قادر رنجبر نظرات سه شنبه 30 آبان 1396 ، 04:06 ب.ظ

سلام دوستان و عزیزانم؛ ممنون بابت حضور گرمتون. 
می خواستم چند کلمه باهاتون صحبت کنم و وقتتون رو بگیرم. 
دوستان، این رمان ساخته ی ذهن نویسنده (بنده) است و اسم ها هیچ کدام واقعی نیستن و زندگی شخصی کسی نیست اما بنا به دلایلی از امشب اسم #احمدرضا_ارسلانی به #احمدرضا_سالاری تغییر پیدا می کنه. 
دوستان از ادمین ها خواهشاً سوال نپرسید. برای بنده هم سخته تا اسم یکی از شخصیت های اصلی رمان رو عوض کنم اما مجبور هستم این کار رو انجام بدم. 
شرمنده دوستان؛ 
#فریده_بانو
 



باورم نمی شد امیر حافظ داشت ازدواج می کرد. اونم نه با هانیه، با عشقش!

سرم و توی دستهام گرفتم و محکم فشار دادم. دلم می خواست دروغ باشه اما صدای خاله توی سرم اکو می شد. 

چه دیر فهمیدم حسی که به امیر حافظ داشتم دوست داشتن بود! 

احساس می کردم تنها شدم. انگار تمام اون اعتماد به نفسی که داشتم همه اش با رفتن امیر حافظ پر کشید. 

هق زدم اما سبک نشدم. با صدای گریه ی بهارک سر بلند کردم. 

-ماما ...

بهارک و بغل کردم اما گریه ام انگار قصد بند اومدن نداشت. 

بهارک دست های کوچولوش رو به صورتم می کشید تا اشک های روی گونه ام رو پاک کنه. 

با صدای باز شدن در سالن هل کردم. خواستم از روی سرامیک ها بلند شم اما توان نداشتم. 

احمدرضا وارد سالن شد. نگاهش بهم افتاد. لحظه ای نگرانی رو توی صورتش احساس کردم. 

با گام های بلند اومد سمتم. 

-چیزی شده؟

لبم رو به دندون گرفتم و سر تکون دادم. 

-از صبح نبودم زبونت رو موش خورده؟ 

با صدای ضعیف و لرزونی گفتم:

-خوبم اما ...

-بله، از صورت مثل لبو و چشم های پف کرده ات معلومه!!

نفسم رو سنگین بیرون دادم. 

-خاله زنگ زده بود. 

-خوب؟

-امشب بله برون امیر ...

بغضم شکست و زدم زیر گریه. از اینکه خودم رو لو داده بودم و حالا احمدرضا می فهمید چقدر ضعیفم از خودم بدم اومد. 

-پس بگو چرا غمباد گرفتی!! پاشو پاشو نمیخواد آبغوره بگیری. امیر حافظ قرار نبود تا آخر با تو بمونه؛ اون فقط دلش برای تو می سوخت که هواتو داشت، همین!

از روی سرامیک ها بلند شدم. عصبی بودم و پر از درد نالیدم:

-من نیازی به دلسوزی دیگران ندارم... من همینم؛ ساده و زودباور! مثل بقیه هفت رنگ نیستم. 

اومدم برم که مچ دستم رو گرفت کشید. چون کارش یهوئی بود ...



پرت شدم تخت سینه اش. سرش رو روی صورتم خم کرد گفت:

-پس دوست نداری بهت ترحم بشه، آره؟ 

با چشم های پر از اشک سر تکون دادم. 

-پس میری مثل یه دختر خوب آماده میشی و توی این مراسم شرکت می کنی. 

هراسون ازش فاصله گرفتم. 

-نه، نه... من نمی تونم. 

-تا وقتی همینطور ضعیف و وابسته به دیگران باشی همیشه مایه ی تمسخر و دلسوزی دیگران میشی! دیگه ادعای بزرگی و محکم بودن نکن!

سرم و پایین انداختم. هر چی فکر می کردم نمی تونستم توی این مراسم حاضر بشم. 

وقتی بهش فکر می کردم که تمام توجه امیر حافظ به یه دختر دیگه است، قلبم فشرده میشد. 

-تو چه بیای چه نیای من به زور می برمت پس مثل یه دختربچه ی خوب میری دوش میگیری، کمپرس آب سرد روی صورت و چشم هات میذاری، آرایش می کنی و همراه من میای!

با مظلومیت نگاهش کردم. 

-من چیزی از این نگاه نمی فهمم جز اینکه یه دختر بدبخت وضعیف جلوی روم ایستاده!

از کنارم رد شد و بهارک رو از بغلم گرفت و رفت. هاج و واج ایستاده بودم. 

همینطور که از پله ها بالا می رفت ادامه داد: 

-فقط یکساعت وقت داری و از الان شروع میشه. 

میدونستم همچین کاری رو می کنه. با گام های سنگین پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاق شدم. 

در حموم رو باز کردم. لباس هام رو درآوردم و زیر دوش نشستم. 

فقط یه دوش ساده گرفتم. حوله پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.

احمدرضا رو دیدم که روی تختم لم داده بود. با دیدنم از جاش بلند شد. 

اومد سمتم. حوله ام رو محکم چسبیدم. دستم و گرفت و سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق برد.

 هلم داد روی کاناپه و کیسه ی یخ رو یهو روی چشم هام گذاشت. 

اومدم بلند شم که فشاری به تخت سینه ام آورد و ...


مجبورم کرد به پشتی مبل تک نفره ی گوشه ی اتاق تکیه بدم. 

از سردی کمپرس یخ مورمورم شد اما کاری نمیتونستم بکنم. 

-همینطور میمونی و از جات تکون نمی خوری! 

بعد از چند دقیقه کمپرس یخ رو از روی صورت و چشم هام برداشت. 

-حالا پاشو برو یه کرم بزن. 

بلند شدم. نگاهی تو آینه به صورت قرمزم انداختم. 

-میرم آماده بشم. 

-سریع آماده شو، در بازه!

با یادآوری این شب استرس افتاد تو دلم و بغض راه گلوم رو گرفت. 

اما باید قبول می کردم که من برای امیر حافظ فقط یه دختر بی کس و کار بودم که از روی ترحم باهام خوب رفتار می کرده. 

به سختی دستی به صورتم کشیدم. کت زرشکی با شلوار مشکی و تاپ مشکی پوشیدم. 

موهام رو جمع کردم و جلوی موهام رو کمی موس زدم. 

روسری ساتنی سرم کردم. بهارک رو آماده کردم و از اتاق بیرون اومدم. 

احمدرضا آماده و مثل همیشه شیک از اتاقش بیرون اومد. 

نگاهی به سر تا پام انداخت. 

-قیافه ی مادر مرده ها رو به خودت نمیگیری، فهمیدی؟

با بغض سر تکون دادم. جلوتر ازم از پله ها پایین رفت.  

نفسم رو پر صدا بیرون دادم و پله ها رو پایین اومدم. از سالن بیرون زدم. 

احمدرضا تو ماشین نشسته بود و نگاهش به رو به روش بود. در و باز کردم و نشستم. 

ماشین و روشن کرد و از حیاط بیرون زد. تمام مسیر دعا دعا می کردم تا این بغض لعنتی نشکنه. 

هرچی به خونه ای که نمیدونستم کجای این شهر بزرگه نزدیک می شدیم،  مهار کردن بغضم سخت تر می شد. 

ماشین و کنار خونه ی بزرگی نگهداشت. نتونستم خودم رو کنترل کنم و شونه هام لرزید. اشکم روی گونه ام جاری شد. 

احمدرضا روی رول ضرب گرفت. 

-گریه ات تموم نشد؟ 

اما حالم خیلی بد بود. یهو بوی عطرش توی دماغم پیچید. دستش رو پشتی صندلیم گذاشت. 

صداش از فاصله ی کمی به گوشم نشست.


-مگه بهت نگفته بودم گریه نکن.

دستم رو زیر چشم‌هام کشیدم.

سرم  چرخوندم، فاصله بینمون کم بود.

-می‌شه من نیام؟

اخمی کرد.

-صورتت رو تمیز کن بیا پاین، وای به حالت یه قطره اشک از اون چشم‌های لعنتی بیاد.

در ماشین باز کرد و پیاده شد.

نگاهم رو به سقف ماشین دوختم.

-خدایا کمکم کن.

از ماشین پیاده شدم و کنار احمدرضا ایستادم‌.

احمدرضا آیفون رو زد.

بعد از چند لحظه در باز شد، وارد حیاط شدیم.

نگاهم رو به حیاط بزرگ و سرسبز جلوی روم دوختم.

همه چیزشون نشون می‌داد که یه خانواده پولدار هستن.

سمت پله‌های ورودی ساختمون حرکت کردیم.

-اگه دختر خوبی باشی از اینجا می برمت یه  جای خوب .

دستش رو پشت کمرم گذاشت. گرمی دستشم از روی لباسم احساس می‌شد.

در سالن باز شد. آقا و خانمی میانسال جلوی در ایستادن.

احمدرضا باهاشون سلام و احوال‌پرسی کرد.

دسته گلی رو که سر راه گرفته بود رو بهشون داد.

با صدای زن سر بلند کردم:

-سلام عزیزم.

به سختی لبخندی زدم.

-سلام، تبریک می‌گم.

لبخندی زد و سمت سالن راهنماییمون کرد.

وارد سالن بزرگ ال مانندی شدیم.

صدای بقیه به گوش می‌رسید، انگار همه اومده بودن.

قلبم محکم به سینه‌م می‌زد.

سمت سالنی که حدس زدم سالن مهمون‌ها باشه راهنماییمون کرد.

با دیدن آقاجون و خانم جون و بقیه نفسم رو به سختی بیرون دادم.

مرجان مثل همیشه شیک‌پوش کنار خاله نشسته بود.

سرچرخوندم که نگاهم به امیرحافظ افتاد.

حس کردم چیزی ته دلم خالی شد.

با دیدن نگاهم لبخندی زد. سریع نگاهم رو ازش گرفتم.

احمدرضا بازوم رو گرفت و سمت مبلی راهنماییم کرد.

با همه سلام و احوال‌پرسی کردیم و روی مبل نشستم.

آقاجون ناراحت بود خبری از هانیه و نسترن نبود.


با کشیده شدن دستم به خودم اومدم. احمدرضا اخمی کرد. 

-حواست کجاست؟ بشین. 

به ناچار کنار احمدرضا جا گرفتم. مرجان اخمی کرد و خاله لبخندی زد اما هیچ کس حال دل آشوبم رو نمیدونست. 

همون خانم و آقا اومدن نشستن. 

پشت سرشون پسری با قدی تقریباً بلند اما هیکلی تنومند، موهای مجعد کوتاه، تیشرت سفید و شلوار جین آبی روی مبل تک نفره ای نشست. 

نگاهم اومد بالا و به صورت کشیده و استخونیش افتاد. 

انگار با اون چشمهای درشت قهوه ای روشنش تمام افراد توی مجلس رو تحت الشعاع قرار داده بود. 

آقاجون با صدای همیشه محکمش لب زد:

-خب آقای نریمان، انگار تمام صحبت ها شده و امشب محض مشخص کردن عروسی هست و نشون کردن دختر خانوم شما!

-آقای سالار، اجازه ی ما هم دست شماست و شما بزرگ تر مائی.

-شما لطف دارین اما دیگه دوره زمونه ی قدیم نیست و جوون ها خودشون تصمیم می گیرن. 

آقای نریمان حرفی نزد که صدای بم و خشداری گفت:

-نوشین برای ما عزیزه و خوشبختیش خیلی مهمه. 

این صدای بم و خشدار واقعاً به اون چهره ی عبوس می اومد. خانم نریمان لبخندی زد گفت:

-پس نوشین جون رو صدا کنم. 

و بلند شد. با رفتن خانم نریمان دوباره دام به هول و ولا افتاد. 

دست احمدرضا پشت سرم و روی دسته ی مبل قرار گرفت. 

با استرس دست های بهارک رو ماساژ دادم. صدای احمدرضا کنار گوشم بلند شد. 

-آروم باش، دست بچه رو کندی!

قلبم تو سینه ام بیقرار می زد. لحظه ای نگاهم چرخید و روی امیر حافظ ثابت موند. 

با دیدن لبخند روی لبش نمیدونستم بخندم یا به بغض توی گلوم اجازه ی جولان بدم. 

با صدای ملیح


دخترونه ای تمام رشته ی افکارم پاره شد و مثل کسی که از بلندی پرتش کرده باشن به خودم اومدم. 

سرم چرخید. با دیدن دختر ظریف رو به روم حسرت نشست توی دلم. 

کت و شلوار کرم رنگی به تن داشت و موهای بلند بلوندش رو شلوغ بالای سرش جمع کرده بود. 

شال حریر کوچکی باز روی موهاش انداخته بود. همه بلند شدن. به سختی بلند شدم. توی ذهنم دنبال اسمش بودم. 

یادمه خاله اسمش رو گفته بود اما حالا چرا یادم نبود؟ 

با اون صدای نرم و ملیحش و لبخند گوشه ی لبش و برق شادی توی چشم هاش دروغه اگه بگم حسودیم نشد و بغض توی گلوم سنگین تر. 

-خوش اومدین. 

لپ بهارک رو کشید. 

-ای جوونم چه دختر بچه ی نازی...

و مثل نسیمی از کنارمون رد شد رفت. اما بوی ادکلنش هنوز حضورش رو اعلام می کرد. 

با نشستن دختر پیش امیر حافظ همه نشستن. 

با نشستنش اسمش یادم اومد که هم مادرش هم خاله، نوشین گفته بودن. اما حواس من مگه سر جاش بود؟

خاله بلند شد و دو تا جعبه از توی کیفش بیرون آورد. سمت امیر حافظ و نوشین رفت. 

یکی از جعبه ها رو به امیر حافظ داد. امیر حافظ در جعبه رو باز کرد. 

نگاهم به برق حلقه ی توی جعبه افتاد که امیر حافظ از توی جعبه بیرون آورد و دست نوشین رو توی دستش گرفت. 

با دیدن ناخون های لاک خورده ی نوشین یاد اون روزی که امیر حافظ با چه دقتی ناخون هام رو لاک زد افتادم. 

همین که امیر حافظ حلقه رو توی دست نوشین کرد، سرم و پایین انداختم و قطره اشک سمجی روی گونه ام سر خورد. 

بازوم محکم فشرده شد. سریع اشکم رو پاک کردم و سر بلند کردم که با نگاه دقیق و خیره ی برادر نوشین رو به رو شدم.




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. غزل دوشنبه 9 بهمن 1396 02:07 ق.ظ
    سلام واقعا رمان عالی هستش فقط ببخشید اسم اصلی شخصیت دیانه چیه خیلی وقت دنبالشم ممنون میشم اگه بگید.؟
  2. هستی یکشنبه 10 دی 1396 09:48 ق.ظ
    سلام رمان تون خیلی قشنگه
    ولی خیلی دیر به دیر مزارید..
    متاسفانه اینقدر دیر میزارید
    که فراموش میکنیم قبلش چی بود
    • قادر رنجبر
      تقصیر من نیست نویسنده دیر بیرون میده پارت ها رو
  3. پنجشنبه 23 آذر 1396 06:39 ب.ظ
    عالی بود من که عاشق این رمان شدم
    • قادر رنجبر
      مرسی از نظرتون
  4. مژگان یکشنبه 5 آذر 1396 05:36 ب.ظ
    سلام..چرا انقدر پارتها رو دیر به دیر میزارید ...فکرم رو درگیر میکنه ..این رمان بسیار زبیاست ولی از بس دیر به دیر میاد پارتها ..یادم میره پارتهای قبلی ...
    • قادر رنجبر
      تقصیر من نیست نویسنده دیر میده بیرون پارت هارو
  5. جمعه 3 آذر 1396 07:37 ب.ظ
    سلام. رمان جذابیه . بسیار ممنون. اما اینقدر دیر به دیر میذارین که خ وقتها یادمون میره ادامه شو بخونیم
  6. لیلا جمعه 3 آذر 1396 07:33 ب.ظ
    سلام
    ممنون از رمان زیباتون بهد از سالها یه داستان منو جذب کرد ولی متاسفانه اینقدر دیر ادامه شو میذارین که آدم فراموش میکنه چه اتفاقاتی افتاده
    • قادر رنجبر
      سلام
      برا نویسنده رمان اتفاقی افتاده برا همین دیر به دیر پارتهاشو میزاره
      والا تقصیر من نیست

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر