قادر رنجبر نظرات سه شنبه 30 خرداد 1396 ، 02:30 ب.ظ

برای خواندن به ادامه مطلب برید 

اما مامان این همه عجله برای چیه...

نمیدونم مادر آقا بزرگ خیلی اسرار داشت.

اما تو غصه نخور لباست رو  که خیاط خانوادگیشون آماده می‌کنه.

 و بقیه ای کارها رو خدمتکار ها طلا ها رو قراره بیارن خونه ببینی

 عمارتم که برای جشن آماده می‌کنن پس دیگه استرس نداشته باش.

لبخندی زدم که شاه پری زد به پام گفت :
ببند نیشتو 

چشم و ابرویی براش اومدم . 

بعد از رفتن شاه پری و شوهرش رفتم اتاقم.

با خوشحالی در بستم و روی تخت پرت شدم.

با اشوق بالشتک  تختم و بغل کردم

 از یادآوری اینکه تا چند وقته دیگه شاهو کنارم می‌خوابه دلم قیلی ویلی رفت.

مشتی با بالشتک زدم و زیر لب گفتم :
لعنت به این رسم ، لعنتی که تا لحظه عروسی  نباید عروس  داماد همو ببینن.

اما با یادآوری اینکه کم تر از چند روزه دیگه قرار برای همیشه برای شاهو بشم با لبخند چشم هامو بستم.

همه مشغول کارهای جشن بودیم. 

خیاط خانوادگی آقا بزرگ اومد و بعد از گرفتن اندازه هام و مدل لباس عروسی که یقه ای باز قایقی داشت و آستین هایی حریر روی بازو هاش گیپور کار شده بود

 و دنبال داری رو انتخاب کردم.

طلا هایی که لازم بود رو آوردن خونه انتخاب کردم. 

آرایشگر مخصوص خانوادگیشون قرار بود بیاد خونه برای مراسم آماده ام کنه.

 حنا بندون تو خونه خودمون بود.

 جشن عمارت آقا بزرگ یک هفته مثل برق گذشت. 

شب قرار بود عقد بشیم از صبح ....

زیر دست آرایشگر بودم.

 تمام سالن دکور کردن سفره ای عقد بزرگی پهن کردن و گلدون های بزرگ با پایه بلند که گل رز قرمز توشون بود.

استرس داشتم . بعد از اصلاح شروع به آرایش صورتم کرد.

لباسی بلند نباتی رنگ مخصوص شب عقد رو پوشیدم .

طلاها مو سرو گردنم کردن. 

خانم بزرگ همسر آقا بزرگ با اون عصای چوب اصلش و ابهت خاص خودش اومد

 طرفم با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت. 

وقتی نگاه خریدارانه اش تموم شد.

 لبخندی زد با اشاره دستش آرایشگر وسایلشو جمع کرد و از اتاق خارج شد.

مادر همراه خدمتکاری که اسپند دود می‌کرد وارد اتاق شد 

با دیدن من اشک توی چشماش حلقه زد. ناز پری کل کشید .

صدای بلند ارکستر از پایین می اومد که داشت می‌خوند.

از استرس گوشه ای لبم رو از داخل گاز گرفتم.
 ماه پری اومد کنارم آروم گفت : ساشا برادر خل شاهو هم اومده.

میدونستم منظورش به نوه ای بزرگ آقا بزرگه...

شنل روی سرم انداختن همراه مادر و خانم بزرگ از اتاق بیرون رفتیم.

حالا صدای ارکستر واضح تر بود. 

 شهلا و نیلا با حرص و نفرت نگاهی بهم انداختن. 

پشت چشمی براشون نازک کردم با کمک مامان رفتم سمت پله هایی که به طبقه  پایین ختم می‌شد.

با دیدن زن و مرد های که دست از رقص برداشته بودن و همه ....

نگاهشون به پله ها بود. 

هل شدم مادر دستم و فشرد. 

به جایگاه عروس و داماد رفتیم 

پسرها شاهو رو آوردن. 

 از زیر تور روی سرم نگاهی به قد و بالای بلندش که توی کت و شلوار کرمی رنگ  بلوز سفید چقدر زیبا و برازنده شده بود.
.
با نشستنش کنارم بوی ادکلن فرانسویش پیچید توی دماغم. 

هیجان و استرس با هم به جونم  افتاده 

عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد 

بعد از بله ای که گفتم شاهو تور روی سرم بالا داد 

صدای هلهله جوون ها بلند شد و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد.

 سرم و آروم بالا آوردم و نگاهم به نگاهش دوختم قلبم تند تند می‌زد.

نگاه خریدارانه ای کرد و گفت : خوشحالی که همسر من شدی

با اینکه حرفش بهم برخورد اما فقط لبخندی زدم. 

بوسه ای روی گونه ام زد

 نازیلا خواهر نیلا اومد طرفمون دست شاهو رو گرفت

 گفت : آقا داماد قبل رقص با عروسشون یه دور با من برقصین. 

شاهو از جاش بلند شد و گفت : با کمال میل پرنسس. 

عصبی حلقه ای توی دستمو چرخوندم .

 از این حرکتش دیگه واقعا ناراحت شدم

 من زنش بودم نه نازیلا نگاهمو رو به جمعیت که در حال رقص بودن دوختم.

اما نگاه خیلی ها روی من بود.

 چشمم چرخید و روی ساشا خیره موند.

 کنار بار کوچیک کنار سالن ایستاده بود.

 جام بزرگ مشروب آلبالویی رنگ تو دستش بود. 

این مرد برام همیشه ناشناخته است

 با اینکه نوه ای بزرگ آقا بزرگه اما همه کاره بعد آقا بزرگ شاهو هست 
مرد  مغرور من....

نگاهم به نازیلا و شاهو افتاد 

 بغل هم میرقصیدن. 

نگاه شاهو بهم افتاد بوسه ای برام فرستاد

 که باعث شد دلگرم بشم.

 از نازیلا جدا شد اومد طرفم . 

دستشو سمتم دراز کرد دستم و توی دستاش گذاشتم

 ارکستر گفت :به افتخار عروس و داماد.

 شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد

دو شب دیگه   مالکیتم رو میزنم .

 از خجالت خون دوید توی صورتم و احساس گرما کردم. 

دستش رو آروم تا روی باسنم برد .  

بدون حرفی توی بغلش آروم به رقصیدن کردم .

تا آخر شب کنار هم بودیم و ساشا اونقدر مست کرده بود که با اشاره آقا بزرگ بردنش 

مهمون ها بعد از خوردن شام رفتن.

خانواده آقا بزرگ هم رفتن شاهو هم همراهشون رفت . 

 وارد اتاقم شدم و نگاهی به دختری که حالا عقد کرده بود انداختم  . 

نگاهی به آرایش روی صورتم کردم

ابروهای کمان کشیده و چشم های مشکی موهامو باز کردم.

لباس و در آوردم و خسته خزیدم توی تخت .

 با یادآوری بوسه ای شاهو دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد . 

 میدونستم با شاهو خوشبخت میشم  بهترین زوج 

دست چپیم و بالا آوردم نگاهی به حلقه ای برلیان بزرگ توی دستم انداختم.

بوسه ای روی حلقه زدم چشم هامو بستم صبح زود باید بیدار می‌شدم . 
چون حنا بندون....

حنابندون خونه ای ما بود . 

صبح با نوازش های مادر بیدار شدم.

نمی‌دونم چرا از وقتی عروس عمارت آقا بزرگ شدم مادر نگران و ناراحته .

 بوسه ای روی موهام زد.

پاشو خوشگلم یه چیزی بخور الان آرایشگر میاد.

محکم بوسیدمش چشم عشقم .
  لبخند غمگینی زد. 

وا مامان چی شده چرا ناراحتی.

دستی به صورتم کشید ناراحت نیستم دخترم کمی نگرانم اونم چیزی نیست.

 آدینه با دیدنم کل کشید و اسپند دود کرد .

 با زور مادر و آدینه صبحانه خوردم. وارد حموم شدم.

از حموم اومدم بیرون که آرایشگر هم اومده بود. 

خانم زود بشینین روی صندلی تا من کارمو شروع کنم.

روی صندلی نشستم. صورتمو آرایش کرد. 
موهامو بابیلیس کشید.

لباس سبز خوش رنگی تنم کرد.

ماه پری وارد اتاق شد سوتی زد و گفت :
کوفت اون شوهر یالغوزت بشی 

اِ ماه

پشت چشمی نازک کرد خاک تو سر شوهر ندیدت 

خندیدم . 
نچ نچی کرد.

دوباره خانم بزرگ وارد اتاق شد

بعد از اینکه تائید کرد باب میلش هستم ، آرایشگر مرخص کرد.

دوباره صدای ارکستر بود که بلند شد 

سینی های بزرگ حنا تزئین شده 
دست به دست می چرخید.

جون ها  دختر و پسر نوبتی با ظرف حنا میرقصیدن.

شاهو کنارم نشسته بود و دست های ظریفم رو تو دست های مردونه اش گرفت و نوازش کرد.

صدای خواننده بلند شد. 

حالا نوبت گذاشتن حنا تو دست عروس و داماده .....

هفت دختر و هفت پسر صف شدن تا روی دستمون حنا بزارن

بزرگ ترها هم تماشاچی بودن

با شوخی و مسخره بازی روی دستامون حنا گذاشتن

نگاهی توی جمعیت انداختم اما ساشا نبود پس نیومده..

بعد از رقص و پای کوبی خوردن شام نیمه های شب مهمون ها شروع به رفتن کردن

سرجام ایستاده بودم که شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد

سرم و چرخوندم نگاهش کردم که یهو لب هاش روی لب هام گذاشت

لب های داغش که لب های رژ زده ام رو اسیر کرد

حس جدیدی پیدا کردم

با هیجان و لذت چشم هامو بسته بودم

گاز ریزی از لبم گرفت که به خودم اومدم

با صدای مرتعشی گفت:

_بقیه اش برای فردا شب

چشمکی زد

با هول سرم و پایین انداختم 

گونه ام رو بوسید رفت

اما من هنوز به فکر لذت اون بوسه ی یهوییش بودم

کفش های پاشنه بلندم رو از پام دراوردم

پابرهنه سمت اتاقم رفتم

نگران فردا شب بودم

میدونستم باید دستمال باکرگیمو به زن هایی که پشت در می ایستن بدیم

حالم از این رسم های مزخرف بهم می خورد

انقدر استرس داشتم که شب چندین بار از خواب بیدار شدم

صبح زود رفتم دوش گرفتم

مادر همش نگران بود و دورم میچرخید

انقدر استرستش زیاد بود که به من سرایت کرد

حالت تهو بهم دست داد....

از صبح لب به چیزی نزدم

دوباره آرایشگر اومد و کاراشو انجام داد

موهای بلندم رو بافت های ریز کرده بود و پشت سرم حالت گل در آورد

لباس سفید عروس  پوشیدم

چرخی زدم

در اتاق باز شد و شاهو کت شلوار پوشیده آراسته وارد اتاق شد

با دیدنم نگاه خریدارانه ای کرد

اومد طرفم گفت

_نه خوش هیکلی

دستی به گردن لختم کشید

_پوستتم سفیده

بوسه ای روی گردنم زد که حالم یه جوری شد

_امشب دیگه مال خودم میشی

دستم و گرفت با هم از اتاق خارج شدیم

زن ها کل کشیدن

آدینه اسپند دود کرد

راننده در ماشین و باز کرد

هر دو عقب ماشین نشستیم

و بقیه هم با ماشین هاشون حرکت کردن

ماشین دم در عمارت بزرگ آقا بزرگ ایستاد

راننده بوقی زد و در های بزرگ فلزی باز شدن

ماشین با سرعت داخل حیاط بزرگ سرسبز  عمارت شد

صدای بلند گوش خراش ارکستر تمام فضای بزرگ عمارت و برداشته بود

راننده در و باز کرد

اول شاهو پیاده شد 

دستش و طرفم دراز کرد

دستم و توی دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم


از زیر تور روی سرم نگاهی به چراغونی حیاط انداختم

همه چیز زیبا و به نحو احسنت دکور شده بود

دستم و دور بازوی شاهو حلقه کردم

با هم به سمت عمارت رفتیم

دو خدمتکار در ورودی رو باز کردن
مهمون ها همه سر پا ایستادن...

خدمتکاری اومد طرفم شنل و از روی موهام برداشت

با تک تک مهمون ها سلام احوال پرسی کردیم

و به جایگاهی که در صدر مجلس برای ما درست کرده بودن نشستیم

خواننده آهنگ شادی رو شروع به خوندن کرد

جوون ها ریختن وسط شروع به رقص کردن

نگاهم به وسط سالن و رقص جوون ها بود که ساشا اومد سمتمون

نگاه دقیقی بهش انداختم

برعکس چهار برادرش چشم های رنگی داشت

مثل سبز عسلی اما گیرا

توی دو قدمی ما ایستاد

یه دستش گوشه ی کتش بود

کمی خم شد

دستم و گرفت 

متعجب به کارهاش نگاه میکردم

بوسه ای پشت دستم زد

دوباره به حالت اولیش برگشت

نگاه خیره ای بهم انداخت

گفت:از چشم سیاه ها خوشم میاد

فقط تونستم لبخندی بزنم

خدمتکاری رو صدا کرد

از توی سینی جامی برداشت

یک سره رفت بالا گفت:به افتخار عروس خانواده

و ازمون دور شد

نگاهی به شاهو انداختم که گفت:

_ساشا بخاطر مصرف زیاد الکل عقلش و از دست داده

شونه ای بالا انداختم تا آخر مجلس نگاه خیره ی ساشا و نگاه پر از نفرت نازیلا روی اعصابم بود

هرچی به پایان مراسم نزدیک تر میشدیم استرس منم بیشتر می شد

شاهو لیوانی برداشت گفت:به افتخار عروس خوشگلم

و یه سرع رفت بالا

با دلهره گفتم:مست نشی

دستی به گونم کشید.....

فقط میخوام کمی گرم بشم تا لذتش بیشتر بشه
تو نگران نباش 

لبخندی با استرس زدم 

مهمون ها همه رفتن و فقط خانواده ی من و شاهو موندن

ساشا اومد طرفمون

با مستی گفت:خوش باشین و از امشب لذت ببرین

بوسه ای فرستاد و رفت سمت پله ها

خانوم بزرگ اومد 

_ باید برای مراسم امشب آماده باشین

توی دلم گفتم آخه این چه رسمیه پوووف

با راهنمایی خانوم بزرگ سمت اتاقی که طبقه ی بالا بود رفتیم

شاهو در اتاق و باز کرد

با دیدن اتاق لحظه ای نفسم حبس شد

یه اتاق شیک دو نفره

دور تا دور  اتاق شمع چیده بودن

و گل های رز کف اتاق و روی تخت پر پر بود

تخت مجلل سفید

صدای خانوم بزرگ از پشت سرمون بلند شد

_ما بیرون منتظریم

نگاه هراسونم و به مادر دوختم

مادر اومد داخل

بوسه ای رو گونم زد زیر گوشم زمزمه کرد

_آروم باش چیزی نیست

_من میترسم

_هیس ترس نداره یه لحظه ست

مادر بیرون رفت

شاهو کتش رو درآورد و پرت کرد روی زمین

وسط اتاق ایستاده بودم و به حرکات شاهو نگاه میکردم

آروم آروم دکمه های پیراهن سفید مردونش رو باز کرد

از تنش در آورد

با دیدن بالا تنه ی برهنش سرم و پایین انداختم

صدای محکم پاهاش که بهم نزدیک میشد دمای بدنم رو بالا برد

با نشستن دست های گرمش رو شونه ام قلبم زیر و رو شد

بوسه ای پشت گردنم زد و زیپ لباسم رو کشید....







برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر