قادر رنجبر نظرات سه شنبه 30 خرداد 1396 ، 02:30 ب.ظ

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت_21

سرم از شدت کنده شدن موهام درد می‌کرد.

هق زدم خدایا تو شاهدی من با کسی نبودم. 

من وقتی زن مردی که یه زمانی عاشقش بودم ازدواج کردم دختر بودم.

 خدایا چرا چرا اینطوری شد؟ آخه مگه می‌شه!

 هق زدم زجه زدم اشک ریختم .تا روشن شدن هوا از استرس پلک روی هم نذاشتم.

مژه هام از گریه زیاد خشک شده بود چشم هام می سوخت. 

پوزخندی زدم به این همه درد و حقارت.  با باز شدن در زیر زمین چشم هامو تنگ کردم

 با دیدن قامت شاهو از ترس توی خودم مچاله شدم.
با غرور وارد زیر زمین شد.


کت و شلوارشی و  آراسته بوی ادکلنش فضای نم زیر زمین برداشت.


اومد طرفم خم شد گفت: چطوری هرجائی اومدم تا ببرمت محاکمه کنمت.اما قبلش...

 سکوت کرد نگاهی به بدنم انداخت گفت : دلم می‌خواد یبار دیگه زیرم باشی اما اینبار از لطافت دیشب خبری نیست .

 می خوام صدای فریادت کل این زیرزمین پر کنه .


با نفرت نگاهش کردم. 

انگار نفرت توی نگاهم رو فهمید که کشیده‌ای زد تو صورتم 


صورتم یه روی شد. دستم روی صورتم گذاشتم و خیره شدم بهش یهو گلمو چسبید 

و گفت : نه انگار دلت می خواد برای آخرین بار باهام باشی .


با صدای که به زور در می اومد گفتم : متأسفم برای خودم که مرد نفرت انگیزی مثل تو رو دوست داشتم.


لحظه ای شوکه شده .

 دقیقه ای نگذشت که ولم کرد

 گفت : توی هرزه هیچیت برای من مهم نیست دوست داشتنت پیش کش ....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت_22


حالا هم خفه شو کارمو بکنم. 

آخه میدونی حیفه این همه خرجت کردم.  بعد ازت فقط یبار کام بگیرم نچ نچ ...


با این حرفش دکمه‌ی شلوارش و باز کرد و اومد طرفم از موهام گرفت .

 از دردش جیغی کشیدم.


_ خوبه فریاد بزن ، داد بزن التماس کن.


-بمیرمم التماس آدمی مثل تو رو نمی‌کنم.

_ خواهیم دید .

یهو شلوارمو محکم کشید. 

پرتم کرد روی زمین  

صورتم با زمین اثابت کرد. 

با دستش سرمو محکم به زمین فشار داد.

 بی توجه به زجه ها و ناله هام کار خودشو کرد. 

لحظه ای حس یه متجاوز بهم دست داد. 

به بدترین نحو ممکن بهم تجاوز کرد .

 از درد فریادی زدم که محکم زد به صورتم 

و گفت : داد بزن خوبه لذت می‌برم.
اشک از چشم هام روان شد.


 توی دلم با نفرت قسم خوردم یه روزی انتقام تمام این کاراشو می‌گیرم.


وقتی کارش تموم شد .

 لگدی بهم زد   : پاشو گم شو خودتو جمع کن باید بریم بالا .


از درد زیاد نمی تونستم از جام تکون بخورم به زحمت شلوارمو کشیدم بالا .


لباسشو مرتب کرد. 

نفس زنان گفت : لذتش از دیشب بیشتر بود.


با خشونت زیر بازومو گرفت ، کشون کشون از پله ها بردم بالا. 

زیر دلم و پایین تنه ام درد می‌کرد.


دلم می‌خواست فریاد بزنم .

 احساس میکنم یه شبه پیر شدم. 

و به جای تموم آرزوهام نفرت نشسته توی دلم .

ترس و با تک تک سلول های وجودم...

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت_23


در سالن باز کرد و پرتم کرد وسط سالن .

سرم و بلند کردم  همه ی اعضای خانواده شاهو توی سالن جمع شده بودن.

  آقا بزرگ صدر مجلس نشسته بود 

نیلا و شهلا پشت چشمی برام اومدن .

 نگاهم به ساشا افتاد با دقت نگاهم می کرد.

اما هیچی از چشم های رنگیش متوجه نشدم.

آقا بزرگ عصاشو به زمین کوبید همه سکوت کردن. 

ترس افتاد تو وجودم . 

آقا بزرگ با صدای مردونه و پر ابهتش 

گفت :  چرا به ما نگفته بودی دختر نیستی ...

با ترس و لرز لب زدم : اما من ...

 نتونستم ادامه بدم مکثی کردم 

و گفتم : من جز با شاهو با مرده دیگه ایی  نبودم.  

صدای شاهو از پشت سرم بلند شد 

: خفه شو دختره هرزه . 

ساکت شاهو

شاهو دیگه حرفی نزد. 

آقا بزرگ ادامه داد 

ننگ برای ما عروسمون رو برای اینکه دختر نیست جایی ببریم

البته تو دختر نبودنت معلومه تصمیم با شاهو هست هر تصمیمی گرفت باید قبول کنی.

_ من یه زن هرزه رو نمیتونم قبول کنم و با خودم  اینور و اونور ببرم. 

من طلاقش میدم .

 اما حق نداره از  این عمارت بره.

ساشا از جاش بلند شد 

و گفت : وقتی می خوای طاقش بدی برای چی می‌خوای نگهش داری؟

_ هه من اینو نگهدارم ، بود و نبودش برام  مهم نیست.

فقط برای این می‌گم چون خونه ی پدریش جایی نداره.

 بدبخت باید بره کاواره ها تا نون خودشو در بیاره .

خون خونم رو می‌خورد .

 اما کاری ازم برنمی اومد آقا بزرگ گفت پس می خوای طلاقش بدی .

_ بله آقا جون 

ساشا گفت : اگه شاهو این دختر نمی خواد من باهاش ازدواج می‌کنم....
با شوک نگاهی به ساشا انداختم 
انگار همه تعجب کرده بودن 
که یهو صدای قهقه ی شاهو بلند شد 

با پوزخند گفت : تو مگه مردونگی داری ؟!
منظور شاهو چیه ....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت24


دیدم رنگ ساشا پرید

دستش مشت شد و گفت:

_تو به اونش کاری نداشته باش

_نه آخه میخوام بدونم چطوری میخوای نیاز هاشو بر طرف کنی

_تو به اونش کاری نداشته باش

_ساکت باشین هر دو تاتون
امروز میریم دفترخونه و طلاق ویدیا رو میدی 
بعد از اینکه عده اش پر شد به عقد ساشا در میاریم

_هرچه زودتر میخوام اسم این مایه ننگو از توی شناسنامم در بیارم

دیگه کسی چیزی نگفت

خانم بزرگ اومد طرفم زیر بازومو گرفت

_پاشو دختر جان یه حموم کن یه چیزی بخور بعد بریم

به سمت پله ها رفتم که شاهو داد زد

_خانوم جون اون پاشو تو اتاق من نمیذاره

حتی برنگشتم قیافه ی نحسشو ببینم

یک شبه تمام عشقم تبدیل به نفرت شد

راسته که مرز باریکی از عشق تا نفرته

سمت یه اتاق نا آشنا بردم و گفت:

_برو تو اتاق حموم هست من برات لباس میارم

با بدنی پر از درد و قلبی شکسته در و باز کردم

نگاهم به اتاق بزرگ و شیکی افتاد که کیسه بکس کمی نماشو خراب کرده بود

بی توجه به سمت دری که احتمال میدادم حموم باشه رفتم

درست حدس زدم سرویس بهداشتی با حموم...

وان و پر از آب کردم

هر لباسی که در می آوردم یه قطره اشک میچکید روی گونم 

سرمو بلند کردم لب زدم:خدایا داری چیکار میکنی این همه حقارت برای چیه؟!

نگاهی به کبودی های بدنم انداختم 

 توی آب وان فرو رفتم که سوزش بدی رو پایین تنم احساس کردم

دلم میخواست بخوابم دیگه بیدار نشم

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت25


اما میدونستم روزای سختی رو در پیش دارم

از ضعف زیاد چشم هام تار میدید

موهامو باز کردم تا بشورم که دستم به جای خالی دسته ای از موهام خورد

دوباره بغض نشست توی گلوم

لب زدم:خفه شد ویدیا اشک نریز نو گناهی نکردی
یه روزی تقاص تمام کارایی که باهام کردی رو میگیرم آقای شاهو زرین

با صدای خانوم بزرگ آب و بستم

_دختر جان بیا برات لباس آوردم

رفتم سمت در حوله رو گرفتم

_لباست رو تخته زود بپوش بریم

_بله ممنونم

حرفی نزد رفت

بر عکس قیافه ی جدیش قلب مهربونی داشت

حوله رو پیچیدم دورم و از اتاق بیرون رفتم

یهو در اتاق باز شد

با دیدن ساشا هول کردم

نمیدونستم چیکار کنم اما اون بدون هیج گونه واکنشی گفت:

_نمیدونستم اتاق منی، میرم بیرون

و درو بست رفت

اما من هاج و واج مونده بودم

لحظه ای یاد حرف شاهو افتادم

منظورش از نداشتن مردونگی چی بود؟!

نکنه ساشا مرد نیست

یعنی چی آخه؟؟

مرد به این گندگی چطور مرد نیست؟؟

عصبی سری تکون دادم تا فکر  و خیال از سرم بیرون بره

لباسای روی تخت و پوشیدم

با شونه ای که روی دراور بود موهاشو شونه کردم

سرم از شدت ضربه های دیشب درد میکرد

و پوست سرم انگار نازک شده

نگاهی به موهای بلندم انداختم

با دقت نگاهی به دسته ای از موهام که حالا جاش خالی شده بود انداختم

چون زیر موهام بود جاش دیده نمیشد

خاستم برم بیرون که با دیدن تلفن دو دل شدم

با استرس گوشی رو برداشتم و شماره ی خونمونو گرفتم

با هر بوقی که میخورد قلبم لحظه ای تند میزد

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت26


خدا خدا کردم کسی نیاد 

با پیچیدن صدای ماه پری توی گوشی دوباره بغض کردم

_الو

_ماه پری

انگار از شنیدن صدام شوکه شد چون لحظه ای هیچ صدایی ازش به گوش نرسید

_ماه

_ویدیا خودش خواهری دیدی

_جونم ماه تو خوبی مامان بابا خوبن؟؟

صدای گریش بلند شد 

_نه خوب نیستم بابا قبلش گرفته 

_چی کی؟؟

_دیشب

_چرا به من نگفتین؟؟

سکوت کرد 
.
_ماه پری چیزی شده؟؟

_بابا گفت دیگه دختری به اسم تو نداره

_اما ماه پری شماها دارین اشتباه می کنین تو که دیگه خواهرمی وقتی فکر میکنی من قبل عروسیم با کسی بودم دیگه از اینا چطور توقع داشته باشم قبول کنن...
من میام دیدن بابا

_تورو خدا نیا نذار حالش بدتر بشه
هروقت حالش بهتر شد بهت خبر میدم

با بغض سری تکون دادم

چیزی نگفتم و به ویدیا ویدیا گفتنای ماه پری توجه نکردم و گوشی رو قطع کردم

قطره اشکی با سماجت سر خورد روی گونم

با پشت دست محکم صورتی پاک کردم

از اتاق بیرون اومدم

درست نمیتونستم راه برم 

روی پله ها ایستادم و نگاهم رو به این عمارت بزرگ و مجلل انداختم 

همه این عمارتو به اسم عمارت شاهی می شناختن

پوزخندی زدم که صدایی از پشت سرم گفت:

_فکر کردی اینجا یه زندگی در انتظارته

چرخیدم و با نیلا رو به رو شدم

پوزخندی زد

_تا آخر عمرت باید بسوزی میفهمی بسوزی
تازه اولشه
هه فکر کردی زن اون پسر شیرین عقل بشی خوشبخت میشی؟!
نه جانم اون حتی قدرت برقرار کردن رابطه جنسی رو نداره

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت27


نگاهم میخ پشت سرش شد.. ساشا با خونسردی دست به جیب ایستاده بود

از این همه خونسردیش تعجب کردم

نگاهی بهم انداخت

_حرفات تموم شد زن داداش؟!

یهو نیلا به عقب برگشت من من کنان گفت:

_از کیه اینجایی؟؟

پوزخندی زد 

_برای شما چه فرقی میکنه

و از وسط من و نیلا رد شد

لحظه ی آخر شونه ای به شونم زد

پوزخندی به نیلا زدم

_تو نمیخواد نگران دیگران باشی مراقب زندگی خودت باش

و از پله ها بالا رفتم

همه توی سالن جمع بودن

آقا بزرگ بلند شد

_بریم

دل نگران از دنبالشون راه افتادم

تمام فکرم پیش پدرم بود

پدری که حالا گفته دیگه دختری به اسم ویدیا نداره

نفس عمیقی کشیدم تا اشکم در نیاد

تمام کارها انقدر سریع انجام شد که احساس میکنم دارم خواب میبینم

باورم نمیشه فردای روز عروسیم مهر طلاق به شناسنامم بخوره

با ضعف از ماشین پیاده شده به نمای سنگ عمارت نگاهی انداختم

دیگه کاخ رویاهام نبود و برام مثل یه زندون بود

صدای شاهو از پشت سرم بلند شد

_چیه نمیتونی راه بری درد داری..

برگشتم و نگاهی بهش انداختم

گوشه ی لبش کج شد گفت:

_چیه فکر کردی میبخشمت و طلاقت نمیدم؟؟
نه دیدی طلاقت دادم اونم به چه راحتی تو یه ساعت
الان تو یه زن بی کس و کار مطلقه هستی
البته تا چند وقت دیگه میشی زن داداشم
اما

قدمی سمتم برداشت

دستش اومد طرف صورتم گفت:اون مردونگی نداره بهت حال بده
خواستی لطف میکنم

و زدم زیر دستش

_دست کثیفتو به من نزن
از تو مردونگی دیدم برای هفت پشتم بسه

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت28


کوبیدم به بدنه ی ماشین 

گلومو چسبید و عصبی غرید

_دُم در آوردی
دختر هر جایی.. بهت لطف میکنم میگم زیر خوابم بشی


آب از سر من گذشته 

آب دهنم و جمع کردم و پاچیدم توی صورتش

لحظه ای انگار نفهمید چی شد

اما وقتی از شوک اومد بیرون 

لگدی لای پام زد که از درد خواستم فریاد بزنم

دستشو گذاشت روی دهنم کنار گوشم گفت:

_دختره ی بی کس و کار با چه جرأتی روی من تف میندازی
نکنه دلت برای رابطه ی توی زیر زمین تنگ شده

از درد اشک توی جشم هام جمع شده بود

داشتم خفه میشدم

که صدای ساشا از پشت سرمون بلند شد

_چه خبره اینجا؟!

شاهو نیشگون محکمی از رون پام گرفت و ولم کرد

به سرفه افتادم

نمیدونستم به کجای بدنم برسم

رون پام یا وسط پام که هنوز درد میکرد

از این همه حقارت حالم از خودم و ضعفم بهم میخورد

ساشا نگاه دقیقی بهم اندلخت

شاهو کتش و مرتب کرد

_حواست باشه ساشا تو کارای من دخالت نکنی فهمیدی؟؟

و راهشو کشید رفت سمت ساختمون

دیگه جونی نداشتم

روی زمین نشستم

سرپا کنارم روی زمین نشست

سرمو بلند کردم

نگاهم و به چشم های سبز عسلیش دوختم

دستشو سمتم دراز کرد

دستم و توی دستش گذاشتم گرمای خاصی داشت دستش..

با کمکش از جام بلند شدم

_باید قوی باشی اگه از اول بهشون اجازه بدی باهات بد رفتاری کنن تا آخر باید غلام همشون باشی

حالام برو داخل

و پشت بهم به سمت در حیاط رفت

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت29


شونه ای بالا انداختم .

 دستی روی رونه پام  کشیدم و با قدم های آروم سمت عمارت رفتم 

نیلا و شهلا رو به روی تلوزیون نشسته بودن

 با دیدنم پوزخندی زدن. 

کلافه نفسم و بیرون دادم . 

رفتم سمت آشپزخونه خدمتکار در حال آماده کردن غذا بود . 

میشه یه چیزی بیارین بخورم. 

برگشت نگاهی بهم انداخت.

نمی بینی کار دارم چیزی می خوای خودت بردار . 

متعجب نگاهش کردم . 

زیر لب گفت : چقدرم رو داره معلوم نیست با چند نفر بوده.

نون توی دستم و پرت کردم روی میز تند رفتم  سمتش انگشتم و گرفتم طرفش 

ببین خانومی که نمیدونم اسمت چیه حواستو جمع کن و ببین با کی داری حرف میزنی 

با صدای دستی به عقب برگشتم

 با دیدن شاهو که توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود .

 لحظه ای حرفم یادم رفت

 پوزخندی زد و گفت : تو بهتره حواستو جمع کنی 

دفعه ی بعدی ببینم به خدمتکار من توهین کردی یا حرفی زدی من می‌دونم و تو

 اینجا خونه منه و تو فقط یه موجود اضافه ای خودت باید کارای خودتو بکنی کسی اینجا نوکر یه نون خور اضافه نیست. 

حرفاشو زد و آشپزخونه بیرون رفت.

هاج واج به جای خالیش نگاه کردم

 با صدای پوزخند خدمتکار چشم از در گرفتم 

عصبی دستمو مشت کردم از آشپزخونه بیرون اومدم

خانم بزرگ با دیدنم گفت : وسایلاتو اتاق پایین گذاشتم تا زمانی که عده ات تموم بشه اونجاست اتاقته ....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت30


ممنون خانوم بزرگ 

 رفتم سمت اتاق در اتاق و  باز کردم یه اتاق کوچیک با یه تخت یه نفره 

تمام لباسام روی تخت پخش و پلا بود.

باورم نمی شد این ادم های الان همون  آدم های با شخصیت و مهربون بیرون باشن 

 همیشه آرزو داشتم عروس عمارت شاهی بشم.

اما حالا دلم میخواد چشم هامو ببندم و برگردم به شب خواستگاری یک کلمه بگم نه..

اما و اگر دیگه سودی نداره

 لباسام رو توی کمد چیدم .

 دلم غذا می خواست از دیشب چیزی نخورده بودم . 

چند ضربه به در خورد 

وصدای همون خدمتکاری که صبح توی اشپزخونه بود 
از پشت در بلند شد

خانم گفتن بیای نهار.

نگاهی توی ایینه به صورت بی روحم انداختم از اتاق اومدم بیرون .

 همه دور میز بزرگ غذا خوری روی صندلی ها نشسته بودن . 

رفتم سمت میز روی صندلی نشستم .

 کمی غذا برای خودم کشیدم .

توی سکوت شروع به خوردن کردم .

بعد از صرف غذا نیلا رو به شاهو گفت : شاهو امشب چه ساعتی میای ؟ 

 سرمو بلند کردم . 

شاهو دور لبشو پاک کرد چطور؟

همین طوری نازیلا می‌خواست بیاد.

_ واقعا بخاطر نازیلا هم که شده زودتر میام. 

پوزخندی زدم که از نگاه تیز بین ساشا دور نموند . 

دور لبم و پاک کردم از جام بلند شدم .

 تشکری زیر لب گفتم 

 دلم می خواست دیدن پدرم برم.

رفتم طرف خانم بزرگ

ببخشید خانم بزرگ 

عینک مطالعه اش رو برداشت نگاهی بهم انداخت 

من من کردم 

چی می‌خوای دختر جون

پدرم بیمارستانه می‌خوام برم دیدنش می‌تونم برم؟ 
سری تکون داد به ساشا میگم ببرتت...

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت31


خوشحال لبخندی زدم

_من برم آماده بشم

سری تکون داد و عینک مطالعه اش رو دوباره زد

تند لباسامو پوشیدم از اتاق بیرود اومدم

ساشا کت و شلواری از اتاق بیرون اومد

رفت سمت در سالن از دنبالش راه افتادم

سوار شد

روی صندلی کناریش نشستم

ماشین و روشن کرد

بوقی زد 

باغبان در و باز کرد با سرعت از عمارت بیرون زد

با یاداوری اینکه یادم رفته از ماه پری نپرسیدم  کدوم بیمارستانه 
وای بلندی گفتم...

_چیزی شده؟!

_بله یادم رفت از ماه پری بپرسم پدر کدوم بیمارستانه

_اوهوم
من میدونم

نفسم و راحت بیرون دادم

دست دست کردم

آخر دل و زدم به دریا

_یه سوال میتونم بپرسم؟!

_آره اما خیلی خصوصی نباشه

نگاهی به نیم رخش که خیره ی خیابون بود انداختم و گفتم:

_چرا پیشنهاد دادی با من ازدواج میکنی؟!

_ناراحتی پیشنهادم و پس میگیرم
و تا زنده ای مثل خدمتکار تو اون عمارت زندگی کن

اوف اینم چقدر روکه...

لب زدم:من فقط برام سوال بود

_سوال نباشه حتما تا حالا فهمیدی ازدواجم بکنیم من برای تو ضرری ندارم

بعد از مکثی گفت:میدونی توان برقرار کردن رابطه رو ندارم

از این همه رکیش از خجالت خون دوید زیر پوستم

سرم و انداختم پایین که دوباره گفت:

_فکر نکنم برقراری رابطه همچین چیزه دلچسبی باشه

_میشه راجب یه چیزه دیگه صحبت کنیم

_چرا صحبت راجب این موضوع رو دوست نداری؟!

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت32


با رسیدن به بیمارستان دیگه صحبت شیرین رابطه نیمه تمام موند

کارتی به نگهبان نشون داد



ماشین و پایین بیمارستان پارک کرد

به سمت بیمارستان رفتیم

انگار قبلا هم دیدن پدر اومده بود

چون مستقیم راه رفت

با ترس و دلهره از دنبالش راه افتادم

کنار دری ایستاد

_اینجا اتاق پدرته برو من همینجا منتظر میمونم

_باشه

آروم دستگیره درو گرفتم 

قلبم تند تند میزد

همین که وارد اتاق شدم پدر و دیدم که روی تخت دراز کشیده بود

با دیدنش اشک توی چشم هام حلقه زد

آروم آروم به تختش نزدیک شدم

خم شدم تا صورت مهربونش و ببوسم که چشم هاشو باز کرد

اول با تعجب نگاهم کرد

یهو اخمی وسط هردو ابروش نشست گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟!

_بابا

_من دختری به اسم ویدیا ندارم
برو بیرون....

_اما بابا..

_گفتم من بابای تو نیستم
برو بیرون

_اشکام گونه هامو خیس کرد

در اتاق باز شد

با نگاه اشک باروم سرم و چوخوندم

مادر بود

با دیدنم قدمی به سمتم برداشت

خواست بغلم کنه که پدر گفت:

_نازنین اینو از اینجا بیرون کن

و روشو اونور کرد

قلبم شکست

هضم اینکه خوانواده ای خودت قبولت نداشته باشن سخته

قدمی برداشتم با بغض گفتم:

_باشه بابا میرم
یه کاری میکنم دیگه این مایع بی آبرویی رو نبینی
اما یادتون باشه یه آدم بی گناه و قصاص کردین
میرم تا دیگه با دیدنم عذاب نکشین 
فکر کنید ویدیا مرد....

رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۵۳]
#پارت33


پا تند کردم و از اتاق بیرون زدم مادر هرچی گفت : ویدیا نه ایستادم 

بی توجه به ساشا از بیمارستان بیرون زدم

توی حیاط بیمارستان روی نیمکت نشستم

با صدای بلند زدم زیر گریه

هق زدم

از امروز تنهاترین آدم روی زمین میشدم

چون دیگه خانواده ای ندارم که پشتم باشن دلگرم باشم از وجودشون

نمیدونم چقدر نشسته بودم که با صدای ساشا به خودم اومدم

_اگه گریه هات تموم شده بریم
من کار دارم

آدم به بیخیالی و خونسردی این آدم ندیدم

از جام بلند شدم

و همراه ساشا از بیمارستان بیرون اومدم

تا خود عمارت کلمه ای حرف نزدیم

کنار عمارت نگه داشت

_میتونی پیاده بشی من باید برم کار دارم

_ممنون

و از ماشین پیاده شدم که صدا زد

_دختر

_مگه من اسم ندارم

_بله ! بیا این کلیدای حیاط

دست دراز کردم تا کلیدا رو بگیرم

که لحظه ای دستامون بهم خورد تند کلید و انداخت توی دستم و گاز ماشین گرفت

شونه ای بالا انداختم

کارای این مرد برام عجیب بود

نه به صبح که من و اونطوری دید و بی خیال بود نه به حالا

سری تکون دادم

با کلید در حیاط و باز کردم

دوباره نگاهی به حیاط سرسبز و بزرگ عمارت انداختم

دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت

در سالن و باز کردم

با صدای نیلا سرجام ایستادم

_باید یه کاری کنیم تا شاهو نازیلا رو بگیره فهمیدی شهلا؟!





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر