قادر رنجبر نظرات شنبه 6 آبان 1396 ، 09:36 ب.ظ

مار حرکتی به تنش داد. اشهدم و خوندم که صدای گلوله اومد. 

باورم نمی شد طرف انقدر ماهر باشه که با این فاصله ی کم به گردن مار شلیک کنه و به من نخوره. 

خون مار پاشیده شد روی زمین و سرش از تنش جدا شد. بدنش هنوز تکون می خورد. حالم بد بود و عرق کرده بودم. 

با دیدن چکمه ای مردونه روی تنه ی مار آروم سرم رو بلند کردم. با دیدن یزداد شوکه نگاهش کردم. 

یعنی اونی که جونم رو نجات داده بود این بوده؟

با سوزش سینه ام اخم هام توی هم رفت و دستم و روی سینه ام گذاشتم. اومد جلو. 

-نیش که نزد؟

-چرا، اینجا رو. 

نگاهش به دستم که سینه ام رو سفت گرفته بودم افتاد. 

-بهتره هر چی زودتر نیش رو دربیاریم وگرنه وارد بدنت میشه!

به سختی به درخت تکیه دادم. 

-اما اینجا که چیزی نیست. 

-کلبه ی من چند متر بالاتره، می تونی راه بری؟

-سعی می کنم. 

-خوبه، بلند شو. 

-اسبت کو؟

نگاهی به اطراف انداختم اما خبری از اسبم نبود. یعنی اونجا که از مار ترسیده فرار کرده؟!

-نمیدونم، باید همین جاها باشه. 

-حتماً از مار ترسیده. 

-یعنی توی جنگل گم شده؟ 

با بی تفاوتی شونه ای بالا داد. 

-نمیدونم، شما دختر خانی ... این نشد یه اسب ترکمن خوب دیگه!

-اما طوفان از بچگی مال من بوده. 

-فکر کنم الان سلامت خودت مهم تر باشه؛ دنبالم بیا. 

حالم خوب نبود و همه جا رو تار می دیدم اما انقدر عزت داشتم تا ازش نخوام کمکم کنه. 

بعد از مسافتی که قدر یکسال گذشت، نگاهم به کلبه ای کوچک وسط چندین درخت افتاد. 

در کلبه رو باز کرد. دیگه نتونستم تحمل کنم و کنار در کلبه با زانو روی زمین افتادم. اومد بالای سرم ایستاد. 

-خیلی سرتقی!

و از زیر بازوم گرفت و به سختی بلندم کرد و وارد کلبه شد.


نگاهی به کلبه ی کوچیک و جمع وجور رو به روم انداختم. روی تشک گوشه ی کلبه خوابوندم. 

بخاری چوبی روشن بود و هواب کلبه رو گرم کرده بود. 

اما تنم می لرزید و عرق روی تن و بدنم نشسته بود. به سختی دست بردم و کلاهم رو از سرم برداشتم. 

موهای بلندم دورم ریخت. 

نگاه بی رمقم رو بهش دوختم. کتری و روی آتیش گذاشت. اومد سمتم. 

-درد داری؟ 

-فکر کنم مار نیشم زده. 

سری تکون داد. 

-دختر قوی ای هستی، هر کی جای تو بود الان از ترس غش کرده بود. باید لباست رو دربیاری جای نیش رو ببینم. 

-دیگه چی؟؟!

پوزخندی زد. 

-نترس دختر خان، مالی نیستی! البته اصراری ندارم اما خودت می میری! حالا تصمیم با خودته. 

لبم رو به دندون گرفتم. حالم خوب نبود. 

-باشه اما دست هام جون نداره. 

کنارم رو تشک نشست. 

-باید جلوی لباست رو پاره کنم. 

حرفی نزدم فقط با درد سرم رو تکون دادم. با چاقوی توی دستش برش بزرگی به جلوی لباسم داد. خجالت کشیدم. 

با دو دستش لباس و جر داد. عرق روی پیشونیم نشست. دستش که بالای سینه ام نشست چیزی ته دلم خالی شد. 

تا حالا هیچ مردی انقدر بهم نزدیک نبود. 

سرانگشتاش سرد بود. با دو انگشتش فشاری به نیش مار داد. 

-جیغ خفه ای کشیدم و دستم و روی دستش گذاشتم. فاصله ی بینمون خیلی کم بود. 

سرش و بلند کرد و نگاهش رو به نگاهم دوخت. 

-باید زهرش رو در بیارم. 

سری تکون دادم. با نوک چاقو برشی داد و با دستمال تمیزی خون رو پاک کرد. 

یهو سرش و پایین آورد و لبهاش بالای سینه ام قرار گرفت. 

ضربان قلبم بالا رفت و ...

لبهای گرمش بالای سینه ام نشست و مک عمیقی روی زخم زد که صدای ناله ام بلند شد. 

ازم فاصله گرفت و خونابه ای که مک زده بود رو روی دستمال تف کرد و دوباره لبهاش و گذاشت. 

مک عمیقی زد. درد تو تک تک سلول هام پیچید و ناخواسته چنگی به موهاش زدم. ازم فاصله گرفت و نگاهی بهم انداخت. 

-میدونم درد داری ولی باید زهر از خونت خارج بشه و بهتر از این کاری نیست که بخوام انجام بدم، پس بهتره تحمل کنی. 

چشم هام رو با درد روی هم گذاشتم. سنگینی نگاهش رو حس می کردم. با انگشتش فشاری آورد و خونابه زد بیرون. 

دستمالی روش فشار داد. سینه ام دقیقا زیر دستش بود و باعث می شد احساس معذب بودن بکنم. 

زیر چشمی نگاهش کردم. 

پوست برنزه و ته ریش، چشم ابروئی نه مشکی و نه روشن، موهایی که روی پیشونی بلندش ریخته بود. 

یکهو فشاری به زخم داد که احساس کردم جلوی چشم هام تار شد و دیگه نتونستم مقاومت کنم. 

چشم هام بسته شد. 

با احساس دستی که داشت آروم به صورتم ضربه می زد چشم باز کردم. گیج نگاهم رو بهش دوختم. انگار فهمید که گیجم. 

-حالت خوبه؟

با سوزش قفسه ی سینه ام سری تکون دادم. بلند شد و سمت بخاری رفت. توی لیوان چایی ریخت. 

-برای چی اومده بودی جنگل؟ 

با صدایی که مرتعش و ضعیف بود گفتم: 

-از کیه اینجام؟ من باید برم. 

-چند ساعتی میشه ... کجا بری؟

-اگه این مسابقه ی لعنتی رو ببازم باید زن اون پسره، اتابک بشم. 

لیوان به دست اومد سمتم. اخمی میان ابروهاش بود.

-وقتی خان خواسته باهاش ازدواج کنی چرا سرپیچی می کنی؟

و با تمسخر ابرویی بالا داد. اخمی کردم. 

-کی گفته پدرم قراره من و به اون پسره بده؟

-همین الان خودت گفتی ...

-شرط بستیم هر کی با یه شکار برگشت اون یکی به دل خواه یه چیزی ازش می خواد و اون شرط کرد من اگر باختم باید زنش بشم. 

صدای قهقهه اش بلند شد. 

-فکر کنم حقته زن اتابک بشی چون زیادی به خودت مغروری. 

-اگر این مار لعنتی جلوی پای اسبم سبز نمی شد الان اون آهو رو شکار کرده بودم. 

با بی تفاوتی شونه ای بالا داد. 

-فعلاً که نه اسب داری و نه شکاری، بیرونم داره بارون میباره. هوام رو به تاریک شدنه. 

تو جام نیم خیز شدم. 

-اما من هر طور شده باید برم. دلم نمیخواد بهم بخندن. 

متفکر نگاهم کرد. 

-تو که با این حالت نمی تونی شکار کنی پس باید یا بری زن اون پسره بشی یا اینکه شرط من و قبول کنی. 

اخمی کردم. 

-چه شرطی؟ 

-من اصراری ندارم که تو شرطم رو قبول کنی اما می تونی بری زن اتابک بشی و اینکه مرتب هر روز با چند تا دختره چیزیه که خودت باید باهاش کنار بیای!

چینی به دماغم دادم. 

-بمیرمم زن اون پسره ی از دماغ فیل افتاده نمیشم. 

روی دو پا با فاصله ی کمی کنارم نشست. 

-خب پس، فقط میمونه شرط من. 

نگاهم رو به چشمهاش دوختم. 

-چه شرطی؟

-اینکه بیای و تو جمع کردن محصول کمکم کنی ... آخه خواهرم ازدواج کرده و منم دست تنهام. 

-چی؟ تو چطور جرأت می کنی به من بگی با توی رعیت بیام و کار کنم؟ اونم به عنوان یه کارگر!!


-دیگه چی؟ زود حرفتو پس بگیر. 

-برای من فرقی نداره دختر خان، خواستم به تو کمک کنم.

-هه، وقتی شکاری همراهم نباشه بازم من بازنده ام!

-تو به شکار کاری نداشه باش فقط اینکه قبول می کنی یک ماه به عنوان کارگر بیای توی مزرعه ی من کار کنی.

-تمام روستا می فهمن.

-میتونی یه کاری بکنی تا کسی نفهمه.

-مثلاً چیکار؟

-میتونی پوشیه بزنی ... خیلی از دختران روستا بخاطر اینکه صورتشون نسوزه این کار و می کنن.

با این حرفش به فکر فرو رفتم. اگر بتونم پوشیه بزنم اون وقت هیچ کس نمی فهمه.

بعدش فقط میرم، قرار نیست اونجا کارکنم ... اینطوری از دست اتابکم خلاص می شم.

-باشه قبوله.

-قرار نیست اونجا بیای بخوری بخوابی ... صبح میای و بعد از نهار می ری، تمام وقتم باید کارهایی که بهت می گم رو انجام بدی.

با حرص نگاهش کردم. انگار ذهن آدم رو می خونه!

-باشه.

بلند شد. تفنگ رو از روی دیوار کلبه برداشت.

-تا تو کمی استراحت کنی میرم شکار و بر می گردم. از کلبه بیرون رفت. با رفتنش به بالشت تکیه دادم. دستی روی زخمی که حالا با پارچه بسته شده بود کشیدم. 

صدای بارش بارون به گوش می رسید. احساس ضعف می کردم. نمیدونم چقدر گذشته بود که در کلبه باز شد. 

نگاهم به یزداد افتاد.

چکمه های بلندش خیس شده بود. کلاه بارانیش رو از سرش برداشت. بارانی بلندش هنوز قطرات باران روش بود. 

نگاهم به دستش کشیده شد که گوزن کوهی توی دستش بود.

با دیدن گوزن چشم هام برقی زد.

-تو گوزن شکار کردی؟

بی توجه به حرفم وارد کلبه شد.

-اسبت رو پیدا نکردم. هوا داره تاریک می شه. اگر می خوای مسابقه رو نبازی باید حرکت کنیم.

-اما با چی؟

-مجبوری پشت اسب من سوار بشی البته قبلش باید ...


-البته قبلش باید یه فکری به حال لباس تنت کرد. 

-مگه لباسم چشه؟

با سر اشاره ای به لباسم کرد. سرم و پایین کردم. نگاهم به پیراهن پاره شده ی توی تنم افتاد. 

سریع دستم رو روی بالا تنه ام گذاشتم. با اخم سرم و بلند کردم. 

-ببین چه بلایی سر لباسم آوردی!!

-ببخشید بانو که باید زهر مار و در می آوردم!! وگرنه علاقه ای به ...

مکثی کرد. حرفی نزدم. 

-بهتره یکی از لباسهای منو بپوشی. 

پیراهن مردونه ای رو گرفت سمتم. با اکراه دست دراز کردم و لباس رو از دستش گرفتم. 

زیر لب طوری که بشنوه گفتم:

-ببین کارمون به کجا رسیده، لباس یه رعیت رو باید بپوشیم...

-کسی مجبورت نکرده، نپوش! البته اون وقت توی این بارون لخت باید بری!! 

-میشه بری بیرون؟ میخوام لباس عوض کنم. 

-من که دیدم، چی رو می خوای پنهون کنی؟

-حیف کارم گیرته ...

با دو گام بلند از کلبه بیرون رفت. لباسام رو درآوردم و پیراهن مردونه رو پوشیدم. 

با دیدن گشادی پیراهن با حرص آستین هاش رو تا کردم. 

موهای بلندم رو تو کلاهم جمع کردم. در کلبه باز شد و یزداد تو چهارچوب در نمایان.

-آماده ای؟

-بله، بریم. 

تفنگم رو برداشتم. از کلبه بیرون اومدم. باران به شدت می بارید. یزداد کلاه بارانیش رو روی سرش گذاشت. 

-یعنی اسبم کجا رفته؟!

-یا پیدا میشه یا غذای حیوانات جنگل. 

از اینکه اسبم رو برای همیشه بخوام از دست بدم حس بدی بهم دست داد. 

سوار اسبش شد و گوزن و جلوی اسبش گذاشت.

-به چی داری نگاه می کنی؟ بیا سوار شو دیگه! 

سمت اسب رفتم. پام و روی زین گذاشتم و پشت یزداد نشستم. 

اسب آروم شروع به حرکت کرد. فاصله ی بینمون کم بود. 

دلم نمی خواست دستم رو دور کمرش حلقه کنم. همین که پشت یک رعیت نشسته بودم برام کسر شأن بود. 

بارش بارون زیاد شد. از سراشیبی بالا رفت. چنگی به پشت بارونیش زدم. 

-از کدوم طرف برم؟

-از اون ور برو ...

قدم های اسب تند شد. احساس سرما کردم. بعد از طی کردن مسافتی با دیدن چادر بچه ها اشاره به اون سمت کردم.

-اونجان. 

سری تکون داد. بچه ها با دیدن اسب اومدن سمتمون. از اسب پایین پریدم. 

شاهین اومد طرفم. 

-تو کجائی؟ دق دادی منو، نمیگی نگرانتم؟ 

-خوبم. 

با سر به یزداد اشاره کرد. 

-این کجا بود؟ 

یزداد از اسب پایین پرید. خسرو پوزخند زد. 

-میبینم که لباستم عوض کردی! 

-چیه؟ شما مشکل داری؟

-خسرو راست میگه، این چیه تنت؟

-هیچی، موقعی که گوزن رو زدم ماری جلوی اسبم اومد. نتونستم خودم رو کنترل کنم و از اسب افتادم. اسب فرار کرد و مار نیشم زد. اتابک کجاست؟ 

-اونم هنوز نیومده، حالا حالت خوبه؟ 

-آره، کمکم کرد. 

شاهین رو کرد به یزداد. 

-دستت درد نکنه. 

-کاری نکردم. 

نگاهم به یاسمین افتاد. گوزن رو بالا آوردم. 

-مثل اینکه من برنده ام! 

صدای اتابک از پشت سرم اومد. 

-چی شکار کردی؟

اشاره به حیوون تو دستم کردم. اتابک از اسب پایین اومد. آهوئی شکار کرده بود. 

-دیدی گفتم می برمت؟! الان نوبت منه تا شرطم رو بگم.




برچسب ها گندم ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر