همون روز در قلبمو به روی همه بستم..تو قلبم فقط مامانم و بهارو نگه داشتم..دیگه همه رو انداختم بیرون..
همه شیطنتایی که یه روزی پارسا راد ازشون روحیه میگرفت رو ریختم دور..یه روزی از دیوار راست بالا میرفتم و هیچکس نمیتونست جلومو بگیره..

یه روزی بابام میگفت این شیطنتات روح زندگیه منه..میگفت وقتی خسته از بیرون میاد فقط تو میتونی خستگیو ازم دور کنی..همه اون شیطنتارو همراه بابام خاک کردم..اینقدری رو خودم کار کرده بودم که حالا شده بودم یه دختر مغرور و محکم که هیچکس اجازه نزدیک شدن بهشو نداره..

همه منو با غرورم میشناسن..غرور من هیچوقت شکسته نمیشه..هیچوقــــــــــــــت..
دوتا خواهر شباهت زیادی بهم داشتیم..هردوتامون سفید و چشم عسلی بودیم..فقط چشمای من عسلیشون به طرف سبز کشیده میشد اما از بهار به زرد میخورد..مژه های بلند و پرپشت..بینی متناسب و لبای نه کوچیک نه بزرگ..لبای بهار خیلی قلوه ای بود اما از من نازکتر بود..

موهای خرمایی لخت..ابروهای هشتِ کشیده که همیشه مرتب بودن..من از بهار بلندتر و کشیده تر بودم..با صدای مامان دست از فکر کردن برداشتم..داشت میگفت بیا بیرون الان دیگه مهمونا میان..اهی از سر استیصال کشیدم و رفتم بیرون..
از پله ها رفتم پایین..مامان داشت میومد بالا که چشمش به من افتاد..لبخندی صورتشو پر کرد و گفت:
-ماشالا ماشالا..چقدر ناز شدی دخترکم..
.

کاش میفهمید همه اینکارا فقط برا دلخوشی خودشه..کاش میفهمید نمیخوام از پیششون برم..کاش میفهمید احساس من مرده نمیتونم در کناره کسی خوشبخت شم..کاش یه ذره درکم میکرد..

بهار نشسته بود رو راحتی ها و به من نگاه میکرد..نگاهی به سرتا پاش کردم..تیپ اسپرتی زده بود..پیراهن حریرِ سبز رنگی و شلوار جین تنگ یخی..موهاشم بالا سرش جمع کرده بود..خیلی خوشگل شده بود..
لبخندی بهش زدم و رفتم پیشش نشستم..با لبخند گفت:
-چشم خاستگارا در میاد..خیلی خوشگل شدی..
نگاهه ناراحت و تلخی بهش انداختم و گفتم:
-فقط برا دلخوشی مامان..

سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..خواهرمم ناراحت بود..از ناراحتی من ناراحت بود..دوست نداشت مامان مجبور به کاریم کنه..اما اونم مثله من نمیتونست حرف بزنه..نمیتونست دل مامانو بشکنه..اون همه دلخوشیش ما دوتا بودیم..مگه میتونستیم دلشو بشکونیم..
صدای ایفون بلند شد..اکرم خانوم یکی از خدمتکارا رفت سمت ایفون..درو باز کرد و گفت:
-مهمونا اومدن خانوم..

مامان هول شده از اشپزخونه اومد بیرون و رو به اکرم خانوم گفت:
-میخوام امشب به بهترین شکل ممکن بگذره..خودتون دیگه مراقب همه چی باشین..
اکرم خانوم چشمی گفت و رفت سمت اشپزخونه..مامان چشمش به منو بهار افتاد که قصد بلند شدن نداشتیم..

ضربه ای به گونش زد و گفت:
-خدامرگم بده..چرا اونجا نشستین بر و بر منو نگاه میکنین بلند شین بیایین زشته..
با نارضایتی بلند شدیم رفتیم سمت در ورودی..اخرین نفر وایستادم..اول از همه خانوم سالاری اومد داخل..با مامان احوال پرسی گرمی کرد و رسید به منو بهار..گونه دوتامونو بوسید و گفت:
-ماشالا هزار ماشالا..روز به روز خوشگلتر میشین..

منو بهار به زور لبخندی زدیم و تشکر کردیم..بعد اقای سالاری وارد شد..چهره خیلی مهربونی داشت منو یاده بابام انداخت..برا همین با خوش رویی ازش استقبال کردم..با منو بهار دست داد و رفت پیش خانومش..بعد از اون یه پسری وارد شد که پیراهن طوسی و شلوار همرنگش پوشیده بود و یه کراوات باریک مشکی هم شل بسته بود..

یقه پیراهنشم باز بود..خیلی خوشگل و خوتیپ بود زیاد تو صورتش دقیق نشدم..حدس زدم برادر کوچیکه باشه..با مامان خیلی متین احوال پرسی کرد..وقتی رسید به منو بهار اول یکم جاخورده نگامون کرد..
بعد سریع خودشو جمع و جور کرد و با لبخنده شیرینی بهمون دست داد و خودشو معرفی کرد:
-امیرمحمد هستم داداش کوچیکه اقا داماد..
.

باهاش خیلی معمولی احوال پرسی کردیم..اونم رفت پیش مامان باباش..بعد از اون یه پسری که کت و شلوار نوک مدادی با پیراهن سفید پوشیده بود وارد شد..سرش پایین بود برا همین صورتشو ندیدم..

اخماشم بدجور توهم گره خورده بود..اصلا به منو بهار نگاه نکرد..سریع سلامی داد و دسته گلی دستش بود رو داد بهم و رفت پیش بقیه..با بهار نگاهی بهم انداختیم و ریز ریز خندیدیم..تله پاتیمون خیلی قوی بود..با یه نگاه بهم فهموندیم که پسره از اینکه اومده خاستگاری راضی نیست..
تو دلم هزار بار خداروشکر کردم..امیدوار بودم که از طرف اونها بهم بخوره..رفتم دسته گل رو دادم به اکرم خانوم و برگشتم پیش بقیه نشستم کناره بهار..

اول به حرفایه معمولی گذشت بعد خانوم سالاری گفت:
-خوب از هرچی که بگذریم میرسیم سر موضوعه اصلی که بخاطرش دور هم جمع شدیم..سارا جان خودت که با خانواده ما اشنا هستی و مارو میشناسی..امیرعلیمو هم که کامل میشناسی..اقا اردلان که خودشو بازنشسته کرده برا همین امیرعلی شرکتشو اداره میکنه..شرکت ساختمان سازی داریم..نمیخوام زیاد ازش تعریف کنم اما همه امیرعلی رو میشناسن پسره با ایمانیه و سر سفره پدر مادرش بزرگ شده..

بالاخر اسم اقا کشف شد..امیرعلی..اسمش بهش میومد خداییش خیلی خوشگل و خوشتیپ بود..چشما قهوه ای،بینی قلمی کشیده،لبایه قلوه ای و پوست برنزه..موهای قهوه ای تیره که خیلی قشنگ درستشون کرده بود..هیکلشم که خیلی رو فرم بود..هرچی بیشتر نگاش میکردم کمتر میتونستم ازش یه ایراد بگیرم..

صدایه مامانمو شنیدم:
-دنیا جان خودت که میدونی ما جونمون به جونه باران بسته اس..جداشدن ازش خیلی سخته..وقتی شوهرم عمرشو داد به شما این دختر با سن کمش شد تکیه گاهه ما..کارخونه باباشو اداره میکنه..من فقط خوشبختیشو میخوام..تا الان بخاطره منو بهار ازدواج نکرده اما دیگه باید فکری برا زندگیش بکنه..ما به نظرش احترام میزاریم هرچی خودش بگه..

تو دلم گفتم اره چقدرم به نظرم احترام میزارین..دنیا خانوم نگاهی به منو امیرعلی کرد که اخمامون به شدت توهم گره خورده بود بعد رو به مامانم گفت:
-خدابیامرزه اقا پارسا رو واقعا مرده محترمی بود..اگه شما اجازه بدین دوتا جوون باهم حرف بزنن ببینیم اگه به تفاهم برسن بعد بقیه صحبتارو بکنیم..

مامانم گفت:
-احتیار داری دنیا جان..
بعد روبه من گفت:
-دخترم امیرعلی جان رو به اتاقت راهنمایی کن..

با اعصابه خراب از جا بلند شدم..بدون نگاه کردن به شازده ببخشیدی گفتم و راه افتادم سمت اتاقم..صدا با اجازشو شنیدم..واقعا صدا گیرایی داشت..از پله ها رفتم بالا و پشت در اتاقم وایستادم..وقتی رسید بهم در اتاقمو باز کردم و با اخما درهم محکم گفتم:
-بفرمایید..

سرشو اورد بالا نگاهی بهم انداخت و رفت تو اتاق..منم پشت سرش رفتم..اول خواستم در اتاقو باز بزارم اما گفتم شاید کسی صدامونو بشنوه میخواستم ازش بخوام این خاستگاری رو بهم بزنه برا همین درو محکم بستم که باعث شد برگرده دوباره بهم نگاه کنه..دستمو گرفتم سمت کاناپه وسط اتاق و گفتم:
-بفرمایید بشینین..
.

نشست خودمم لب تختم روبه روش نشستم..پنجه ها دستشو قفل کرده بود توهم و خم شده بود به جلو دستاشو گذاشته بود رو زانوهاش سرشم انداخته بود پایین..

خیلی محکم و جدی گفتم:
-اقای سالاری من به هیچ عنوان به این ازدواج راضی نیستم..خدایی نکرده نه اینکه شما مشکلی داشته باشین نه..من نمیتونم ازدواج کنم..یعنی اصلا قصد ازدواج ندارم..
پوزخندی زد و سرشو اورد بالا و گفت:
-نکنه فکر کردی من عاشقتم که اومدم خاستگاریت؟

تعجب کردم اما نزاشتم اون بفهمه..با همون جدیت گفتم:
-نه من همچین فکری نکردم..مطمئن هستم شماهم راضی نیستین نمیدونم چرا پاشدین اومدین خاستگاری..پس ازتون میخوام این خاستگاری رو بهم بزنین..
با همون پوزخنده حرص درار گفت:  
-چرا تو بهم نمیزنی؟
از اینکه منو تو خطاب کرد خیلی عصبانی شدم برا همین گفتم:
-اقای سالاری من بخاطره مامانم نتونستم بگم نه..

مخصوصا روی اقای سالاری تاکید کردم که بفهمه خوشم نمیاد راحت باهام حرف بزنه..فکر کنم فهمید چون گفت:
-خانوم راد منم به همون دلیل شما نمیتونم بگم نه..
مثل لاستیک پنچر شدم..توقع داشتم اون بتونه بهم بزنه..با ناراحتی گفتم:
-حالا چیکار کنیم؟من خیلی خاستگار داشتم روی هرکدوم یه عیب گذاشتم ردشون کردم..اما این دفعه مامانم گفته نمیتونم با دلایله ابکی شمارو رد کنم باید دلیل محکمی داشته باشم..

-چه تفاهمی..مامان منم همینو گفته..
کلافه دستامو قلاب کردم توهم و سرمو انداختم پایین..صداشو شنیدم سرمو اوردم بالا نگاش کردم:
-فکر کنم این دفعه باید کوتاه بیاییم..
با بُهت نگاش کردم..این چی گفت؟..کم کم تعجبم جاشو داد به خشم..با عصبانیت بلند شدم و گفتم:
-هیچ میفهمین چی میگین؟..من نمیخوام ازدواج کنم..

دوباره پوزخندزد و گفت:
-بسیار خوب..پس خودتون بهم بزنین..
با کلافگی دستمو کردم تو موهام و گفتم:
-نمیتونم..نمیتونم..اگه میتونستم شما اینجا نبودین الان..
سعی کرد ارومم کنه:
-اروم باشین خانوم راد..لطفا بشینین من بقیه حرفمو بزنم..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر