قادر رنجبر نظرات یکشنبه 28 آبان 1396 ، 07:55 ب.ظ




پریدم بهش . 

_ تو چرا نگرانشی ؟؟

تو چرا درد اینو به سینه میزنی ؟؟؟ 

تو چرا جویای حالشی ؟؟؟ 

ناراحت و عصبی روشو ازم برگردوندو دست السارو ول کردو از روی تخت بلند شد ، 

سمت در رفت و خواست بره بیرون که گفتم :

 _ نگران نباش قصد ندارم بازیش بدم ، 

فقط باید از من متنفر شه ، این رفتارارو این سردی یهویی رو 

واسه این میکنم که السا از من ، متنفر شه ..... 

همین ، 

حالا فهمیدی این سردیا واسه چیه ؟؟

واسه این که میخوام اون دخترو از خودم برنجونم و دور کنم . 

واسه این که اون از من بدش بیاد دارم این کارارو باهاش میکنم و عذابش میدم .

متعجب برگشت سمتم و خیره نگاهم کرد .

بعد از نگاهی عاقل اندر سفهیه ای که بهم انداخت گفت : _ قطعا هدفی داری از این کارات 

و بیهوده این کارارو باهاش نمیکنی دیگه ؟؟؟

_ اره دیگه ، پس الکی مریضم دارم هم خودمو هم اونو عذاب میدم . 

عصبی اومد طرفم و توی دو قدمیم وایستاد . 

_ ینی چی مثل آدم تعریف کن ببینم چی میگی ، 

قراره با این دختره بدبخت چیکار کنی ؟؟؟

شروع کرد به توضیح دادن . 

با هرکلمه ای که از دهنش خارج میشد ، 

متعجب تر از قبل نگاهش میکردم .....



با هر کلمه ای که از دهنم خارج میشد ، 

متعجب تر از قبل نگاهم میکرد . 

_ ببین محمد ، 

هم تو میدونی من عاشق السام ، هم خودش میدونه ، 

اونم یه ابراز علاقه ای کرده ولی مطمعن نیستم که قطعیه یا نه ... 

حالا که من قراره جرم قتل السارو به گردن بگیرم ، 

اگه اون عاشقمه که با رفتارای امروزش مطمعن شدم که عاشقمه 

 نمیتونه با اون قلب ضعیفش قصاص شدن منو تحمل کنه .. 

شرمنده سرمو انداختم پایینو گفتم : 

_ پس باید به چشمش یه آدم بد دیده بشم تا ازم متنفر شه و آرزوی مرگمو کنه ...

این جوری منم راحت تر میتونم زندگی کنم .

نگاهش کردم و دستمو زیر چونش گذاشتم و دهن باز شدشو بستم . 

گنگ نگاهم کردو گفت _ چرا اخه ؟؟؟؟ اون سامی رو کشته ، به تو چه ربطی داره که 

میخوای جرمشو به گردن بگیری ؟؟؟

این کارو اون کرده و اونم باید تقاصشو پس بده . 

اون باید سزای کاری که کردرو بکشه ، نه تو امیرطاها ..... 

خودتم میدونی ، کاریو نکنی ولی مجازاتشو بکشی درد سنگینیه . 

شاید اعدامت کنن ، مرگو به جون میخری ؟؟

_ قرار نیست کسی بفهمه کار السا بوده ، 

جوری وانمود میکنیم که انگار واقعا من سامی رو کشتم . 

عصبی نگاهم کرد و گفت : 

_ پس دلیل این همه رفتار سردت با السا به خاطر این بود که ازت متنفر شه ؟؟؟

دستمو رو شونش زدم و چشمامو به معنی آره بازو بسته کردم و از اتاق زدم بیرون . 

هه ، دوست خوش باور من . 

از مرگ واسه من حرف میزنه . 

دیگه نمیدونه چه اعدامم کنن چه نکنن ، من چهارماه بیشتر زندگی نمیتونم بکنم . 

شیشه ی عمرم چهارماه دیگه میشکنه .....

تو ایوان وایساده بودم ، دلم میخواست سیگار بکشم و به هیچ چیزی فکر نکنم . 

به این فکر نکنم که عاشق کسی هستم که عاشقمه و 

میدونم هیچوقت نمیتونم به دستش بیارم ، 

اگرم به دستش بیارم هیچوقت ماله من نمیشه هیچوقت . 

لبخند تلخی زدم به زندگی سیاهم که هیچ چیزو من انتخاب نکردم . 

سوزو سرما توی بینیم پیچید و باعث شد عطسه کنم . 

قطعا سرما خوردم . 

قطعا که نه ، مطمعنم . 

به سالن برگشتمو راه مله رو در پیش گرفتم . 

به در اتاق که رسیدم خواستم بازش کنم و برم تو ولی با چیزایی که شنیدم 

دستم رو دستگیره خشک شد . 

صدای گریه ی السا قلبم و به درد اورد . 

_ محمد تو تالا عاشق کسی شدی که اصلا دوست نداره ؟؟

تالا شده عاشق کسی بشی که بدونی یه درصدم به فکرت نیست ، 

فقط میخواد بازیت بده ؟؟؟

محمدم متقابلا با لحنی گرفته جوابشو داد . 

_ این دردایی که میکشی و من چند سال پیش کشیدم و قابش کردم و زدم کنج دیوار خونه . 

بعد از یه مکث طولانی صدای السا اومد :

_ نه محمد نه ، تو دردی که من کشیدم و نکشیدی ، 

تو اگه دردی ک من کشیدم و میکشیدی الان محمد نبودی که .... 

میدونی من چی کشیدم ؟؟؟

سردی بی دلیلشو ، 

این که یه شوخی کوچولو باهاش بکنم و این رفتار سردشو ببینم . 

این که سر هیچ و پوچ این رفتارو باهام داره . 

واقعا انصافه ؟؟؟

این حق منه  که اینطوری باهام رفتار کنه ؟؟

کاش اصلا بهش نمیگفتم دوسش دارم ، 

کاش زبونم لال میشدو به ادم بی لیاقتی مثل امیرطاها نمیگفتم دوست دارم ... 

درنیمه بازو باز کردمو رفتم تو . 
 
زیر لب گفتم : _ همین ادم بی لیاقت ، داشت واسه این که نفس بکشی جون میداد ...

با دیدن من روشو کرد اونور . 

خدایا ، چقدر ادم بدبختی ام من . 

کسی که دوستش دارم و میدونم دوستم داره باید از خودم برونم و اونو از خودم متنفر کنم 

تا مبادا بهم وابسته شه ....!

خدایا اخه چرا ، چرا باید من سرطان بگیرم ، 

این همه آدم چرا من ؟؟

اصلا سرطان هیچی ، 

چیجوری به مامانم بگم من آدم کشتم ؟؟؟

بابام چه رفتاری میکنه باهام ، 

نکنه عاق والدین بشم ؟؟؟

با کلی دلهره و اعصابی داعون لوازمم و جمع کردمو به السا هم گفتم اماده شه تا برگردیم 

 تهران . 

دم در از محمد و جمیله خانم خداحافظی داشتم میکردم که گوشیم زنگ خورد . 

السا ازشون خدافطی کردو رفت نشست توی ماشین .

چند قدم ازشون دور شدم و جواب تلفنو دادم .

_ بله امیر عطا . 

نفس نفس میزد

بدون سلام کردن گفت : _ کجایی داداش ؟؟

متعجب سلامی بهش کردم و گفتم : _ اومدیم چالوس . 

_ چالوس ؟؟؟

چرا چالوس ؟؟ 
 
مگه قرار نبود برید لواسون ، چالوس رفتید چیکار ؟؟؟؟


ازشون خدافظی کردم و قدم زنون رفتم و سوار ماشین شدم

 _ حالا بعدا راجبش حرف میزنیم امیرعطا ، 

واسه چی زنگ زدی ، کاری داری ؟؟

پشت فرمونم ... 

_ امیرطاها ، زود بیا تهران . 

از لحن عجولش ترسیدم و گفتم : 

_ چرا چه خبره ؟؟؟؟ 

چی شده که باید زود بیام تهران ؟؟؟؟؟

_استاد مشکات و کشتن . 

محکم زدم رو ترمز . 

سریع کمر السارو گرفتم ، کم مونده بود پرت شه تو شیشه ...! 

با استرس پرسیدم _ چی ؟؟؟؟

سامی و کشتن ؟؟؟

کی کشتتش ؟؟؟ چطوری ؟؟؟

 کی این اتفاق افتاده ؟؟؟؟

_ نمیدونم ، نمیدونم . منم الان دارم میرم خونشون . 

نکنه فهمیده باشن کار ماعه ؟؟؟

_ به پلیس گفتن ؟؟

با لحنی متعج گفت : _ معلومه که میگن دیگه ، 

اره گفتن ، پلیسم داره دنباله جسدش میگرده ...! 

_ دنبال جسدش ؟؟؟ ینی چی دنبال جسدش . 

کلافه گفت : _ ای بابا امیرطاها تو ام بی سوالی میپرسیا . 

داداشش و که میشناسی ، مانیو ؟؟

_ مانی ؟؟؟ نه نمیشناسم . 

پوفی کشیدو ادامه داد _ منم خیلی نمیشناسم ، خبرش تو دانشگاه پیچیده . 

میگن مانی رفته همون باغ لواسون ، 

هیچ جنازه ای اونجا نبوده ، 

فقط یه گلدون شکسته و خونش که ریخته بوده اونجارو دیده . 

از خون نمونه برداری کردن و دادن ازمایش ، 

فهمیدن که خون ، خونه سامیه . 

پوزخندی زدم و مسخرش کردم :_ خوب دلیل نمیشه که مرده باشه ، 

اون فقط یه خون معمولیه ، 

شاید دستشو بریده و خونی که ریخته زمینو جمع نکرده . 

_ من نمیدونم امیرطاها ، مگه من کشتمش که داری از من بی سوالی میپرسی ، 

فعلا دارم میرم ، 

تو ام زود پاشو بیا تهران ، چون اون روز قرار بوده السا رو درمان کنه و وقتی شما نباشید 

همه شک میکنن که کار شما باشه ، درسته کار شما نیست ولی با نبودتون اینو ثابت

 میکنید.......





نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر