قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 24 آبان 1396 ، 09:57 ب.ظ


          




 دلتنگم….
لبخند دروغکی چرا….؟؟
خوب نیستم . . .
مثل قرصی که نیمه شب ، بدون اب گیر می کند.
گیر کرده ام در گلوی زندگی . . .!!!
کاش می توانستم راحت حرف بزنم . . .
چیزی بگویم از دلتنگی
میان ادم های این اتاق مجازی
فقط می گویم دلتنگم
این سکوت را دوست دارم
لال بودن را ترجیح میدهم ، وقتی کسی نیست عمق درد پنهان شده در حرفهایم
را حس کند…

 

 

 

 

خودمونیم توجمع نشستیم با رفقا

میخوایم شروع کنیم بگیم از درداوغما

ولی رفقاشروع میکنن میگن از درداودلا

سکوت میکنی هیچی نمیگی به احترام رفقا

خودتوفراموش میکنی دم نمیزنی از غمااما

خوب گوش میکنی درک میکنی حرف دلا

بعدشم میگی میخندی واسه گرمی دلا

میشی مرهم وتشکین واسه دردا وزخما

اره رفیق من وقتی دردتودیدم فراموش کردم همه غمهام

اره اینه رسم رفاقت واقعی چاکرهمه رفقا:)

 

 

 

 

دعا کردم تو تنها مال من شی / تو تعبیر قشنگ فال من شی
دعا کردم بدونی چشم به راتم / هنوز دلبسته بغض صداتم
اگه بازم دلت با دیگرونه / چشات دنبال از ما بهترونه
بزار با یاد تو دلخوش بمونم/ فقط دلتنگیات با من بمونه . . .

 

 

 

 زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند

لبخند بزنید و زیبا زندگی کنید

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم……

 

 

 

 
نفس نفسم تو رو داد میزنه
نفس توی سینه صدات میزنه
نگاه تو مثل جواب منه
تعبیر خواب منه

 

 

 

  هیچی قشنگ تر از ان نیست که

وقتی صبح اروم داری چشماتو باز میکنی
ببینی به چشمات زل زده
با انگشتای مردونش گونتو لمس میکنه
و میگه صبح بخیر خانومم…

 

 

 

 میگن:

دوست داشتن یعنی کنار یکی موندن و برای خوشبختیش هر کاری کردن…
اما من میگم:
گاهی وقتا دوست داشتن یعنی از کنارش رد شدن!!! آره یعنی برای خوشبختیش هر کاری کردن یعنی یه چیزیایی رو تو دلت خاک کردن و رفتن.
……….
میخوام برای خوشبختی یه نفر کنار برم …

 

 

 

  رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری…

 

رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد از همان جا رهایم کنی…

 

این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی…

 

این رسمش نیست که قلبم را بگیری و بازیچه خودت کنی…این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی…

 

یک رنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشق ترینی…مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری… وفادار باش ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرف هایت بود…یک دل باش با دلی که تنها برای عشق تو مانده و خط سرخ روی همه کشیده…

 

توکه میگویی مرا دوست داری پس چرا اشکهایم را پاک نمیکنی؟؟؟

 

چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمکنی ؟؟؟بخدا این رسم عاشقی نیست…به خدا این رسم عاشقی نیست…

 

 

 

 

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد

وباز قصه پر غصه تکرار ….

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!
عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!
و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور
تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،
چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن
و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم
درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس
سرنوشتم چه بود ؟

 

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای
نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند
و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد
دوباره پر باز کند و به اوج برود
و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه
رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد
من در آتش میسوختم و او . . .

 

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر
خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند
روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی
تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .
دنیا بازی‌هایت را سرم در آوردی…
گرفتنی‌ها را گرفتی‌…
دادنی‌ها را ” ندادی “…
حسرت‌ها را کاشتی…
زخم‌ها را زدی …
دیگر بس است…
چیزی نمانده …
بگذار آسوده بخوابم …
محتاج یک خواب بی‌ بیدارم…

 

 

 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق یعنی چشمها هم در رکوع
شرمگین از نام ستار العیوب
عشق یعنی سر سجود و دل سجود
ذکر یا رب یا رب از عمق وجود . . .

 

♥ تن من
قایق لنگر زده
در طو؋ـان است

خودم اینجا
دلِ من
پیش تو سرگردان است … ♥♥♥

کـــــاش تنـــــــهایی مــــــن گــــــل می کرد

نالــه ام چـــــــه چــــــه بلــــــبل مــــی کرد

ســـــاقه ام را چون بــــکارند به دامان کویر

شـــــوره زاران هــــــمه سنــــبل مــی کرد

کـــاش اجزای بــــدن بود ز فـــــولاد اصـیل

زجر این ظلم به ناحـــق که تحــــمل می کرد

شـــانه بود و غزل و دســـت پر از بار نسیم

دســـت من بود که با شانه تـــغزل می کرد

غــــزلم دست پریـــشان زمــــان ظلم است

نقل سبزی است که درویش تناقل می کرد

خواب دیدم که تن ثانیه از من راضی اسـت

خـــواب گـلدار که ماهی به تن پل مـــی کرد

یــادگاری که ز من مانده در آن گــــوشه باغ

نسل با نسل به هــم رفته تناسل مــی کرد

 

 

پاییز چقدر شبیه زنهاست؟
حوصله اش که سر می رود,
بند اصلاح را بر می دارد..
می کَند علف های هرز را,
بلوند می کند موهایش را..
گرم می شود,
سرد می شود,
طاقت ندارد,
تعادل ندارد..
همه چیز را به هم می ریزد..
باد می وزد..
در آخر اما…
آرام… آرام… می بارد.
زن, پاییزی است با موهای بلوند
صورتی اصلاح شده و نم نمِ اشک.





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر