قادر رنجبر نظرات سه شنبه 2 آبان 1396 ، 05:33 ب.ظ




با صدای آرومی لب زدم؛
_ببین بچه رعیت بدبخت، دور برت نداره.
 کاری میکنم خودت دودستی قرامت رو بیاری و جلوی عمارت بذاری بری.

چند ضربه کوتاه با چوبه شلاق به شونش زدم؛
_برنج هارو میبریم، آقای رعیت! ازین به بعد خودتون ماه به ماه قرامتها رو میاری جلوی عمارت.

خواست دهن باز کنه که با سرم به خواهر کوچیکش اشاره کردم؛
_دلت نمیخواد که خواهرت رو به عنوان خدمتکار ببرم؟!

ابرویی با پیروزی بالا دادم. مرد جوان دندون قروچه ای کرد. 

با یه جهش پریدم وی  اسبم و دهنه ی  اسب رو دستم گرفتم  

با صدای بلندی رو کردم به زن و مردهای درحال کار؛
_دفعه بعد از این خوبی ها خبری نیست. پس بهتره خودتون مثل آدم قرامت هر ماه رو بیارین.

پدر توی  ساکت داشت نگاهم میکرد، 
با اسبش اومد کنار اسبم و لبخندی زد؛

_حیف شد، تو باید پسر میشدی. اما خب من از اول دختر دوست بودم.

لبخند تلخی زدم؛
_پدر، هیچوقت نگفتی بعد از مرگ مادرم خانواده مادریم چی شدن؟

_دختر خوشکلم، منم بارها گفتم، مادرت خانواده ای نداشت. 
بعد از مرگ مادرت تورو آوردم روستا، چون شهر کسی نبود ازت نگهداری کنه. مگه الان زندگیت بده؟

نگاهم رو به درخت های روبروم دوختم؛
_نه، اما دوست داشتم پسر می بودم.

_شهریار و شاهین و شادمان پسر هستن کافیه. هرچند از لحاظ اخلاقی تو از اونا خشن تری.

اخمی کردم؛
_پدر، من از اون شهریار گوشت تلخ خشن ترم؟

_آدم پشت سر برادرش بد نمیگه.
خودمو لوس کردم؛
_اما من که....

_پیش غریبه نگفتم، پیش پدرم گفتم.

_لا اله الا اله، از دست تو.
زیر شکم اسب زدم؛
_من رفتم پدر.

_مراقب خودت باش.
_دستی رو هوا تکون دادم و اسب تاخت.

سمت چشمه ای که زیر کوه سرسبزی بود، رفتم. تنها جایی که بهم آرامش میداد. اسبو به درختی بستم. 

اواخر بهار بود و هوا طراوت خاصی داشت. روسری مو از سرم درآوردم. موهای بلندمو باز کردم. 

باد لای موهام پیچید وتوی هوا به رقص دراومد.
چکمه های بلندمو از پاهام درآوردم. روی سنگ کنار چشمه ی آب نشستم وپاهامو داخل چشمه کردم. 

از زمانی که خودمو شناختم مادری نبود، اما پدر ودایه که مثل یه مادر برام هست، بخاطر اخلاق خشنم کمتر کسی سمتم میاد. 

با صدای شیهه ی اسب، سرچرخوندم. نگاهم به دو اسب سوار افتاد که اینور میومدن. 

سریع از روی سنگ بلند شدم که اسب سوارها رسیدن، دنبال روسریم گشتم اما نبود. 

بیخیال وایسادم که هردو اسب سوار از اسب پیاده شدن. دو پسر جوان بودن.

به هم نگاهی انداختن. از روی سنگ پریدم پایین و روسریم که به شاخه درخت گیر کرده بود، برداشتم وخواستم روی سرم بندازم که دستی مچ دستم رو گرفت؛

_کجا دخترجان؟ بودیم خدمتتون...

عصبی چرخیدم و زیر دستش زدم. قدمی به عقب برداشت. انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم. تکونی دادم؛
_حواست باشه داری به کی دست میزنی.

پوزخندی زد؛
_به کی دارم مثلا دست میزنم؟

نیم نگاهی بهشون اندختم، معلوم بود که از شهر اومدن...


اون یکی پسر که کمی عقب‌تر ایستاده بود، قدمی به جلو برداشت.

پوزخند کجی گوشه‌ی لبش نشست.


-داشتی به دوستم‌چی می‌گفتی؟

-ببین آقا پسر، بهتره راحت رو بکشی بری وگرنه بد می‌بینی، فهمیدی!

-نه نفهمیدم، می‌خوام همین جا کارت رو بسازم می‌تونی باز بلبل زبونی بکنی؟

-جراتش رو نداری، از مادر زاییده نشده کیه که روی دست گندم بزنه! من دختر خانم فهمیدی! یه قدم دیگه جلو بیای تو با همین چاقوی تو پهلوم کارت رو بسازم.

چاقو در آوردم.

-پس تو دختر خان پایین هستی، همون که خدا هم بنده نیست.

چکمه‌هام رو پام کردم.

-پس کلاغا راست به گوشت رسونده. دور برم نبینمتون بچه شهری!

رو اسب پریدم. هر دو داشتن نگاهم می‌کردن.

بی‌توجه بهشون به شکم اسب زدم که پسره فریاد زد:

-اسم من شاهرخه.

داد زدم:

-برام مهم نیست.

با تاخت به سمت ده حرکت کردم. وارد حیاط بزرگ خونه شدم.

جاسم سرکارگرمون اومد و دهانه‌ی اسب رو گرفت.

از اسب پایین پریدم و جاسم اسب به اصطبل برد.

ماهرخ یکی از خدمتکارها سمتم اومد. 

-چیزی می‌خواین خانم جان؟

-آب بیار اتاقم، خسته‌م! پاهام رو ماساژ بده.

-چشم خانم جان.

به سمت خونه رفتم. نگاهی به اتاق‌ها که هر کدوم برا یکی از خان‌زاده‌ها بود انداختم.

شهریار برادر بزرگم برا تحصیل به فرنگ ‌رفته بود.

شادمان و شاهین هم ازدواج ‌کرده بودن.

دایه با دیدنم رو ترش کرد.

-تو کی می‌خوای مثل یه دختر رفتار کنی ها! کی می‌خوای این رفتار پسرونه‌ت کنار بذاری؟

-عه دایه جان من از تو سری خوردن بدم میاد، پدر خودش می‌دونه.

-بله همین خان باعث شده که تو این‌قدر جسور بشی.

-نه دایه.

دایه اخمی کرد، سمت اتاقم ‌رفتم. چکمه‌هارو از پام درآوردم.

ماهرخ با تشت مس و آفتوبه مسی وارد اتاق شد.

روی صندلی چوبی نشستم. پاهام رو توی تشت گذاشتم.

آب ولرم باعث شد با لذت چشم‌هام رو ببندم.

ماهرخ شروع به ماساژ دادن پاهام‌کرد.

بعد از این‌که پاهام رو ماساژ داد با حوله‌ای خشک کرد و تشت رو برداشت.

نگاهی به ماهرخ که هم‌سن خودم ‌بود، انداختم.

-خانم خان گفتن برای شمام بیاین اتاق پذیرایی.

-باشه.

با رفتن ماهرخ لباسم رو عوض کردم. از پوشیدن لباس‌های پرچین بدم می‌اومد، اما مجبور بودم که بپوشم.

از اتاق بیرون اومدم و سمت پذیرایی حرکت کردم.

فانوس هایی که رو ایوون آویزون بود باعث می‌شد تا همه جا روشن باشه.

وارد اتاق بزرگ نشیمن شدم.

بر عکس خان‌های دیگه پدر زندگی ساده‌ای داشت.

کنار سفره نشستم.

مهین مادر شهریار با اخم نگاهی بهم انداخت. این زن هیچ‌وقت از من خوشش نیومده بود.

پدر با غرور و ابهت خاصی اتفاق امروز برا بقیه تعریف ‌کرد.

شاهین خندید.

-فردا شکار میریم میای؟
با خوشحالی دست‌هام رو بهم زدم و گفتم:

-پس چی فکر کردی شازده، از الان بگم‌ که بازنده‌ای!

شاهین قهقهه‌ای زد. بعد از خوردن شام و کمی صحبت هر کسی به اتاق خودش رفت.

روز خسته کننده‌ای داشتم و سرم به بالشت نرسیده چشم‌هام بسته شد.

با صدای خروس، عصبی چشم‌هام باز کردم. خواستم دوباره.‌..


بخوابم که یادم اومد باید آماده بشم؛ چون جنگل می‌رفتیم هوا سرد بود. شلوار گرم‌کن به‌همراه یه بلوز کاموایی پوشیدم. و کلاهی روی سرم گذاشتم

احساس راحتی می‌کردم. شاهین برام از شهر چند دست لباس آورده بود.

از اتاق بیرون اومدم، هوا هنوز گرگ و میش بود.

با دیدن شاهین که داشت سوار اسبش می‌شد سریع از پله‌ها پایین اومدم.

-رحیم اسبم رو بیار.

شاهین سوار اسب شد.

-ببینم امروز چیکار می‌کنی.

و تفنگ شکاری رو طرفم پرت کرد.  تفنگ رو هوا گرفتم و رو شونه‌ام انداختم.

سوار اسبم شدم و همراه شاهین از عمارت بیرون اومدیم.

با بچه‌ها توی جنگل قرار گذاشتیم.

-یعنی می‌شه امروز یه آهو شکار کرد؟

-این‌طور که من دیدم تو می تونی یه عقابم تو آسمون بزنی!

خنده سرمستی کردم. هرچه به جنگل نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا سردتر می‌شد.

شبنم روی برگ‌ها با تابش نور خورشید زیبایی خاصی به برگ‌ها داده بود.

با شنیدن سرو صدای شاهین، گفت:

-فکر کنم از ما زودتر رسیده باشن.

با دیدن چند اب‌سوار به سمتشون رفتیم، اما با دیدن اون دوتا پسر دیروزی اخمی میون ابروهام نشست.

انگار اون دوتاهم توقع دیدن من‌ رو نداشتن. پوزخندی زدم و شاهین رو کرد بهشون.

-تنها خواهرم گندم و دوست عزیزم و پسرخان  بالا خسرو و اینم رفیق هر دوی ما خشایار.

هر دو انگار بار اوله که من رو دیدن.

سری تکون ‌داد. توجه‌ای بهشون‌نکردم.

-خوب اول صبحونه می‌خوریم بد شکار می‌ریم.

از اسب پایین پریدم و از توی بقچه پارچه‌ای...


لقمه‌هایی که ماهرخ گذاشته بود رو برداشتم.

شاهین و خشایار رفتن تا هیزم بیارن و آتیش روشن کنن.

روی سنگی نشستم و گازی به لقمه‌ای که تو دستم بود زدم.

خسرو اومد و با فاصله کنارم نشست. چوبی توی دستش بود.

دستی به گوشه‌ی لبم کشیدم. سرم رو سمتش چرخوندم و پوزخندی زدم.

-باید به شاهین می‌گفت که چطور آدمی هستی تا تجدیدنظر کنه روی دوست عزیزش.

سر بلند کرد. نگاهی به پوست سفیدش و چشم‌ و ابرو و موهای بورش انداختم.

رنگ چشماش انگار قهوه‌ای روشن بود.

پوزخندی زد که دندون‌های سفیدش نمایان شد.

-خیلی به خودت مغروری دخترجان، مواظب خودت باش که غرورت کار دستت نده.

-تو یکی لازم نکرده غصه من‌ رو بخوری.

نگاهم به پرنده‌ای که تو هوا داشت پرواز می‌کرد افتاد.

تفنگ رو برداشتم و ماشه رو کشیدم. مستقیم پرنده نشونه گرفتم و ماشه رو رها کردم.

صدای شلیک توی جنگل پیچید و پرنده با فاصله‌ای روی زمین افتاد.

تفنگ رو روی شونه‌م گذاشتم و سمت پرنده رفتم.

از روی زمین برداشتمش و جلوی صورتم گرفتم.

خسرو بهت زده داشت نگاهم می‌کرد.

که صدای شاهین اومد:

-تو باز پیش دستی کردی؟

سمتش چرخیدم و گفتم:

-بده اولین ناهار من شکار کردم‌

خشایار از اسب پایین پرید.

-یعنی تو این پرنده زدی؟!
-نه پس تو زدی.

چاقو کوچیکی از جیب شلوارم درآوردم.

روی دوپا نشستم و سر پرنده کندم.

خطی روی شکمش انداختم و با دو دستم یه دفعه پوست پرنده رو کندم.

دست کردم تو شکمش و هر چی داشت درآوردم.

-شاهین آب بده بشورمش.

شاهین دبه آب رو آورد...

خشایار داشت آتیش روشن می‌کرد.

پرنده رو شستم، چوب بلندی برداشتم و پرنده به سیخ کشیدم و به سمت اتیش رفتم.

چندتا سنگ کنار هم‌ گذاشتم و پرنده رو روی آتیش قرار دادم.

بلند شدم‌ و دست به کمر ایستادم.

-خب ببینم نفر بعدی کیه که شکار کنه.

خشایار دستاش رو بالا آورد.

-من یکی از همین الان می‌گم بازنده‌م.

خسرو تفنگش رو روی دوشش گذاشت.

-تو به این می‌گی شکار؟

-باشه، شکار شما رو هم می‌بینیم آقا.

سوار اسبم شدم. 

-کمی بالاتر، بعضی وقت‌ها آهو می‌بینم، شاید امروز آهو شکار کردیم.

-ببینم می‌تونی یا نه!

خشایار کنار آتیش نشست.

شاهین و خسرو سوار اسب شدن. از لای درخت‌ها بلند جنگل رد شدیم.

اسب رو به درختی بستم و پشت بوته‌های بلند نشستم.

شاهین کنارم اومد، اما خسرو از اسب پایین نیومد.

خرگوشی عبور کرد که نگاهم به آهویی زیبا افتاد.

خسرو با اسبش کنارمون ایستاد. 

-اون دورتر آهو می‌بینم.

-منم دیدم، اما اون‌جا منطقه ممنوعه و مخصوص شکارچی‌های شاهه که بعضی وقت‌ها این‌جا میان.

-اما من می‌خوام برم اون سمت.

تا شاهین بلند بشه خسرو رفته بود.

-پسره احمق، بذار بره. وقتی تو دام یکی از تله‌ها افتاد اون‌وقت می‌فهمه.

شاهین رو اسبش نشست و رفت باید به دنبالش برم.

-وایسا منم میام.

-نمی‌خواد برو پیش خشایار.

روی اسب پریدم.

-می‌دونی به حرفت گوش نمی‌دم، پس بهتره کل کل نکنی بریم.

-یه روز به‌خاطر این خود رای بودنت کار دست خودت می‌دی. من برادرتم، صلاح خوبیت رو می‌خوام.

-می‌دونم بدی من رو نمی‌خوای، اما دلم می‌خواد شکست این خان‌زاده رو از نزدیک ببینم. پسره مغرور...

_پس حواست باشه، من حوصله دردسر ندارم.
_خیالت راحت. هی، برو اسب... 

با تاخت از شاهین جلو زدم. طوفان باسرعت لای درخت ها می تاخت. 
باد باعث میشد تا موهایی که از کلاهم بیرون زده بود، توی هوا پریشون بشه.

 نگاهی به منطقه ممنوعه انداختم. شاهین از سمت دیگه ای رفته بود. با احتیاط از اسب پایین پریدم. 
دهنه اسب رو گرفتم و به قسمت ممنوعه رفتم. 

نگاهی به اطراف انداختم. با احتیاط رد شدم. میدونستم هر قسمتی یه تله گذاشته شده.

 نیم ساعتی میشد دنبالش بودم، اما انگار نه انگار. خواستم راه اومده رو برگردم که صدایی به گوشم رسید. 
مکث کردم و گوش هام رو تیز کردم تا صدا رو واضح بشنوم.

 از همون قسمتی که حدس میزدم، صدا به گوشم رسید. حرکت کردم، هر چقدر نزدیک تر میشدم، صدا واضح تر میشد.

 لبخندی از روی پیروزی روی لبهام نشست؛ الان وقتش بود برای شازده خان خودی نشون بدم.

 با دیدنش که از درختی معلق آویزان بود، قهقهه ای زدم. نگاهی بهم انداخت. نزدیکتر رفتم؛
_به به پسر خان!! چه شکاری سرورم!!

_به جای این حرفها یه کاری کن از این درخت لعنتی خلاص شم.

سری تکون دادم؛
_نوچ نوچ...شما ماشاالله برای خودتون یلی هستین سرورم. 
من به خودم این اجازه رو نمیدم تو کار شما دخالت کنم.
الان شما در حال شکار آهوی تیزپا هستین، حواستون پرت میشه.
_ خب من برم. شماهم شکارتون رو که کردین، تشریف بیارین.

چرخیدم تا مثلاً برم که فریاد زد: دختره خیره سر!! مگه دستم بهت نرسه...

_هروقت که از این تله خلاص شدین، شاید؛ فعلاً که معلوم نیست تا کی اینجا اسیرین.
راستی، میدونستی این منطقه گرگهای درنده ی زیادی داره؟؟ میبینم اسبتم وفا نداره و نیست. خب دیگه من برم...

خواستم روی اسب بشینم که با عجز گفت: ازت خواهش میکنم کمکم کن؛ یه ساعت روی هوا معلقم، چشم هام داره از کاسه در میاد!

 با گامهای محکم سمتش رفتم. روبروش قرار گرفتم. دست به سینه شدم و سرمو کمی روی صورتش خم کردم؛
_خب من بخوام نجاتت بدم، چی به من میرسه؟!

کلافه نگاهم کرد؛
_چی میخوای؟

چشم هامو به معنی اینکه دارم فکر میکنم، تنگ کردم.
_اووممم... به شاهین و دوستت بگی که باختی.
_چی؟؟!!
شونه ای بی‌تفاوت بالا دادم؛
_همین که شنیدی.

_مگه من با تو مسابقه گذاشتم؟

 _میخواستی بذاری که نتونستی، هرچند اون موقع هم من برنده بودم.
_کور خوندی.
_باشه، تو هم کور خوندی که من نجاتت بدم.

چرخیدم برم؛
_باشه، باشه. تو فقط کمک کن من از این لعنتی پایین بیام.

_بگو به شرفم قسم  قول میدم که بگم باختم.

چشم هاش رو از روی حرص بست و باز کرد؛
_به شرفم قسم! قول میدم. خوبه؟؟

_آره، حالا شد. رفتم جلو. 
کارد رو از پهلوم  درآوردم و طنابی که به مچ پاش بسته شده بود رو باز کردم و سریع دستم رو زیر سرش گرفتم تا با سر زمین نخوره.
اما چون سنگین بود، هر دو روی زمین پرت شدیم.

 با پشت روی علف‌ها افتادم و خسرو روم افتاد. از سنگینی هیکلش لحظه ای نفسم گرفت. 

چشمهام رو با درد بستم تا فریاد نزنم. چشمهام رو باز کردم که با دو چشمه...

که با دو چشم عسلی چشم تو چشم شدم. اخمی میان ابروهام نشست؛

_برو اونور ببینم، له شدم.

_نخوام برم چی؟ 

ابرویی بالا دادم؛

_یعنی نمیری؟

متقابلاً ابرویی بالا داد؛

_ نه.

_باشه

و نیشگون محکمی از پهلوش گرفتم. دادی زد و از روم اونور رفت.

 از روی زمین بلند شدم. دستی به لباس هام کشیدم؛

_یادم میمونه، توبه ی گرگ مرگه. باید میذاشتم تا غذای کفتارها ‌میشدی!

و سمت اسبم رفتم.

_تو که نمیخوای منو اینجا ول کنی بری؟

پریدم روی اسب؛

_چرا، خیلی هم دلم میخواد. 

سریع اومد جلو و از دهنه ی اسب گرفت؛

_میبینی که اسب ندارم، اینجاها رو هم بلد نیستم.

_اونش دیگه به من مربوط نمیشه.

_لجبازی نکن دیگه..

_ببین شازده خان، این خیالو از سرت در بیار که من بخوام تو رو روی اسبم سوار کنم.

لحظه ای چیزی به ذهنم رسید؛

_اما یه کار دیگه میتونم بکنم.

_چیکار؟؟

_اینکه فقط اجازه بدم از دهانه اسب بگیری و همراه من بیای؛ اما من سوار اسب و تو پیاده!!

_یعنی این همه راه رو من باید پیاده بیام؟!

نه پس! من کولت می کنم! معلومه که باید پیاده بیای. البته مجبور نیستی، میتونی اینجا بمونی، اما من تضمین نمیدم تا صبح سالم بمونی. 
حالا تصمیم با خودته...

_دختره ی خیره سر! یه روز کارت گیرم میوفته؛ حالا بتازون! 

_چیزی گفتی شازده خان؟ نشنیدم؟

باحرص گفت: با خودم حرف میزدم.

سری تکون دادم. از دهانه ی اسب گرفت. از اینکه می دیدم چطور تونستم شکستش بدم، تو پوست خودم نمی گنجیدم.

احساس غرور میکردم. راه طولانی بود.
 با صدایی که داد می زد چقدر خسته س، گفت: 

پس کی میرسیم؟؟ من دیگه غلط بکنم هوس شکار به سرم بزنه!!!









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر