قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 4 آبان 1396 ، 08:49 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



از اتاق بیرون‌ بیام که شاهین گفت:

-چطور این همه سال نمیومدی ...حالا یهویی امسال اومدنی شدی؟

-چون این همه سال تو و بقیه به من چیزی نگفته بودین، امسال می‌خوام بیام.

-دختره ی سرتق!

چرخیدم‌و نگاهم رو به شاهین‌دوختم.

-چطوره گلبرگ هم بیاد!

یهو شاهین‌ هول کرد و اخمی میان ابروهاش نشست.

-نخیر لازم ‌نکرده، توام چون زورم بهت نمی‌رسه می‌برمت. گلبرگ خانمه که نمیاد.

پوزخندی زدم که گلبرگ گفت:

-شاهین راست می‌گه می‌خواد بره تا با دوستاش خوش باشه.

-آ قربون زن خودم برم که حرف حالیشه.

سری تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم. از این‌که می‌دیدم شاهین به گلبرگ خیانت می‌کنه، حس بدی بهم دست می‌داد.

سمت اتاق کار پدر رفتم.

چند ضربه به در زدم و وارد اتاق شدم.

پدر پشت میز نشسته بود. با دیدنم لبخندی زد.

-سلام به بهترین پدر دنیا.

-باز چی می‌خوای؟

-عه پدرجان!

-من تو رو می‌شناسم دخترجان.

خندیدم.

-داشتین چیکار می‌کردین؟

اشاره‌ای به دفتر جلوش کردم.

-می‌بینی که پاییز نزدیکه، دارم حساب و کتاب‌ کارها رو در میارم.

-چرا به شاهین یا شادمان نمی‌گی؟

-اون دوتا انقدر سر به هوا هستن که می‌دونم اشتباه می‌کنن.

نگاهی به دفتر انداختم.

-من می‌تونم براتون انجام بدم.

پدر دستی به گردنش کشید و از روی صندلی بلند شد.

-آفرین دختر پدر!

-نه دیگه نشد جناب خان! در ازای کارم شما هم باید یه کاری کنید.

پدر گوشم را کشید.

-ای پدرسوخته! دیدی گفتم کارت گیره که اومدی این‌جا؟

-پدرجون من‌ که می‌خوام زحمت بکشم تا حساب و کتاب‌ها رو در بیارم.

-بگو در عوض چی می‌خوای؟

-اوووم چیزه... من فرداشب با شاهین جنگل برم.

پدر اخمی کرد.

-نه!

-عه پدر .... خواهش می‌کنم بذارید برم دیگه.

-گندم!

-پدرجونی خواهش می‌کنم.

پدر خنده‌ش گرفته بود.

-قول بده حواست به خودت باشه.

-چشم‌ پدر جان.

-حالا هم‌کارت رو بکن.

-اطاعت امر!

پدر از اتاق بیرون رفت.

با رفتن پدر شروع به بررسی دفترها کردم و تا دیر وقت حساب‌های دفتر رو در آوردم.

دفتر رو جمع کردم و از اتاق بیرون اومدم.

بعد از خوردن شام به اتاقم‌رفتم و سرم به بالش نرسیده خوابم ‌برد.

عصر باید حرکت می‌کردیم.

کوله‌ای برداشتم، شلوار گرم‌کنی با بلوز و پالتو پوستی که پدر از شهر برام آورده بود پوشیدم.

کلاهم رو تا روی گوش‌هام کشیدم.تفنگ شکاریم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

شاهین هم از اتاقش بیرون‌ اومد.

برام جای تعجب داشت که از روستای ما فقط من و شاهین راهی بودیم.

سوار اسب شدم.

-من که فهمیدم تو چرا گلبرگ رو با خودت نیاوردی!

-من قراره چند روزی رو با عقشم خوش بگذرونم.

-آهان، بعد می‌شه بدونم نقش گلبرگ‌تو زندگیت چیه؟

-باز گندم شروع نکن، گلبرگ‌ زنمه و گلناز عشقم! می‌فهمی؟

-نه نمی‌فهمم، فقط این رو می‌دونم‌ که داری به گلبرگ‌ خیانت می‌کنی.

-این خیانت نیست، اجداد ما هم چندین زن و معشوقه داشتن.

پوزخندی زدم.

-حالا چرا از ده ما فقط من و تو می‌ریم؟

-کجای کاری خواهرمن، به‌خاطر امل بازی پدر، ما از خیلی‌ها عقبیم.

-راجب پدر درست صحبت کن.

-الان که رفتیم خودت می‌فهمی.

شونه‌ای با بی‌تفاوتی بالا دادم و سمت جنگل رفتیم.

از لای درخت‌های سر به فلک کشیده عبور کردیم.

قسمتی از جنگل که زیر کوه وصل می‌شد و رودخانه‌ای روانی داشت رسیدیم.

با دیدن چندتا چادر و آتیش فهمیدم باید اون‌جا اوتراق کرده باشن.

به چادرها نزدیک شدیم.

چندتا دختر و پسر کنار آتیش نشسته بودن.

خسرو با دیدنمون سمتمون اومد.

شاهین از اسب پایین پرید.

خسرو نیم نگاهی بهم انداخت.

-می‌بینم که افتخار دادین و اومدین.

از اسب پایین اومدم.

-گفتم افتخارتون بدم ‌و همراهیتان کنم.

دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت.

-افتخاریه بانو.

-همه اومدن؟

-آره همه اومدن، بریم پیش بچه‌ها.

سمت آتیش رفتیم.

دختر و پسرهایی که دور آتیش نشسته بودن با دیدنمون  بلند شدن.

گلناز با دیدن شاهین‌چشم‌هاش برقی زد.

نگاهی به دختر و پسرهایی که کنار هم نشسته بودن انداختم.

خسرو همه رو معرفی کرد، اکثراً خان و خان‌زاده بودن.

پسری چندتا سیب‌زمینی توی آتیش انداخت.

روی تخته سنگ کوچکی نشستم.

گلناز سمت شاهین‌اومد و کنارش نشست.

ابرویی بالا دادم.

این دختر چه‌قدر با شاهین صمیمی بود.

خسرو کنارم نشست که اخمی کردم.

-جا قحطه که اومدی ور دل من نشستی؟

-جا هست اما کنار شما نشستن عالم دیگه‌ای داره!

-می‌دونی از مردهای ضعیف متنفرم؟

-اما من دوست دارم.

پوزخندی زدم و با چوب توی دستم سیب زمینی که داشت می‌سوخت رو پشت و رو کردم.

-اما من ازت خوشم‌ نمیاد.

یکی از پسرها به اسم اتابک گفت:

-راستی بچه‌ها آب شنگولی که آوردین؟

بابک پسر لاغری گفت:

-بدون اون که نمی‌شه

-شب رو استراحت کنیم، فردا بریم گشتی توی جنگل بزنیم.

همه موافقتشون رو اعلام کردن. سیب زمینی های آتیشی رو خوردیم.


پسر ها شروع به بازی پاستور کردن و دختر ها راجب سفر هایی که رفته بودن هرکدوم یه چیزی میگفتن.

هوا تاریک شده بود و صدای جیر جیرک ها تمام جنگل رو برداشته بود.


نگاهم به کرم های شب تاب افتاد .

دلم میخواست منم خارج از روستا میرفتم . باید با پدر جدی صحبت میکردم...

دلم میخواست شهر برم!

با صدای جیغ و دادشون سمت آتیش رفتم. بطری شیشه ای بزرگی دست خسرو بود. تکونی به شیشه توی دستش داد.....

در شیشه باز شد و کلی کف روی هوا پخش شد. صدای جیغ و دست بقیه بلند شد.

هرکدوم یک پبک خوردن، نمیدونستم بخورم یا نه؟ 

میترسیدم مست بشم و تمرکزی روی رفتارم نداشته باشم. 

خسرو لیوانی رو که تا نصف توش ریخته بود طرفم گرفت... 

 -بیا یکم بخور!

چینی به دماغم دادم. 

 -چیه نکنه تا حالا نخوردی ؟ نگو که خنده ام میگیره.

لیوانو از دستش گرفتم.

-تو بهتره هواست به خودت باشه تا زیادی مست نکنی. آخه میدونی، اینجا گرگ درنده زیاد داره تو ام که دست و پا چلفتی هستی کار دست خودت میدی....

و چشمکی زدم.

از چهره اش معلوم بود چقد حرصش گرفته اما حرفی نزد. 

لیوانو نزدیک دهنم بردم اما بوی تیزش خورد به دماغم. چندشم شد.

نگاهی به بقیه انداختم که داشتن پیک دوم رو میخوردن.

گلنار چسبیده به شاهین بود...

سری تکون دادم. این دختر تا حامله نشه از داداش من، دست بردار نیست!!

هوا تاریک بود و به شدت احساس سرما می کردم. 

پتوی نازکی دورم گرفتم و کنار آتیش نشستم اما بقیه در حال بگو بخند بودن. 

یکی از پسرها با صدای بلند شروع به خوندن کرد و بقیه دو نفری شروع به رقص کردن. 

بار اولی بود میدیدم دختر پسرها دو به دو انقدر نزدیک بهم می رقصن. 

شاهین راست می گفت که روستای ما نسبت به بقیه ی روستاها عقب مونده. 

با دیدن شاهین و گلناز ابروم با تعجب بالا پرید. 

شاهین لبهاش رو روی لبهای گلناز گذاشت. نگاهی به بقیه انداختم که در حال رقص بودن. 

الان بهترین موقع بود تا باعث ترسشون بشم!

دستی به گردن فلزی تفنگم کشیدم. لبخندی روی لبهام نشست. بدون جلب توجه بلند شدم و ازشون فاصله گرفتم. 

پشت درختی رفتم و کمین کردم. ماشه رو کشیدم و سر تفنگ رو به آسمون گرفتم. ماشه رو ول کردم. 

صدای شلیک توی جنگل پیچید و پرواز پرنده ها همزمان شد با جیغ دخترها!

تفنگ و روی دوشم انداختم. خواستم از پشت درخت بیرون بیام که چشمم به بوته ای افتاد. 

دو چشم براق خیره ام بود. تفنگ رو سفت گرفتم. 

صدای همهمه ی بچه ها اومد اما جرأت حرکت نداشتم. میدونستم حتماً یا گرگه یا روباه. 

صدای شاهین بلند شد. 

-گندم کجاست؟ چرا صدای شلیک اومد؟

-همین جا نشسته بود. 

با صدای خرناس حیوون فهمیدم گرگه. حلقم خشک شده بود. 

انگار پاهام توان حرکت نداشتن. نگاهم خیره ی چشم های براق گرگ بود. 

ذهنم انگار خالی شده بود...


صدای شاهین به گوش رسید که داشت صدام‌می‌کرد، اما انگار زبونم‌قفل شده باشه هیچ صدایی از گلوم خارج‌ نمی‌شد!

 باید کاری می‌کردم.

تفنگ رو توی دستم گرفتم‌ و ماشه رو کشیدم که یهو گرگ از لای بوته بیرون پرید.

سرش رو نشونه گرفتم، صدای شلیک گلوله توی تاریکی شب پیچید و لاشه‌ی گرگ روی زمین افتاد.

و آروم‌ زوزه‌ای کشید. نگاهم خیره‌ی گرگ بود.

-گندم تو این‌جایی؟

نگاهم رو از گرگ گرفتم و به شاهین دوختم.

حالا که گرگ مرده بود، دوباره احساس غرور می‌کردم.

شاهین ‌نگاه ناباورانه‌ای به گرگ انداخت.

-تو چیکار کردی؟

تفنگ رو روی دوشم گذاشتم با این‌که هنوز احساس لرزش تو بدنم می‌کردم با صدای محکمی لب زدم:

-وقتی شما در حال خوش‌گذرونی بودین این‌ گرگ کمین کرده بود؛ منم کشتمش.

بقیه هم فانوس به دست اومدن و از دیدن گرگ وحشت کردن.

پوزخندی زدم.

-یه گرگ مرده انقدر وحشت نداره!

خسرو سری تکون داد.

-با چه دل و جرئتی تونستی به یه گرگ شلیک کنی؟

-باهمون دل و جرئتی که تنها می‌تونم نصف شب از جنگل بگذرم.

-تو دیونه‌ای!

گلناز به شاهین رو کرد.

-این واقعا یه دختره؟

شاهین خندید.

-این از بچگی دنبال دردسر بوده، الانم تا یه روز که سرش رو به باد نده دست بردار نیست.

اتابک جلو اومد.

-مثل این‌که خواهرت خیلی به خودش مغروره، چطوره یه شرطی با هم ببندیم.

ابرویی بالا دادم.

-مثلاً چه شرطی؟

-فردا من و تو هر کدوم یه دوری تو جنگل می‌زنیم و هر کدوممون تونستیم با یه شکار بزرگ‌تر برگردیم اون...

... برنده است.

دست به کمر شدم.

-اون‌وقت چه نفعی برای من داره؟

اتابک دستی به گردنش کشید.

-نمی‌دونم، ولی تو هرکاری بگی می‌کنم، اما اگر تو باختی باید زنم بشی!

داد زدم:

-چی؟

شاهین اخمی کرد.

-این دیگه چه شرط مسخره‌ایه؟

-شاهین راست می‌گه!

اتابک دست به سینه شد.

-خسرو خان‌من همین‌طوری این شرط و گذاشتم؛ چون می‌دونم جرأت قبول کردن نداره و می‌بازه.

-کی گفته من می‌بازم؟

-می‌دونم.

یاسمن دختر ده کناری عصبی نگاهمون می‌کرد. فهمیدم‌ میلی به اتابک داره.

-باشه قبول می‌کنم، اما اگه بردم جلوی همه‌ی اینا باید قول بدی هر کاری گفتم بکنی!

اتابک که فکر می‌کرد قبول نمی‌کنم خندید.

-باشه، اما خیلی خودت رو دست بالا نگیر دختر خان، درسته راجع به شجاعتت زیاد شنیدم اما تا حالا کسی رو دست من بلند بشه.


-تافردا.

به سمت یکی از چادرها رفتم.

شاهین به دنبالم اومد و بازوم رو گرفت کشید.

-احمق شدی گندم؟ فکر کردی از دو نفر بردی می‌تونی از اتابکم ببری. اتابک شیر شکار کرده، شاهین رو تو هوا زده.

-دستم رو ول کن شاهین.

-به‌خدا احمقی احمق!

ازم دور شد.

عصبی سنگ جلوی پام رو پرتاب کردم و وارد چادر شدم.

کمی ترس به دلم افتاد، اگر می‌باختم چی؟ آبروم می‌رفت.

اون‌وقت مجبور بودم زن این پسر عوضی بشم.

-چه غلطی کردم خدا!

دخترها وارد چادر شدن.

یاسمن پوزخندی زد.

-تو می‌خوای اتابکم رو ازم بگیری به‌خاطر همین قبول کردی، خودتم می‌دونی نمی‌تونی اتابک رو ببری دختره‌ی خودخواه! حالا می‌فهمم چرا همه دخترها از تو بدشون میاد. فکر کردی کی هستی؟ یه دختر خان‌ امل ...

... بیشتر نیستی.

-چیه زورت اومده که اتابک خانتون چشمش دنبال منه؟

-ساکت شو، اتابک فقط مال منه!

پتو رو روی سرم کشیدم.

-باشه مال بد بیخ ریش صاحبش، مال خودت.

هوا خیلی سرد بود، لای پتو گوله شدم اما ذهنم درگیر فردا بود.

کاش قبول نمی‌کردم. با نگرونی خوابم برد.

با احساس سرما از خواب بیدار شدم. نگاهی به دخترها انداختم، گلناز نبود.

پتوپیچ از چادر بیرون اومدم.

هوا هنوز گرگ و میش بود. صدای زوزه‌ی گرگ‌هااز دور به گوش می‌رسید.

سمت چادر پسرها رفتم.آروم‌پرده‌ی چادر رو کنار زدم.

نگاهی به پسرهاکه غرق خواب بودن انداختم، اما شاهین نبود.

دستی به چونه‌م کشیدم.

-چطور نه شاهین بود و نه گلناز! هرجایی که هستن باهمن. صبح به این زودی این‌ها کجا رفتن؟

از چادر فاصله گرفتم.

نگاهی به اطراف انداختم و کمی اطراف چادر سرک کشیدم، اما نبودن.

خواستم برگردم که صدایی به گوشم خورد.

به همون سمتی که صدا می‌اومد قدم برداشتم.

با دیدن شاهین و گلناز سرجام ایستادم.

هردو کنار درخت تنومندی ایستاده بودن.

کمی سرم رو خم ‌کردم تا واضع ببینم، اما با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم چشم‌هام چهارتا شد.

شاهین داشت لب‌های گلناز رو به شدت می‌بوسید و گلناز دستش رو دور گردن شاهین حلقه کرده بود.

شوکه بدون این‌که ازشون چشم بردارم بهشون خیره بودم.

-یعنی گلناز و شاهین باهم رابطه دارن؟ نه این امکان نداره.

انگار گلناز متوجه حضورم شد که از شاهین فاصله گرفت.

شاهین چرخید و بادیدنم هول کرد. پشت بهشون ‌کردم.

-گندم‌ وایستا، گندم.

عصبی چرخیدم.

-ها چیه؟ چیکار داری؟ برو به معاشقه ا‌ت برس.

-گندم چرا نمی‌فهمی من گلناز رو دوست دارم، عاشقشم.

عصبی شونه‌ای بالا دادم.

-به من چه، چرا به من می‌گی؟

-تو خواهرمی، می‌تونی پدر رو راضی کنی تا من گلناز رو رسمی بگیرم.

- یعنی چی شاهین؟ من برم به پدر بگم‌ تا روی دختر خواهرش هوو بیاره؟ حرف‌ها می‌زنیا.

-گندم تو نمی‌دونی که عشق یعنی چی؟
من گلبرگ رو دوست دارم، می‌بینی که طلاقشم نمی‌دم، من عاشق گلنازم حتی قبل از گرفتن گلبرگ دوستش داشتم.

گلناز سکوت کرد.

-من نمی‌تونم کاری کنم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که تمام اتفاقات رو نادیده بگیرم و به پدر چیزی نگم.


باگام‌های بلند ازشون فاصله گرفتم. شاهین رو اصلا درک نمی‌کردم. عشق ... چه کلمه مسخره‌ای! 

خسرو از چادر بیرون اومد، با دیدنم اخمی کرد.

-چیه؟ تو دیگه چته؟ مال پدرت رو بالا کشیدم؟

-برای چی شرط اتابک رو قبول کردی؟ ها!

-هه، نمی‌دونستم که باید از تو هم اجازه می‌گرفتم.

اتابک خمیازه‌کنان از چادر بیرون اومد.

-دختر خان آماده‌ای؟

-خیلی وقته!

خسرو وشاهین آتیش روشن کردن و کتری که گلی کرده بودن رو کنار آتیش گذاشتن.

سفره رو پهن کردن، همه دور سفره جمع شدن.

بعد از خوردن صبحونه کلاهم رو محکم گذاشتم و لباس‌های گرمم رو پوشیدم.

تفنگم رو برداشتم.

-منم باهات میام گندم.

نگاهی به شاهین انداختم.

-نه همین‌جا باش تا ما برگردیم.

سوار اسبم شدم و اتابک هم سوار اسبش شد. هر دو کنار هم ایستادیم.

-تو اونور جنگل برو منم اینور جنگل.

سری تکون دادم. شاهین اومد طرفم. کنار اسب ایستاد. 

-گندم از خر شیطون پیاده شو، الانم دیر نیست! 

-فوقش میبازم. 

-خیلی کله شقی! برو خدا پشت و پناهت باشه. 

لبخندی زدم. اسب آروم آروم شروع به راه رفتن کرد. از لای شاخه های بلند درخت ها گذشتم. خورشید کم کم داشت بالا می اومد. 

به سمت کوهستان رفتم. اونجا آهوهای زیادی داشت. با احساس تشنگی از اسب پایین پریدم. 

اسب و به تنه ی درختی بستم و زیر درخت دراز کشیدم. 

از قمقمه ی همراهم آب خوردم. بعد از کمی استراحت بلند شدم و دوباره سوار اسب شدم. 

چیزی تا اون قسمت نمونده بود. 

باید هر طوری شده یه شکار خوب می کردم. با دیدن آهویی که در حال پرش بود چشم هام برقی زد. 

تفنگ رو برداشتم و همینطور که روی اسب بودم آهو رو نشانه رفتم. تا اومدم شلیک کنم اسب شیهه ای کشید و به هوا پرید. 

کنترلم رو از دست دادم و جلوی پای اسب پرت شدم. صدای شلیکم روی هوا پخش شد و با سینه روی سنگها افتادم. 

درد بدی توی تنم پیچید اما با دیدن مار بزرگی که فاصله ی کمی تا زیر گردنم داشت ترس توی وجودم نشست. 

تا اومدم به خودم بیام دردی طاقت فرسا روی قفسه ی سینه ام نشست. صدای فریادم توی جنگل پیچید. 

دستم و روی جای نیش مار گذاشتم اما می سوخت. 

با دیدن زبان مار که هنوز با فاصله ی کمی رو به روم گردن افراشته بود رنگم پرید. 

عرق سردی روی پیشونیم نشست. نه جون تکون خوردن داشتم و نه می تونستم از جام تکون بخورم.




برچسب ها گندم ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر