قادر رنجبر نظرات جمعه 12 آبان 1396 ، 12:13 ق.ظ



  • همه متعجب و منتظر نگاهشون رو بهم دوختن. نگاهم رو به یاسمین دوختم. 

    -شرط من اینه که تو با یاسمین ازدواج کنی! 

    اتابک با اخم نگاهی بهم انداخت. 

    -چیه؟ نکنه میخوای زیر شرطی که خودت بستی بزنی!! 

    چشمهای یاسمین برق میزد. اتابک اومد جلو نگاهش رو بهم دوخت. سرش رو کنار گوشم آورد.

    -مطمئن باش یه روز خودم به دستت میارم و اون روز ببینم بازم این غرورت رو داری یا نه! 

    ازم فاصله گرفت. تا اومدم حرفی بزنم اتابک رو به بقیه کرد. 

    -قبوله!

    یهو صدای دست و جیغ بچه ها بلند شد. یزداد خواست بره که شاهین گفت:

    -بهتره آتیش درست کنیم و حالا که گندم و اتابک زحمت کشیدن، گوشتارو کباب کنیم. 

    بقیه هم رضایتشون رو اعلام کردن. هر دو حیوون رو پوست کندن. 

    آتیش بزرگی روشن کردن. روی تخته سنگی نشستم. بارون بند اومده بود. 

    نگاهم به یزداد افتاد که با اخم در حال کمک به شاهین بود. با صدای یاسمین سر بلند کردم. 

    -بابت حرف دیشب معذرت می خوام ... من زود قضاوت کردم. 

    سری تکون دادم. 

    -مهم نیست. 

    -ممنون که عشقم و بهم دادی. 

    نیم نگاهی بهش انداختم. 

    -عشقت اگه عاشقت باشه نیازی نیست دیگران بهت پیشکشش کنن، خودش باید راهی رو برای به دست آوردن تو پیدا کنه. امیدوارم خوشبخت بشی!

    با صدای یکی از دخترا یاسمین رفت سمتشون. همه دور آتیش نشستیم. 

    هوا تاریک شده بود. اتابک هنوز با خشم نگاهم می کرد. 

    از روی تخته سنگ کوچیک بلند شدم و سمت چادر رفتم. 

    با صدای شاهین روی پاشنه ی پا چرخیدم. 

    -گندم ...



    -بله؟

    -این شکار کار تو نیست، درسته؟

    سریع با دو گام بلند خودم رو بهش رسوندم. دستم و روی دهنش گذاشتم. 

    -هیسسس ... میخوای همه بفهمن؟

    مچ دستم و گرفت. 

    -پس حدسم درست بود؟

    -آره اما چون مار نیشم زد نتونستم. نکنه دلت می خواد می باختم و زن این پسره می شدم؟

    -تو کله ات باد داره ... همون اول مگه نگفتم نرو، نمی تونی! این بار خدا رحم کرد و این پسره کمکت کرد. 

    -نمیخواد نگران باشی، برو پیش عشقت. 

    و ازش فاصله گرفتم و وارد چادر شدم. از توی کوله ام لباسم رو درآوردم و پوشیدم. 

    از چادر بیرون اومدم. نگاهم به یزداد افتاد. 

    غذا رو خوردیم و برای استراحت به چادر رفتیم تا فردا برگردیم. 

    چون روز خوبی برام نبود، سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. 

    با روشن شدن چادر وسایلم رو جمع کردم و از چادر بیرون اومدم. سمت چشمه رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. 

    سردی آب خوابم رو پروند. یزداد با فاصله کنارم نشست. 

    -یادت که نرفته، از فردا باید بیای!

    -یعنی تو واقعاً می خوای دختر اربابت بیاد و برای تو کار کنه؟!

    پوزخندی زد. 

    -نه پس عاشق چشم و ابروتم. الانم دیر نشده، می تونم برم به همه بگم. 

    بلند شد که مچ دستش رو گرفتم. 

    -باشه، باشه فردا میام. 

    -خوبه ... دستمو ول کن. 

    دستش و رها کردم. بلند شدم. یزداد سوار اسبش شد. 

    -فردا صبح میبینمت خان زاده!

    و با تاخت رفت. عصبی لگدی به سنگ جلوی پام زدم و سمت چادرها رفتم.

     بعد از خوردن صبحانه وسایل رو جمع کردیم.


    سوار اسب ها شدیم و به سمت ده حرکت کردیم. وارد خونه شدیم. 

    پدر تو ایوون نشسته بود. با دیدنش دستی تکون دادم. 

    اسب رو به دست خدمتکار دادم و پله ها رو بالا رفتم. پدر با دیدنم دست هاش و از هم باز کرد. توی بغلش خزیدم. 

    پدر روی موهام رو بوسید. 

    -دیگه حق نداری برای چند روز بری جائی! 

    -چشم. 

    شاهین اومد بالا و دست پدر رو بوسید. 

    -مواظب دخترم که بودی؟

    شاهین نگاهم کرد. به معنی سکوت دستم و روی لبم گذاشتم تا به پدر نگه چه اتفاقی افتاد. 

    -بله همه چی عالی بود. 

    -راستی تو اسبت کو؟ 

    دستی به زیر ابروم کشیدم. 

    -نمیدونم، توی جنگل گم شد. برای شکار رفته بودیم. 

    پدر سری تکون داد. 

    -ایرادی نداره، می فرستم شاید پیداش کردن. پیدام نشد یکی از اسبهای داخل اصطبل رو بردار. 

    گونه ی پدر و بوسیدم و بلند شدم. شب زود به رختخواب رفتم. باید صبح می رفتم سر زمین اون رعیت. 

    با یادآوری اینکه مدتی رو باید اونجا کار کنم عصبی چشم هام رو روی هم گذاشتم. 

    صبح زود بیدار شدم. آبی به دست و صورتم زدم. 

    لباسی پوشیدم. پوشیه ای تو کوله ام گذاشتم. سوار اسب شدم و از حیاط بیرون زدم. هوا داشت سرد میشد. 

    سینه ام کمی درد گرفت. تپه ای رو رد کردم. از بالای تپه نگاهم به شالیزار بزرگی افتاد. تپه رو پایین اومدم و سمت شالیزار رفتم. 

    پوشیه رو زدم و از اسب کنار شالیزار پیاده شدم. نگاهی به اسب جدیدم انداختم. 

    دلم برای طوفان تنگ شد اما باید فراموشش می کردم. 

    -به، دختر خان. 

    با صدای یزداد سر بلند کردم. لحظه ای نگاهش رو به نگاهم دوخت. 

    -صبحانه خوردی؟

    -نکنه دلت می خواد با توی رعیت بخورم؟

    پوزخندی زد. 

    -نیازی نمی بینم از غذام بهت بدم. یاد بگیر از فردا برای خودت غذا بیاری. الانم بهتره بیای برگ های چائی رو جمع کنی. 

    و جلوتر از من وارد شالیزار شد. دنبالش راه افتادم. نگاهی به شالیزار بزرگ رو به روم انداختم. 

    -همه ی اینا رو تا ظهر جمع کن.


    نگاهی به برگ های چائی انداختم. یزداد رفت. لگدی به سبد زدم. چرخی دور خودم زدم. سبد رو برداشتم و برگ های چائی رو جمع کردم. 

    سبد هنوز نصف نشده بود. و احساس گرسنگی می کردم. آفتاب وسط آسمون اومده بود و با این پوشیه بیشتر احساس گرما می کردم. 

    سر بلند کردم. نگاهم به چند زن و دختر که توی اون یکی شالیزار در حال جمع کردن محصول بودن افتاد. 

    دخترها با هم می گفتن و می خندیدن. تشنه ام شده بود. سبد رو همونجا گذاشتم و سمت کلبه ی کوچیکی که با چوب وسط شالیزار  ساخته شده بود رفتم. 

    چندین درخت بلند اطرافش بود و کوزه ای کنار کلبه به چشم می خورد. پوشیه ام رو برداشتم و در کوزه رو باز کردم. 

    کوزه رو بالا گرفتم و آب توی دهنم سرازیر شد. آب خنک باعث شد خستگیم کمی برطرف بشه. آب از کنار لبم روی چونه ام ریخت. 

    نگاهم به یزداد افتاد. با یه لباس زیر مشکی بدون آستین لای شالیزار در حال کار بود. بدن برنزه اش توی نور آفتاب برق میزد. 

    بدنش عضلانی بود. کیسه ای رو روی دوشش انداخت و سمت کلبه اومد. با دیدنم گفت:

    -کارتو انجام دادی؟

    -یکم جمع کردم، خسته شدم. 

    پوزخندی زد. 

    -زبونت که خوب کار می کنه، چطور یه کار به اون کوچیکی رو هنوز تموم نکردی؟!

    -چون تا حالا از این کارها نکردم. 

    اومد جلو. حالا توی دو قدمیم ایستاده بود. نگاهم سمت سینه ی ستبر و مردونه اش کشیده شد که قطرات عرق هنوز روش بود. 

    دستمالی برداشت و دور گردنش انداخت. کوزه رو گرفت جلوی دهنش و بقیه ی آب رو خالی کرد روی صورت و بالا تنه اش. 

    حالا قطرات آب روی بدنش بالا و پایین می شد.


    نگاهم خیره ی قطرات آب روی بالا تنه اش بود که پوزخندی زد. 

    -نگاه کردنات تموم نشد دختر خان؟

    پشت چشمی نازک کردم. 

    -چیز خاصی نداری ببینم رعیت!

    و پشت بهش کردم که مچ دستم و گرفت و کشیدم. چون کارش ناگهانی بود چرخیدم و خوردم تخت سینه ی یزداد. 

    سرم و بلند کردم و با اخم نگاهش کردم. سرش رو کنار گوشم آورد. هرم نفس های گرمش به صورتم می خورد. 

    -می خوای چیز خاصم رو نشونت بدم؟ شاید از اون خوشت اومد! 

    هجوم خون رو توی کل صورتم احساس کردم. با خشم تخت سینه اش کوبیدم. 

    -تو فکر کردی انقدر ذلیل شدم که با یه رعیت بخوابم، آره؟

    خونسرد دست به سینه شد. 

    -هوا برت نداره دختر خان، با دیدنت وسوسه نمی شم که بخوام باهات باشم ... بهتره بری به کارت برسی. 

    و داس رو از روی دیوار چوبی کلبه برداشت و رفت. عصبانی بودم از اینکه یک رعیت داشت بهم بی احترامی می کرد خونم به جوش اومد. 

    عصبی پام رو زمین کوبیدم که به سنگی خورد. از درد روی زمین نشستم و مچ پام رو تو دست گرفتم. 

    -پسره ی مغرور!!

    کمی که پام بهتر شد بلند شدم. سبد رو برداشتم و با حرص تمام برگ چائی ها رو چیدم و انداختم توی سبد. 

    باید خونه می رفتم. به سمت کلبه اومدم. زیر درخت بزرگ گردو دراز کشیده بود. کلاهش روی صورتش بود. 

    سبد رو محکم زمین گذاشتم. کلاهش رو از روی صورتش برداشت. نیم نگاهی به من و سبد انداخت. 

    دست به سینه شدم. 

    -من کارم تموم شد. 

    -کاری انجام ندادی! امروز روز اولت بود باهات مهربون بودم. از فردا باید درست کارتو انجام بدی!


    سری تکون دادم و بی توجه بهش سوار اسب شدم. حسابی خسته شده بودم و از اینکه داشتم برای یک رعیت کار می کردم بیشتر اعصابم خورد می شد. 

    وارد حیاط شدم. اسب رو به خدمتکار دادم. گلنار اومد سمتم. 

    -خانم از صبح کجا بودین ... خان خیلی دنبالتون بود. 

    -حمام رو آماده کن ... بعد از حمام میرم پیش پدر. 

    -بله خانم. 

    وارد اتاق شدم. چکمه هام رو از پام درآوردم. احساس گرسنگی می کردم اما باید قبلش حمام می رفتم. 

    -خانم حمام آماده است. 

    لباسهام رو برداشتم و به حمام رفتم. لباس هام رو کندم. نگاهم به جای زخم بالای سینه ام افتاد. دستی روش کشیدم و یاد یزداد افتادم.

    با یادآوریش دوباره عصبی شدم. حمام کردم و لباس پوشیده بیروم اومدم. سمت اتاق پدر رفتم. به در زدم. 

    -بیا تو. 

    وارد اتاق شدم. پدر با دیدنم عینکش رو از روی چشم هاش برداشت. 

    -از صبح کجائی؟ 

    -سلام پدر، چطور؟ ... من هر روز صبح میرم تا غروب، بار اولم که نیست! 

    پدر سری تکون داد. 

    -کارم داشتین؟

    -آره، یه مکتوب نامه رسیده که قراره برای ده یه دکتر بیاد. دلم می خواد بری و ازش یاد بگیری. 

    اخمی کردم. 

    -خوب شد گفتین ... شما چرا اجازه ندادین من مثل تمام دختران خان های دیگه ...
    -تو میدونی برای من عزیزی و طاقت دوری ازت رو ندارم. دیدی که برات معلم خصوصی گرفتم. 

    روی میز نشستم. 

    -اما پدر من میخوام شهر برم. 

    -شهر چیز خاصی نداره. از هفته ی آینده دکتر میاد، برو پیشش چیز یاد بگیر. 
    حرف زدن با پدر بیهوده بود. 

    -حالام بهتره از روی میز بلند شی. 

    -میرم یه چیزی بخورم. 

    پدر اخمش غلیظ شد.


    -یعنی تو هیچی نخوردی؟ 

    -نه پدر جون
    -آخر از دست تو دق می کنم. 

    دستم رو دور گردن پدر حلقه کردم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم. 

    -خدا نکنه پدر، تو تمام هستی من توی این دنیایی. 

    پدر سرم رو بوسید. 

    -توام برام عزیزی دخترم، حالا برو یه چیزی بخور. من که آخر نفهمیدم تو از صبح تا غروب کجا میری!!

    از پدر فاصله گرفتم. 

    -میرم همون جای همیشگیم. 

    -چرا دوستی نداری؟

    -پدر شروع نکن، گفتم که آبم با این دخترها تو یه جوب نمیره. میرم یهچیزی بخورم. 
    از اتاق پدر بیرون اومدم. 

    کمی غذا خوردم و به گلنار گفتم تا برای فردام غذا بذاره. از خستگی خیلی زود خوابم برد. 

    صبح بیدار شدم و آماده از اتاق بیرون اومدم. غذا رو گلنار بهم داد. هوا اول صبح سوز داشت. 

    سوار اسبم شدم و سمت شالیزار رفتم. 

    نزدیک شالیزار روبندم رو بستم و سمت شالیزار رفتم. اسبم رو به درختی بستم. نگاهم به یزداد افتاد که در حال کار بود. 

    با دیدنم اومد سمتم. 

    -بهتره هر چه زودتر کارت رو شروع کنی. 

    -ببینم، تو نمیخوای کارگر بگیری؟ 

    پوزخندی زد. 

    -مگه چقدر درمیارم که بخوام یه کارگر دیگه بگیرم؟ امروز دختر خاله ام برای کمک میاد. 

    شونه ای بالا دادم و شروع به کار کردم. تا نزدیک ظهر مشغول کار بودم. با شنیدن صدای دخترونه ای سر بلند کردم. 

    اما با دیدن دختر اون روزی کنار دریا اخم هام توی هم رفت. همینو کم داشتم که این دختره ی نکبتی رو اینجا ببینم. 

    -یزداد کجایی؟ ... بیا برات غذا آوردم. 

    چینی به بینیم دادم. غذا رو کنار کلبه گذاشت. با دیدنم اونم اخمی کرد و با صدای بلند گفت:

    -یزداد کارگر گرفتی؟ 

    دندون قروچه ای کردم. یزداد از لای شالیزار اومد.

    نگاهی به من که دست به کمر ایستاده بودم انداخت و نگاهی به همون دختر انداخت. 

    گفت:
    -این دختر و  خانواده اش اصرار داشتن و منم دلم سوخت گفتم کاری کرده باشم. 
    از خانواده بدبختیه

    شوکا دوباره نگاهم کرد گفت:
    -حالا چرا روبند زده؟ 

    -بیچاره جذام گرفته بوده صورتش خراب شده!
    عصبی و با اخشم به یزداد نگاه کردم. نیمچه لبخندی زد. 

    سری تکون دادم. 
    -آخی بدبخت ... ولش کن غذات سرد شد، بیا برات نهار آوردم. 

    از عصبانیت نمی دونستم چیکار کنم اما نمی تونستم حرفی بزنم. این دختره ی عوضی می شناخت اون وقت بدتر می شد. 
    سمت اسبم رفتم و غذام رو برداشتم. پشت بهشون نشستم. 

    شروع به خوردن کردم. صدای خنده ی شوکا روی اعصابم بود. 

    دلم می خواست یه گلوله حرومش کنم
     اما حیف که نمی شد. 

    دوباره سر کار برگشتم.

     شوکا رفت. 

    -امروز خیلی کار کردی دختر خان بیا چائی بخور. 

    دست از سر کار کشیدم و توی دو قدمیش ایستادم. 

    نگاهم رو به چشم هاش دوختم. 
    -من جذام گرفتم، آره؟

    -باید اینو می گفتم وگرنه شوکا ول کن نبود و اونوقت می شناختت. تو که نمی خواستی اون بشناستت!
    -لازم نیست شما به فکر من باشی. 

    و دستم و بالا بردم. 
    مچ دستم و گرفت و کشیدم سمت خودش. محکم به سینه ی مردونه اش برخورد کردم. 

    این آدم انگار لباس پوشیدن بلد نبود.

     دستش روی کمرم نشست از این همه نزدیکی زیاد احساس خوبی نداشتم  . حسی توی دلم بالا و پایین می شد. 
    -ولم کن. 

    دستش و روی کمرم کشید و ولم کرد.

     نفسم رو بیرون دادم. سمت اسبم رفتم و سوار شدم. 

    با تاخت ازش دور شدم. 

    نگاهم که به جای همیشگیم افتاد از اسب پایین اومدم.

     کنار آب نشستم و چند مشت آب به صورتم زدم.









     برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

    نظرات

    ارسال نظر

     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر