قادر رنجبر نظرات یکشنبه 30 مهر 1396 ، 11:32 ب.ظ



با مادر از خونه بیرون اومدیم. ..

با دیدن پدر سرم رو پایین انداختم ؛
پدر رو ازم گرفت.
بهش حق میدادم ابروش رو ناخواسته برده بودم 

تا خونه ی  ارباب تو دلم انگار داشتن رخت میشستن 
در خونه ی بزرگ ارباب رو باز کردیم.
زنی اومد سمتمون

-برید اتاق کار خان ؛آقا اونجان. 

مادر سرش رو پاین انداخت 
-بله 

سمت همون اتاق نحسی که فهمیدم باردارم، رفتیم .

مادر چند ضربه به در زد ....

صدای  پر تحکم خان بلند شد ؛

در رو باز کردیم مادر زودتر وارد اتاق شد.

با قدم های لرزان  وارد اتاق شدم ؛
خان روی صندلی چوبی نشسته بود و پیپ می کشید.

با دیدنمون مادر سریع سلام کرد و منم سلامی زیر لب گفتم .....
سری تکون داد.

-آقا گفته بودین خدمت برسیم چیزی شده؟

-نه ؛ نه چیزی  نشده ،میدونی جرم دخترت سنگساره؟!

مادر نشست روی زمین ؛
-آقا جانم به قربانتان  دخترم بی تقصیره اون ذلیل  مرده گولش زده  و به زور باهاش بوده ...
آقا جوانمردی کنید و نزارید بی آبرو بشیم یه عمر با آبرو زندگی کردیم...صدای گریه اش تو کل اتاق پیچید.

سرم پایین بود و با استرس انگشتای دستم رو تو هم میکردم. 
  
-تو خودت چی میگی دختر ها؟!

_ آقا به خدا من کاری نکردم ..تو رو خدا آقا همه از جوانمردی شما حرف میزنند ، دیگه نتونستم ادامه بدم ...سکوت کردم.

-فعلا با زن قابل اعتمادی صحبت کردم دخترت رو میفرستم پیشش تا بعدا یه فکری به حالش بکنیم.

- آقا جانم به قربانتان دنباله دائه بودم تا این بچه ی حروم زاده تو بطنش رو سقط کنم  ....

رو حرف من حرف نزن گفتم دخترت رو ببر پیش اون زن.

آخه آقا به فامیلم چی بگم؛ بگم دخترم کجاست..؟

با دادی که خان زد ترسیدم تو خودم مچاله شدم .

-بگو شوهرش دادم به یکی از خدمتکارای شهری خان ؛رفته شهر .....البته اگه به فکر آبروت هستی.
 
_ چشم چشم آقا ؛

_حالا هم با رحمت میرید خونه اون زن .

بله دستتون درد نکنه آقا خدا سایه ی شما رو از سر ما کم نکنه ....

خان سری تکان داد همراه مادر از اتاق خارج شدیم.
  با راهنمایی های مردی مسن ده رو رد کردیم .

از کوه سرسبزی که پشت خونه خان قرار داشت رد شدیم.

 از راه باریکی که به کوه وصل میشد عبور کردیم .

  نگاهم به کلبه ای افتاد مرد با دست کلبه رو نشون داد .

-اونجا خونه ی خاله زهرا هست پیرزن خیلی خوبیه بگین از طرف خان اومدید...

بله دستتون درد نکنه.

 همراه مادر سمت کلبه رفتیم نگاهی به اطراف کلبه انداختم تعدادی هیزم گوشه ای بود و چاه آبی زیر درختی .

مادر سمت در کلبه رفت و چند ضربه به در کلبه زد صدایی بلند شد :

-کیه چی میخوای؟

-مادر با صدای لرزانی گفت:  از طرف خان اومدیم .

صدای غرغر پیر زن بلند شد 

_وایستید اومدم. ..

کمی بعد در کلبه باز شد. 

نگاهم به زن میانسالی افتاد که هیکلی تنومند و قد متوسط داشت
نگاهی به مادر و نگاهی به من انداخت .

-تو دختر جان بیا تو ؛توام برو سر خونه زندگیت .

-اما.....

_اما چی ؟

_اما و اگر نداریم قرار شد فقط دخترت اینجا باشه و هر وقت خان اجازه داد بیای اینجا .

مادر بی میل اومد سمتم ؛قلبم تند میزد مادر رو بغل کردم مادر من ...من ...

-تو کاری کردی که هر روز و شب آرزوی مرگ میکنم 
.....
صدای هق هقم بلند شد ...

-مادر به خدا من کاری نکردم ،اشتباه از من نبود 
اما مادر بی توجه به گریه‌هام راهش رو گرفت و رفت.

-بیا دختر جان آبغوره گرفتن بسه ؛اونموقه که داشتی این بی آبرویی رو بار میاوردی باید فکر اینجاشم میکردی. ..بیا تو  هوا سرده. 

همراه زن وارد کلبه شدم نگاهی به کلبه کوچک روبه روم انداختم کرسه ای گوشه کلبه بود و بخاری چوبی گوشه کلبه روشن ....کتری آب کنارش در حال جوشیدن بود.

با بسته شدن در کلبه به خودم اومدم. 
رفت سمت کرسی 
-دو تا چایی بریز ...فکر نکن اینجا برای خوردن و خوابیدن اومدی. 

حرفی نزدم و چائی رو کنارش گذاشتم و انور کرسی نشستم حالم خوب نبود دوباره حالت تهوع بهم دست داده بود.

صدای رعد و برق بلند شد کمی از چاییش رو خورد ؛

-دوباره بارون گرفته خدا بخیر کنه 
-دختر جان به من مربوط نیست این بچه حرومزاده هست یا نه خان از من کمک خواسته منم مدیونشم ....حالا هم بهتره بخوابی من شبها زود میخوابم تا صبح زود بیدار شم.
فانوس و خاموش کرد 

کلبه تو تاریکی فرو رفت و فقط صدای بارش باران شنیده میشد.
به تاریکی کلبه خیره شدم اما فکرم پیش آینده ی نامعلوم بود.

اشکی روی گونه ام چکید ....برا چی خان منو آورده اینجا؟! 

اگه مردم ده بفهمن سنگسارم کنن چی ؟

 رعشه ایی به تنم نشست .  یاد زنی افتادم که تو بچیگام سنگسارش کرده بودن . اما اون زن شوهر داشت .... 

سری تکون دادم تا فکرهای بد از سرم بیرون بره 
کم کم چشم هام گرم خواب شد 

 در عالم خواب و بیداری بودم
با صدای زنی متعجب چشم باز کردم

با دیدن زهرا خانوم سریع سرجام نشستم پاشو دختر جان باید هیزم های خیس روجمع کنی و توی پستو بذاری.

دل ضعفه گرفته بودم از گرسنگی. بلند شدم. سفره ی کوچکی گوشه کلبه پهن بود. نگاهم به سرشیر ونون افتاد.

نیم نگاهی بهم انداخت؛
_برو بشین صبحانه ات رو بخور،بعد بیا کار کن.

از خدا خواسته از کلبه بیرون اومدم.

 سوز سردی به صورتم خورد. سمت چاه آب رفتم و از سطل کنار چاه، دست و صورتم رو شستم.

سردی آب باعث شد خواب از چشام بپره. وارد کلبه شدم و سر سفره نشستم.

 اولین لقمه رو که دهنم گذاشتم، حالت تهوّع بهم دست داد و سریع از کلبه بیرون زدم. 

هرچی عق زدم چیزی بالا نیاوردم. بی حال به کلبه ای کاه گلی تکیه دادم. 

زهرا خانم از کلبه بیرون اومد. این ویاره طبیعیه اما اگه چیزی نخوری،ضعیف میشی، به زورم شده باید چیزی بخوری.

دور دهنم رو با آستین لباسم پاک کردم و به سختی از روی زمین بلند شدم.

چند روزی ازاومدنم میگذره، توی این مدت هیچ خبری از خانواده ام ندارم. 

روزها با زهرا خانم گردو میشکنم وشب ها سرم به بالش نرسیده خوابم می بره.

در حال جمع کردن هیزم برای آتیش نون بودم که مادرو دیدم.

با دیدنش هیزم هارو روی زمین پرت کردم و با گامهای بلند سمتش پرواز کردم.

خودمو توی بغلش انداختم وعطر تنشو بلعیدم.

_سلام مادر، این چند روز کجا بودی؟ چرا نیومدی بهم سر بزنی؟

مادر با روسری بلندش گوشه ی چشمش رو پاک کرد؛
_زهرا خانم کجاست؟

_داره خمیر نون رو آماده میکنه. مادر چه خبر؟همه خوبین؟

دستمو گرفت. بیا، باید حرف بزنیم. زیر درختی نشستیم. نگاهم رو به لبهای مادر دوختم.

_امروز خان ازم خواست تا به خونه اش برم.

_خب، چی شد؟

_حرف‌هایی که می‌زنم نباید هیچ کسی بفهمه فهمیدی؟
_چشم، چشم.

خان مرده نازنینیه، خدا اجرش بده. امروز بهم گفت: اگر بچه ی تو دختر باشه، خودش به عنوان دختر خونده اش بزرگ میکنه و مثل اینکه با کسی توی شهر صحبت کرد؛
 قراره بعد از زایمان برای کار بری شهر.

 اما اگه پسر بود، ....با خودت و می فرستت شهر، اینطوری هیچ وقت هیچ کس نمی فهمه که تو بچه ی حرومزاده ای رو به دنیا آوردی، فهمیدی؟

سرم رو به معنی آره تکون دادم.

_خوبه که فهمیدی. من خیلی نمیتونم بیام بهت سر بزنم. به همه گفتم تورو خیلی یهویی شوهر دادیم و شهر فرستادیم. حالام من باید برم.

_اما مادر من میترسم.

_از چی میترسی هان؟! الان فقط باید به فکر آبروی ما باشی، میفهمی؟ دلم نمیخواد توی روستا سکه یک پول بشیم و همه مارو با دست نشون بدن.

برو دعا کن اون بچه ی توی شکمت یا بمیره یا دختر بشه، که اگر از این روستا رفتی، یه توله ی حرامی رو با خودت نبری. خداحافظ.


 و بدون اینکه اجازه ای برای صحبت بده، رفت. نگاهم رو به رفتن مادر دوختم. حق داشت ناراحت باشه.

 خدا ازت نگذره جمال. آبروی منو بردی، بدبختم کردی. فقط برای هوسی کوتاه.

 روزها از پی هم میگذره، بدون هیچ اتفاقی.
شکمم کمی بالا اومده،‌ویارم کم شده حالا همه چی میخورم و زهرا خانوم مجبورم می کنه تا تغذیه ام درست باشه.

 بهار از راه رسیده و کم کم همه جا سرسبز شده.
چند ماهی میشه که از هیچ کس خبر نداشتم و توی این کلبه....

بدون هیچ کاری روزهام رو به شب میرسونم. موهای بلندم رو بستم و درحال بافتنش بودم، که احساس کردم بچه تکون خورد.

 دستمو روی شکم برآمده ام گذاشتم. بغض نشست توی گلوم و اشک چشم هام رو تار کرد.

_بچه ی بیچاره ام، کاش مرده بودی؛ تو دنیایی که همه تورو یه حرامی خطاب می کنن، چرا میخوای پا بذاری؟؟!

_پاشو، پاشو دختر جان ، اینقدر آبغوره نگیر. کمی پارچه خریدم بیا برای این بچه لباس درست کن.

نگاهی به زهرا خانوم انداختم. بر عکس چهره عبوسش، زن مهربانی بود و توی این چند ماه، حتی یکبار از دهنش در نیومد این بچه رو حرامی بگه.

 به سختی بلند شدم و دستم رو به کمرم گرفتم. شکمم بیش از حد بزرگ شده بود.
 دست به کمر سمت کلبه رفتم. 

بهار هم تموم شد. چیزی به دنیا اومدن بچه نمونده بود. اونطوری که زهراخانوم گفته، باید تا یک هفته دیگه زایمان کنم.

_دختر جان راه برو، می فهمی؟ تا زایمانت راحت تر باشه. راه نری نمیتونی بزایی.

 نفس زنان ایستادم؛
 _نمیدونم چرا همش فکر می کنم دو تا بچه توی شکمم هست.

_از این فکرا نکن، بچه حتماً یه قلوه. راه برو.

 دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم، که کمرم تیر کشید. دستی به کمرم گرفتم.

_چی شد؟ حالت خوبه؟

با خیس شدن لای پام هول کردم؛
_نمیدونم، ولی فکر میکنم یه چیزی شده.

_چه چیزی شده؟

دستمو زیر دلم گرفتم.

_نکنه کیسه آبت پاره شده؟

زیر بازوم رو گرفت و سمت کلبه بردم.

دخترجان یک هفته مونده بود، چرا الان باید بیاد؟

 درد تو تمام دلم پیچیده بود. حرفی نمی تونستم بزنم.

با کمک زهرا خانم، روی تشک بزرگی دراز کشیدم. سریع از کلبه بیرون رفت. 
دستمو زیر دلم گذاشتم.

 همش احساس دستشویی میکردم و چیزی محکم به پایین تنه ام فشار می آورد.

 اشکم بی اختیار روی گونه هام روان شد. موهای بلندم رو چنگ زدم و زیر لب ذکر می گفتم. 

دیگه تحمل نداشتم؛ فریاد می کشیدم. در کلبه باز شد و زهرا وارد کلبه شد. با دیدن زهرا خانم انگار دردم بیشتر شد.

_تورو خدا به دادم برس، دارم میمیرم. _نمیمیری دختر جان، بچه داره به دنیا میاد.

قابلمه ی بزرگی رو آورد که توش آب داشت. پارچه ی تمیزی کنارش گذاشت.

_باید شلوارتو در بیارم.

_اما...

_چیه؟! نکنه از روی شلوار می خوای بچه ات رو به دنیا بیاری؟ و بی توجّه به من شلوارم رو درآورد.

_پاهاتو باز کن، بچه خفه میشه. 
چرا انقدر پاهاتو جفت کردی؟ و با فشار پاهامو از هم دور کرد.

با حس دستش توی پایین تنه ام، فریادی از روی درد کشیدم.

_سرش همین جلو هست، زور بزن.

تمام توانم رو جمع کردم، احساس می کردم هر لحظه ممکنه جونم در بیاد.

_زور بزن، بچه سرش وسط گیر کرده. آخرین نفست رو بلند بده بیرون.
همینطوری آره...

با صدای جیغ نوزادی آسوده چشمهام رو بستم؛ اما با پیچیدن درد دوباره توی شکمم، فریاد زدم.

زهرا خانم متعجّب گفت: واویلا!! دوتا هستن! دو تا بچه!!

 بی حال بودم و توان هیچ کاری نداشتم.

 _دخترجون دوام بیار. باید این یکی رو هم به دنیا بیاری.

_نمیتونم، دارم میمیرم، زود باش و دستش رو آورد جلو.
 دردی دوباره توی پایین تنم پیچید و احساس سبکی کردم.

دیگه چیزی نفهمیدم و انگار بیهوش شده باشم، از حال رفتم....

با صدای آرومی، چشمهام رو باز کردم. نگاهم به زهراخانم افتاد؛
_حالت خوبه دخترجان؟ 

با ضعف سری تکون دادم. از زیر بازوم گرفت و دو تا بالشت پشتم گذاشت.
احساس میکردم تمام تنم درد میکنه و استخون هام دارن ازهم باز میشن.

لبام خشک شده بود، نگاهی به اطرافم انداختم؛ _بیا این کاچی رو بخور، کمی حالت بهتر بشه.

_بچه چی شد؟ قنداقه سفیدی رو گرفت سمتم.

_بیا اینم پسرت. دختره رو خان با خودش برد.

_یعنی بچه ها دوقلو بودن؟ 
_آره، وقتی بیهوش شدی خان اومد و دخترت رو برد؛ گفت"چند روزی اینجا باشی، بعدش می‌فرستت شهر".

قاشقی توی کاچی زدم. قطره اشکی از چشم روی دستم چکید. به سختی کاچی رو خوردم.

با صدای گریه بچه، زهراخانوم بچه رو گذاشت توی بغلم و سینم رو از لباسم درآورد و دهن بچه گذاشت.

 نگاهی به بچه ی پرموی توی بغلم انداختم. یعنی دخترمم این شکلیه؟! 
نباید بهش فکر کنم؛ اون جاش توی خونه ی خان خیلی بهتره تا پیش من، که خودمم هیچ جایی ندارم.

 چند روزی بود که بچه به دنیا اومده بود؛ هیچ اسمی براش انتخاب نکرده بودم. غروب بود که در کلبه رو زدن. 

زهرا خانم در کلبه رو باز کرد، نگاهم به مادرم افتاد که بعد از چند روز به دیدنم اومده بود.
 با دیدنم اومد سمتم، گفت: خوبی؟

سری تکون دادم. بچه توی بغلم بود؛ بدون اینکه نگاهی به بچه توی بغلم بندازه، گفت: امروز باید بری شهر. 
چقدر تو بد شانسی که باید دوتا حرومزاده توی بدنت باشه آخه.
دل نگرونتم اما مجبورم که بفرستمت. اگه اینجا باشی همه میفهمن...

آبروی ما میره.
با پشت دستم اشک های روی گونه ام رو پاک کردم؛
_باشه مادر، من میرم تا آبروی شما نره.

مادر، گونم رو بوسید؛
_پاشو دخترم، یکی از آدمهای خان اومد تا تورو شهر ببره. باید شب حرکت کنی.

بقچه ای برام بست. بچه رو بغل کردم. اواخر تابستان بود. زهرا خانوم رو بوسیدم؛ 
_ببخشید این مدت اذیّتتون کردم.
_برو دخترجان، خدا پشت وپناهت باشه.

سری با بغض تکون دادم و از کلبه بیرون اومدم. مردی کنار در منتظرم بود. با دیدنم جلو حرکت کرد.

 مادر دستم رو گرفت: خان گفته اونجا که میری جات خوبه؛ انگار خونه یکی از این خان زاده های شهری میری.

_مراقب پدرباش مادر، بگو منو حلال کنه، دختر خوبی براش نبودم.
_باشه، باشه...

دنبال مرد راه افتادم؛ میدونستم زندگی جدیدی رو باید شروع کنم.
 نگاهی به بچه ی توی بغلم انداختم؛ به همه میگم "پدرش مرده"، اینطوری خیلی بهتره تا اینکه همه بفهمن یه حروم زاده س.


چند سال بعد ......



چکمه های چرم مشکی ام رو پوشیدم. موهای بلندم رو جمع کردم و از روی اجبار روسری کوچکی رو روی سرم انداختم.

شلاق اسب رو برداشتم، نگاهی به پدر انداختم، که برای سرکشی از رعیتها میرفت.

سوار اسبم شدم و شلاق به زیر شکمش زدم؛ _هی، برو طوفان...

 پدر با دیدنم دستی به سبیل های پرپشتش کشید؛
_گندم تو یه دختری؛ باید الان پیش معلمت باشی، نه اینکه هر جایی که من رفتم، از دنبالم بیای.

_پدر، من دوست دارم کارهای شما رو یاد بگیرم. به اندازه کافی درس خوندم.
بعدشم، شهریار برای درس رفته...

پدر سری تکون داد...

دستی به سیبیل پر پشت پدر کشیدم. پدر قهقهه ای زد؛
_خب، امروز کجا میرید؟

_یکی از رعیت ها انگار نمیخواد قرامت بده و بقیه هم انگار شورش کردن.

_پس کار خودمه که یه گوشمالی حسابی به این رعیت بدم.
پدر اخمی کرد؛
_گندم، آدم با زیردستاش مهربونه.
_اه پدر، شمام چقدر به این روستایی ها بها میدین!! یه عده آدم بدبخت و پررو...
پدری سری برام تکون داد 

همراه پدر به طرف شالیزار های برنج رفتیم. نگاهم به دخترها و زنهای درحال کار افتاد. 
پوزخندی زدم و صاف روی اسب سفیدم نشستم.

یکی از زیردستهای پدر سمت مردی رفت، لحظه ای نگذشته بود که صدای مرد بلند شد؛
_ما قرامت نمیدیم، مگه چقدر درآمد دارم که باید قرامت هم بدم؟

از اسب پایین پریدم، 

زنها و دخترها دست از کار کشیدن و اومدن سمت ما 
 با گام های بلند واستوارم سمت مرد رفتم. 

شلاق اسب رو تو هوا تکون دادم. با صدای رسا فریاد زدم؛
_چی گفتی؟

مرد جوان نیم نگاهی بهم انداخت. چهره جذاب ومردونه ای داشت؛
_برو خانوم، من باضعیفه ها حرفی ندارم.

پوزخندی زدم؛
_انگار نفهمیدی من اربابتم و تو باید اطاعت کنی.

مرد متقابلاً پوز خندی زد؛
_چیه؟  نکنه خان روسری سرش کرده و نشسته ،که تورو فرستاده؟

رحمت دستیار پدر، خواست چیزی بگه که دستمو روی هوا بلند کردم، به معنی سکوت؛ رحمت ساکت شد.

قدمی جلو برداشتم و با فاصله ی کمی روبه روی مرد قرار گرفتم.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر