قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 3 آبان 1396 ، 07:02 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید


خنده ام گرفته بود. از موقعی که حرکت کرده بودیم داشت نق می زد. البته حق داشت، کلی راه رو پیاده اومده بود. 

با صدای پای اسبی ایستادم. با دیدن شاهین فریاد زدم:

-شاهین ... شاهین

شاهین اومد سمت ما. 

-کجایی یه ساعته دارم دنبالت می گردم! 

خسرو نفس زنان روی زمین نشست. 

-تو چطور با این خواهر سنگدل زیر یک سقف زندگی می کنی؟ 

شاهین نگاهی بهم انداخت. 

-چیکارش کردی گندم؟ 

-هیچی والا، به مردم نیکی هم نمیشه کرد! جونش و نجات دادم حرصش گرفته باخته، الان داره حرص میخوره. 

-نخیر، این خواهر عزیزت از اون جا تا همینجا من و پیاده آورده ... از کت و کول افتادم. 

شاهین قهقهه ای زد. 

-پاشو پسر آبرومونو بردی پیش خواهرم ... گفتم چی شده!!! بیا پشت من سوار شو. خشایار تنها مونده. 

خسرو پشت شاهین سوار شد و با هم به سمت جایگاهمون حرکت کردیم. 

خشایار کنار آتیش در حال خوردن چیزی بود. سریع از اسب پایین پریدم و آروم سمتش رفتم. 

حواسش به ما نبود. با دیدن پرنده ای که فقط چند تا استخون ازش مونده بود با سر تفنگ کوبیدم به کتفش. 

یهو از جاش پرید. با دیدن ما گفت:

-عه، برگشتین؟ 

-نه پس برای شهید شدن رفته بودیم ... برای چی خوردیش؟؟

-چیو؟

-شکارمو. 

-آها اونو میگی؟ ... دیدم نیومدین داشت جزغاله میشد منم گرسنه ام بود خوردمش. کو شکارتون؟

پوزخندی زدم و سنگی رو به هوا پرت کردم. 

-از دوست شفیقت بپرس که عرضه ی یه شکار هم نداره! منم بخاطر آقا نتونستم شکار کنم. 

خشایار سؤالی به خسرو نگاه کرد. خسرو عصبی غرید.

_چیه، داری با چشم هات منو میخوری!!

_همش تقصیر این دختره خیره سره.

 دست به کمر شدم؛

_دست و پا چلفتی بودن خودتو پای من ننداز. تو عرضه ی شکار نداشتی.

_روزم خراب شد، اه...

خشایار قهقه ای زد؛
_واای خسرو! تو به یه دختر باختی؟ 

و زد رو پاش. خسرو لگدی به رونش زد؛

_جمع کن خودتو ببینم. 

اما خشایار هنوز می خندید. گرسنه ام بود. وقتی گرسنه میشدم به شدت عصبی میشدم. 

رفتم سمت شاهین؛

_بریم داداش؟! من گشنمه.

شاهین بغلم کرد و روی سرم رو بوسید؛ 

_بریم‌.

خسرو اومد جلو؛

_حالا که نشد شکار کنیم، ناهار مهمون من...

_نه داداش، بریم خونه.

خسرو مشت آرومی به بازوی شاهین زد؛

_تعارف نکن، اینطوری از خواهرتم تشکر کردم!

شاهین سوالی نگاهم کرد. میدونستم رابطه ی خوبی بین پدر و خان بالا هست، اما تا حالا روستای بالا نرفته بودم.

بی تفاوت شونه بالا دادم؛

_من مشکلی ندارم. 

خسرو آروم گفت: از خداتم باشه که من دعوتت کردم.

شاهین رفت سمت اسبش. پوزخندی زدم؛

 _آقازاده، من گذاشتم و قبول کردم. بهتره یکم جای پُز دادن پسر خان بودن، شکار یاد بگیری!

 و تنه ای بهش زدم.سوار اسبم شدم. خسرو هم سوار اسبش شد و چهارتایی حرکت کردیم. 

بعد از مسافتی خونه های ده بالا نمایان شدن.

 نگاه دقیقی به اطراف انداختم. نگاهم به عمارت سنگی بزرگی افتاد. خونه ی ما در برابر اینجا مثل یه خونه ی رعیت بود.

 البته پدر، اون مدل زندگی کردن رو بیشتر دوست داره. 

مردی کنار در ایستاده بود. با دیدن ما سریع درو باز کرده و خم شد.

ابرویی بالا داد.  انگار خیلی تفاوت بود بین دو تا روستا.از اسب پایین پریدم. مردی سریع دهانه ی اسب رو گرفت.

 نگاهی به حیاط بزرگ عمارت انداختم؛ حوض بزرگی وسط حیاط بود و عمارت سنگی رو به حوض قرار داشت.

 زن میانسال با لباس های مجلل اومد سمتمون؛

_اومدی پسرم؟!

خسرو رفت جلو و دست زن رو بوسید.

 _معرفی می کنم؛ شاهین و خواهرش گندم، از ده پایین.

 زن نگاهی به ما انداخت و مکثی روم کرد. لبخندی زدم و دستم رو به نشانه آشنایی جلو بردم.

 دستمو فشرد؛

 _پس تو گندمی؟

 _بله. 

_تعریفت رو زیاد شنیدم. خوش اومدین، بفرمایید.

و جلوتر از ما راه افتاد و سمت در ورودی عمارت رفت. مردی درو باز کرد.

 برای اولین بار حس معذب بودن بهم دست داد.

 وارد سالن بزرگی شدیم. سرتاسر قالی های دستباف پهن بود و پشتی های چرم دوزی دور تا دور سالن چیده شده بودند.


و چندین در که انگار در اتاق خوابها بودن. با تعارف زن روی تشکچه ای نشستم. 

شاهین کنارم نشست. خسرو معذرت خواست و سمت اتاقی رفت. نمیدونستم خان همین یه پسر رو داره.

داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم که دختری از اتاقی بیرون اومد. 

کت و شلواری تنش بود و موهای بلند دو گوش بافته اش رو دو طرف شونه هاش انداخته بود.

 اومد سمتمون، نگاهم به لبهای سرخش افتاد و گونه هایی که معلوم بود چیزی زده.

شاهین بادیدنش صورتش گل انداخت. با طنازی به شاهین دست داد، گفت: 

معرفی نمیکنی این خانوم رو؟؟

شاهین هول کرد، تعجب کردم، امکان نداشت شاهین...

شاهین عاشق دختر خان بالا شده باشه، پس گلبرگ چی؟ همسر خود شاهین! 

با صدای دختره از فکر بیرون اومدم. دستشو سمتم گرفت. 

-پرینازم، شمام حتماً گندمی. 

به ناچار لبخندی زدم. دستش رو فشردم. روی تشکچه ی رو به روی ما نشست. خسرو از اتاقش بیرون اومد. 

سرم و جلو بردم و آروم طوری که فقط شاهین بشنوه گفتم:

-تو از دختر خان بالا خوشت میاد؟ 

شاهین چرخید و نگاهش رو به چشم هام دوخت. 

-من عاشقشم!

بدون هیچ پلک زدنی خیره اش شدم. 

-تو چی گفتی؟!

-اینجا جاش نیست بعد حرف می زنیم. 

کلافه نگاهم رو ازش گرفتم. نمیدونستم خان بالا چند تا دختر و پسر داره. خدمه سفره ی بزرگی رو پهن کرد و چندین غذا چیدن. 

توی سکوت نهار و خوردیم. با جمع شدن سفره بلند شدم. 

-ما دیگه رفع زحمت کنیم. 

پریناز بلند شد. 

-تازه با هم آشنا شدیم، کجا میرید؟

-انشاالله دفعه ی بعد همو بیشتر می بینیم. 

بعد از خداحافظی سوار اسب شدیم. با دور شدن از خونه ی خان رو کردم به شاهین. 

-تو زن داری بعد چطور رفتی عاشق شدی؟؟

-مگه جرمه داشتن چند تا زن؟

-شاهین ....

-چیه، من دل ندارم؟! منم دلم میخواد زنم درس خونده باشه و به خودش برسه ... یکی مثل پریناز. 

-میشه بگی اون وقت گلبرگ چی میشه؟

-مگه زمانی که پدر روی مادر ما زن گرفت مادرم کاری کرد؟ هیچ کاری نکرد و الان هم داره زندگیشو می کنه. همین خوود تو، چند روزت بیشتر نبود که پدر آوردت گفت مادرت سر زا رفته ... همه قبول کردن و شدی تک دختر خان. 

سری تکون دادم. با خوش خیالی گفتم:

-شاید پریناز تو رو نخواست. 

شاهین قهقهه ای زد. 
-تو نگاههای عاشقانه ی پریناز رو ندیدی؟ اونم من و دوست داره! بذار شهریار برگرده اون وقت با خیال راحت ...

_میتونم با پریناز ازدواج کنم!!

_از کی با خسرو و پریناز آشنا شدی؟

_با خسرو که از بچگی، اما با پریناز از وقتی که درسش تموم شده و از شهر اومده..

_تو فکر میکنی خان دخترش رو به تویی که زن داری میده؟!

_آره، چرا نده؟! اون یکی دخترخان هم زن دوم یه مرد سرمایه داره..

حرفی برای زدن نداشتم. فقط این وسط دلم برای گلبرگ می سوخت. 

حالا معنی اینکه شاهین بیشتر وقت ها از زیر کار در میره رو میفهمم.

روزها می گذشتن بدون هیچ اتفاق خاصی. 

توی اتاقم نشسته بودم و تفنگ شکاریم رو تمیز می کردم که گلناز وارد اتاق شد؛

_خانم جان؟ خان گفتن برین اتاق نشیمن.

_باشه، تو برو میام.

_چشم.

با رفتن گلنار، تفنگ رو سر جاش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم.

 سمت اتاق نشیمن رفتم. وارد اتاق شدم. همه جمع بودن، سلامی دادم.

کنار پدر نشستم؛

_کار داشتین پدر؟ 

پدر دستی به سرم کشید؛

_باید کاری داشته باشم تا تو سری هم به این پدر پیرت بزنی؟!

_عه پدرجان؟؟ 

پدر راجع به کار و برداشت گندم ها صحبت کرد؛ 

_زمستان نزدیکه و باید حواسمون به همه چیز باشه. فردا شب عروسی یکی از رعیت هاست. از ما هم دعوت کردن.

_من که نمیرم.

_بر عکس دختر گلم، شما میری.

_پدر؟؟!

_ همین که گفتم.

میدونستم حرف پدر یکیه ولی دوست نداشتم عروسی یه رعیت برم. اما مجبور بودم تا برم.

پیراهن با گلهای قرمز و دامن پرچین پوشیدم. روسری سر کردم و سربند سکه ام رو روی پیشونیم بستم.

 از اتاق بیرون اومدم. صدای ساز و دهل تا اینجام میومد. همراه پدر و بقیه از خونه بیرون اومدیم.

 سوار کالسکه شدیم. هوا خنک بود. کالسکه کنار خونه ای‌ ایستاد.
حالا صدای ساز به وضوح شنیده میشد. مردی در کالسکه رو باز کرد.

 از کالسکه پیاده شدیم. نگاهم به مرد روزه سر مزارع ‌افتاد. با فاصله کمی رو به روی هم قرار داشتیم...

یه سر و گردن از من بلندتر بود و توی لباس محلی درشت‌تر به نظر می‌رسید.

با دیدنم اخمی کرد و قدمی به عقب برداشت. پوزخندی زدم.


-نکنه امشب شب دومادی توئه؟

متقابلاً پوزخندی زد.

-نیاز نمی‌بینم توضیح بدم دخترجان. این‌جا خونه‌ی من و شما مهمونی. هوای ارباب بودن به سرت نزنه!

عصبی دندون قرچه‌ای کردم.

-افتخار دادم که اومدم.

رو ازش گرفتم. با پدر و بقیه احوال‌پرسی کردم و همه دعوت کردم تا داخل بریم.

وارد حیاط خونه شدیم.

حیاط بزرگی که دور تا دورش تخت گذاشته بودن.

چندین زن و مرد در حال رقص چوب بودن.

عروس چادری روی سرش انداخته بود و میون چند زن نشسته بود.

روی تختی نشستم و پدر به صدر مجلس رفت. همه از جاشون بلند شدن و با پدر سلام و احوال‌پرسی کردن.

دختران جوون چپ چپ نگاهم کردن و توی گوش هم شروع به پچ‌پچ کردن.

با غرور روی تخت نشستم و نگاهم رو به رقص‌ دوختم.

از این‌که یک خان‌زاده بودم افتخار می‌کردم.

صدای خواننده بلند شد:

-به افتخار برادر عروس به‌خاطر هنرنمایی که می‌خوان بکنن.

همه دست زدن و همون پسره با دو چوب وسط اومد.

دو دختر کناریم پچ پچ کردن.

-وای یزداد اومده، ببین چه قد و بالایی داره.

پس اسمش یزداده.

نگاهم رو بهش دوختم. شروع به هنرنمایی کرد.

محوش بودن، رقص چوبش عالی بود.

دو پسر دیگه‌ای هم‌وسط اومدن و همراه یزداد شروع به چوب بازی کردن.

دلم می‌خواست می‌رفتم بهشون نشون می‌دادم یه دختر هم می‌تونه به خوبی شماها چوب بازی کنه.

دوتا از دخترها بلند شدن و...

سر بند زدن و به وسط رفتن.

سربندم رو باز کردم و روی صورتم بستم.

دوتا چوب‌ها رو برداشتم.

دور آتیش داشتن می‌چرخیدن و چوب‌ها رو بهم می‌زدن.

پای کوبیدم و چوب‌ها رو تو هوا بهم‌ کوبیدم.

صدای دست و جیغ بلند شد و رقاصه‌ها دست از چوب زدن برداشتن.

جلو رفتم‌ و چوبم رو به چوب یزداد زدم.

پوزخندی زد و گفت:

-چیه دخترجان فکر کردی می‌تونی من رو شکست بدی؟

-شک نکن، به‌خاطر همین وسط اومدم وگرنه من رو چه به هنرنمایی تو مجلس رعیت!

-خواهیم دید.

چوب رو کوبید.

هر دو به شدت مشغول بودیم و هیچ کدوم قصد کوتاه اومدن‌ نداشتیم.

هر یه پایی که روی زمین می‌کوبیدم یه چوب روی هوا به چوبش می‌زدم.

چرخی زدم از پشت، چوب رو به چوبش زدم.

نامحسوس با پام به پشت پاش زدم؛ چون‌کارم‌ناگهانی بود با زانو زمین خورد و چوب از دستش افتاد.

صدای هم همه‌ی همه بلند شد.

رو بند رو از صورتم برداشتم و چشمکی زدم.

-دیدی باختی رعیت‌زاده!

اخمی میان ابروهای کمونیش نشست.

پدرم با غرور نگاهم ‌کرد.

سمت تختی که نشسته بودم رفتم.

دو دختر کناریم‌ گفتن:

-تو چطور تونستی یزداد شکست بدی؟

پوزخندی زدم.

-من یه ارباب‌زاده‌م دخترجان.

هردو سکوت کردن و تا آخر مجلس هر دفعه نگاهم به نگاه یزداد می‌خورد، اخمی می‌کرد، اما ته دلم خوشحال بودم که شکستش دادم.

با دست به دست کردن عروس و دوماد، زودتر از بقیه بلند شدیم.

پدر اعتقاد داشت وجود ما باعث می‌شدتا احساس معذب بودن بکنن.

با بلند شدن پدر بقیه هم بلند شدن و با پدر خداحافظی کردن.

یزداد تا جلوی در همراهمون اومد.

پدر سوار کالسکه شد. سمت کالسکه رفتم.

موقع سوار شدن پوزخندی زدم که اخمی کرد.

با حرکت کالسکه پدر گفت:

-آخر من پیرمرد زورم به تو نمی‌رسه.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم.

-عه پدرجان مگه من چیکار کردم.

پدر دستش رو دور شونه‌م حلقه کرد.

-چیکار نکردی؟

روی  سرم رو بوسید.

روزها از پی هم می‌گذرن.

ناهار رو خوردم. سوار اسبم شدم و سمت رودخونه حرکت کردم.

از بالای تپه نگاعم به رودخونه افتاد که زن‌ها مشغول شستن لباس‌ها بودن.

دستی به بند تفنگم کشیدم، نگاهم به پرنده‌ای افتاد که درحال پرواز بود.

تفنگ رو برداشتم و نشونه گرفتم.

صدای شلیک و افتادن پرنده همزمان با صدای جیغ زن‌ها شد.

از اسب  پایین پریدم. پرنده لب آب افتاده بود.

همه ایستاده بودن، پرنده رو برداشتم و توی آب زدم تا خون‌هایی که دور گردنش راه افتاده بود پاک بشه، از پاش گرفتم.

نگاهم به زن‌ها افتاد.

اخمی کردم.

-چیه مثل این آدم ندیده‌ها زل زدین، شکار تا الان ندیدین؟

دختری دست به کمر شد.

-حالا طلبکارم شدیم. تو باعث شدی که ماها بترسیم.

قدمی سمتش برداشتم و توی دو قدمیش ایستادم.

هردو خیره بهم بودیم.

-حرفت رو دوباره تکرار کن.

پوزخندی زد.

-فکر کردی که دختر خان هستی هرکاری می‌تونی بکنی، آره؟

-فکر نکردم مطمئنم همه کاری می‌تونم بکنم.

-اما من مثل بقیه نیستم که اجازه بدم هرکاری بکنی.

-نه بابا، از کی این ده وکیل وصی پیدا کرده که من خبر ندارم.

-حالا که خبردار شدی دخترجان.

دستی زیر ابروم‌کشیدم.

-حواست باشه که زبونت رو از دست ندی.

ماشه تفنگ  رو کشیدم و سمت پیشونیش گرفتم.

احساس کردم رنگش پرید.

زنی جلو اومد. 

-خانم جان  بچگی کرده، خبط کرد شما ببخشید.

-برو اونور.

با سر تفنگ زن رو کنار زدم.

-الان ماشه رو بکشم ببینم باز می‌تونی بلبل زبونی ‌کنی!

صدای گریه زن بلند شد.

دختره فقط تو سکوت بهم خیره بود.

صدایی از پشت سرم بلند شد:

-باز چی شده دختر خان؟

چرخیدم و نگاهم به یزداد افتاد.

-یه شکار جدید پیدا کردم.

جلو اومد و نگاهی به دختره انداخت.

دختر با دیدن یزداد که انگار شیر شده باشه گفت:

-خان‌زاده می‌خواد عقده‌هاش رو سر من خالی کنه.

یزداد اخمی کرد.

-شوکا!

-نه مثل این‌که دلت می‌خواد خدمتکار شخصیم بشی. آخه میدونی خدمتکارم پیر شده پاهام رو درست ماساژ نمی‌تونه بده.

با سر تفنگ دوتا به روی شونه‌ش زدم.

-توروخدا خانم جان این یه بار از خطاش بگذرید.

یزداد جلو اومد و فاصله بینمون قد کف دست بود.

سربلند کردم. نگاهم به نگاهش گره خورد.

-می‌دونم دخترخانی و هرکاری ازت برمیاد، این‌بار ببخش.

نمی‌دونم چی شد. تفنگ‌ رو روی دوشم انداختم و بدون این‌که پرنده مرده رو بردارم پشت بهشن کردم، سوار اسب شدم و با تاخت از رودخونه بیرون اومدم.

قلبم محکم و بی‌قرار می‌زد، دلیلش رو نمی‌دونستم.

سمت چشمه‌ی همیشگی رفتم و روی تخته سنگی دراز کشیدم.

دست‌هایم رو زیر سرم گذاشتم و نگاهم رو به آسمون آبی دوختم.

چهره‌ی اخم آلود یزداد جلوی چشم‌هام اومدن.

عصبی از روی تخته سنگ بلند شدم چشمم به خسرو افتاد که به تنه درختی تکیه داده بود.

-تو این‌جا چیکار می‌کنی؟

از درخت فاصله گرفت و سمتم اومد.

-داشتم به تو نگاه می‌کردم.

-تو جز نگاه کردن کار دیگه‌ای هم بلدی؟

فاصله بینمون رو پر کرد و روبه‌روم قرار گرفت و سرش رو روی صورتم خم کرد.

سرم رو به عقب بردم.

-من کار دیگه‌ای هم بلدم اگه بخوای عملی نشونت می‌دم.

نگاهش را به لب‌هام دوخت.

اخمی کردم‌ و تخت سینه‌‌ش زدم و ازش فاصله گرفتم.

-برو خدا روزیت رو یه جا دیگه حواله کنه پسرخان.

-دلم می‌خواد روزیم پیش‌ تو حواله بشه.

پوزخندی زدم.

-چیه؟ نکنه دلت می‌خواد دست و دلم برای تو بلرزه پسره خان بالا.

زیر خنده زدم.

-دختره احمق من ازت خوشم‌ میاد!

دست به کمر شدم.

-دیگه چی؟ همینم مونده که تو دست و پا چلفتی از من خوشت بیاد.

-مگه من چمه؟

-بگو چت نیست!

سوار اسبم شدم.

-من که به دستت می‌آرم دخترخان!

-آرزو بر جوانان عیب نیست پسرخان.

-فرداشب توی جنگل خان‌زاده‌ها جشن داریم تو هم بیا.

دستی روی هوا تکون دادم و سمت خونه رفتم.

اسب رو به خدمه دادم.

نگاهی به حیاط انداختم و به سمت اتاق شاهین و گلبرگ حرکت کردم.

دوضربه به در زدم.

-بیا تو.

در اتاق رو باز کردم.

گلبرگ کنار شاهین ‌نشسته بود.

-چطورین؟

-ما خوبیم، کاری داشتی؟

-قضیه این مهمونی تو جنگل چیه؟

-تو از کجا موضوع رو  فهمیدی؟

-به اونش کاری نداشته باش، فقط خواستم بدونی من باهات میام 

و خواستم...




برچسب ها گندم ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر